آغاز و پایان ۴

در خودشناسی شیوۀ درک، خود تفسیری یا مرور رفتارهایمان نیست. هرگونه اندیشیدن در بارۀ عملکرد های (خود) به معنی افتادن در دام فکری است که باعث تقویت تصور (من بودن) در ما می شود .

انگیزۀ ما از خودشناسی دست یابی به بصیرت یا همان راهنمای ذاتی وجودمان در زندگی است. فکر و اندیشه پدیده ای متفاوت با خرد اند، (فکر، خرد محسوب نمی شود). فکر و اندیشه حاصل تجارب ، خاطرات و دانش هائی کهنه ای هستند که در حافظۀ ما ضبط شده اند.
اما بصیرت امری وابسته به تجربه و زمان نیست. بصیرت از راه توجه و نگاه بی واسطه به آنچه هست وجود دارد.
ابزار درک و همراهی با ناشناخته بصیرت است. حالتی که درآن تنها (آنچه هست) یعنی (حقیقت) و جوهر پدیده ها مورد توجه و مشاهده قرار می گیرد نه ( برداشت من) بعلاوه پدیده ها . جائی که اندیشه، بدون (من) و منافع(من) وجود داشته باشد خرد وجود دارد. در این حالت اندیشه به عنوان ابزاری درخدمت خرد عمل می کند .

تعابیر و تصاویر فکری که ریشه درگذشته دارند مانند هاله ای تیره بر درک ما سایه افکنده اند و باعث اختلال در عملکرد ادارک می شوند. فکر و اندیشه پس از خروج ذهن از دوگانه اندیشی تبدیل به ابزاری کار آمد و به عنوان زیر مجموعۀ ای ازسازمان ذهن مبدل می شود.( درحال حاضرفکر مانند سلول سرطانی در بدن مشغول به عملکرد خارج از برنامه و به صورتی غیرقابل کنترل عمل می کند).
درحقیقت فکر به عنوان ابزار درک دانش های واقعی و نه عامل ذخیره سازی صفات و القائات بیرونی، به جایگاه اصلی اش در ذهن باز می گردد.
با ظهور بصیرت آنچه کاذب و غیر اصیل است خود به خود دفع شده و آنچه می ماند حقیقت و عشق است .
فکر پس از خروج انسان از پوستۀ شخصیت دیگر پدیدۀ سرخود و مزاحمی محسوب نمی شود. فکر در جائی که نیاز به وجودش باشد هست و در جائی که حیطۀ عملش نباشد نیست.( تصور این حالت برای بسیاری افراد که از مزاحمت های فکری به ستوه آمده اند حکم رویا را دارد).

ما در اثر القاء جامعه بابت با اهمیت شمرده شدن شخصیت، موجودیت روانی خود را با وجود برداشت هائی که به صورت تصویر و تعبیر نسبت به خود در حافظه جمع آوری کرده ایم معنا دار می بینیم. به ذهن ما القا شده که این تصاویر و برداشت ها که حاصل صفات و ارزش های رایج اجتماعی هستند پدیده ای مهم است که (شخصیت من) را تشکیل میدهد.

با تداوم القائات، حفظ و نگهداری از این گنجینۀ بدلی و پوچ حفظ (شخصیت) تبدیل به مهم ترین وظیفه هر انسان در طول حیات اش می شود !! این وظیفه خطیر دائما از درون به وسیلۀ نجواهای فکری به بهانۀ حفظ (خود) و از بیرون با ترویج فرهنگ مقایسه و تبلیغات به ما گوشزد می شود.
نکته: اضطراب و ترس های دائمی ما ناشی ازتصور مخدوش شدن و یا از بین رفتن تصاویرتوهمی است که در قالب شخصیت محکوم به حفظ و نگهداری شان هستیم. متاسفانه بشر اتم شکاف، همچنان توهم شخصیت را مساوی با ( من حقیقی) خود فرض می کند.

آیا متوجه این دوگانگی هستید؟ من (خود) را پدیده ای مجزا از افکارم تصور می کنم، یعنی (من) بودن برای ما یک پدیده مستقل محسوب می شود و افکاری که وابسته و در ارتباط با این من و منافع آن هستند پدیده ای مستقل از ما و به عنوان (افکار یا منافع من ) .
من موجودیت خود را پدیده ای مستقل از دردها و رنج های روحی ام تصور می کنم.
درحال حاضر من تصور می کنم که رنج اضطراب، نفرت، مقایسه و یا ملامت و خشم به عنوان پدیده هائی مستقل و جدای از (من) باعث رنجش ام می شوند .
این درحالی است که (من) و افکاری که به ذهن من هجوم می آورند هر دو توسط یک عامل یعنی( فکر) شکل می گیرند. این یعنی پی بردن به راز(فریب دوگانه اندیشی شیطان درون).

درحقیقت یک عامل موذی در دو جا مشغول ایفای نقش است. فکر درحالتی عمومی نقش تصور (من) را در ما بازی می کند و در مواقعی نقش افکاری که می اندیشم را به عهده می گیرد . ( درک این حیلۀ فکری تجربۀ واقعا جالبی است) .
علت رنج های انسان همان عاملی است که تصور (من) را شکل می دهد !
تمام نگرانی ها و ترس های ما ناشی از فاصلۀ بین (من) و افکار من است. فاصلۀ ای که به وسیلۀ (فکرمفسر) ایجاد و اشغال شده. وجود این فاصله دلیل رنج های ماست.

اینکه بشر تنها و مضطرب است به این دلیل است که از نظر ذهنی خود را درحد فاصل بین من و افکارش در جائی موهوم که در اثر توهم شکل گرفته می بیند.
باعث و بانی همۀ رنج های روانی ما همان توهمی است که من دائما درپی تقویت اش در برابر دیگران هستم . غافل ازاینکه هرقدراین عامل بیگانه درمن تقویت گردد موجبات رنجش خود از خود را فراهم کرده ام.

نکته جالبی که باید به آن توجه داشت این است که نبود هر یک از دو توهم منجر به محو توهم دیگر می شود. اگر روند من بودن و شخصیت داشتن در ذهن متوقف شود مرگ فکر انحصارطلب و تجزیه طلب فرا می رسد، اگر فکر نباشد ، اندیشه من بودن و شخصیت نیز وجود ندارد. (این همان ترفند دوگانه اندیشی است که فکر دائما با ترس از دست دادن یکی از این دو توهم ما را در موقعیت تردید و ترس از نزدیک شدن به خود قرار می دهد).
اینجا همان خط قرمزخود شناسی است که کمترکسی قادر به عبور ازآن می شود. چون عبور از خود را مساوی با از دست رفتن خود می داند!

به این مثال توجه کنید؛ فرض کنید چیز مبهمی را بدون آنکه به شما نشان دهند و از ماهیت اش مطلع باشید در دست شما قرار دهند، و دائما مراقبت از آن را به شما گوشزد کرده و حفظ آن را مساوی با بقاء هستی تان جلوه دهند.
با تکرار القائات، حفظ و نگهداری ازچیزی که به ما سپرده شده اهمیت پیدا می کند، نه پی بردن به آن. چون همه مشغول به این عمل مشابه هستند، تصور می کنیم که حتما چیزی که دردست داریم با ارزش است. بنابر این نگرانی و اضطراب بابت حفظ آن مانع از این می شود که خیال پی بردن به ماهیت آن را در سر بپرورانیم.

داشتن و حفظ این پدیدۀ مبهم از طرف جامعه دائما به ما تاکید می شود. فرهنگ شخصیت پرور جامعه طوری به ما وانمود می کند که نداشتن (شخصیت) مساوی است با نابودی حیات اجتماعی . حالا عمیقا به آنچه به عنوان شخصیت درخود حس می کنید توجه کنید. این شخصیت چیست؟ سالها از عمرمان می گذرد بدون اینکه متوجه باشیم دلیل دلهره و ترس هایمان به خاطر وجود چه عاملی بوده؟

اداامه دارد……………..

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>