فطرت

ذهن انسان حامل نرم افزاری است که وظیفۀ هدایت زندگی و کیفیت زیستن را در او به عهده دارد. این همان فطرت یا ذات بشر است.
نرم افزاری که جدای بحث توارث و آموزش، برنامۀ از پیش نوشته شده و غیر قابل تغییردر طریق زیستن است.
فطرت سرمایه و پشتوانۀ معنوی هرانسانی است که مشابه نداشته و به صورتی کاملا انحصاری و فردی طراحی شده .
فطرت یا عشق همان سعادت جاودانه ای است که بشر در نبودش در عذابی دائمی گرفتار شده و به بهانۀ یافتن و یا جایگزینی برای آن دست به جستجوئی پایان ناپذیر و بی ربطی در بیرون از خود زده است!
اگر راهی برای سفر به درون و سرزمین بی ماوای حقیقت وجود داشته باشد قطعا این امکان تنها با همراه بودن با (فطرت خویش) امکان پذیر است .
آیا در حال حاضر این فطرت است که وظیفۀ هدایت ما را به عهده دارد؟( یا مفسری مداخله گر و فطرت ستیز به نام فکر)؟!
اگرفطرت هدایت گر ماست چرا دائمأ دچار تردید و اضطراب هستیم؟ چرا به خود بی اعتمادیم؟ چرا قادر نیستیم تا ارتباطی انعطاف پذیر با مردم و زندگی برقرار کنیم؟ آیا این شیوه از زیستن جزو سرنوشت و برنامه فطری بشر بوده ؟
چنین چیزی منطقا نمی تواند صحیح باشد، زیرا هریک از ما تجربیات شیرین خود از دوران کودکی و فطرت زیستی را به خاطر داریم .
بنابراین آنچه موجب آشفتگی و بی قراری های امروز ماست بابت اشکالی است که در ارتباط با فطرت مان روی داده است. به عبارتی، زائده ای بی ربط با فطرت جای نرم افزار فردی مان را اشغال نموده .
اما این فطرت چیست؟ برای یافتن این اکسیر روح بخش اما فراموش شده باید چه اقدامی کرد؟
آیا باید به جستجوی آن پرداخت ؟ آیا فطرت را باید شناخت ؟ چه عاملی درذهن قرار است فطرت را بشناسد؟ آیا چنین شناسائی ای کار منطقی ای است ؟
جواب منفی است! فطرت را نمی توان شناخت . فطرت را باید زیست، نه اینکه شناخت. چنین کاری امکان پذیرنیست.
آنچه شناخت از ناشناخته و پدیده های غیرمادی تصور می کنیم ، اندیشه ها و تصاویر فکری خودمان که درقالبی جدید به ما رخ می نمایانند!
فطرت نه شناختنی است و نه دست یافتنی، فقط هست! عمل مفید رفع موانع تجلی آن در ذهن است. در خود شناسی امکان مشاهده و شناخت موانع وجود دارد اما شناخت ناشناخته از جمله فطرت هرگز.
(این عادت انسان با خود بیگانه است. او علاقه دارد جستجو را همیشه از دور دست و با موضوعات موهوم و مبهم آغاز کند. او هیچ گاه شناخت را از نزدیک یعنی (خود) آغاز نمی کند. ابهام فکر نسبت به ناشناخته به چنین انسانی آرامش و نشئه گی می دهد). اما چنین احساسی درک ناشناخته نیست .

برای تجلی فطرت و عشق می بایست از موانع وجود خود آگاه شد .( اصولا در ناشناخته شناخت در میان نیست. این اشتباه مصطلحی است که درطول تاریخ به خصوص از طریق فلاسفه رواج یافته). انسان معتاد به تفکر عادت دارد هر پدیده ای را به قالب و محدودۀ دانش های خود بکشاند. بنابراین او آنچه را می اندیشد باور و حقیقی فرض می کند!
چیزی به عنوان شناخت فطرت یا عشق بی معناست. هنر و استعداد انسان در همراه بودن با ناشناخته است نه سر در آوردن از راز آنها . هنگامی که مانع نباشد هستند. این جزو برنامه فطرت بشر است.
به فرض محال، شناخت و سردر آوردن از راز فطرت یا شناخت عشق منجر به بروز چه اتفاق خارق العاده ای در ما می شود. قبل ازدرک مانع یعنی اندیشه (من بودن) این شناخت به چه کاری جز انحصاری کردن آن می آید؟ این عامل انحصارگر یعنی (من) جز اینکه هویت و تصویر جدیدی ازخود به عنوان (من عاشق) یا (من فطرت زیست) برای خود فراهم کند هنر دیگری دارد؟ آیا این هویت سازی و جمع آوری تصاویر زائد و بدلی ازخود، همان شادکامی مورد جستجوی بشر است؟

برای درک ناشناخته می بایست با آن همراه بود، نه اینکه آن را شناخت. در خود شناسی آنچه حائزاهمیت است شناسائی عاملی است که مانع همراهی ما با برنامۀ فطرت می شود.
برای درک ناشناخته می بایست به صورتی منفی برخورد کرد، شناخت ناشناخته فریب و سرابی است که انسان در طول تاریخ نسبت به آن شرطی شده و حاضر به ترک آن نیست!
آنچه از این خطا عاید انسان می شود صرفا برداشت ها و تصورات خود است که ازطریق فکر به ذهن منعکس شده و درکارخانه توهم فکر تبدیل به هویت و (من جدید) می شود. و ما چنین اندیشۀ بدلی را (درک من) نامیده و به واسطۀ آن خود را ازدیگران جدا و احساس امنیتی بدلی می کنیم.

به نظر شما مانع ارتباط بین (خود) و نرم افزار فطرت چیست؟
نه، این سؤال اشتباهی است! زیرا این (خود) همان حجابی است که مانع تجلی فطرت می شود.
بیان صحیح این است که بگوئیم وجود چه عاملی در ذهن باعث قطع ارتباط ما با فطرت شده؟
آیا فطرت پدیده ای موجود است یا هدفی مورد جستجو در دور دست ؟
تا به حال دقت کرده اید که وجود چه عاملی در ما سبب می شود که پیوسته (آنچه هستیم) را نفی و لحظات عمر را فدای ایده و آرمان های آتی سازیم و شادکامی امروزمان را به آینده ای نامعلوم حواله دهیم؟

مگر بودن با (آنچه هستیم) چه اشکالی دارد که پیوسته به اسم ترقی و پیشرفت خود را نفی و چیز دیگری را جایگزین اکنون مان می کنیم. (باید آگاه شویم که ذهن ما نسبت به این عدم پذیرش به وسیلۀ مقایسه از دوران کودکی شرطی شده. این دلیل عدم رضایت دائمی ما از خودمان است)، انسان شرطی شده به تلاش،خود را موظف و مجبور به حرکت می بیند). این حرکت متفاوت با حرکتی است که از درون مایع می گیرد. یکی عمل است یکی عکس العمل.
انگیزه تلاش های شخصیتی را در بیرون از خود باید جست. نه تمایلات درون جوش و عمیق باطنی. چنین اجباری برای حرکت منجر به بروز تضاد و تناقض و نهایتآ آشوب ذهنی و اضطراب شده و نتیجۀ نهائی آن به شکل درگیری و آشفتگی در امور گوناگون در جامعه منعکس می شود.

این سرنوشت شومی است که من و شما و بشریت خود را دچار آن کرده ایم. اما نباید فراموش کنیم که این حماقت تاریخی انسان هیچ ارتباطی به فطرت و ناظم خلقت ندارد.

فطرت و عشق چیزی نیست مگر درک آنچه هم اکنون هستیم بدون هرگونه قضاوت.
قبول و پذیرش قلبی این حقیقت که هرچه هستیم باشیم و مسرور چنین زیستنی شویم ، یعنی محو خود و خروج از خود بینی، مؤمن بودن و قرار داشتن در وضعیت فطرت زیستی و شادکامی جاودان .

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به فطرت

  1. رضا می‌گوید:

    سلام و تشکر
    آزادی هنگامی آغاز می شود که درک کنید شما” فکر کننده” نیستید
    همینکه تماشاگر فکر کننده شوید
    سطح بالاتری از آگاهی فعال می شود.
    آنگاه بتدریج متوجه می شوید که در ورای فکر
    گستره عظیمی از شعور وجود دارد
    متوجه می شوید که تمامی چیزهای براستی مهم
    مانند زیبایی- عشق – خلاقیت – شادی و آرامش درونی
    از ورای ذهن برمی خیزند.
    به این ترتیب آهسته آهسته بیدار می شوید.

  2. نمی دونم می‌گوید:

    اینکه بخواییم با فطرت هموار بشیم کاره واقعا ترسناکیه :|

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>