وابستگی/بخش آخر

وقتی تلاش می کنید تا راهی برای خلاصی از وابستگی بیابید، ندانسته خود را اسیر و درگیر با اشکال دیگری از وابستگی می کنید. خود را از چاله به چاه می اندازید . مثلا نسبت به مادیات دلزده و تظاهر به تارک دنیا بودن می کنید و به سیستم ها و ایده های عرفانی روی می آورید. اینطورنیست؟
هرنوع تلاش فکری، برای تغییر یا دستکاری شخصیت ، تنها منجر به تغییر تصاویر متصورشده و تقویت عامل رنج (پایگاه تصورمن) در خود می گردد. دراین تلاش مرکز تشکیل (من) و امیال اش پا برجا بوده و روز به روز تقویت می شوند.

هنگامی که وابسته یا علاقمند به فردی خاص می شویم، می خواهیم همیشه مورد توجه او باشیم. دوست داریم ارتباط از کنترل مان خارج نشود، اما با این کار او را مانند خودمان از آزادی محروم می کنیم ؟ هر نوع ارتباطی که براساس نیازهای شخصیتی شکل بگیرد تبدیل به وابستگی شده و موجب سلب آزادی و آزادگی دو طرف می گردد.

خوب به روابط تان با افرادی که از شما به اصطلاح سرترند و در قبال شان دچار خودباختگی هستید دقت کنید. به نحوه برخوردتان با اشیاء عتیقه که قدمت را با خود یدک می کشند، یا کالاهای پیشرفته و تکنولوژیک که حاصل علم و دانش اند و یا عقیده و ایده هائی که در جامعه مد می شوند . درهمه آنها ما نه با حقیقت موضوعات، بلکه با هاله ای از ارزش و اعتباریات روبرو هستیم که همه موجب ترغیب و گرایش ما به وابسته شدن و میل داشتن شان می شوند.

آیا راهی برای رهائی از وابستگی ذهنی سراغ دارید؟
برای کشف این موضوع ابتدا باید تفاوت بین (ذهن وابسته) و (انسان غیر وابسته) و بیرون از قالب را درک کرد.

انسان غیر وابسته و آزاد نظر به مجموعه هستی و کل زندگی دارد، نه زندگی من، او خود را محدود در اجزا و خود نمی بیند. او پدیده ای جدا افتاده به عنوان (من) نیست او خود را در قبال دیگر انسان ها، حقیر و ترسو یا با شخصیت و متفاوت حس نمی کند. او خود را انسان درک می کند و خودش را وابسته به قضاوت ها و متمایل به لذت و تمایلات حقیرانه جاری نمی بیند.
تفاوت او با انسان های اسیر شخصیت این است که به دلیل عدم تعلق و سبک بالی با عشق و حقیقت یکی شده . عشقی که از آزادی درونی و عدم وابستگی به تمایلات شخصیتی نشات می گیرد.

ما تعمدا خود را به چیزهای گوناگون وابسته نگه می داریم تا با آنها خود مان را همگون سازیم، ما با همگون سازی خود را معنا دارمی بینیم . ما به این کارعلاقه شدیدی داریم. همگون سازی به ما احساس کسی بودن ، امنیت و انرژی ای کاذب میدهد. ما با این روش خود را قاطی ابهت و ارزش اجتماعی موضوعات کرده و خود را به آنها می چسبانیم. ما به همین دلیل از وابسته ماندن لذت می بریم. این کمی دردناک نیست؟
از دست دادن و ترک این تعلقات اعم از فرزند، همسر، ایده ها یا اشیاء، به ما احساس ترس، پوچی و اضطراب می دهد.
من به شغلم یا همسرم به این دلیل وابسته ام چون نگرانی مرا بابت تامین معاش یا نیازهای جسمی و روحی کاهش یا برطرف می کنند، من فرزندم را نه به عنوان یک موجود دوست داشتنی بلکه به عنوان عاملی که می تواند شخصیت مرا پس ازمرگ استمرار بخشد دوست دارم. او را به خاطرکسب افتخاراتش دوست دارم. من خود را با همه این وابستگی ها در اجتماع مطرح می بینم . بنابراین با از دست دادن شان، این (من) هستم که ضربه می بینم.

هنگامی که خود را وابسته به دیگری می کنید او را نیز مانند خودتان از آزادی محروم می سازید. رابطه ای که براساس نیازهای شخصیتی و خواسته های (من) شکل گیرد، منجربه سلب آزادی طرفین می شود و به آن نمی توان رابطه گفت ، این نوعی معامله و بده و بستان اجتماعی و شخصیتی است برای تائید کردن و تائید گرفتن.
چنین ارتباط زننده ای را می توان در میان مرید ها و مرشدها به خوبی مشاهده کرد. زننده ازاین نظر که اصالت و کرامت انسانی افراد فدای سورچرانی های پدیده ای بیگانه یعنی شخصیت می شود. چنین ارتباطی وابستگی دردناکی به همراه دارد، بدین صورت که یک طرفه رابطه خود را دانا و موظف به راهنمائی می بیند ، طرف دیگرخود را نادان ، گمراه ومشتاق دستگیری .

تا زمانیکه وابستگی و دلائل آن را درخود درک نکنیم، هرگز قادر به رصد باطن خود در سکوت (مدیتیشن) نخواهیم شد، میل به تعلقات و خواستن ترفندی است فکری برای عدم دسترسی ما به اصل موضوع خودمان .

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>