گرایش های کور

حس ناامنی و اضطراب فکری از یک سو و زایش روزافزون سیستم های شبهه معنوی ازسوی دیگر، موجب شده تا موجی از عرفان بازاری به واسطۀ گرایش های کور افراد پریشان حال به راه افتد.
ترس های فکری موجب شده اند تا افراد همواره امنیت روانی خویش را با استفاده از جایگزین های ناپایدار بیرونی تأمین نمایند! اکنون با توجه به این موضوع متوجه می شویم که دلیل رونق گرفتن بازار شبهه معنویات، میل به یافتن حقیقت نیست، بلکه جستجو برای یافتن مخدری است که ذهن را از رنج های فکری برهاند. (ما به اسم یافتن حقیقت این عمل را انجام می دهیم)!

آنچه دراین میان موجب شگفتی است اشتیاق و هیجان افراد درگرویدن به اینگونه سیستم های است. وجود چنین نیازمخربی موجب شده تا افراد بدون تعقل دردام شیادان هوشیار افتند!

-به نظرشما آیا ممکن است فردی که خود را مستأصل، بی قرار، مضطرب و ناآگاه می بیند، قادر باشد صحت گفتار دیگران را تشخیص دهد؟
(شرایط ذهنی چنین فردی او را از تشخیص و درک حقیقت عاجز می سازد)!
این نکتۀ ظریفی است که افراد بدون توجه به آن خود را دردامان پرمهر سیستم های شبهه عرفانی رها می سازند!

- اگرفردی در حدی ازآگاهی قرار داشته باشد که قادر به درک صحیح موضوعات، ازجمله صحت گفتاردیگران باشد، دیگر نیازی به راهنمائی شدن ندارد، زیرا قادر است وقایع و پدیده ها را بدون نیاز به توضیح و تفسیر دیگران و با استفاده ازخرد فردی خویش درک کند.
اما اگر ناآگاه باشد، گرایش او در گرویدن به فرد یا سیستم نیز از روی ناآگاهی بوده و با تعصب به دفاع ازآن می پردازد. این موضوع مختص به مسائل معنوی نبوده و در تشکلهای سیاسی و اجتماعی نیز به خوبی به چشم می خورد.
دلیل گرایش چیست؟
انسان توهم زده و با خود بیگانه، نیازمند تامین احساس امنیت خاطرروانی است، این احساس بدلی به واسطۀ وابستگی و دلگرم شدن به چیزی دراو شکل می گیرد.
انسان غریبه مانده با خویش، دائما ازچیزی به چیزدیگری وابسته و جذب می شود، او درکی نسبت به دلائل شکل گیری نیازی فکری اش ندارد. او صرفاً فشار و اجبار فکری را در وابسته شدن به چیزهای گوناگون حس می کند، بدون آنکه منشاء ایجاد این فشارها را در خود درک کرده باشد.
وابستگی و ترس دو روی سکه وجود انسان با خود بیگانه است، زیرا به واسطه وابستگی است که او می تواند ترس های فکری اش را نادیده بگیرد! او فاقد هرنوع تکیه گاه درونی است، بنابراین با وابسته کردن خود به امورگوناگون یا به دیگران سعی در ایجاد پایگاه های بیرونی به منظور تامین امنیت درونی دارد!؟

قدم اول درآگاهی چیست؟
(قابل توجه خوانندگانی که این پرسش را مطرح می سازند که خودشناسی را ازکجا باید آغازکرد).
اولین و آخرین گام درخودشناسی درک و تشخیص عاملی پنهان درذهن است که وظیفه اندیشیدن و ایجاد تصور(من بودن) را درما به عهده گرفته.(این دو عامل یکی هستند).
اگر قادر به شناسائی و زیرنظرگرفتن این عامل شویم، پی به وجود دشمن و زندانبانی درونی خواهیم برد که نه تنها درک ما ازحقیقت را دستخوش تخریب و تحریف قرار داده بلکه ازدرون درحال متلاشی نمودن روان ما ازطریق ایجاد افکارمتضاد و متناقض، اضطراب و تردید است.

درغیبت این دشمن درونی یا همان توهم (من فکری) که شکل دهندۀ اوهام و تصاویر خیالی است، دیگر مانعی برای درک (آنچه درحال جریان است) یا حقیقت وجود نداشته و طبیعتا همه چیزآنگونه که هست درک می شود و دیگرنیازی به روای حقیقت نیست.
همه ترس ها و بی قراری های ما به دلیل درهم ریختگی ذهنی است که به واسطۀ رسوخ این دشمن درونی در روان مان شکل گرفته است. اگر ذهن انسان درکیفیت تعادل و امنیت فطری ای که با آن خلق شده است باشد، نیازمند جستجو و یافتن امنیت بیرونی نخواهد بود. ذهن بکر و دستکاری نشدۀ او مطمئن ترین منبع تامین امنیت برای اوست.

اگر ترس و اضطراب درطول تاریخ ازطریق انسان در وجود انسان تزریق نمی شد وابسته شدن یا جستجوی پناهگاه منتفی بود.

مهم ترین علت ترس نیاز و میل به لذت است، انسان برای نادیده گرفتن خودغریبگی اش، عمدا نیاز و لذت را در خود رشد می دهد، تا ازاین طریق ترس هایش را کمرنگ سازد، غافل ازاینکه هرنیاز و لذتی، موجب ترس جدیدی بابت ازدست دادن یا پایان یافتن می شود.

معمولا این پرسش مطرح گردد که انسان بدون نیاز یا لذت نمی تواند وجود داشته باشد. لازم به توضیح است؛ آنچه درحال حاضر نام نیاز برآن گذارده ایم نیاز واقعی نیست، بلکه نیاز و خواسته های (من فکری) است که به منظور استحکام بخشی و سرپا نگه داشتن توهم شخصیت درذهن ما شکل می گیرند. لذت نیز چنین است، ما برای فراراز رنج خودبیگانگی و اضطراب به لذت پناه می بریم تا در در بی خبری نسبت به خود به سربریم.

بسیاری افراد به عنوان مهم ترین وظیفه فردی، خود را موظف و مجبور به تامین نیازهای شخصیت شان می بینند، زیرا این اجبار را به حضور در دادگاه ملامت وسرزنش فکری ترجیح می دهند. این افراد تصور می کنند هرچه بیشتر به نیازهای شخصیتی شان پرداخته و به آن اهمیت دهند، شخصیت مستحکم تری ازخود ارائه داده اند، غافل ازاینکه تنها نتیجه این نمایش پوچ اجتماعی ، سنگین ترشدن توشۀ ترس های فکری است بابت چیزی که نیستند اما وانمود می کنند هستند.

بیگانگی انسان با خود و جهل و ناآگاهی ناشی ازآن، همواره بیشترین سهم را در سوء استفاده انسان ازانسان داشته و دارد.

ارسال شده در خود‌شناسی | ۶ پاسخ

هنر

توضیح : منظور از( من هنرمند) دراین نوشتار، اشاره به فردی است که خود را فراتراز هنر می بیند و استعداد و مهارت خویش را به عنوان ویژگی ای ممتاز در نظر گرفته و ازآن در جهت رشد منیت و ایجاد تمایز با دیگران استفاده می نماید).

- چرا هنردراین دوران چنین پرطرفدار و مورد توجه واقع شده است؟
آیا دلیل آن افزایش درک هنری و رشد احساسات انسانی درجوامع است یا بکارگیری روشی زیرکانه به منظور خود فراموشی و فرار از اضطراب؟
اگر رو دربایستی با هنرمند را کنار و ابهت اتوریتۀ هنر را نادیده بگیریم، باید گفت که هنر و مثلاً موسیقی می تواند وسیله ای شود برای خود فراموشی.
به طور مثال جادوی ملودی یا رنگ ازطریق موسیقی و نقاشی باعث ایجاد تمرکز و هیجان شده و ذهن را موقتاً در بهت فرو می برد. شرایطی که درآن لایه های سطحی ذهن موقتاً آرام می گیرند.

(دراینجا قصد تکفیرهنر و تخریب هنرمند در کار نیست، بلکه درک این نکته است که افراد چگونه با استفاده از روش های به ظاهر موجه و معمول، دست به خود فراموشی زده و روز به روز از خود دورتر می شوند، سپس برای برطرف نمودن اضطراب های ناشی از خود غریبگی به عرفان و خودشناسی روی می آورند، تا عزیز وجود خویش را که عمداً در ذهن مدفون نموده اند را مثلاً بازیابند)!؟
هنر نیز مانند دانش از اعجازهای هوش بشری است، اما گاهی کاربردی مخدر گونه پیدا می نماید که هیچ ارتباطی به هنر ندارد، زیرا اگر می داشت اصوات و ضرب آهنگ های گوش خراش و نقوش عجیب و غریب جائی در موسیقی یا نقاشی پیدا نمی کردند.( چنین حالت های غیرعادی ای ناشی ازدرون پر آشوب افرادی است که ازطریق آثارشان به جای زیبائی آشفتگی به خورد مخاطبان می دهند).
هنگامی که توجه به موسیقی، نقاشی یا هر هنردیگری، تبدیل به یک ضرورت و نیازی روزمره گردد، اعتیادی فکری محسوب و عدم پرداختن به آن موجب بی قراری و اضطراب می گردد. اعتیاد به فیلم، نقاشی، رمان، موسیقی، رادیو، اینترنت، روزنامه و مجلات ازاین امر مستثنی نیستند.
سرچشمۀ ترس و بی قراری در جائی از ذهن ما قرار دارد، اما به دلیل سرگرم بودن به امور غیرضروری و معتاد ساختن عمدی خود به آنها، فرصت درک مشکل را نمی یابیم.
ما با استفاده از جایگزین هائی مانند هنر در پی کاهش اضطراب و یافتن راهی به منظور ایجاد تنوع در زندگی بی رونق خود هستیم. ما حتی برای سپری کردن روزمرگی نیازمند محرک و هیجان شده ایم. هرچیزی که ذهن را به هیجان آورد یا به کرختی کشاند، اکسیری است که با کمک آن می توانیم نگرانی های خود را فراموش و حس و حالی غیرمعمول را تجربه کنیم.
(گوش دادن به موسیقی در صورت عدم فشار فکری برای پرداختن به آن موجب شعف و انبساط خاطرذهنی می گردد).
اکنون باید تکلیف خود را صادقانه روشن کنیم، آیا برای داشتن آرامش باید به مخدرها متوسل شد؟ یا با ترک مخدرها و توجه به درد و رنج، به سرچشمه بروز آنها در ذهن رسیده و خود را نسبت به رنج و ترس برای همیشه واکسینه کنیم؟

با ایجاد تغییرات بنیادی در جوامع که حاصل پیشرفت های رسانه ای و تکنولوژیکی است، تصور اشتباه بشر نسبت به خوشبختی تغییرشکل داده و شکل اشتباه تر دیگری در قالب ارضاء نیازها و رسیدن به آرزوها به خود گرفته است.( کافی است با نگاهی کوتاه به رسانه ها متوجه این نکته گردیم). جستجوی لذت و ارضاء تمایلات باعث ترس و اندوه شده و میل فکری به استفاده از مخدرها را افزایش می دهد. بسیاری از افراد متمول با وجود داشته هایشان بدنبال چیزی هستند که به آنها آرامش بدهد، حال این آرامش ازطریق معنویات به آنها برسد یا ازطریق کوکائین، برای آنها تفاوتی نمی کند، مهم رنج اضطراب و با خود بیگانگی است که می بایست به نحوی کاهش یا از بین برود.
- پرداختن به اشکال گوناگون هنر،گاهاً بهانه و شرایط ایده آلی را برای انسان های عصبی و با (خود غریبه شده) فراهم می سازند که نسبت به خود در بی خبری بسر برند، هنر در این حالت مانند یک مخدر به رسمیت شناخته شده عمل می کند.
( اینجا هنر بی تقصیراست، مقصرخالق هنراست که چنین کاربردی برای هنر یافته است. هنر نیز مانند هرمهارت فیزیکی به شرط نبود توهم (من) امری اصیل است. کامل ترین شکل زیبائی و هنر در صورت توقف روند مخرب (من فکری) در وجود خالق هنر،یعنی انسان مستعد موجود است.

جائی که (من هنرمند)، درگیر ظاهرسازی و برآوردن حسرت های شخصیتی است، ماهیت هنر تغییرکرده و تبدیل به وسیله ای برای ارضاء کمبودهای(من هنرمند) و تخدیر ذهن او می شود. در این حالت انتظار (من هنرمند) از مخاطب،درک هنر نیست، بلکه مهر تأئیدی است که با تشویق مخاطب برتصویر ذهنی او به عنوان (من هنرمند) می خورد!
درتصور عامه، هنرمند فرد حساسی هست که درک بالائی نسبت به زیبائی یا درد های اجتماعی دارد و این اداک را به شکل پیامهای هنری به مخاطبین منتقل می سازد. این موضوع شاید در بارۀ هنرمند صحیح باشد، اما در مورد (من هنرمند) موضوع کاملا متفاوت است.

(من هنرمند) فرد شخصیت باوری است که شیفتۀ موجودیت خیالی خویش است، او به مراتب بیشتر از افراد عادی درگیر بازی شخصیت و بده بستان های ارزشی در جامعه است.
(من هنرمند) شخصیت اعتباری خویش را در تأئیدات مستمر اجتماعی دیده و برای کاسته نشدن این اعتبار خود را مجبور به نمایش شخصیت و یا خلق اثر می بیند. چنین اثری نه هنر محسوب می شود نه خلاقیت، این هزینه ای است که او می بایست برای تثبیت تصویر (من هنرمند) در ذهن خود و اذهان خرج کند!
(من هنرمند) از درد بزرگ و اصلی وجود خود غافل است، بنابراین نمی تواند درک صحیحی از درد دیگران و جامعه داشته باشد!
(من هنرمند) استعداداش را صرف اشاعۀ هنر و انتقال به مخاطب نمی کند، او توانش را مصروف شهرت و شخصیت توهمی خویش می کند. او خود شیفته و مردم گریز بوده و خود را به عنوان خواص در نظر می گیرد و گاها بابت عنوان هنری، احترام و توجه ویژه می طلبد، اینها حالات پنهان و مخرب روانی هستند که هیچ ارتباطی به هنر و هنرمند بودن ندارند!
ادا و اطوارهای است که تنها خاصیت اش ضربه زدن به هنر است.( نکته ای که به دلیل خودبینی (من هنرمند) برای او قابل درک نیست).
گاهی اوقات با مشاهدۀ رفتارهای از سرکبر، عکس های روی مجلات و مصاحبه های آبکی، متوجه این موضوع می شویم که گروهی از افراد خودشیفته با استفاده از پوشش هنر، مشغول به ارائۀ خود در جامعه هستند.
(من هنرمند) انسان خود درگیری است که پیوسته در آرزوی چیزی بالاتر از آنچه هست به سر می برد و این میل خود را با استفاده از لغت ایده آلیست بودن و میل به کمال توجیه می کند. آیا حرص زدن برای استوره شدن و قرار گرفتن در رأس هرم شخصیتی جامعه، ارتباطی به کمال، زیبائی و هنر دارد؟
آیا (من هنرمند)ی که شهرت اصلی ترین دغدغۀ ذهنی اوست، می تواند بستر ظهور خلاقیت و عشق باشد؟ خلاقیت و عشقی که لازمه بروزش وجود ذهنی عمیق و غیر حقیر است. علت افت هنر و بازاری شدن آن، وجود نیازهای حقیرانۀ (من هنرمند) است.
بشر از دیر باز از روی احساس، خلاقیت یا سرگرمی به کار خلق اثرمشغول بوده تا اینکه در این کار به کمال رسید و اثراو شد هنر و خالق آن هنرمند نام گرفت. مسیر هنر در تمدن بشری ازجائی منحرف شد که هنرمند شدن با ارزش تر از هنر شد.
هنرواقعی انرژی و خلاقیتی است که از بطن ذهن انسان آزاد سرچشمه گرفته باشد، نه از منجلاب فکری (من هنرمند) و احساسات خودبینانۀ او.
با این اوصاف(من هنرمند) چه انسان تنزل یافته و هنرمند چه انسان وارسته و بی نیازی است. او راوی زیبائی ها بوده و بزرگترین هنرش همان بودن اش است. تفاوتی که او را از سوداگران و مروجین مخدر هنر و (من های هنرمند) متمایز می سازد!
هنر هنگامی ظهور می یابد که بین زیبائی و خلاقیت انسانی، توهمی به عنوان (من هنرمند) شکل نگرفته باشد. در این حالت انسان با زیبائی یکی است و حاصل این یگانگی عشقی است که درآثار و رفتار انسان خالق هنر یعنی هنرمند تجلی می یابد.

ارسال شده در خود‌شناسی | ۶ پاسخ

سیّال حقیقت

آیا شما هم حقیقت را پدیده ای قابل جستجو و دست یافتنی فرض کرده اید؟
اگرچنین است ایرادی برشخص شما وارد نیست، زیرا براساس نوعی عادت به ارث رسید از پیشینیان چنین تصور غیر واقعی ای در شما شکل گرفته است.
از آنجائی که جستجو و تلاش ، روش دیرینۀ بشر برای تأمین نیازهای مادی اش بوده، لذا نگاهش به مقولۀ حقیقت و سعادت نیز آمیخته به کوشش و سعی شده است.

-انسان در طی قرون و اعصار تلاشی گسترده و البته بی ثمری را برای دستیابی به آنچه حقیقت تصور کرده آغاز نموده است، درست مانند اغلب ما که هم اکنون با کنجکاوی این موضوع را پی گرفته ایم!
انگیزۀ انسان برای دستیابی به حقیقت، نه تنها روشنگری ذهنی نیست، بلکه شیوه ای سوداگرانه است برای بدست آوردن خوشبختی و ایمنی ای فرضی، که تصور می کند با رسیدن به حقیقت قابل دستیابی است.
انسان آنچنان شیفتۀ یافتن حقیقت است که دیگر متوجه عاملی درونی که بین ذهن او و حقیقت فاصله انداخته نیست. بشر همواره طالب یافتن چیزی به عنوان حقیقت بوده تا با کمک آن ترس و اضطراب های فکری را کاهش دهد.( انسان با خو گرفتن به من فکری به عنوان ذات خود ، از درک واسط و زائد بودن آن در ذهن عاجز و غافل مانده ست).
اگرانسان در وضعیت طبیعی روانی که حالی فطری و اصیل اوست بسر برد، هرگزتمایلی به یافتن چیزی به عنوان حقیقت و رسیدن به خوشبختی نخواهد داشت، زیرا هر لحظه حس رضایت و شعف درونی را تجربه و ازنگرانی و اضطراب های فکری آزاد است
(میل رسیدن به کمال یا یافتن حقیقت ناشی از نارضایتی و عدم پذیرش انسان از خود است).

-آنچه فرد را ازحال طبیعی خارج و او را ازدرون به جان خودش می اندازد، نوعی باور مخرب است که به واسطۀ آن فرد خود را موجودی منفک از زندگی و تافته ای جدا بافته به عنوان (من) درنظرگرفته و عمر خویش را صرف اثبات این موجودیت دروغین به خود و دیگران می کند.
علت ترس و بی قراری انسان پس ازجدائی از برنامۀ فطری اش، نبود امنیت روانی است که به علت انفصال انسان ازدرون خویش بر او عارض می گردد. ترسی فراگیر و عمیق که سیستم روانی و رفتارهای فرد را تحت تاثیر خود قرار می دهد. دراین حالت ناپایدار و بحرانی،فرد مشتاق و پذیرای هر چیز و هرکس می شود تا او را از این شرایط دلهره آور برهاند.( این اصلی ترین دلیل خودباختگی و اطاعت کورکورانۀ فرد از سیستم یا استاد است).

-اصلی ترین مشکل انسان پس ازجدا شدن ازطبیعت خویش، مواجهه با تضاد ها و تناقضات فکری است که به واسطۀ سلطۀ باور(من) پیوسته در او شکل می گیرند، حالاتی غیرطبیعی که به شکل آشفتگی ، بی قراری و اضطراب های فکری بروز می کنند.
دراین حال خراب روانی، فرد خود را از یک طرف محتاج به شخصیت دروغین و عاریتی ای می بیند که شاید جامعه به واسطه آن او را آدم به حساب آورد، از طرف دیگر درگیر با افکار متضادی می گردد که ناشی از بی اعتمادی به خود و ترس از قضاوت هاست.

انسان با خود بیگانه ازترس روبرو شدن با (من) دروغین و همچنین رهائی ازمنازعات روزمرۀ فکری، ترجیح می دهد با دور شدن ازدرون، سر خود را به بیرون گرم نگه دارد، و اینجاست که بسیاری از مخدرهای رایج ازجمله تکنولوژی های بازاری، ذهن او را به خود درگیر و به یاری او می شتابند تا او مثلاً احساس تنهائی یا اضطراب نکند!
( آنگونه که تجربۀ بشری نشان داده، رنج بیگانگی انسان با خود و اضطراب ناشی از آن با هیچ وسیله و سرگرمی قابل سرپوش گذاردن نیست).

علت اینکه بشر همواره چیزی را به عنوان نیمۀ گمشدۀ خویش می جوید، نادیدۀ گرفتن و عدم پذیرش خود است اما به بهانۀ یافتن گمشده ای خیالی!

واقعیت این است که جذابیت جستجو و عطش اکتشاف برای انسان بیشتر و جذاب تر از یافتن و رسیدن است ، زیرا قصد او ازاین جستجو یافتن نیست، بلکه اندیشۀ جستجو است که برای او جذاب است، زیرا با کمک این مخدر فکری، موقتاً خود را ازجدال های فکری و رنج کسی نبودن رها می سازد.

با این حساب اگر اندیشه و تفکرات بشری، راه به شناخت حقیقت ندارند، پس انسان به بهانۀ شناخت و تحقیق در بارۀ جلوه های گوناگون حقیقت سرگرم به چه کاری است!؟
سؤء برداشت نشود! نیت تخطئۀ حقیقت نیست، بلکه توجه به آفتی است که دامن گیر روان موجودی هوشمند در این کرۀ خاکی شده است.

آیا انسان قادراست با کمک فکر یا دانش وارد حریمی شود که ازجنس اندیشه و زمان نیست؟
آیا وظیفۀ و هدف انسان در زندگی سردرآوردن از حقیقت است یا مشعوف شدن و درک جلوه های حقیقت؟

-همانگونه که بارها عنوان گردیده، بیهوده ترین کار برای بشر دست زدن به شناخت حقیقت است . برای درک حقیقت نمی توان به سراغ حقیقت رفت، زیرا فکر انسان فاقد ابزار درک پدیده های خارج اززمان و غیرماده که ماهیت حقیقت را تشکیل می دهد است.
برای نزدیک شدن به حقیقت می بایست کذب ها را در ذهن و بیرون ازخود تشخیص و درک کرد،در نبود کذب ها آنچه باقی می ماند حقیقت ناب و منزه است که خود را به ما می نمایاند.

- حقیقت پدیده ای جاری و پویا است، بنابراین نمی توان آن را به عنوان موضوعی با قوانین ثابت مورد بررسی قرار داد. حقیقت به دلیل ماهیت آن به آن زائی، دائما در حال تغییر حالت و وضعیت است.
برای درک حقیقت می بایست بدون حضور اندیشه با آن بسر بود و اولین و آخرین قدم در این امر پذیرش بی اما و اگر (آنچه هستیم) است.
(پذیرش خویش)، حالتی فطری است که ازکودکی به بهانۀ (کسی شدن) ما را از قبولش برحذر داشته اند و ما نیز همواره با تشویق و تنبیه عادت به ترک همیشگی و جانشین ساختن آن با توهم (من فکری) در خود کرده ایم.
با وجود (من فکری) انسان نیازی به دشمن بیرونی ندارد، زیرا بزرگترین دشمن هرفرد یعنی (من) بدلی ، در حال تخریب او از درون است.
کافی است به افکاری که توسط (من فکری) در بارۀ دیگران در شما شکل می گیرد دقت کنید، آنچه توسط (من) بدلی در بارۀ دیگران اندیشیده می شود با واقعیت افراد در بیرون از ذهن شما تفاوت دارد، اما رنج این شیوۀ اندیشیدن که عمداً توسط (من فکری) در شما شکل می گیرد موجب رنج و اضطراب شده و ذهن شما را با خودش درگیر نگه می دارد. (چه دشمنی را سراغ دارید که تا این حد به شما نزدیک و کنترل شما را در اختیار داشته باشد)؟

- دستیابی به حقیقت که البته اشتباهی است مصطلح ، آنگونه که در داستانها یا فیلم ها خوانده یا مشاهده می کنیم منجر به معجزه یا دستیابی به قدرت نمی شود، چنین تصورات مسمومی ناشی از افکار افراد واقعیت گریز و البته جاه طلبی است که ایده های مخرب شان به شکل داستان و یا فیلم سینمائی به بیرون انعکاس می یابد.
مهم ترین اتفاقی که به واسطه تراکم آگاهی و روشنگری ذهنی رخ خواهد داد، پایان سلطه توهم (من فکری) و خروج ذهن از تاریک اندیشی است. محو بلائی تاریخی که موجب می شود تا انسان در خط طبیعی حیات قرارگیرد.
اتفاق بی مزه و به ظاهر کم ارزشی که در بازار تفاخرات عرفانی کمتر خریداری داشته و چه بسا اطلاع از این حقیقت باعث سست شدن انگیزه بسیاری ازسالکان حرفه ای که با هدف رسیدن و طی نمودن مدارج عالیه و کسب افتخارات عرفانی، پا در مسیر خودشناسی گذاشته اند گردد!!

(آنچه دراین دوران افراد را مشتاق ملاقات با اساتید و سیستم های خودشناسی می گرداند، شنیدن حرف های امید بخش و تخدیرکننده ای است که آنها را به شخصیت بدلی شان دلخوش ساخته و مسیر شان را در راه رسیدن ، شدن و بدست آوردن هموار سازد. این همان هدفی است که انسان های شخصیت مدار نیز عمر خود را بابت آن تباه می سازند.

-درخودشناسی و عرفان حرف حساب و منطقی کمترین مخاطب را دارد، این درحالی است که اغلب افراد، ظاهراً به بهانه شناخت حقیقت و روشنگری ذهنی پا در جریان های عرفانی می گذارند، اما نیت واقعی شان استحکام و قوام بخشیدن به شخصیت متزلزل و تائید شدن از طرف دیگران است. توهمی مانند شخصیت که اساس اش بر دروغ است، با به اصطلاح رشد و تربیت تبدیل به دروغی بزرگتر می شود.

- ترک مردم و عذلت گزینی نوعی فرار توجیه شده تحت عنوان عرفان به منظور نادیده گرفت حقیقت و فرار ازخود است، چنین عملی دقیقا به مفهوم قطع ارتباط با حقیقت است. هنگامی می توان با حقیقت همراه بود که وجود خویش را به عنوان جزئی یکپارچه از هستی و مردمی که با آنها زندگی می کنیم در نظر گرفته باشیم و خود را به عنوان انسانی دانا یا با تقوا از دیگران انسان ها جدا و تصور نکنیم.

-تا هنگامی که حقیقت به عنوان هدف، با قابلیت ارزش گزاری و مراتب پلکانی در نظر گرفته شود، به ناچار خود را نیازمند برنامۀ راه ، صرف وقت و طبیعتا استاد و راهنما خواهیم دید. وقوع این خطا ما را برای سالها درگیر روش های بی ربط اساتید می گرداند.
شاید این جمله عجیب به نظر برسد، اما جستجوی حقیقت برای انسان بهانه ای شده به منظور فرار از خود و دور شدن ازحقیقت!

حقیقت چیست؟

-آنچه آلوده به اندیشه و تعابیر انسانی نباشد حقیقت است. در مقابل حقیقت کذب قرار دارد و خواستگاه ظهورش تفکرات و تعابیر انسانی است. انسان اسیر توهم (من) به دلیل ناتوانی در همراهی با حقیقت، ناچاراً برای شناخت پدیده های ناشناخته، آنها را با فکر اندیشیده و تصور می کند، تا با این روش بتواند ناشناخته را به شناخته تبدیل و سپس آن را درک کند. غافل ازاینکه حقیقتی که اندیشه شود دیگر حقیقت نیست بلکه برداشت مرده ای است که دیگر پویائی و خاصیت حقیقت را ندارد. دلیل اینکه انسان تا بحال موفق به برداشتن گامی درجهت شناخت حقیقت نشده، بکار گیری ابزاری بی ربط با درک حقیقت و عبث بودن فعالیت هایش در این زمینه بوده است.

هرفرد مسئول شناسائی و درک عاملی است که او را از درک حقیقت در وجودش باز داشته است ، انتظار حمایت و توجه از دیگران و یا اعتیاد به مجالست با اساتید و دوره های خودشناسی، کار ما را در شناسائی عامل واسط مزاحمی که خود را بعنوان (من) به ما معرفی و بین ذهن و حقیقت قرار گرفته مشکل می سازد.

-آنچه انسان به عنوان گم شدۀ خویش می جوید، موجودیت فراموش شدۀ و فطری خودش است که به دلیل القائات اجتماعی سعی در طفره رفتن از پذیرش آن دارد. هنگامی که انسان برای عدم پذیرش چیزی که هست برنامه ریزی شده و خود نیز با مشغول نگه داشتن خود به امور زائد به این حالت دامان می زند، آیا می توان مطمئن بود که آنچه به عنوان حقیقت یا خوشبختی می جوید، همان حقیقت بوده و کذب نیست؟

-وظیفۀ فرضی نویسنده در این نوشتار آگاهی دادن نسبت به بلائی است که افراد به آن دچار شده اند، از این مرحله به بعد همه چیز به عهدۀ خود فرد است، زیرا هیچ کس جز او، قادر نیست به باورهای واهی در خود پایان بخشد. که البته این کار نیازمند آگاهی باطنی و عمل همزمان است و نه درگیر ماندن با شناخت مکاتب خودشناسی و یا سرگرم ماندن به تفسیر اشعارشعرا !

-همانگونه که بارها عنوان گردیده، حقیقت پدیده ای قابل شناخت نیست . بی ربط ترین کار برای بشر شناخت حقیقت از طریق علوم نظری است. جستجو و کشف حقیقت حیله ای فکری است، برای عدم شناسائی واسطی وراج در ذهن، که موجب غریبگی ما با خود و دشمنی با مردم شده است. ثمرۀ خودشناسی تشخیص این عامل پنهان کار فکری است که از قدیم از آن تنها به عنوان (نفس) یاد شده است.
عاملی که از ترس ملامت و سرزنش های خیالی اش همواره در ترس و هراس به سر می بریم.

-تا هنگامی که حاضر به قبول چیزی که هستیم نباشیم و به بهانۀ رشد و تکامل شخصیت مشغول پرسه زنی در لابلای مجلات موفقیت یا اینترنت و یا کتب قدیمی باشیم، هیچ اتفاقی در جهت بهبودی روان ما رخ نخواهد داد.
- اگرفردی تمام کتابهای فلسفی و روانشناسی دنیا را بخواند و از کتابهایش گنجینه ای گرانبها به عنوان زینت پس زمینۀ عکس ها و مصاحبه هایش بهره ببرد، باز همچنان در ناآگاهی بسرمی برد، زیرا هنوز نسبت به خودش ناآگاه بوده و پی به دلائل نارضایتی از خود نبرده است.
وظیفۀ انسان جستجو و یافتن حقیقت نیست، بلکه تشخیص واسطی پنهان درذهن اش است که همواره خود را به عنوان باطن یا شخصیت (من) جا می زند.

-(حقیقت مقصدی بی معبر و جاده ای یکطرفه از ناشناخته به سوی انسان است)، که به شرط پذیرش و عشق نسبت به چیزی که هستیم خود به خود و بدون طی نمودن مدارج عرفانی به سوی ما روان می گردد.
تا هنگامی که باطناً دلسوز و مسئول خود نباشیم و این وظیفه را به دیگران واگذار نمائیم، یعنی با خود صادق نیستیم. آیا به نظرشما می توان منتظر ظهور حقیقت در ذهنی متزلزل و بی صداقت بود؟

-تا هنگامی که چشم دل خویش، آنهم از روی ترس، بر توهم (من) بدلی بسته نگه داشته و مونس تاریکی باشیم، اشتیاق برای یافتن روشنائی شعار و خودفریبی است. روشنائی همیشه هست، اما این (من) بدلی ماست که با استفاده از تاریکی ذهنی، خودش را برای یک عمر از توجه ما پنهان نگه می دارد.
-انسان در دنیای ماده به آنچه آرزو داشته ، رسیده یا خواهد رسید، اما ازگذشته های بسیار دور نسبت به درک چیزی که هست و دلائل نارضایتی ازخود نه تنها در جا زده ، بلکه در این روزگار با سرگرم شدن به جذابیت تکنولوژی ، سیری قهقرائی و پرشتاب در پیش گرفته است.

درک خویش، با به اشتراک گذاردن عقایدمان به بهانۀ تنها نبودن و یافتن هم درد در رسانه های اجتماعی میسر نمی شود، بلکه تنها با نزدیک شدن به اصل موضوع که همان توجه ذهنی به چیزی که هستیم و ترک اموری که توجه ما را ازخودمان منحرف می سازد محقق می گردد.

ثمرۀ این درک، ظهور شعفی پایدار و پایان گرفتن افسردگی و اضطراب بابت توهم (کسی نبودن) است که با خوشبختی سطحی و متزلزل ناشی از شهرت و ثروت قابل مقایسه نیست.

سلامت باشید

ارسال شده در خود‌شناسی | ۴ پاسخ

به بهانۀ جواب

خوانندۀ محترم و عزیزی فرموده اند؛ هنگامی که نویسنده قادر به ارائۀ راه حل، برای رفع مشکلات فکری نیست، چرا به نوشتن مطالب خودشناسی ادامه می دهد؟
این اظهار نظرمانند این است که ازایشان سؤال شود:
شما که قادر به رهائی ازآشفتگی های روحی نیستید و ته مانده انگیزه تان را نیز از دست داده اید، چرا وقت خود را صرف کشف راه حل و مطالعۀ مطالب خودشناسی می کنید؟

- جدای این موضوع که نگارش مطالب دلائل گوناگون و شخصی دارد، لازم به توضیح است که رفع مشکلات روانی افراد، بستگی به میزان هوشیاری، جدیت و از همه مهمترحس مسئولیت فردی آنان نسبت به خود دارد، نه به مطالب نگاشته شده!
بنابراین نمی توان نویسنده را به دلیل طرح مشکل، مسئول و ضامن درک و رفع آن نیز دانست.( برای عده ای از خوانندگان این شائبه پیش آمده که مسئولیت روانی آنان به عهدۀ فردی است که به مشکل آنان اشاره و در بارۀ آن مطلب می نویسد)!

- نیت اغلب افراد در خودشناسی به صورت عام، گردگیری شخصیتی برای برترشدن است، اما چون به نتیجه مطلوب نمی رسند، انگیزه خود را نسبت به همۀ چیزاز جمله خودشناسی ازدست داده و دچار سرخوردگی می شوند.
در این شرایط آنچه علت بی انگیزگی و حس به بن بست رسیدن است، خودشناسی نیست بلکه انتظار اشتباه آنان ازخودشناسی و بی اطلاعی از ماهیت مشکل است!

(به خوانندگان عزیزتر از جانی که هدف شان از خودشناسی، ارتقاء شخصیت ، اعتماد به نفس، نفوذ در قلب دیگران و یا بهتر مطرح شدن است توصیه می شود، نوشته های این سایت را رها و به تحقیق در بارۀ زندگی مشاهیر و اسطورهای گذشته و حال، اعم از افلاطون و ناپلئون ، بیل گیتس و استیو جابز بپردازند و با دقت از مهارت ها و موفقیت های آنان کپی برداری نموده و با استفاده از تجربیات این بزرگان، حفره های شخصیتی خویش را پر و ترمیم نمایند).
(توصیه می شود بدین منظور از مجلات ماهیانه و یا سمینارهای زنجیره ای موفقیت که مزین به عکس اساتید خوش خنده با دندان های مرتب و سفید است و نشان ازموفقیت و اعتماد بنفس دارد، کمک گرفته شود)!

- اصولاً درخودشناسی راه حل یا راهکار برای رسیدن یا شدن درکار نیست. خودشناسی بینشی آگاهانه و مستمر به زندگی است که وابسته به زمان و مکان نبوده و فرد لحظه به لحظه با آن پیش می رود. خودشناسی به شما کمک می کند تا به دلائل نارضایتی از خود پی برده و با نعمت وجودتان که عین خوشبختی است بسر برید. درک این موضوع، ثمرۀ خودشناسی بوده و مسئولیت فهم آن به عهدۀ ذهن شماست، نه نویسنده!
متأسفانه اغلب ما در زمان حیات آنقدر عجولانه و پرشتاب سرگرم به تقلا هستیم که قادر به مشاهدۀ مشکل و تشخیص راه از چاه نیستیم، تصورکنید که در این وضعیت ناپایدار که درگیر تردید و قضاوت ها هستیم، چگونه قصد پایان دادن به آشفتگی های خود را داریم. طبیعی است که دراین حالت نه تنها به نتیجۀ مطلوب نخواهیم رسید بلکه در معرض انواع فریبکاری و سوء استفاده های احتمالی نیز قرار خواهیم گرفت.
(امید به اینکه نویسنده به دلیل اظهاراین مطلب، مسئول سوء استفاده های احتمالی و یا سرخوردگی افراد شناخته نشود).

- ما بدون توجه به علل نارضایتی به دنبال ارضاء روانی خود هستیم. ما برای این منظور به سراغ علائق مان می رویم، اما همین علائق پس از مدتی اثر خود را ازدست داده و تبدیل به هویت، تعصب و بار ذهنی می شوند.
ابزار ضروری برای دستیابی به خود حقیقی، جدیت ، هوشیاری، صداقت و درک خودفریبی است، نه دل دادن به علائق! اگر چنین بود، هرکس غرق تردر علائق خود می بود آرام تر و به دور از عصبیت بود، در حالی که اینگونه افراد معمولاً بی قرار و عصبی هستند.
پرداختن به علائق هرگز نمی توان راه دستیابی به خوشبختی محسوب شود، اگر چنین می بود هنرمندان و یا ثروتمندان که از امکانات یا استعداد بیشتری برای پرداختن به علائق شان برخوردار هستند، خوشبخت ترین افراد محسوب شده و ثروت و ذوق، مترادف می شد با سعادتمند و آرامش!
تفاوت متمولین با افراد عادی در گستردگی دایرۀ امکاناتی است که آنها را قادر می سازد تا هواس خود را به شکل موثرتری از آشفتگی های درونی منحرف و خود را به ظاهر آرام نگه دارند.

حقیقت این است که در این دنیای آشفته، همه هم درد و مشکل دار هستیم. اما عده ای آدم با شخصیت این حرف را به خود گرفته و به شدت آن را انکار می کنند، زیرا در اینگونه افراد( پذیرش مشکل مساوی است با تخریب تصاویر مطلوب ایمنی بخش بدلی ازخود).

- یگانه راه خوشبختی، از مسیر درک بدبختی می گذرد. تا هنگامی که درد و رنج درک و تشخیص داده نشود، از آرامش خبری نخواهد بود.

-ما معمولاً در حین خیالبافی یا اضطراب به سراغ علائق مان رفته و گاهاً ترجیح می دهیم به آن شکل گروهی ببخشیم! ما با این عمل، نه توانائی و استعداد نشأت گرفته از یک ذهن آزاد را ، بلکه مصیبت و درد و رنج خود ساختۀ خویش را در قالب های گوناگون هنری یا به بهانه های دیگر با دوستان به اشتراک می گذاریم، تا شاید با مورد توجه واقع شدن، موفق به پر نمودن حفرۀ های همیشه خالی (من) مان شده و از احساس تخدیر کنندۀ هم هویت شدن با گروه، دلگرم و بهره مند گردیم!
(ما گاهاً بدلیل نیاز به حس رضایت و تأمین امنیت، مجبور به گدائی محبت از دیگران هستیم.
( ازاین بابت به کسی برنخورد، زیرا دیگران نیز به نوبۀ خود نیازمند و مشغول به همین عمل هستند).

-اگر با نیتی جز درک (حقیقت خویش)، وارد مقولۀ خودشناسی شده باشیم، باید گفت که باقی ماندۀ هستی روانی و عمر خود را به پای توهمات و ایده آل های گوناگون نشأت گرفته از اندیشه های بشری فنا ساخته ایم.
(عده ای ازخوانندگان عزیز جویای کلاس خودشناسی معتبر هستند، خدمت ایشان عرض می شود که خودشناسی واقعی کلاس ندارد، معتبرترین دورۀ خودشناسی، فقط در وجود شما قابل برگزارشدن است. اگرحس می کنید کششی درونی شما را مجبور به جستجو برای یافتن کلاس خودشناسی می کند، شک نکنید که در پی سرگرمی جدیدی به بهانۀ خودشناسی برای بهتر نادیده گرفتن مشکلات خود هستید).

- نیت بسیاری افراد درخودشناسی پایان دادن به درگیرهای فکری و درک آرامش نیست.( هدف بسیاری از(من) ها از سرک کشیدن به خودشناسی، تکامل بخشیدن به خود به منظور رسیدن به یک (من) بی رنج و از خود راضی است)!!
ما از درگیری فکری هم رنج می بریم، هم با آن حال می کنیم، درگیری فکری مانند ناجی ای است که ما را از محاکمۀ خیالی دادگاه ملامت می رهاند، ما اغلب در گیری فکری را به خودخوری ترجیح می دهیم، زیرا تحت هیچ شرایطی حاضر به تخریب شخصیت خیالی خود که با هزار زحمت سر پا نگه اش داشته ایم نیستیم!

-آشنائی با ترفندهای پنهان (من فکری) مهم ترین کار در خودشناسی است، زیرا پیگیری در اینکار ما را تا مبدأ تشکیل بحران پیش برده و مکانیزم تشکیل اضطراب را بر ما نمایان می سازد.
(ما معمولاً می ترسیم، اما به ماهیت ترس و نحوۀ تشکیل آن در ذهن دقت نمی کنیم).

-(خدمت دوستانی که ابراز می دارند با مطالب آشنائی داشته اما به امید کشف راه حل مطالب را دنبال می کنند، عرض می شود که مطلع بودن با درک کردن تفاوت دارد. انباشت اطلاعات در لایه های سطحی ذهن که تحت اختیار (من فکری) است باقی مانده و به عنوان خوراک و پشتوانۀ هویتی (من فکری) بکارگرفته می شود. اما کیفیت درک، حالتی عمیق است که منجر به تحول و روشنگری ذهن، همراه با عمل می شود.
معنی این جمله این است که اگر تاکنون درک به جای انباشت اطلاعات وارد عمل شده بود، پیگیری و مطالعه این مطالب برای خوانندگان زائد و غیر ضروری بود. اگر روی مطالعۀ دقیق مطالب تاکید می شود، به این دلیل است که شاید فرصت درک جای عادت به جمع آوری اطلاعات را بگیرد.
ضمناً می بایست این اصل کلی را هرچه زودتردرک کرد که رهائی ازمشکلات فکری تنها از طریق نزدیک شدن و تشخیص مشکل ممکن است. بدون رعایت این اصل، تا لحظۀ مرگ نیز هیچ اتفاقی در جهت حل مشکل رخ نخواهد داد.(مسبب ترس شما ازنزدیک شدن به مشکل کسی نیست جز شما.

- تا هنگامی که صداقت غایب باشد، انسان مانند گوی سرگردان، در مسیر تصادم با رفتارها و قضاوت دیگران قرار خواهد داشت، این نتیجۀ بدیهی بی صاحب بودن است.
-اگر مفهوم خوشبختی برای انسان روشن بود، هرگز زندگی خود را به پای یافتن آن فنا نمی ساخت. ما برای پرنمودن جای خالی گم شدۀ درونی خویش که هیچ اطلاعی از ماهیت آن نداریم، به دنبال جایگزین ها هستیم.
ما از این جایگزین های نجات بخش با کلماتی مانند خوشبختی، محبت، سعادت، عشق، آرامش و یا صفا یاد کرده و از شنیدن این نام ها، گاهاً احساساتی شده و اشک در چشمان مان حلقه می زند.
ما در مسیر جستجوی خیالی خویش هیچ اطلاعی از ماهیت آنچه می جوئیم نداریم و صرفاً بدنبال کشف و الصاق صفات پرطمطراق به شخصیت همیشه ناقص فرض شدۀ خویش هستیم.

- تصور ما ازخوشبختی برداشتی است که از بیرون به ما القا و شکل داده می شود، به همین دلیل خوشبختی را همواره امری بیرونی با قابلیت جستجو و یافتن در نظر گرفته و از اصل خوشبختی که حاصل درکی باطنی است غافل می مانیم.
-انسان خودباخته تمایلی به نزدیک شدن به خود و درک چیزی که هست ندارد، بنابراین انتظار صداقت و جدیت داشتن ازچنین فردی کاملاً اشتباه است، تنها یک اتفاق یا معجزه قادر است او را متوجه خودش کند!
- راه حل خلاصی از رنج های روانی، آگاهی از موش و گربه بازی های متداول فکری ای است که ما نقش به سزائی در شکل گیری و تداوم آن داریم.
( با توجه به روند رو به گسترش زوال روانی ای که بشر برای خود تدارک دیده، انسان تدریجاً و از هم اکنون تبدیل به موجودی بی اراده با قابلیت برنامه ریزی شده است).

- تا هنگامی که برداشت انسان نسبت به خود و خوشبختی دستخوش تحولی بنیادین نگردد، ترس و بی قراری دامنگیر او بوده و نیاز او به کشف مخدر های کاهندۀ اضطراب رو به افزایش خواهد گذاشت. ( آنچه از قِبل چنین عارضۀ فراگیر روانی در جوامع بشری رونق خواهد یافت ، تجارت تضمین شده ای که بنیان اش بر رنج و سرگشتگی انسان ها بنا شده است).
- حقیقت این است که ما ترجیح می دهیم به دنبال ایجاد رضایت و ایمنی بدلی باشیم تا آگاهی و درک، زیرا شروع آگاهی می تواند پایانی بخش خیالات فکری ای باشد که یک عمر برای تثبیت و اثبات آنها زندگی خود را تباه ساختیم .
بنابراین واجب ترین کار برای یک انسان مسئول، درک و تشخیص عاملی درونی است که به دنبال تأمین امنیت است.( در این میان با اتفاقات جالبی روبرو خواهید شد، ازجمله اینکه همۀ آنچه به عنوان (من)، ملامت، ترس، تردید، خشم، مقایسه، اضطراب، خودخوری، نفرت، انتقام و شخصیت در ذهن تصور می کنید، حاصل فعالیت (من فکری) است که برانسان عارض و به او قبولانده شده) .
وجود این پدیدۀ موهوم ناشی از برداشت توهم گونه انسان نسبت به موجودیت خیالی خویش است که از بیرون به او القا شده است.
اکنون تصمیم با شما است که باقیماندۀ عمر خود را همچنان وقف خدمت به بیگانه ای درونی کنید که جز دردسر نگهداری فایدۀ دیگری ندارد، یا با ترکاندن حباب خیالی شخصیت، گام در حریم بی نهایت و امن ناشناخته بگذارید.

در این مرحله مسئولیتِ گذر از تاریکی به روشن ضمیری با شماست.

حس مسئولیت در قبال خود، ساده ترین شکل صداقت فردی است که نتیجۀ درک و آرامش است . در مقابل، عدم صداقت و صراحت موجب عصبیت، هیاهو و فرافکنی می شود.

سلامت باشید

ارسال شده در خود‌شناسی | ۷ پاسخ

درد بشر

بزرگترین معضل انسان درقبال خود، عدم توجه و بی اطلاعی ازعلل شکل گیری رنج های روانی خویش است. این ناآگاهی موجب شده تا انسان همواره درگیرتاریک اندیشی و خودفریبی بوده و به جای توجه به دلائل ایجاد ترس و رنج تنهائی، عمر خود را صرف کشف آرام بخش ها و لذت طلبی کند.

بشر به این شیوۀ خود تخدیری چنان خو گرفته است که اهمیت دادن و پرداختن به این موضوع جای تشخیص و رفع مشکل را برای او گرفته است.
با وجود دستاوردهای شگفت انگیز علمی، نسل بشر هنوز نسبت به دلائل ناآرامی های ذهن خویش ناآگاه مانده است. به دلیل این ناتوانی، اغلب انسان ها مجبور هستند، همواره مشغول کشف روش های کاهش ترس و تسلی به منظور آرام نمودن درون پر اضطراب خویش باشند.

انسان با خود بیگانه به دلیل سلطۀ توهم، قادر به تمیز دادن کذب از حقیقت نیست، به همین دلیل یا درشرایط بحران و ترس به سر می برد یا به بهانۀ راهنمائی گرفتن در دام دلالان آرامش گرفتار می گردد! تا هنگامی که انسان شخصاً به درد خویش واقف نگردد، رنج و سرگردانی او موجب رونق بخشیدن به کسب و کار دیگران می شود!
انسان (من باور) رسیدن به آرزوهایش را مساوی باخوشبختی فرض می کند! اما این خوشبختی نیز او را راضی نمی سازد! او به بهانۀ رسیدن به کمال و خوشبختی هرچه تلاش می کند، حریص تر و نگران تر می شود! حالاتی که با سعادتمندی منافات دارند. انسان شخصیت باور، بردۀ مطیع و ترسوئی است درخدمت صاحب تصوراتش اش یعنی (من فکری).

انسان (من باور) صرفاً متوجه نیازهایش است، بدون آنکه متوجه پوچی تمایلات و سرچشمۀ ظهور آنها یعنی(من) بدلی اش باشد.
(برای بسربردن درآرامش، می بایست متوجه عامل شکل دهندۀ تمایلات در ذهن بود، عاملی که خواسته هایش را به جای نیازهای واقعی، ازطریق فکر با فشار آوردن به ذهن از ما طلب می کند).
-بسیاری این پرسش را مطرح می سازند که چگونه می توان از(من فکری) خلاص شد و یا راهکار پیشنهادی برای دستیابی به رهائی چیست؟
اگر چه در نوشتۀ (شوقِ یافتن) به این موضوع به تفضیل پرداخته شده، اما بازهم اشاره ای کوتاه به آن می کنیم.
شرط اصلی خلاصی از(من فکری)، درک برنامه ای است که ازطریق تربیت خانوادگی و اجتماعی در ذهن ما شکل داده شده و به واسطۀ آن، ما خود را یک (من) جدا ازدیگران ، با صفات شخصیتی خیالی تصور و عمر خود را صرف حفاظت ازاین توهم می کنیم.(اگر قادر به فهم این ماجرا در ذهن خود شوید، همۀ عرفان را درک کرده اید).
آیا شما می توانید خود را خارج از این قالب فکری مشاهده کرده و همچنین دست از تعلقات دلگرم کننده ای که به موجودیت خیالی خود الصاق نموده اید بردارید؟

اگر با کمک آگاهی به چنین درکی نائل گردید، حتی خواندن این مطالب نیز برای شما زائد و غیرضروری است، زیرا آنچه می بایست در وجود خود درک کنید را درک کرده و پی به دلائل نارضایتی ازخود برده اید. این به معنی پایان یافتن مکانیزم تضاد و تناقض فکری و خارج شدن ذهن ازسیطرۀ (من فکری) است. هنگامی که چشمۀ تناقضات فکری در ذهن خشک و فعالیت فکر وراج ازکار بیفتد، شما می توانید در وجود خود آرام گرفته، فرصت همراهی با آنچه در حال وقوع است را می یابید.
(اینکه هنگام بیکاری حوصله مان سرمی رود به این دلیل است که نمی توانیم خود را تحمل کنیم و نیازداریم تا با مشغول ساختن خود، بهانه ای بیابیم برای جیم شدن و عدم حضور در دادگاه توهمی ملامت فکری. این بهانه می تواند سیگارکشیدن باشد، می تواند حل جدول یا ساز زدن باشد، می تواند خرید و ویندو شاپینگ باشد، بازی های رایانه ای و یا شخم زدن اینترنت. همه عمر انسان (من باور) در دو وضعیت کلی می گذرد یا فرار ازخود به منظور مواجه نشدن با چیزی ای که هست ، یا اثبات موجودیت توهمی خویش به دیگران).

به نظر شما نام این گرفتاری ای که بشر درگیرش شده بدبختی نیست؟

انسان (من باور) کمتر قادر به درک چیزی جز خیالات فکری اش است، زیرا حقیقت از فیلترهای فکر مفسراو عبور، تحریف و سپس به صورت یک برداشت و تصویر رنگ و رو رفته تحویل او می گردد.
با وجود چنین مکانیزم تحریفی ، انسان نه تنها اشرف مخلوقات محسوب نمی گردد بلکه در نحوه ادارک، موجودی در ته جدول مخلوقات است ! زیرا واسطی به عنوان معبر فکری وراج، همواره بین او و (آنچه هست) فاصله انداخته و حقیقت را با تصاویر و تعابیرکهنۀ خود مخدوش می سازد.(توانائی بشردر زمینۀ اختراعات و اکتشافات مادی را نباید به حساب درک ناشناخته و غیرماده گذاشت. اگر نفوذ برنامۀ (من فکری) باعث غریبه شدن انسان با خودش نشده بود، سرنوشت بشر به مراتب بهتراز وضعیت نابسامان امروز بود).

مهم ترین راه خلاصی از(من فکری) عبور از قالب های از پیش ترسیم شدۀ فکری است که به واسطۀ آنها احساس کسی بودن و امنیت بدلی می کنیم.
-نمی توان با ابزاراندیشه که آلوده به توهم(من فکری) است به سراغ درک خود یا پدیده ها رفت، زیرا آنچه به عنوان شناخت نصیب مان می شود، به عنوان پشتوانه ای خیالی به حساب (من فکری) واریز و موجب تقویت او و افزایش نگرانی ما بابت حفظ خزانۀ خیالی و خالی شخصیت می شود.
اگرقادر به درک موجودیت عاریتی که به صورت باور شخصیت در ما شکل گرفته، شویم، آنگاه متوجه خواهیم شد که عمر ما به جای بودن در متن زندگی، وقف پرداختن به اموری خیالی شده که وجود خارجی ندارند، اما ما آنها را واقعی و جدی تصور کرده بودیم.
درست مانند خواب دیدن که در خواب قادر به درک توهمی بودن مشاهدات مان نیستیم و آنها را واقعی فرض می کنیم!

زندگی انسان (من باور) کابوسی است که هرلحظۀ اش در ترس بیدار شدن و رو در رو شدن با دروغی که نیست می گذرد. او برای مواجه نشدن با خود، یا به دور دست ها پناه می برد، یا عمر خود را به انگیزۀ نام نیک ازخود بر جای گذاشتن به جستجو و تحقیق می گذراند! این شیوۀ گریز و غفلت انسان نه تنها در این روزگار مضموم شمرده نمی شود بلکه مزین به نام پر طمطراق خلاقیت نیز شده است.

(انسان تا هنگامی که نسبت به خود آگاه نباشد ، اگر همۀ دنیا را هم زیر پا گذاشته و همه چیز آموخته باشد باز هم ناآگاه است، زیرا شناخت یا سیاحت، بهانه ای بوده اند برای توجیه عدم حضور و نزدیک شدن او به خودش.

گوئی در این روزگار تکنولوژی زده، همه با هم قسم شده اند، تا غفلت هایشان را با یکدیگر به اشتراک گذاشته، مبادا کسی متوجه چیزی جز غفلت کاری باشد.
رنج انسان ناشی از گم گشتگی و پی آدرس های اشتباه رفتن در بیرون از وجود خویش است. قرار گرفتن در این وضعیت برزخ گونه از انسان موجودی متفاوت با آنچه می بایست باشد ساخته است.

سلامت باشید.

ارسال شده در خود‌شناسی | ۱۰ پاسخ

تأئید و توجه

پاسخ پرسش ها و نظرات خوانندگان به آدرس ایمل شان ارسال می گردد.
——————————————————————————

هنگامی که در پی ایجاد تصویری مطلوب ازخود و یا کشف شاخصه های شخصیتی ایده آل در بیرون ازخود هستیم، بی تردید تصاویر ناخوشایند فکری ذهن ما را به اشغال خود درآورده و ازما موجودی نالایق و ناتوان به نمایش گذاشته اند. تصاویر و تعابیری خیالی که موجب هجوم ملامت و اضطراب می شوند.

در چنین شرایطی نیاز ما به یافتن الگوئی مطلوب ازشخصیت، تبدیل به امری واجب و ضروری می گردد! هدف ما ازانجام این کار، ایجاد توانائی در اجرای نمایشی موفق و منطبق با معیارهای ارزشی درجامعه به منظور تائید شدن و پایان دادن به تصاویر نامطلوب فکری است! این عمل به دلیل نیاز به ایجاد حس رضایت خاطر و ایمنی بدلی صورت می گیرد!

چرا نیازمند تأئید و توجه ایم؟
تائید شدن موجب رضایت خاطر و به تعویق افتادن ملامت و غرزدن های فکری می شود. نیاز به ایمنی و آرامش کوتاه مدت ،گاهاً ما را مجبور به ادامۀ روابط زیان آور و یا انجام کارهای غیرعادی به منظور جلب توجه و تأئید شدن می کند.( حس شیرین رضایت خاطر و رنج ملامت فکری هردو ازحیله ها (من فکری) بوده و حقیقی نیستند).

ارتباط برای بسیاری افراد از نان شب واجب تراست، زیرا رونق و تداوم (من) بدلی یا همان شخصیت را درگرو مراوده و مورد توجه واقع شدن می بینند. ما اغلب نام این ارتباط اجباری را معاشرت می گذاریم.
انسان هرقدر با خودش غریبه تر شود بابت توجه از دیگران متوقع ترمی گردد. انسان (من باور) برای حس وجود داشتن، محتاج تعریف و توجه است. بی توجهی و نادیده گرفته شدن برای او درحکم مرگ است.

-حاشیه
(خواننده ای نظرداده اند که ۱- این چیزهائی که می نویسید را همه می دانند و لزومی به تکرارآن نیست.۲- نظرتان را به کل بشریت تعمیم ندهید. ۳- عمل به این صحبت ها نیز نوعی شدن است).

۱-به نظرشما دربارۀ درد روان بشر، می بایست ازچه چیزی صحبت کرد؟ درمورد معجزات عارفان؟ قدرت های مافوق طبیعه؟ راه های نفوذ در دیگران و موفقیت؟ و یا آشنائی با مکاتب عرفانی در تبت و هندوستان!
درطول تاریخ داستانهای زیادی دربارۀ توانائی های افراد خاص نوشته شده و یا دربارۀ شیوه های آرامش زیستی صحبت به میان آمده، اما کمتر جائی اشاره به مشکل اصلی بشریعنی بیگانگی با خود شده است.

دلیل این امر روشن نبودن مشکل برای خود بشراست. عدم اطلاع ازدرد موجب شده تا مخدرها جای درمان را گرفته و تدریجاً تخدیر با درمان اشتباه گرفته شود.

ما ازترس ملامت فکری بابت آنچه ضعف شخصیتی تصور می کنیم، ترجیح می دهیم به سراغ درد در خود نرویم.
رفع مشکل بشر با درک مشکل افراد توسط خودشان قابل حل است. عارضۀ خود باختگی چنان ذهن ما را منگ ساخته که متوجه نیستیم حقیقتی به عنوان بشریت وجود نداشته و آنچه حقیقت دارد فرد است.

۲- نویسنده در این سایت اسراری به نشر گفته هایش و تأئید گرفتن ندارد، همانگونه که درعنوان سایت آمده (این سایت کمکی است به آنهائی که صادقانه می جویند اما نمی یابند). اما سؤال این است که شما خوانندۀ پرسش گر در لابلای صفحات خودشناسی در وب به دنبال یافتن چه چیزی بودید که با خواندن این مطالب چنین آشفته حال شدید؟
لازم به توضیح مجدد است که نوشته های این سایت درجهت درک توهمی بودن شخصیت و رنج های ناشی ازآن است.

۳-ما عادت کرده ایم خودمان را در واژه ها گیر بیندازیم. شما به جنگ درون ات پایان بده و با خود حقیقی ات آشتی کن، چه اهمیتی دارد که نام این عمل شما (شدن) باشد!
ازآنجائی که انسان (من باور) عادت دارد ازهرچیزی هویت بسازد، لذا رها بودن را نیز نوعی هدف و شدن در نظرمی گیرد. اگر رهائی به عنوان هدف درنظرگرفته شود، قطعاً سرازجائی درخواهیم آورد که (من فکری) ازقبل تدارک آنجا را (حصاری جدید) برای ما دیده است.
انسان(من باور) از هراشاره ای که او را متوجه حقیقت انسانی اش کند مضطرب و نگران می شود، زیرا او درقبال موهبت شخصیت خیالی ای که (من فکری) به او داده، مجبوراست تا پای جان ازاین غریبۀ فتنه گر دفاع کند!

- ما برای مواجه نشدن با عامل مشکل ساز (من فکری)، که اتفاقاً همان عاملی است که تصور شخصیت و (من) را شکل می دهد، خود را علاقمند و کنجکاو به همه چیز نشان می دهیم الا آشفتگی های ذهنی خودمان)!
هرکلام جدی و برنده ای که (من فکری) را مورد تهدید قراردهد، موجب عصبیت انسان (من باور) شده و هرگفته ای که در جهت منگ ساختن و دلخوش نمودن او به وجود بدلی اش باشد، او را سرمست و نشئه می سازد. ما گاهاً ازاین منگی و کرخی عمدی، هویتی به عنوان شیدائی ساخته و آن را به عنوان تجربۀ رهائی به دیگران قالب می کنیم!

انسان شخصیت باور، شیفتۀ وصله پینه کردن های ظاهری است، آنچه او شخصیت خود فرض کرده، پازلی هزارتکه و بی ارتباط با هم است، که تمام عمر سعی در تکمیل و مرتب نمودن آن دارد، به این امید که وقتی با دیگران روبرو می شود، همه به او بگویند آفرین چه شخصیت ممتاز و کاملی!

درست مانند دوران دبستان، که معلم با گفتن آفرین، او را به شنیدن این کلمه معتاد ساخت!

سلامت باشید.

ارسال شده در خود‌شناسی | ۱۰ پاسخ

بازندگان

آیا به نظرشما، برنامۀ زندگی انسان دراین کرۀ خاکی، براساس اندیشیدن به حسرت ها و برآورده شدن آرزوهای او نوشته شده، که برای تحقق آنها این چنین روان خویش را نابود و زندگی را بردیگران تلخ ساخته است؟!
اگراین موضوع را طبیعی فرض کنیم، باید گونۀ بشر را بازندۀ حیات نامید، زیرا در فرصت اندک عمر، به جای جاری بودن درسیال حقیقت که برازندۀ شعور و خرد انسانی اوست، برآورده شدن تمایلات را فلسفۀ زندگی خویش در نظر و انرژی اش را صرف به چنگ آوردن داشته های موقتی و ناپایداری نموده که یا نگران حفظ آنهاست یا با فرا رسیدن مرگ، محکوم به ترک آنها می باشد!

این بدین معنا است که زندگی بشر برخلاف دیگر گونه های حیات، با وجود برخورداری ازهوش، صرف اموری توهمی شده که به واسطۀ باور (شخصیت) برای او با اهمیت فرض شده اند!
(انسان (من باور) موجودی خشمگین و عصبانی است که نه تنها تحمل (من) های مانند خود را ندارد، بلکه بزرگترین شکنجه برای او ماندن با (من) خودش است)!

اگر چشم دل انسان بر حقایق باز و قادر باشد تا خارج از دریچۀ تنگ و محدود نگاه (من فکری)، خود و زندگی را مورد مشاهده قراردهد ، آنگاه متوجه خواهد شد که باور شخصیت اندیشه ای غیر واقعی بوده که خاصیتی جز دلخوش نمودن فرد به وجود نمایشی اش ندارد.

توهم (شخصیت) باوری فکری است که جامعه از طریق تربیت به ذهن افراد القا می نماید تا زندگی آنها را ازحالت طبیعی(بودن) که عین شادکامی است به سمت و سوی (شدن) که منتهی به ناکامی می شود منحرف سازد.( بزرگترین بدبختی انسان، غریبه شدن با خود بابت اندیشیدن به آرزوها وتمایلات اش است).

دشمن انسان، روزگار و مردم نیستند، بلکه باوری اشتباه به عنوان(من) بودن است که در ذهن ما شکل داده شده تا موجودی متفاوت با آنچه هستیم شویم! هنگامی که این باور در ذهن تثبیت گردد، انسجام و وحدت ذهنی انسان نابود و فرد به جای بودن در زندگی درگیر کارزار و کش مکش های دائمی بین (من) های فکری می گردد. جنگی بی پایان که تنها قربانی اش جسم و روان ما می باشد .

آیا به نظرشما با وجود این دشمن درونی که نقش کارگزار پنهان جامعه و (من) بدلی ما را بازی می کند، منطقی است که انسان های دیگر را دشمن خود فرض کنیم؟

ابداع و ترویج این باور فکری هنگامی در ذهن بشر شکل گرفت که قادر شد برطبیعت مسلط شود. ازاین پس ذهن هوشمند او مجال یافت به جای ترسیدن، از اهرم ترس و نیاز درجهت وابسته نمودن دیگران به خود استفاده نماید.

باوری مخرب که عشق و رأفت را در دل انسان نابود و او را مبدل به موجودی طمع کار و عصبی ساخت، انسانی با خود بیگانه که اضطراب دورماندن ازخویش و رنج عصبیت اش را ازطریق آزار رسانی و انتقال خشم به دیگران التیام می بخشد!

ارسال شده در خود‌شناسی | ۶ پاسخ

شوقِ یافتن؟!

اگر متوجه تلاش های اجباری و بیهوده ای که به انگیزۀ رشد شخصیت و حس رضایتمندی از خود به انجام می رسانیم شویم، قادر به درک پوچی بازی شخصیت و دلائل فرار از واقعیتی که هستیم خواهیم شد، در غیراین صورت نزدیک ترین مونس تحمیلی ما تا لحظه مرگ مفسرفکری وراج (من بدلی) و اضطراب های خیالی آن خواهد بود!
————————

شوقِ یافتن!

این پرسش همواره از طرف خوانندگان مطرح است؛ چرا با وجود طرح مشکل از طرف نگارنده، راه کاری عملی به منظور رسیدن به آرامشی پایدار ارائه نمی شود؟
جدای این بحث که ارائۀ راهکار عملی برای مشکل ذهن بشر بی معناست باید یاد آور شد که لازمۀ دستیابی به آرامش و رهائی ازاضطراب، تشخیص و درک باوری غلط به عنوان (من بودن) است که جای کیفیت اصیل (بودن) را در ذهن انسان اشغال نمود است. آیا شما به عنوان فردی که صادقانه در پی کشف مشکل در خود هستید، به سراغ درک چنین عارضه ای در خود رفته اید یا صرفاً خود را به آثار نویسندگان و توصیه های ایشان برای چنین و چنان بودن در زندگی مشغول نگه داشته اید؟

به دلیل عمق باور(شخصیت) افراد امنیت روانی خویش را در گرو حفظ و تقویت این پدیدۀ بدلی می ببینند! به همین دلیل با وجود همه دردسرهای حفظ آن همچنان با حالت کج دار و مریز با آن برخورد نموده و به جای تشخیص مشکل در وجود خود به سراغ دلمشغولیت های بیرونی به منظور نادیده گرفتن مشکل می روند.
با توجه به اعتیاد فکری ما به شخصیت، آنچه در لابلای کتب روانشناسی یا عرفانی می جوئیم، کشف مخدری مؤثر به منظور کاهش عوارض و همچنین راه های تقویت شخصیت برای ارائۀ هر چه بهتر نمایش (من) در جامعه است، نه درک غلط بودن این باور!
آنگونه که از پرسش ها استنباط می شود، موضوعات به طور عمیق درک نشده و شوق کشف راه حل برای خوانندگان عجول، به مراتب بیشتر از درک مشکل که خود (عین راهکار) است می باشد. (مشکل وجود باورشخصیت است برای حل مشکل می بایست به پوچی این باور پی برد).
یقیناً اگر مشکل به طور عمیق درک شود، منجر به کشف راه حل و حرکت انحصاری در جهت رهائی فرد ازتوهم(من) خواهد شد. (جواب مسئلۀ انسان فقط توسط خود او و در وجود خودش قابل کشف است).

- انسان خردمند در هنگام حادثه وقت خود را صرف بررسی علل واقعه نمی کند، بلکه بدون درنگ برای نجات خویش دست به عمل می زند. اقدامی که به طور غریزی و به حکم خرد صورت می پذیرد. اما اغلب ما به جای دست زدن به عمل آگاهانه، انرژی و باقی ماندۀ فرصت حیات را به بهانۀ کشف راه حل به مطالعۀ کتب روانشناختی، آشنائی با آراء فلاسفه ای مشکل دار همچون خود ما، در بارۀ چگونه زیستن و ….. فنا می سازیم!
پرداختن به دلمشغولیت های تخدیر کننده به جای عمل که تحت عنوان توجه به علائق شخصی صورت می گیرد نشانۀ افسردگی و بی میلی ما به سرنوشت زندگی خود است. ما خود فریبی های خود را با میل به کمال گرائی توجیه می کنیم. در حالی که کمال معنوی انسان در پذیرش و درک چیزی است که مادر طبیعت، او را با آن آفریده است.

به دلیل سلطۀ (من فکری)، رفع همیشگی اضطراب های خیالی، جای خود را به (تخدیر ذهنی) داده است . ما شیفتۀ شناخت هرچیز هستیم الا درک خود، هر بارکه قصد می کنیم وقایع ذهنی خود را مورد توجه قرار دهیم،(من فکری) و ترس های خیالی آن از راه رسیده و به عناوین گوناگون ما را ازاین کار بازمی دارد.
شدت سلطۀ (من فکری) برذهن انسان تا حدی است که او حتی برای چند ثانیه هم قادر به تجربۀ بی فکری و بسر بردن با خود، بدون حضور مفسر وراج فکری نیست! به نظرشما اینکه انسان قادر به تجربۀ بی فکری برای چند لحظۀ کوتاه نیست کمی عجیب و نگران کننده نیست؟!
اغلب بدون آنکه خود را مورد توجه قرار دهیم و یا درک درستی از مفهوم آرامش داشته باشیم، خواهان خلاصی از ترس های من فکری هستیم. ما در حال حاضر به دلیل تبلیغات رسانه ای دستیابی به حسرت های شخصیتی و شهرت را با آرامش یکی و اشتباه فرض گرفته ایم!

فرهنگ امروزی براین اساس طراحی و فرض گرفته شده که در رقابت اجتماعی فردی که بیشتر بدست می آورد یا دارد خوشبخت تراست! (اما بین فرض شدن تا بودن بسیار فاصله است، ثروتمندان سهم بیشتری ازمنابع مالی را دراختیار دارند و از نظر مردم خوشبخت فرض می شوند، اما صرفاً فرض می شوند! آنها با وجود داشته های فراوان و متنوع شان دروناً محزون و فاقد شور زندگی هستند).

آیا اندیشیدن به آرزوها و یا دست یابی به رویاهای شخصیتی منجر به آرامش می شود؟ اگر چنین است، چرا به هرآرزوئی می رسیم، سرو کلۀ آرزو و حسرتی دیگر به همراه ترس و ملامت فکری در ذهن نقش می بندد؟
هنگامی که دیو نیاز و شهوت ِداشتن کنترل ذهن انسان را بدست گیرد، رأفت و نوع دوستی مفهوم خود را ازدست می دهد.
ما ازترس رو شدن (من بدلی) و زیرسؤال رفتن شخصیت خیالی خویش جرأت و تمایلی به درک وقایع ذهنی خود نداریم، اما بسیار علاقمندیم که بدانیم خرس قطبی چگونه قادر به زندگی در هوای سرد قطب جنوب است و یا اهرام ثلاثۀ در مصر توسط انسان ساخته شده یا موجودات فرا زمینی! به نظر شما با وجود ذهن توهم اندیش انسان (من باور)، دلیل شوق دیوانه وار او برای جستجو و اکتشاف چیست؟!

اگر قرار باشد خیال بافی ها و رویا پردازی های انسان شخصیت مدار را موجه و لازم فرض بگیریم، پس چه زمانی فرصت توجه به خود و زندگی را بدست خواهد آورد؟ به نظر شما سود بی توجهی انسان به خود و سرگرم ماندن به آرزوها و اندیشیدن به ترس ها به نفع چه کسانی است؟
آیا برنامۀ خلقت بر پایۀ اندیشۀ انسان به حسرت ها و چگونگی دستیابی او به آرزوهای حقیرانه اش نوشته شده است ؟ اگر چنین باشد باید اذعان نمود که انسان به جای درک کیفیت جاودانگی که در گرو درک خویش است، انرژی و فرصت استثنائی حیات خویش را مصروف به چنگ آوردن و تملک بر اموری نموده که در هنگام مرگ محکوم به ترک و وداع با آنهاست!
آیا مفهوم زندگی برای انسان یعنی تلاش برای رسیدن به خواسته های فکری، آن هم از ترس قضاوت دیگران بابت بی عرضه فرض شدن؟ (اینکه انسان به امید و آرزو زنده است نیز ازآن دسته جملات قصاری است که قصد توجیه تلاش های بی ثمر انسان (من باور) را برای شدن دارد).

-ما براین باوریم که ریشۀ نگرانی های روانی در بیرون از وجود ماست، در حالی که سیستم مولد اضطراب درقالب (من فکری) مشغول تولید ترس و نگرانی های خیالی در مغز و ذهن ماست. ( در اینجا قصد نفی مشکلات بیرونی را نداریم، اما مشکلات بیرونی بهانۀ ایجاد اضطراب را به (من فکری) می دهند و (فکر) با تعبیر و تصویر سازی های خیالی به آنها دامن زده و با بزرگنمائی، دلهره آور ترازآنچه هستند به تصور در می آورد، اگر دقت کنید متوجه می شوید، حتی هنگامی که نگرانی ای وجود ندارد، فکر شروع به تشکیل نگرانی های ساختگی می کند).
همواره این نکته کلیدی را باید به خاطرسپرد که بقاء (من فکری) یا شخصیت در گرو وجود ترس های خیالی است.( ما اغلب ترجیح می دهیم به جای توجه به توهمی بودن ترس های فکری سرخود را به دیدن یک فیلم ترسناک گرم کنیم تا بدین وسیله تا مدتی ازشراضطراب خلاص شویم، با توجه به این موضوع آیا نباید به آنچه عقل خود فرض گرفته ایم شک کنیم! این همان عقل بدلی است که گرایش به خودشناسی را درما شکل داده و ما را به مقصدی ازپیش تعیین شده که چیزی جز بطالت و سرخوردگی در بر ندارد می رساند).

با همۀ اشتیاقی که به خودشناسی داریم، معمولاً تا جائی پیش می رویم که موجب نفی موجودیت خیالی و ترک دلبستگی ها نشود، علائق در ما تولید اعتماد بنفس و حس کسی بودن می کنند. اما همانگونه که شما هم می دانید ماهیت چنین اعتماد بنفسی بدلی بوده و با اولین تلنگر و تهدیدی به شخصیت (من) در هم می شکند!
درک کیفیت رهائی که حاصل درک خود است منجر به ایجاد موجودیتی غیروابسته می گردد. موجودیتی اصیل که حمال تعابیر و تصاویر خیالی توهین، مقایسه و خشم نیست. انسان رها موجودیت و امنیت روانی اش را در گرو اندیشیدن یا داشتن چیزی نمی بیند. درکیفیت رهائی نگرانی بابت حفظ و مراقبت از توهمی به عنوان شخصیت بی معنا بوده و سبکبالی ذهنی جانشین اسارت فکری می گردد.
شخصیت توهمی است ساخته اندیشۀ بشر، که جای فطرت خدادادی او را اشغال نموده است این توهم به منظور مقابله و ابراز وجود در مقابل دشمنان خیالی توسط(من فکری) در انسان اسیرفکر تصور می شود.

تصور شخصیت داشتن در بین مردم موجب ایجاد حسی خوشایند به عنوان ایمنی می شود. دلیل وابستگی ما به توهم شخصیت وجود چنین حسی است. حسی که یک روی اش رضایت خاطرازخود و روی دیگرش ترس و ملامت است.
خاصیت این حس خوشایند تخدیرکننده، توقف موقتی ملامت فکری و اضطراب است. ما برای ایجاد این حس خوشایند ازترس ملامت فکری و بی عرضه فرض شدن، خود را مجبور به جدال با دشمنان فکری و دفاع از شخصیت خود می بینیم. ( همه تلاش هائی که افراد به منظور دیده شدن و شهرت به انجام می رسانند برای دور نگه داشتن خود ازآتش خیالی اضطراب و ملامت فکری است.( به جای فرار ازملامت فکری یا اضطراب با آن رو در رو بمانید تا برای همیشه پی به خیالی بودن آنها ببرید).

دقت کنیدکه چگونه تصور شهرت یا زرنگ بودن موجب دلگرمی می شود. این دلگرمی همان پاداشی است که (من فکری) بابت نمایش یک تصویر قوی ازشخصیت(من) به ما می دهد، اما در مقابل هنگام ارائۀ ناقص یا متزلزل از شخصیت (من) ، مجازاتی به عنوان اضطراب و ملامت فکری در انتظار ماست.
قطعاً باور این موضوع بسیار مشکل است که نگرانی ها و ترس های روانی بشر حاصل خیال بافی هائی فکری خود او است. نگرانی هائی که ازانسان موجودی، اوهام اندیش، بی عمل و مضطرب ساخته است!
( تشویق و تنبیهی که ازکودکی برافراد اعمال می شود به منظور چشاندن شیرینی حس رضایت خاطر بدلی و آشنائی با رنج سرزنش فکری است، اهرم های فشار جامعه که در آینده افراد را وادار به ورود و ماندن در میدان رقابت های اجتماعی می نماید).
حقیقت این است که آن حس خوشایندی که بابت تصویر(من) مطلوب درذهن شکل می گیرد و آن رنجی که به عنوان ملامت بابت تصویر(من) بی عرضه ایجاد می شود هر دو بدلی بوده و تنها یک تصویر ذهنی بی ریشه هستند، درست مانند توهم شخصیت که حاصل نگرشی مسموم بوده و حقیقت ندارد! آیا شما به عنوان یک انسان خردمند و جویای راه حل، برای خلاصی همیشگی از اضطراب به سراغ درک این وقایع و آشنائی با (آنچه هستید) رفته اید؟!

هنگامی که بدلی بودن حس رضایت خاطر و ملامت فکری لو رود، نه اضطراب شکل می گیرد، نه ترس از مردم. نه هرز نمودن عمر به منظور تحسین شدن و نه فنا کردن زندگی به منظور نام نیک ازخود بر جای گذاردن!
قرار گرفتن دراین کیفیت یعنی بی نیازی و آزاد شدن در خود. کیفیتی که انسان مضطرب امروز از آن بی اطلاع و به شدت نیازمند آن است!

ارسال شده در خود‌شناسی | ۱۸ پاسخ

چند نکته

توضیح: جواب پرسش کاربران به صورت شخصی به آدرس ایمل شان ارسال می گردد.

نکته اول:
آیا برای درک و همراه بودن با حقیقت نو به نو و در حال زایش باید متکی به دانش و تجربیات گذشته بود؟ آیا می توان از دانش که وابسته به تجربه و زمان است برای همراهی با حقیقت نو بهره جست؟ و آیا برای این همراهی داشتن تحصیلات و مدرک تحصیلی در رشته ای خواست لازم است؟
آیا آنچه را که توشه بار معرفت تصور و برای جمع آوری اش تلاش می کنیم همانگونه که توجه ما را به خود معطوف می دارد، به همان نسبت ذهن و حواس ما را از توجه و همراهی با حقیقت محروم نمی سازد؟این موضوع پیش کش مان!

آیا اگر بخواهیم دربارۀ علل ناآرامی های خویش آگاه شده و ازعلل بروز آنها مطلع گردیم، باید مشغول مطالعۀ کهنه آراء گذشتگان دراین باره شده و یا به سراغ افرادی که نام شان را مزین به پیشوند استاد نموده اند برویم؟!
اکنون با شناختی که نسبت به عامل آشوبگر ذهنی (من فکری) پیدا نموده ایم، به این درک رسیده ایم که آشفتگی ها و ترس های فکری معلول برداشت نادرست ما نسبت به موجودیت خیالی خویش یعنی شخصیت متصور شده خودمان است.
با توجه به این موضوع حتی اگر حقیقت را دو دستی تقدیم مان کنند، فاقد ابزار ارتباطی با آن هستیم، زیرا به دلیل هالۀ مزاحم فکری از مشاهدۀ حقیقت یا آنچه در حال جریان است محروم و در توهمات فکری خویش سیر می کنیم. جائی که توهم زاده می شود، چیزی جز کذب نمی توان یافت!
بنابراین جستجو و تلاشی که انسان (من باور) به عنوان کسب شناخت انجام می دهد صرفاً بهانه ای است برای بی توجهی و فرار از چیزی که هست. کیفیتی از (بودن) که از دوران کودکی به او آموخته شده باید آن را فراموش و توهم شخصیت را جایگزین آن سازد!
فراری ناخواسته و تحمیلی که تا پایان عمر ما را از بودن با عزیزدرون محروم می سازد.

آیا برای باز نمودن چشم مان بر چنین واقعیت تلخی که هم اکنون نیز در حال جریان است و برای خلاصی از رنج روانی که لحظه ای ما را رها نمی سازد، دست زدن به عمل همراه با شناخت منطقی است یا مطالعۀ کتب فلسفی، روانشناختی و یا تحقیق دربارۀ زندگی عرفا؟!
تا هنگامی که آمادگی روبرو شدن با چیزی که ازآن هراس داریم یعنی (آنچه هستیم) و ترک دلبستگی از چیزی که نیستیم اما تصور می کنیم هستیم در ما شکل نگیرد، هیچ اتفاق و تغییر اساسی که منجر به محو همیشگی اضطراب و ترس شود رخ نخواهد داد و ما همچنان در دنیای خیالی خویش در پی کشف اکسیر معجزه آسا و یا استادانی می گردیم که ما را ازاین مخمصۀ روانی رها سازند! و البته در بیرون از وجود انسان همواره بازار مکارۀ پر رونقی از چنین اکسیرهای خیالی و اساتیدی برای انسان های توهم اندیش محیا بوده و هست.
——————-
نکتۀ دوم:
-این موضوع که ذهن انسان تحت تاثیر عوامل شیمیائی مغز از خود واکنش نشان می دهد قابل انکار نیست، اما آیا به این دلیل که علم به عنوان تنها روش شناخت دنیای ماده تا این مرحله پیش رفته که قادر گردیده تاثیر عوامل شیمیائی را بر رفتارهای انسان اثبات کند، باید موضوع بیگانگی انسان با خود و رنج های ناشی ازاین اتفاق را مرتبط با این موضوع دانسته و کار را بدست محققان بشردوست شرکت های داروئی و روانشناسان حاذق سپرد؟!

این درست است که رفتارها و انگیزه های انسان تحت تاثیر فعل و انفعالات شیمیائی مغز شکل می گیرد، اما قبل ازآن قطعاً اتفاقی در روان انسان رخ داده است که در هنگام اندیشیدن یا مواجهه با همنوعان خود این چنین دچار یاس، خشم، اضطراب و یا خود باختگی می شود.
اگر دقت کنید متوجه خواهید شد که مشکلات روانی فرد اززمانی آغاز می شود که وارد کارزار رقابت و همچنین ارزش گذاری های اجتماعی می شود.
مسبب تیره بختی بشر چرخ گردون روزگار نیست، بلکه نگرشی مخرب و هوش مسمومی است که درحال متلاشی کردن و تهی کردن انسان ها ازدرون است! توجیه این مسئله که رنج روانی انسان ناشی ازتاثیرات شیمیائی مغز برروی ذهن است نوعی فرار و بی توجهی به اصل موضوع است.
——————————————–

نکته سوم:
هنگامی که انسان خود را به عنوان (من) یا شخصیت باور، و برای داشتن امنیت بدلی خود را محتاج این باور دانست، یعنی سلطۀ توهم (من فکری) را بر ذهن خویش پذیرفته است، تصوری که بقاء و تداوم اش منوط به مرور دائم گذشته و تجسم آینده است.
اکنون با توجه به این موضوع، به نظرشما چرا عده ای تلاش می کنند تا درکار خالق شخصیت یا همان( من فکری) شان دخالت و آن را مثلاً تربیت و با تمرین در زمان حال نگه دارند؟
(آنچه زمان حال تصور می کنیم مقایسۀ بین خاطرات گذشته و تصورآینده است، حال واقعی هنگامی رخ می دهد که (فکر) ازاین حرکت بازایستاده و (بودن) بدون اندیشۀ گذشته و آینده پیش برود، دراین حالت بی زمانی در ذهن حاکم می گردد، بدون آنکه فرد اشعاری به کیفیت بی زمانی داشته باشیم، بنابراین آنچه به عنوان تمرین برای ثابت نگه داشتن فکر در زمان حال انجام می گیرد، نوعی فریزنمودن موقتی فکری است و ربطی به کیفیت بی زمانی ندارد.

به نظرشما با توجه به تلاش بی وقفۀ افراد برای تقویت شخصیت و ایجاد حس رضایت مندی به منظور فرار از رنج ملامت فکری ، انجام تمرینات و به کارگیری لم ها برای تسلط یا تربیت (فکر) چارۀ مناسبی برای رفع ترس و اضطراب است؟
ما برای فرار از ملامت فکری خود را محکوم به تلاش می بینیم، اما آیا تا بحال به ماهیت و انتهای مسیر تلاش های خود توجه نموده اید؟ قرار است در نهایت چه چیزی عاید ما گردد؟ همۀ ما در این مرحله براین نکته آگاه ایم که برای حسرت و نیاز پایانی نیست.
آیا آنچه در آرزوی بدست آوردنش هستیم، پس از بدست آوردن ما را به آرامش پایدار خواهد رساند؟ چرا تمایلی برای اطلاع از تجربیات گذشتگان که درخاک آرمیده اند در ما شکل نمی گیرد؟

حسرت هائی که درقالب آرزو رخ می نمایند توسط پدیده ای بدلی که اتفاقاً خالق ترس ها و تمایلات خیالی و موهوم نیز هست شکل می گیرد، به همین دلیل هرچه می دویم و بدست می آوریم مانند رسیدن به سراب انسان را حریص تر و مضطرب تر از قبل می سازد.
انسان (من باور) به دلیل انباشت نیازهای شخصیتی، ترس از ملامت و طلب کاری های بی پایان فکری، همواره نیازمند استراحت و آرامش است.
او نمی تواند این آرامش را از چیزی جز (من فکر) که هستی خویش تصور کرده طلب کند، او نمی داند که مسبب آشفتگی هایش (من فکری) است که او(شخصیت) خویش و امین خیرخواه باطنی باور داشته است. این بدین معنی است که انسان (من باور) برای خاموش نمودن آتشی که در حال نابودی روان اش است بدلیل نبود خرد از (فکر) که همان فروزندۀ آتش اضطراب است استفاده می کند. بکارگیری راهکارهای(من فکری) که در نقش (من) خیرخواه عمل می کند موجب تضاد و درگیری بیشتر ذهنی می شود.
آیا تا بحال ازخود پرسیده اید که چه عاملی در ذهن شما مشغول خودشناسی است؟ قطعاً چیزی جز(من فکری) در این نمایش ساختگی نمی تواند نقش داشته باشد. بنابراین عاملی که با کمک آن در حال مقابله با افکار به اصطلاح منفی هستید همان (من فکری) شماست که جدال های ساختگی روزمرۀ ذهنی را شکل می دهد! (رو دستی تاریخی که انسان از هوش مخرب خود خورده است)!

آنچه درطول جدال و تربیت (فکر) نصیب انسان می شود، اشکال گوناگون خود فریبی و توهم اندیشی است که توجه ما را ازاصل موضوع یعنی دقت روی دلائل عدم رضایت و پذیرش خود منحرف می سازد. (ماموریتی که انجام آن در ذهن انسان ازهزاران سال پیش به شیطان نفس سپرده شد).
انسان شخصیت باور همۀ هستی خیالی و امنیت بدلی خویش را مدیون (من فکری) است، دست زدن به هر عملی توسط او برای خروج از حصار نفس به معنی نابودی همه توهماتی است که او به واسطۀ آنها احساس دلگرمی و ایمنی بدلی به منظور فرار از ملامت فکری می دهد.
درچنین حالت رایجی خودشناسی راهکاری می شود برای کاهش ترس و تقویت (من فکری) و خودنمائی شخصیتی. نه پی بردن به دلائل عدم نارضایتی ازخود. به همین دلیل جلسات گروهی خودشناسی نوعی سرگرمی غیرمفید با کیفیت تخدیر کنندگی است.
برای خروج ازحصار (من فکری) ابتدا می بایست توهمی بودن ترس های فکری را تشخیص و علت نیازمندی به ایمنی را درک کرد . نه اینکه به بهانۀ رقابت های اجتماعی و یا غرق نمودن خود در مطالب روانشناختی، دائماً این توهم را جلوی چشم خود آورده و آن را به خود گوشزد نمود.
( لطفاً متوجه تفاوت بین عمل صادقانه و خود فریبی های رایج در قالب ژست های عرفانی باشید).
————————–

ارسال شده در خود‌شناسی | ۵ پاسخ

دربارۀ فکر(بخش پایانی)

دلیل این همه زحمتی که شیطان نفس بابت فریب من و شما متحمل می شود این است که مبادا متوجه شویم که آنچه تصور می کنیم هستیم، حقیقت انسانی ما نباشد!
این وظیفۀ ماست که با درک خود، پی به ریشۀ آشفتگی های خود ببریم، اما چون این کار مساوی است با روبرو شدن با دروغ بزرگ و واقعیتی ترسناک به عنوان (من) بدلی، ترجیح می دهیم دیگران خودشان را به زحمت انداخته، ما را درک و تحمل کنند!
——————
دربارۀ فکر(بخش پایانی)

(فکر) فقط یک پدیده است، اما به دلیل سلطۀ تاریخی (من فکری) بر ذهن انسان ، ما این پدیدۀ واحد را به دو شکل مجزا به عنوان (من) و (فکر) درک کرده ایم. برداشتی خطا که شیطان نفس را قادر ساخته برای هزاران سال سلطۀ خویش بر ذهن انسان را استحکام بخشد.
-برنامۀ باور (من) مانند انگل در پوشش فکر تحلیلگر وارد سیستم ادراک ذهن شده و نگرش بسیط و فطری انسان را معیوب می سازد، وجود این برنامه از انسان موجودی مضطرب و تنها به عنوان تک (من) های منزوی شده می سازد.

دشمن روان انسان پدیده ای هزار چهره و پنهان کار، با تجربه ای هزاران ساله در امر فریبکاری است، روش صحیح برخورد با این پدیدۀ شوم آشنائی با مکانیزم عمل و بازی های خیالی و وسوسه انگیز آن به صورت میل به جستجو و لذت است.
با رسوخ (من فکری) در سیستم ادارک، تمرین مثبت اندیشی و یا ماله کشی های متداول روانی برای ایجاد آرامش، مخدرهای موقتی ای هستند که نتیجه ای جزخودفریبی و سرخوردگی در برندارند.
ما اغلب با جستجوی سیستم یا راهنما، سعی در یافتن روش های برای بهتر نادیده گرفتن خود و ایجاد وابستگی عمدی به دیگران داریم، ما گاهاً به اسم خودشناسی این فریب را پیش می بریم. این یعنی ازچالۀ بدبختی خود در آمدن و درچاه ظاهرفریبی دیگران افتادن!

چگونه (من فکری) اضطراب را شکل می دهد؟
-(من فکری) با استفاده ازپوشش فکر تحلیلگر وارد ذهن شده و تعابیر و صفات خیالی را به متفکرخیالی، یعنی(من) بدلی که (تصور ما نسبت به خودمان) است الصاق می نماید.(خودش تصویری متضاد ازخودش می سازد و شروع به تعبیر و گسترش آن می کند)، در این حالت ما تصور می کنیم که (فکر) پدیده ای جداگانه از(من) بدلی ماست که به صورت اندیشه ای جدا از(من) بر ذهن عارض و ما را مضطرب ساخته است.
فکر و متفکردر این حیلۀ فریبکارانه یک پدیده واحد به شمار می روند، اما در دو نقش متفاوت ظاهرمی شوند! کلید درک شیطان نفس درک خطای دوگانه اندیشی ذهنی است.

(من فکری) با برچسب زدن به تصاویر و تعابیر، که همان برداشت های ما نسب به خودمان است، تعبیر جدیدی ارائه می دهد که در تضاد با تصاویر دیگر است ، سپس با دامن زدن به جدال های خیالی بین این تصاویر ما را در مهلکۀ آشفتگی و ترس درگیر نگه می دارد.
(برای امتحان این موضوع هنگامی که دچار آشفتگی هستید، با نگاهی بی طرفانه ناظر بی قراری های خود شوید، گوئی ناظر بر رنج فرد دیگری هستید. با این روش قادر خواهید شد خود را خارج ازقالب همیشگی(من فکری) مشاهده و پی به مکانیزم مخربی که پنهانی مشغول سوزاندن ریشه هستی تان است ببرید).

-(من فکری) بازیگر متبحّری است که می تواند هرلحظه تغییر شکل داده و درنقش (من) خیرخواه، (من) شرور، وجدان بیدار یا قاضی ملامت گر ایفای نقش کند و البته استعداد شگفت انگیز او در نقش (من) بدلی ماست. نقشی که با ایفای آن انسان را به قدمت تاریخ در وجود خویش سرکار گذاشته است.
با توجه به چنین دقل بازی فکری ای با قاطعیت باید گفت، استفاده از اندیشۀ (من) در شناخت خویش و ذهن انسان که قطعاً مشکوک و آلوده به توهم (باور من) است صد درصد خطا بوده و راه به جائی نمی برد. حتی اگر فیلسوف یا نظریه پردازانی همچون افلاطون، رنه دکارت یا استیفن هاوکینگ با استفاده ازاین شیوه ذهن انسان را توضیح داده باشند.

با توجه به این موضوع شاید اکنون قادر شوید دل از بسیاری ازکتب خودشناسی، روانشناسی و یا فلسفی که موجب دلگرمی شما هستند (تاکید روی کتب نویسندگان غربی است) کنده و جای آنها را به (هیچی) دهید.
-تنها راه تشخیص این موضوع که اضطراب و مضطرب شونده یکی هستند، نگاه و توجه به وقایع ذهنی بدون دخالت اندیشه است.
تا هنگامی که از ابزار اندیشه برای درک خود استفاده می کنیم در حقیقت دست در دست شیطان نفس، مراحل خودفریبی و طی طریق در مسیرتوهمات را طی می کنیم. دلیل اینکه انسان تا این زمان شناخت صحیحی از خود بدست نیاورده، استفاده از(فکر) آلوده به باور(من) برای درک خود است.
-در بازی شخصیت (من فکری) به طور هم زمان نویسنده، کارگردان، بازیگر و بازیگردان است! عاملی که رنج و اضطراب را در ذهن شکل می دهد یعنی(فکر)، همان عاملی است که دلشوره گرفته و بی قراری می کند یعنی(من) بدلی ما.
اگراین آگاهی کلیدی که اضطراب و(من فکری) یک پدیده هستند، عمیقاً درک گردد، فاجعه ای که برای شیطان درون همواره غیر قابل باور است یعنی (شناخت) رخ خواهد داد.

-هنگامی که فکرتحلیلگر ازسلطۀ توهم (من فکری) خارج گردد ذهن آزاد است. در این حالت نه تصوری به عنوان شخصیت شکل می گیرد و نه اضطرابی باب حفظ این توهم. انسان در کیفیت صحیح (بودن) که شکلی غیروابسته است قرار خواهد گرفت، کیفیتی که فاقد ترس، آشفتگی و دشمنی است.

هنگامی که فرد موجودیت خویش را جدای از اعتباریات و ارزش های اجتماعی دید، دیگر نگران حفظ توهمی به عنوان شخصیت (من) نخواهد بود. (شما می توانید با بررسی ریشۀ بسیاری از ترس ها، خود را نسبت به اضطراب های فکری واکسینه نمائید).
هنگامی که ذهن از اضطراب و نگرانی خالی باشد، بدون نیاز به تمرین یا وابستگی به راهنما، سبکبالی و آرامش برقرار می گردد . با لو رفتن (من فکری) و بازی های آن ، مکانیزم ایجاد تضاد و تناقض متوقف و فکر تحلیلگر خدمتگزار ذهن می شود.
- هنگامی که هوش مخرب بشر فعال و باور(من) را درمیان هم نوعان اشاعه داد، بقاء شیطان نفس را در وجود تک تک ابناء مستعد بشر بیمه نمود.

-شخصیت موجودیتی عاریتی است که انسان نا آگاه آن را با ذات اختصاصی و منحصر بفرد خویش معاوضه و به این متاع بدلی می بالد. بر تن کردن جامۀ شخصیت و نمایش آن در جامعه، یعنی معاوضۀ جنس اصل با بدل و تلاش برای گرفتن تائید و دلخوش بودن به تعریف مردم بابت این جنس بدلی!
-انسان شخصیت مدار برای تامین امنیت روانی ناچار به پرنمودن خلاءخویش با توسل به جایگزین هائی بیرونی است. اما افسوس که هیچ چیز خارج از وجود انسان اعم ازثروت ، قدرت، لذت و هیجان دارای چنین خاصیتی نیست.

- تلقین و تکرار صفات اجتماعی که از بیرون به ذهن انسان عارض می گردد، آنقدر ادامه می یابد که انسان را ازکیفیت اصیل (بودن) که نوعی سرور باطنی و غیر وابسته است جدا و به برهوت ترس و تنهائی تبعید می کند.
در حالت سرگشتگی، فرد برای تامین امنیت روانی، وابسته به دیگران شده و محتاج توجه می شود.(بسیاری از ما با بیماری مورد توجه بودن و دیده شدن آشنائیم، بیماری اجتماعی که رسانه ها در گسترش آن سهم به سزائی داشته و آن را به عنوان نیازی حیاتی به عنوان محبت معرفی می کنند).

-ذهن انسان شخصیت مدارحاوی مجموعۀ ازصفات و تصاویر خیالی است که می بایست برای حس به (حساب آمدن) همواره با خود یدک بکشد. تصورکنید که حمل همیشگی این تصاویر دروغین تا چه حد طاقت فرسا بوده و انرژی روانی فرد را تحلیل می برد.
(این تصاویرهمان خیالاتی است که شبانه روز به طور غیرارای در بارۀ خود نشخوار می کنیم).
(بدبختی را می بینید،از یک طرف مجبور به حمل تصاویر بدلی ازخود هستیم، ازطرف دیگر ازترس لو نرفتن مجبور به پنهان نمودن آنها هستیم).

شاید این پرسش را مطرح کنید که اشکال مورد توجه بودن چیست؟
در جواب ازشما سؤال می شود نیاز و میل به مورد توجه بودن ناشی از کمبود چه چیزی است و چه عاملی در شکل دادن آن در ذهن نقش دارد؟
هنگامی که معتاد به دیده شدن و مورد توجه بودن شدیم، محتاج و اسیر قضاوت ها شده و با هرتائید و تکذیبی هیجان زده یا مضطرب می گردیم. کسب شهرت به عنوان یک ایدآل فکری یعنی بنا نهادن بنیان زندگی در مرداب! (راستی چرا بعضی ازافراد در اوج شهرت دست به خود کشی می زنند)؟
-به نظرشما شیطان درون می توانست روشی بهتر از این برای سرکارگذاشتن انسان ابداع کند. ابزار ترس کهنه ترین نرم افزار بشر برای به کنترل درآوردن انسان ها است.

آیا بهتر نیست به جای اعتیاد به مطالعۀ کتب خودشناسی، تخدیرذهن با اشعار و دست کشیدن ازجستجوی توهم پند سوم ، اکنون دست به (عمل) زده و پوچی تصاویر خیالی نسبت به خویش را تمام و کمال به روی خود بیاوریم.
( آگاهی ای که منجر به عمل نشود تنها انباشت دانستگی است که اسباب وابستگی و نگرانی بیشتر می شود.
اجازه دهید رنج به حساب نیامدن و (هیچ) شمرده شدن تک تک سلول های (من) بدلی تان را از هم بگسلد، نترسید ازهم نخواهید پاشید! (من) بدلی بیدی نیست که ازاین باد ها بلرزد، اما با روبرو شدن با ترس فکری، لااقل پی به توهمی بودن بسیاری ازآنها خواهید برد. تا هنگامی که با ترس توهمی بی شخصیتی رو در رو نمانید، قسمت شما اززندگی اضطراب، تردید و ترس خواهد بود.
با اقدام جدی شما شرایط برای قدم نهادن حقیقت در ذهن و دیدار با عزیز درون مهیا می گردد. ملاقات با خویشتن خویش در مقام انسانی صالح و با تقوا که وجودش اسباب خشنودی و روسفیدی خالق از خلق مخلوق اش می شود.

-ذهن ما به واسطۀ مطالعۀ داستانها و تماشای فیلم های سینمائی انباشته از تصاویر و برداشت های گوناگون ازمبارزات بین نمادهای خیر و شراست، (در این میان جا دارد ازصنعت سینمای هالیود که در اشاعۀ توهم و تولید ترس سهم به سزائی دارد یادی شود).

اغلب ما با همسان سازی خود با قهرمان داستان ها ، خشم و میل انتقام خود را ارضاء می کنیم. این روند جاری و حاکم بردنیای امروز است، همۀ ما خشونت و انتقام را امری عادی تلقی کرده و خود را محق می بینیم. با این وجود انتظار برقراری صلح جهانی و مهرورزی داریم.

- مشکل انسان (من باور) عدم درک حقیقت نیست، بلکه حقایق تحریف شده ای است که در هنگام ارتباط با دیگران به عنوان برداشت (من) مخل ارتباط او با دیگران می شود، این عدم درک صحیح همان ریشۀ بروز اختلاف و آشفتگی میان مردم است.
-هنگامی که انسان پی به توان اندیشه و دانش برد، آنچنان ذوق زده شد که استعدادهای ذهنی دیگرش مانند درک شهودی و احساسات را که در لایه های عمیق تر ذهن هستند را تدریجاً فراموش و بیکارگذاشت. انسان تا جائی پیش رفت که موفق به حل هرمعمای مادی ای به وسیله اندیشه شد و در اوج هیجان ناشی ازپیشرفت های علمی شناخت ذهن خویش را نیز به دست اندیشه داد، غافل از اینکه اندیشۀ محدود و آلوده به (باورمن) او توانائی ورود به حیطۀ حقیقت نو به نو و غیر مادی ذهن را ندارد.
(در حال حاضر دانشمندان علوم روانشناسی سخت در تکاپوی احیای استعدادهای تعطیل مانده بشر هستند تا شاید نسل جدیدی از انسان های برتر و خلاق را برای افزایش بهره وری و مدیریت برنامه ریزی کنند! در حال حاضر علم در خدمت تولید ثروت و افزایش قدرت است . طبق آخرین اخبار، روانشناسان امیدشان را بابت بهبودی انسان های مضطرب و روان پریش فعلی ازدست داده اند و صرفا سعی دارند ازطریق مشاوره آنان را به یاد خوبی های زندگی و روش های مثبت اندیش سوق دهند، این کار چه موثر باشد چه نباشد به هرحال مشاوران رسالت مادی و معنوی خویش را در امر موعظه مردم به انجام می رسانند).

-اغلب ما بعد از سپری شدن دوران کودکی و ورود به مرحلۀ جوانی ناگهان خود را با اضطراب و تردید درگیر دیدیم. اما هرگز از خود نپرسیدیم، دلیل این آشوب ها درونی چیست؟ ما به جای درک مشکل، پا به فرارگذاشته و به بهانۀ جستجو یا کسب تجربه وجود خود را ترک کردیم.( و البته در بیرون از وجود انسان همه امکانات برای استقبال و در آغوش کشیدن انسان های سرگشته و بی قرار محیا بوده و هست).

-اگرتضاد در ذهن انسان شکل نگیرد ، هیچ آشفتگی یا دشمنی ای در جهان شکل نخواهد گرفت. زیرا برنامه زندگی انسان بر مبنای نوع دوستی و زندگی مسالمت آمیز نوشته شده است نه جنگ و جدال، اما در این میان عده ای از اجداد ظاهراً با هوش ، برنامۀ خلقت را نادیده گرفته، راه کج کرده و زیر آن زدند و سناریوی تلخی که در تناقض با معیارهای انسانی بود به عنوان بازی روزگار برای بشر تدارک دیدند.
هنگامی که بشر با کمک خرد پی برد که می توانند جانداران را رام و به خدمت خود در آورد، (من) ها نیز دست بکار شده و با ایجاد ترس و نیازمندی، بهره کشی از هم نوع را باب و آن را تبدیل به فرهنگی رایج نمودند. فرهنگی که شکل حاد آن را در نظام های سرمایه داری و اعمال خشونت های جاری نسبت به انسان ها مشاهده می کنیم.
-انسان (من باور) یا درگیر نیازهای شخصیتی است یا در اندیشۀ رفع اضطراب بابت ناکامی ها و یا حفاظت ازداشته ها! در همه این حالات انسان (من باور) اسیری در خدمت (من فکری) است. بنابراین مفهومی به عنوان خوشبختی و آرامش برای انسان شخصیت مدار مطرح نیست . بلکه خوشبختی تنها بهانه ای است برای توجیه تلاش بی وقفه و رقابت های او!

همۀ انرژی انسان (من باور) وقف اثبات چیزی می شود که نیست اما سعی می کند به دیگران بقبولاند که هست! توجه کنید که چگونه فرصت حیات انسان بابت حفظ توهمی که واقعی فرض شده فنا می شود.
-(من فکری) ابتدا تصاویر متضاد را در مقابل هم قرارداده و اضطراب را شکل می دهد، سپس در نقش (من خیرخواه) وارد معرکه شده و شروع به نصیحت و نجوا می کند. در نهایت با شکل دادن تمایلات گوناگون به عنوان راهکار خلاصی از اضطراب با استفاده از الکل، مواد مخدر و یا اندیشیدن به انتقام و یا هیجان جنسی ما را به شکلی دیگر گرفتار می سازد.
در همه این مراحل انسان قربانی بی دفاعی در دست (من) بدلی ای است که آن را به عنوان عقل خویش باور و به عنوان راهنمای زندگی به آن تکیه کرده است .( امید است متوجه دسته گل هائی که توسط (من بدلی) به اسم شما در بیرون به آب داده می شود باشید).
تا هنگامی که ذهن آلوده به برنامۀ (من باوری) باشد ، محال است از مقایسه و خشم و فشار جنسی برای تخلیۀ اضطراب رها شوید، نظام جوامع به گونه ای طراحی شده که می بایست دائما خود را به واسطه داشته ها یا موقعیت ها با دیگران مقایسه و خود را ملامت کنید. زیرا آنچه موجب فعال ماندن رقابت بین مردم می شود، تداوم اندیشۀ مقایسه، نفرت و خشم در ذهن مردم است.

(آنچه به عنوان میل دائمی جنسی، گرایش به مصرف الکل، مواد مخدر و حتی چشم چرانی و تمایل به شوخی کردن حس می کنید ناشی ازفشار اضطراب است نه بی اخلاقی و لاابالی گری ، برای خلاصی از این فشار دلائل اضطراب را درک کنید نه اینکه بابت چیزی که در ایجاد آن نقش ندارید دائماً خود را ملامت کنید).

(به نظر شما اطلاع از وقایع ذهنی جذاب تره یا شنیدن خبر ورود آیفون ۵ به بازار!
احتمالاً خبر دوم برای خیلی ها جذاب تره! چون اولا با زندگی مدرن و با کلاس امروزی مرتبط تره، دوماً به دلیل امکانات و حجم بالای اون می شه بازی ها و گجت های متنوع تری روش نصب و تمام روز با اونا مشغول بود، سوماً دیگران با دیدن لگوی اپل پشت گوشی برای شخصیت ما ارزش بیشتری قائل میشن). به نظرشما اینطور نیست؟!

- ما با وابسته کردن عمدی خود به دلمشغولیت های گوناگون، سعی در نادیده گرفتن نا آرامی ها و قور قور کردن های فکر داریم. اما نادیده گرفتن خود به معنی نفی چیزی است که هستیم. هنگامی که انسان از چیزی که هست بگریزد و آن را نپذیرد، قطعاً این تنفر و ناآرامی او را فرسوده و به شکل نفرت و خشم به بیرون انعکاس می یابد، دراین حالت به دلیل وجود نفرت درونی او زندگی و مردم را نفرت انگیز حس می کند. در حالی که مردم و زندگی آنگونه که (من) بدلی او تصور می کند بد نیستند.
-برای رفع ترس و اضطراب های درونی نباید با آنها مبارزه یا ازآنها گریخت، این کار به منزلۀ واقعی فرض نمودن آنهاست، بلکه می بایست به سراغ سرچشمۀ خلق توهم(من) رفت، جائی که تصاویر و تعابیر متضاد به مقابلۀ خیالی با هم پرداخته و ما را انسانی پراز عیب به خودمان معرفی می کنند.

افرادی که برای زیبا شدن پاشنۀ در مطب پزشکان زیبائی را ازجا میکنند متوجه این وقایع در وجود خود باشند، مشکل بسیاری از داوطلبان جراحی بینی یا زیبائی مشکل ظاهری نیست بلکه مشکل فکری است. این افراد درگیر مقایسه و مرور دائمی تصاویر و نجواهای فکری اند که آنها را به خودشان معیوب و زشت نشان می دهد.(متوجه هستید چگونه عارضۀ روانی افراد اسباب سود آوری برای دیگران می شود).
-اگرازطریق تعمق ذهنی، قادر به تشخیص (من) بدلی و پایان دادن به حرکت های خود سرانۀ آن گردیم، فرصتی طلائی برای زیارت و ملاقات با (آنچه هستیم) نصیب مان می گردد.
آنچه از روبرو شدن با آن هراس داریم همان کیمیائی خوشبختی یعنی (چیزی که هستیم) است، اما ازکودکی با آلوده شدن به مقایسه وادار به ترک آن شدیم.
اگر بارقۀ شناخت در ذهن شعله ور شود، انسان قادر به توقف و تعمق در وجود خویش می گردد، نه نیازی برای فرار از خود است و نه نیازی به مورد توجه بودن یا محبت دیدن!

هنگامی که ذهن از نیاز و ترس خالی باشد، انسان به گونه ای خود را باور می کند، گوئی مرکز ثقل هستی است، در اوج بی نیازی و آرامش صاحب همه چیز هست. در چنین حالتی انسان کیفیتی از (بودن) را تجربه می کند که با هیچ ثروت و قدرتی در جهان قابل مقایسه نیست، حالتی که اغلب ثروتمندان با دارا بودن امکانات کافی از نبودش در رنج اند.
قابل توجه متولین!
(به نظرشما این بدبختی بزرگی نیست، سرابی که همۀ عمر خوشبختی تصور می کردید ، همه جور دردسر برای شما به ارمغان آورد جز خوشبختی و آرامش).

- بسیاری بر این روش اسرار دارند که با تمرین تمرکز می توان روی (فکر)کنترل ایجاد کنند! غافل ازاین نکته؛ فکری که مشغول تمرکزاست فکر تحلیلگر آلوده به برنامه (من فکری) است. بنابراین آنچه مشغول تمرکز روی خودش است همان (من فکری) است.( تجربه ای که بسیاری ازفلاسفه و روانشناسان به دلیل سلطۀ باور(من) قادر به درک آن در خود نشدند).
آنها ازطریق اندیشیدن به ذهن چیزی را درک می کردند که (من فکری) تجسم می کرد. آنها حصاری را که موجودیت خویش تصور می کردند را درک کردند، اما متوجه حضور خود در درون حصار و ناشناختۀ خارج از حصار نشدند.

-(توجه ذهنی) حالتی متفاوت با (تمرکزفکری) است. در (توجه ذهنی) عاملی به عنوان ناظر بر تمرکز یعنی اندیشۀ (من) و منافع آن مطرح نیست . در حالی که در (تمرکزفکری)، وجود (من) به عنوان عامل ناظر بر تمرکز به خوبی مشهود و نفعی مورد نظراست.
انسان برای درک آنچه هست می بایست حصار و تعلقات آن را ترک و گام در بیرون ازتصورات فکری بگذارد، حصاری که ضخامت دیوارهای خیالی آن به قدمت تاثیر توهم برذهن بشر است. اقدام برای ترک توهم (من) به معنی خانه تکانی اساسی ذهن ازالقائات و صفات خیالی شخصیتی است.
عمل مفید برای درک چیزی که هستیم، توجه به نحوۀ شکل گیری انگیزه های فکری، حین رابطه با مردم و پدیده ها است، نه گوشه نشینی و گریز از مردم به بهانه عدم درک دیگران از ما!

-بشر از دیر باز درگیر فریبکاری های (من فکری) بوده و هست، اما به دلیل عدم ناتوانی در تشخیص(من بدلی) قادر به حل معمای ذهن خود تا این زمان نگردیده است. در عوض تا دلتان بخواهد بابت سرگشتگی و فرار از خود به دستاوردهای بزرگ علمی، صنعتی و همچنین خلق شاهکارهای هنری دست یافته است. دستاوردهائی چنان شگرف که خالق را مرعوب مخلوقات خویش ساخته است!

- رهائی از اسارت (من فکری) یعنی قطع روند شکل گیری تضاد و تناقض فکری . در این حالت فکر تحلیلگر از زیر سلطۀ (من فکری) خارج و به کار سازمانی اش در ذهن یعنی درک و تحلیل امور واقعی باز می گردد.

با رها شدن فکر تحلیگر ازسلطۀ (من فکری)، (فکر) هست، اما ازمکانیزم ایجاد تضاد که منجر به اضطراب و ترس می شود خبری نیست.
در کیفیت رهائی یا (شکل طبیعی بودن)، فکرتحلیلگر یاری رسان انسان درگشوده شدن چشم دل به روی زندگی و هستی است، نه بلای جان او به عنوان (من) نیازمند و همیشه طلبکار!
فکری که از ارکان تابع ذهن محسوب می شود، نه راهنمائی ناشی و بیگانه در نقش عقل (من)!

ارسال شده در خود‌شناسی | ۴ پاسخ