سکوت – بخش دوم

وقتی انسان عادت کرد که خود را به واسطه وجود تعابیر، تصاویر و قضاوت ها حس کند، به مرور به چنین شیوه ای معتاد شد و نجواهای سکوت گریز و تصاویر ضد و نقیض مونس مادام العمر ذهن اش شدند.
این تناقض و تضاد بین تصاویر و تفاسیرگوناگون درخود است که موجب هجوم تصاویر و نجواهای فکری می شود.
با کمی دقت متوجه می شویم، تا زمانی که تضاد در ما شکل نگرفته، با خود مشکلی نداریم، اما به محض شکل گیری فکر متضاد، نگرانی و تشویش به سراغمان می آید. (نکته ای که تکرارش ضروری است این است که، تصویر یا تفسیر اولیه و تصویرضد آن و همچنین تشویش و اضطراب، همه توسط یک عامل یعنی مرکزی که توهم اندیشه (شخصیت من) را در ما به عهده گرفته ایجاد می شود).

اضطراب با مکانیزیم به جان هم انداختن تصاویر و تفاسیر ضد و نقیض شکل می گیرد. اگر قادر به توجه و مشاهده روند شکل گیری افکار و احساساتمان شویم، یا بتوانیم وقفه یا توقفی در افکارمان ایجاد کنیم، متوجه موضوعات به ظاهر با ارزش و رایج در اجتماع می شدیم و بسیاری از ترس های غیر واقعی در ذهن بی رنگ می شدند.
ترس ها و موضوعات غیرحقیقی که توسط پایگاهی بیگانه درذهن شکل می گیرند. نگرانی هائی که اصلا وجود ندارند اما توسط فکر واقعی جلوه داده می شوند!

ازکودکی در لابلای تعلیم و تربیت و به بهانه رشد و ترقی و تعالی، دائما به ما القاء و یادآوری شده که خودت را نپذیر و آن را انکارکن، آنچه هستی نباش و تلاش کن به هدف و مقصدی برسی! عادت کن به بالاتر ازخودت نگاه کنی، توقف درجائی که هستی موجب عقب افتادن از رقبا می شود، و از این جور نصایح . ایده ها و اهدافی نامعلوم و نامشخص! همه بدون توجه به ماهیت چنین مقصد نامعلومی، فقط عادت کرده ایم که به دنبال (این هیچی های اجتماعی) بدویم!
حالا می توانیم درک کنیم که ریشه ترس و اضطراب هایمان کجا است!
این وجود تصاویر متناقض و متضاد و همچنین عادت به عدم پذیرش این (خود اکنون مان) است که موجب آشفتگی و اضطراب درما می شود.
به طورمثال، وقتی صفت سخاوت به عنوان یک ارزش مطرح و ترویج می شود، من با دلخوش بودن به تصویر سخاوت درخودم به عنوان یک ارزش اجتماعی، احساس رضایت و اطمینان خاطر می کنم . اما هنگامی که در آن روی سکه سخاوت، هالو بودن به عنوان ضد ارزش در اجتماع مطرح است، ناگهان نگرانی بابت تخریب تصویر سخاوت وجودم را فرا می گیرد.

درحقیقت این عدم ثبات تصویر سخاوت و تخریب آن با صفت هالوبودن است که موجب کشمکش های فکری و ملامت بابت بی عرضه فرض شدن می شود.
امکان ندارد که شما تصویری فکری ازخود داشته باشید و قادرباشید روی آن برای دراز مدت حساب کنید، موقتی بودن تصاویر فکری جزو ماهیت آن است و این ترفندی فکری است برای بیمه کردن حضور و تداوم پایگاه بیگانه (توهم شخصیت).

انسان از زمانی که مجبور و معتاد به چنین کشمکشی درخود شد، رفته رفته تمام انرژی حیات و فرصت عمرش را به جای درارتباط قرارگرفتن با خود و هستی به پای چنین قمار ناشیانه ای باخت، و ناسزایش را نصیب زندگی و سرنوشت و طعنه زدن به خالقش کرد.

تمام صفاتی که در اجتماع ترویج می شوند موقتی بوده و خاصیتی دوگانه دارند. یعنی درجائی شما ازداشتنش به خود می بالید و درجای دیگر مجبور به نفی آن می شوید.
بیائید صادقانه دلمان برای خودمان بسوزد تا شاید شروع و مقدمه ای شود درخلاصی از این بازی تباه کننده!
سکوت ذهنی زمانی محقق می گردد که با مکانیزم کلی پایگاه فکربه عنوان خالق تصور(من) آشنا باشیم.
فراموش نکنیم که همهمه های فکری نتیجه فرایندی فیزیکی و واقعی در مغز نیستند، بلکه حاصل نوعی توهم اندیشی است، درست مانند ویروسی که نرم افزاری را مخدوش و مختل می کند، اختلالی که در اثر القائات جامعه ایجاد و به وسیله ترفند های فکری، حقیقی و واقعی جلوه می کند.

کافی است با توجه و مشاهده آنچه در ذهن رخ می دهد پی به بازی توهم شخصیت و نیازهای پوچ آن ببریم، آنگاه تجربه شیرین به سربردن با فکربی آزار را خواهیم چشید. این حالت همان فنا و رستگاری است که حاصل توقف در خود و سکوتی باطنی است.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 پاسخ به سکوت – بخش دوم

  1. روناک می‌گوید:

    ممنون از نوشته های عالی و خوبتون

  2. رضا فلاح می‌گوید:

    ممنون از زحمات شما

  3. فهیمه می‌گوید:

    من سالهاست که از نجوای فکری ام آزار می بینم و به دنبال چاره ای برای آن هستم اما هنوز نتوانستم این صداها را از خود دور کنم تمامی این مطالب سکوت ،منطقی و درست به نظر می رسند اما این سوال هم وجود دارد که اګر بخواهیم این صفاتی را که جامعه به ما القا می کند نبذیریم ،در آن صورت چګونه می توانیم در هر جامعه ای زندګی کنیم؟ سوال دوم من این است ، با این که قبول دارم از دوران کودکی به ما یاد می دهند که خودمان نباشیم و محیط و خانواده از همان ابتدا عقل و منطق را از ما می ګیرند ،دیګر چه برسد به اینکه ما بدانیم واقعا عقل چیست و آیا عقلی هم وجود دارد؟ برای مثال من خودم در سن ۱۸ سالګی اندګی متوجه شدم عقل دارم و در سن ۲۲ سالګی به نتایجی رسیدم که وقتی به دیګران می ګفتم برایشان قابل درک نبود الان هم که از دیدګاه خودم فکر می کنم عقل دارم متوجه این مساله شدم که دیګران عقل ندارند و باید تحملشان کنم چون که وقتی بخواهی در این کره خاکی زندګی کنی نمی توانی با همه بجنګی و جنګیدن هم یکی از بیهوده ترین کارهاست به دلیل این تناقض ها هست که تا به حال نتوانستم نجوای درونی ام را قطع کنم امیدوارم شما دوست عزیز که نویسنده این مطالب هستید نوشته های من را همانطوری که خودم تعبیر می کنم بتوانید بخوانید و رمز ګشایی کنید بلکه بتوانیم وارد تبادل فکری شویم .
    با تشکر از نوشته های شما

  4. baran می‌گوید:

    این نجواها و من یا فکری که ازش صحبت می کنید انقدر در من پررنگه که در کنار زدن و حذفش احساس عجز می کنم، انگار از پسش برنمیام، قدرتش خیلی زیاده و هنوز نتونستم بین خود و فکرم تفیکی قائل بشم، اصلا هیچوقت خود یا ذات رو که ازش صحبت می کنید ندیدم.. گاهی اوقات اونقدر بهم میریزم که حس میکنم بدنم از شدت خشم میخاد از هم بپاشه، انگار درونم آتشی روشنه که سعی داره نابودم کنه، همین “من” یا “فکر”.

  5. مسعود می‌گوید:

    سلام مطالب شما بسیار اموزندست اما درک و اگاه شدن به این مطالب توجهی بدون قضاوت میخواد.سایت شما بمن کمک زیادی کرده متشکرم بابت مطالب ناب شما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>