آغاز و پایان ۱

آغاز و پایان یکی است!

این سؤال برای بسیاری از علاقمندان به خودشناسی مطرح است که خودشناسی را می بایست ازکجا آغازکرد!؟

وقتی نگاه ما به مقوله درک و شناخت این چنین باشد، ناآگاهانه با ابزاری محدود (فکر) و پیش زمینه ای قبلی یعنی (دانسته هایمان)، مشغول به کاری بی ثمر یعنی درک نامحدود و ناشناخته (حقیقت) شده ایم.
خطا و انحرافی که سیستم های روانکاوی، خودشناسی و یا عرفانی به طور معمول بدان گرفتارند.

هرگونه تصمیم و اراده برای انجام خودشناسی فریبی است فکری، که به بهانه آن قصد جایگزینی کردن چیزی را برای خروج از بی انگیزگی و یا ایجاد حس رضایت خاطری هرچند موقتی از خود داریم. تشخیص (ماهیت نیت) در خودشناسی مسئله ای است که می بایست برایمان مشخص باشد تا جلوی بسیاری از خود فریبی ها گرفته شود.

خودشناسی واقعه ای است درون جوش که فرد در اثرتوجه به روند فکری و مواجهه ای صادقانه با (خود) درگیر آن می شود. ( اما اینکه فکر با استفاده از حیله دوگانه اندیشی در روند شناخت چگونه مداخله و موجب انحراف می شود بحث دیگری است).
توهم (من بودن، شخصیت داشتن و یا اندیشۀ من ) با انجام خود سانسوری ، دائما تصویری بدلی و مغایر با آنچه هستیم از ما به نمایش می گذارد. این تصاویر بدلی ، کار ما را در درک آنچه هستیم واقعا مشکل می سازد.
نکته: (شاید شما هم متوجه شده اید که دیگران ما را بهترازخود ما می بینند و می شناسند. این بدان علت است که آنها از بیرون و بدون رو توش کاری و سانسور فکری، آنچه واقعا هستیم را مشاهده می کنند).

مقوله های غیرمادی، از جمله روان، خارج از درک اندیشۀ های انسانی است. یکی از مضرات دانش برای انسان، شیفتگی و علم زدگی است، انسان مرعوب ساخته دست خود یعنی دانش شده ، تا جائی که به وسیله آن سعی در شناخت و ورود به هر مقولۀ غیر مادی را دارد.
انسان علم زده اگر نتواند پدیده ای را با اندیشه اش توجیه کند، اصل ماهیت آن را درذهن خود مطابق پیش فرض ها و دانش هایش تغییر داده و آن را در قالب تئوری های علمی توجیه و حدس می زند. حدسی که مغایر با ماهیت حقیقت است.

انسان شیفتۀ علم با این توجیه که هر پدیده ای را می توان در قالب علوم تجربی بررسی و توجیه کرد گام در درک پدیده هائی گذارده که خارج از قوانین علوم تجربی عمل می کنند اما او اصرار به قانونمند کردن چنین اموری در ذهن خود دارد.

انسان با اتکاء بر علم و دانش، اشتباها همه پدیده های هستی را مادی فرض گرفته تا بتواند آنها را با اندیشه ها و دانش اش توجیه نماید. در امور فیزیکی و تجربی طبیعتا این عمل کارایی داشته و نتایج آن به شکل دستاوردهای متنوع و اعجاب آور در علوم گوناگون بروز نموده. اما هر قدر انسان در مسیرشناخت دنیای ماده و پیشروی در فضای پیرامون اش بیشتر جلو می رود در امرشناخت و رودرو ماندن با خودش دچار بلاتکلیفی و مشکل بیشتری می شود!

به نظرشما آیا داشتن دانش و تجربه الزاما برای درک حقیقت لازم است؟
زمانی که دانش پا در ذهن می گذارد مفهوم اش این است که (من میدانم). آیا ذهنی که از قبل (میداند) توان درک حقیقت نو به نو را دارد؟ ذهنی که (می داند) بر اساس دانسته هایش عمل می کند. چنین ذهنی فاقد توان نگاه بدون تفسیر به پدیده ها است. او ناخودآگاه هر چیزی را با پیش فرض های فکری اش می سنجد.

ما بین نگاه او و پدیده ها همواره عاملی به عنوان مفسری واسطه (فکر) حضور دارد.
آیا به نظرشما حقیقت را می توان اندیشید و یا با دانسته های قبلی سنجید؟ تمام زیبائی و شکوه حقیقت در بکر بودن و به تصور نیامدنش است. خلوصش به نیالوده شدن به اندیشه است.

تنها دشمن و آفت حقیقت، فکر مفسر و متصور کننده انسان است.

ادامه دارد………..

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>