روانشناسی – روانکاوی ۳

درچنین نگرشی که برپایه ایجاد هم آهنگی بین افکار و اعمال فرد با اجتماع استوار گردیده، انقیاد و اطاعت فرد نسبت به جامعه مستتر است، یک انسان کامل از دید روانشناسی یعنی (انسانی وظیفه شناس)، موجودیتی قالب گیری شده با الگوهای اجتماع ، هماهنگ با هنجارها، سنن، فرهنگ و قواعد آن جامعه . اما ایرادی که بر چنین تعریفی وارد است این است که چنین مدل و تعریفی از انسان می تواند در فرهنگ های گوناگون متفاوت باشد، یعنی انسانی که مثلا در جامعه آمریکا از نگاه یک روانشناس نرمال است، در جامعه ای مثل ایران غیرعادی و هنجارشکن در نظرگرفته می شود و یا عکس آن.

دراین مدل جائی برای فطرت و اصالت انسانی فرد در نظرگرفته نشده است. ارتباط معنوی انسان با فطرت و هستی و همچنین آزادی درونی افراد در کجای چنین نظریاتی جای دارد ؟ آیا به این ترتیب ذهن انسان محصول و نتیجه چیزی جز آنچه توسط فرهنگ و ایده ال های جامعه به او القا می شود می تواند باشد؟
آیا چنین انسانی قادر است درکی از آزادی باطنی و اتکاء به خویش داشته باشد. چنین انسانی مضطرب، نگران، مردد، مشوش، مطیع و فرمانبردار است .

- نتیجه استفاده از شیوه مخرب خود تفسیری در روانکاوی که ابزار بررسی محسوب می شود درخوشبینانه ترین حالت، رشد و توسعه آفت تضاد و تناقض در ذهن است. در حقیقت خود تفسیری موجب سرعت گرفتن تناقض و انداختن (فکرمن) به جان (ذهن خودم) است، (ما اشتباها در این حالت تصور می کنیم فکر مفسر (کاشف راه حل) یک چیز است و چیزی که به آن می اندیشیم و (مشکل) محسوب می شود چیز دیگر. و این همان نقطه شروع خطا و انحراف در درک و شناخت خود است. علت مخرب بودن خود تفسیری در این است که طراح مشکل، مشکل و جستجو گر برای کشف راه حل مشکل، همه توسط یک عامل در ذهن شکل می گیرند، بنابراین تا زمانیکه ذهن درگیر چنین بازی فکری است، چیزی جز درگیری و تضاد عاید انسان نمی شود، (حتی اگر چنین شیوه بررسی و برخوردی با روان انسان سالها در دانشگاه ها تدریس شده باشد!).

در حقیقت شیوه روانکاوی موجب تضاد و تناقض بیشتر در ما می شود. چرا که ما ظاهرا قصد شناخت خود را داریم اما باطنا قصد داریم خود را نپذیریم و از آنچه هم اکنون هستیم بگریزیم، و ما این کار را با عنوانی دهن پرکن و دلخوش کننده ای تحت عنوان روانکاوی به انجام می رسانیم. (اگر مردم قادر به توقف و ماندن با آنچه هستند مانند جاه طلبی ، حسادت ، اضطراب و یا ترس های شان می بودند، متوجه ماجرائی در ذهن خود می شدند که وجود رشته ای مانند روانکاوی را منتفی می ساخت) . علت همه آشفتگی های بشر این است که نمی خواهد آنچه هست را قبول کند و با آن چه هست بماند، انسان برای چنین نبودن و عدم پذیرشی از کودکی برنامه ریزی شده و می شود. ( این برنامه ریزی با هدف انکار دائمی ما توسط خودمان به بهانه پیشرفت، رشد و ترقی توسط نظام های گوناگون اجتماعی صورت می گیرد).
انواع ملامت ها، سرزنش ها، لزوم تقویت اعتماد بنفس و اراده، همه و همه نتیجه عملکرد مکانیزم خود تفسیری در روانکاوی است که همگی منجر به دشمنی و جدالی دائمی با خود می شود.

- ابزار درک و شناخت در روانشناسی و روانکاوی فکر و اندیشه است، یعنی همان چیزی که در انسان تولید اضطراب، ترس و تناقض می کند، چطور ممکن است از عامل ایجاد مشکل در جهت رفع مشکل مدد جست و انتظار بروز نتایج درخشانی در تحول باطنی و شناخت خود داشت.

- نکته جالب توجهی که در برخورد روانکاو یا مشاورین، در مواجهه با مشکلات روانی افراد می توان مشاهده کرد، ساده انگاری و جزئی نگری نسبت به مشکلات ذهنی مردم است . مثلا اگر شما برای رفع خجالتی بودن و تقویت اعتماد به نفس به مشاور مراجعه کنید متوجه می شوید که ایشان در ارتباط با موانعی که می تواند در راه موفقیت افراد ایجاد کند صحبت می کنند. و یا از شما می خواهند سعی کنید اینگونه نباشید. و یا با یاد آوری داشته ها و استعدادهای تان شما را باد می کنند تا با یاد آوری آنها به خود، این داشته ها یتان را جایگزین نواقص تان کنید .

همه این ها هندوانه های بادکنکی هستند که من با کمک روانکاو یا مشاور سعی دارم در زیر بغل روانم قرار دهم، تا خود را قوی فرض کنم و بتوانم چند روزی از بابت مراجعه به شخص معتبری به عنوان روانکاو و پرداخت حق الزحمه ای که به صورت دقیقه ای محاسبه می گردد در خودم احساس سبک بالی و توانمندی کنم!؟

اگر دقت کرده باشید در هنگام برخورد با روانشناسان، روانکاوان و یا مشاوران روانی به خوبی حالت شومنی، لبخندهای مصنوعی و البته منحصر به فرد و یا ژست های آرامش زیستی را می توان مشاهده کرد.
- وقتی به انسان در ارتباط با مولود خود زاده اش یعنی (علم و دانش) توجه کنیم ، مشاهده می شود که (انسان آنقدر در مواجهه با دانش دچار زوق زدگی شد که خرد را از یاد برد) و اشتباها تصور کرد دانش همان کیمیای سعادتی است که قرن ها در حسرت یافتن اش بوده. ( انسان از خود بیگانه و خود باخته آنچنان قداستی به علم بخشید، تا حدی که خویشتن خویش را به دست فراموش سپرد و مغلوب و مرعوب ساخته دست خویش شد تا آنجا که وجود انسانی اش را نیز با علم و دانش معنا دار یافت)، به همین دلیل هر آنچه نام دانش، علوم و مکان دانشگاه را برای خود برگزید، در پس دیوار بلند قلعه مستحکم دانش های واقعی و تجربی مستقر و گسترش یافت.

حقیقت اینست که لزوما پرداختن به علم و دانش منجر به تجلی و بروز خرد که لازمه خلاقیت، آرامش، عشق، صلح و سعادت است در ذهن انسان نمی شود. در واقع این دو هیچ ارتباطی با هم ندارند. خرد ایجاد کردنی نیست، خودش ظهور می کند، خرد و روشن ضمیری حالتی است که تنها در بستر مساعد آگاهی و درک و به دور از هر نوع ( دانستن)،(خواستن) و (فهم من) ظهور می کند .

خرد چیزی آموختنی یا فراگرفتنی نیست که بتوان با سعی و همت و ایجاد مقایسه و رقابت آن را کسب یا در خود ایجاد کرد، کیفیت خرد زیستی حالتی از بودن است که تنها با پیوند خوردن با درون و در ارتباط قرار گرفتن انسان با اصالت اش که چیزی درون مایه است تحقق می یابد.

(لازمه به سربردن در آرامش، عشق و خرد زیستی و آن سعادت جاودانه ناشناخته ، تنها در نزدیک شدن و ماندن ما با خودمان است). تا زمانیکه ما سعی در رفع نواقص شخصیتی مان داریم در حقیقت با خود در حال ستیز و جدال ایم، برای رفع مشکل باید عامل ایجاد مشکل را در خود، یعنی سرچشمه ایجاد تمایلات، احساسات و اعمال مان را درک کنیم نه اینکه به چیزی که خود حاصل و نتیجه سر چشمه اصلی مشکلات است بپردازیم. تنها راه درک خود و دستیابی به آرامش ، آگاهی از مکانیزم مخربی است که واسطه ای شده بین ذات ما و حقیقت درحال جریان.

سخن آخر اینکه اگر شما خواننده گرامی فارغ از هر نوع تعصب و خودباختگی، انسانی را می شناسید که در اثر مراجعه به روانشناس و روانکاو توانسته باشد بر ترس، اضطراب و فشار فکری خود به صورتی دائمی و نه موقتی، آنهم بدون مصرف داروهای آرامبخش چیره شده باشد و از بودن خود به عنوان یک انسان در پهنه زندگی خوشنود، مشعوف و سرخوش باشد، لطفا ایشان را معرفی نمائید.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به روانشناسی – روانکاوی ۳

  1. قاسم سلطانی می‌گوید:

    بسیار لذت بردم
    من خودم تحصیلات عالی روانشناسی را گذرانده و در نهایت از دانشگاه به خاطر اعتراض به همین مسائل اخراجم کردند.
    مقاله زیر را در سال ۸۷ نوشته ام. امیدوارم مورد توجه تان قرار گیرد:
    http://wurqun.blogfa.com/cat-44.aspx

  2. نسرین سلیمانی می‌گوید:

    من تحصیلات عالیه ندارم ولی از انجایی که در یک مکان و خانواده و شرایط بغرنج اجتماعی رشد کردم که همواره در مشکلات نفس کشیده و میکشم.ولی علی رغم همه اینها چون همیشه به یک چیزی و یا منبع قدرت و سرچشمه امید و درستی و مطمنی باور و ایمان دارم که بدون مراجعه و مشاوره از صاحب نظری همیشه با صبرو خوشرویی واستقامت بر مشکلات فایق اومدم و مشکلات را فقط و فقط مسله ای میبینم که با حل انها خوشنود و بیشتر از پیش به ان منبع امید و قدرت شیفته میشوم که اطرافیان همیشه تعجب میکنند و می گویند که صبر و شکیباییم از صبر ایوب هم بیشتر است و میپرسند که چگونه خسته و عصبی نمیشوم و در یک کلام دیدگاهم به هستی این هست که ما از اوییم و به اوییم و نه غیر از اوییم و به همین خاطر همواره با این هدف زندگی را به سر میبرم که زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند و همیشه با یک رضایت درونی نسبت به همنوعانم می نگرم و انها را بیشر از خودم دوست میدارم حتی تا جایی که بهم میگویند تو از جنس انسان خاکی نیستی و لقب انسانهای بهشتی را بهم میدهندو کلا میتونم بگم که با یک نوع عشق و دوست داشتن به همه چیز نگاه میکنم و به ان معنی میدهم و همه چیز برایم خوشایند هستو چیزی به اسم خستگی حس نمیکنم و سعی میکنم که این رو به همه یاد بدم که انها هم با این دیدگاه و احساس زندگی راحتی داشته باشند و همگی در کنار همدیگر با ارامش خاطر زندگی کنیم و کلمه خشم و جنگ و جدل و خستگی را از اد ببریم.و به امید رسیدن به ان روز.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>