مفهوم زندگی – بخش سوم

انسان  به جای همراهی با زندگی، مشغول به  فرار از خود و بسر بردن  با  توهم  شخصیت شده ، شاید او اکنون متوجه  این روند اشتباه  ذهنی در خود شده. راز خوشبختی  در درک زیستن با خود است، نه اندیشیدن  در باره چگونگی رسیدن به کمال. این کلید و راز زندگی و مفهوم خوشبختی است. رازی  که انسان ها بسیاری برای  یافتن اش، فرصت عمر را به نیت یافتن اش فنا نمودند.
اگر اصرار به این دارید که مفهوم زندگی را از طریق آکادمیک درک کنید، باید گفت که مفهوم زندگی در درک ارتباط است، (زندگی یعنی توجه و ارتباط  در حین عمل)، آیا این تعریف از زندگی با درک زندگی یکی است.
چرا هیچگاه به صورتی جدی و صریح از خود نمی پرسیم که چرا از زندگی خالی شده ایم؟ چرا دائمأ احساس تنهائی و ناکامی می کنیم؟  آیا علت این امر عدم توجه  ما به  درون مان نیست؟ آیا به این دلیل نیست که  به ما یاد داده  نشده ، با کشف و درک محیط اطراف، به خود نیز نظر و توجه  داشته باشیم ؟
ما به  دلیل مشغول بودن به  رونق شخصیت و فعالیت برای تأمین منافع آن ، علاقه و فرصت  درک خود و زندگی را نداریم، ما دائمأ متوجه  اموری می شویم  که به عمد توجه  ما را به  آنها جلب می کنند. تمام حواس ما معطوف به کشف  و فهم  بیرون از خودمان شده. انسان به جای نگرانی  بابت جا ماندن از خود، نگران عقب افتادن از دستاوردهای تکنولوژیکی خود است. نگرانی بشر این است که علوم از او پیشی بگیرند و او از نتایج فکری خود عقب بماند. این درحالی است که انسان هنوز خود را نیافته. عقب نماندن از تکنولوژی  روز جدید ترین بهانه  است تا فرصت روبروشدن با خود را نداشته باشیم.
 ما اکنون می خواهیم بدون بسر بردن با خود، درکی از مفهوم زندگی درخود ایجاد کنیم . ما آغاز نکرده  در انتظار نتیجه ایم، اگرهر کدام از ما قادر شویم کم کم به توجه و درک درحین عمل، چه  در ارتباط  با مردم و چه اعمال و احساسات مان نائل شویم، آنگاه  متوجه می شویم، پاسخ درخود سؤال نهفته است. انسان برای درک مفهوم زندگی، خوشبختی، سعادت و عشق نیاز به جستجو و بررسی ندارد، چنین جستجوئی تنها باعث سوختن و هدر دادن زندگی به بهانه شناخت زندگی است. شاید علت دلسوخته بودن بسیاری ازعارفان و سالکان طریق شناخت، سوختن به پای چنین توهم بی ثمری باشد.
همۀ ما از زندگی تهی و از خود جدا افتاده ایم. همه ما در پی هدفی درفراسوی خود می گردیم، همۀ ما ترجیح  میدهیم، درمسیر شناخت چشم مان به خودمان نیافتد و اگر افتاد، با احتیاط از کنار(من) مان عبورکنیم. و این تأسف  بارترین  و دردناکترین  بدبختی انسان است. انسان با خودش  رودربایستی  پیدا کرده، چون ما خود را وامدار شخصیت یا من مان می دانیم، این در حالی است که من  یا شخصیت تنها  یک  توهم ذهنی است.
ذهن ما پر از مشغله و وراجی های تبلیغاتی و جمع آوری اطلاعات گوناگون شده. برای در ارتباط قرار گرفتن و درک زندگی، می بایست خالی و تهی بود، ازهمۀ دلبستگی ها، دانستگی و تعصبات. انسان برای همراه شدن با حقیقت تنها می بایست از در خود وارد شود، خودی که  در سکوت ذهن شناور و درحرکت است. تنها شانس ما برای بسر بردن با زندگی و حقیقت خودمان هستیم، اما ما به بهانه کشف حقیقت، عشق و یا خوشبختی  درحال سوزاندن این تنها شانس، در یگانه فرصت حیات خود، در سرزمین خاک هستیم.
کسی درجستجوی معنای زندگی است، که عشق را  به پاس  وجود (شخصیت) درخودش پس می زند، این موجود، نه خواهان خود است و نه زندگی، او تنها کالبد و بهانه  است برای  واقعی فرض شدن (من). آیا به نظرشما انسان، منهای شخصیت، مفهوم وهدف زندگی نیست؟

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>