فرار بی پایان بخش دوم

انسان آشفته برا ی کسب آرامش دست به هرکاری در بیرون از خود می زند، او چنین آرامشی را گاه در چک کردن ایمیل ، خرید کردن، جمع آوری اشیاء قدیمی، باده گساری، میهمانی رفتن و یا شهوت رانی می جوید!
هیجان و لذت برای انسان ناآرام در حکم مسکن است، اما او نام این مسکن را لذائذ زندگی می گذارد. او تدریجا به بهانه خوش گذرانی اما به انگیزۀ کرخت کردن ذهن خود معتاد به لذت طلبی می شود.

-انسان شخصیت پرست نیازمند بهانه ای است تا همواره تصور فردی مفید از خود داشته باشد. (ما بابت نارضایتی از خود و مفید بودن در اجتماع از کودکی برنامه ریزی شده ایم).
ما دائما باید این تصویر مفید بودن و رضایت مندی را پایدار و ثابت نگه داریم تا با این تصور خود را در جامعه فردی موجه تصورکنیم.
این عمل در حالی صورت می گیرد که ما دائمأ در اثر فشارهای اجتماعی به عدم پذیرش خود و آنچه هستیم تشویق شده و می شویم.( متوجه ترفندها و مکانیزم های اجتماعی برای درگیر کردن فرد از دوران کودکی با خودش هستید؟
با این تمهید اجتماعی فرد تا آخرین لحظۀ حیات اش در گیر با خودش باقی می ماند. زندگی برای چنین فردی صرفا کارزاری است بین اندیشه های متضاد و کشف راه کار برای فرار از معضلی به عنوان (خود).

قرار گرفتن این دو تصویر فکری متضاد یعنی (عدم پذیرش خود) و (من برتر) به طور هم زمان غیرممکن است)!
(اگر به دنبال ایجاد اعتماد به نفس درخود هستید، سعی کنید مسئله را از این نقطه درک کنید. مکانیزم اجتماعی دور کردن کودک از ذات اش به وسیلۀ مقایسه کردن و به بهانۀ کسب موفقیت و برتر بودن در آینده).
هنگامی که به ماهیت وسایل فرار توجه کنیم سه خصوصیت را در آن مشاهده می کنیم: لذت، هیجان و تخدیر! در همه خود مشغولیت ها نوعی فشار فکری ما را مجبور و توجیه به انجام امور می کند.

لطفأ توجه کنید!
به نظرشما این عادی است که به محض نشستن پشت فرمان اتومبیل بلافاصله رادیو یا ضبط را روشن می کنیم؟
هنگام ورود به خانه تماشای تلویزیون یا کار با کامپیوتر جزو اولویت های اول ما به حساب می آیند.
چرا هنگام صبح، با عطش فراوان به سوی دکۀ روزنامه فروشی گام برمی داریم یا گاهی اوقات وقت خود را درلابلای قفسه های کتاب فروش ها و یا در میان فضای مجازی اینترنت می گذرانیم؟
آیا تا به حال ازخود سؤال کرده اید که چرا چنین می کنید؟
(حقیقت درد آور این است که ما به بهانه های گوناگون سعی در ندیدن خود و مرور زمان را داریم)! زمانی که حقیقی نیست اما فکر دائما گذر زمان و بی عرضه بودن مان را به ما یاد آوری می کند! (چه خبرها در این ذهن ما بوده و ما بی خبر بوده ایم)!!!
-آیا زمان آن فرا نرسیده که سر از ماجرای کلی روان بشر یعنی رنج خودمان در آوریم؟

اکنون زمان آن است که من و شما ازنزدیک ترین امکان یعنی خودمان آغاز کنیم و دست از غفلت عمدی در خود برداشته و حقایق را آنگونه که هستند به روی خود بیاوریم، هرچند آنچه مشاهده می کنیم دردناک و ترس آور باشد.
اکنون باید درک کنیم که جستجوی توهم گونۀ اجدادمان برای دست یابی به خوشبختی درحقیقت نوعی فرار بابت عدم پذیرش خود بوده، میراثی که از نسلی به نسل دیگر منتقل و امروز به ما رسیده.
بسیاری اوقات ما به بهانۀ مطالعه، تماشای فیلم، گوش کردن به موسیقی، میهمانی رفتن در حال ندیدن و مواجهه نماندن با (اکنون خود) هستیم. در سرمان غوغا و هم همه ای بی پایان به پا است. ما برای رو در رو نماندن با این هم همه های فکری به دنبال بهانه ای می گردیم تا از آنها بگریزیم. اما باید بیاموزیم تا با دردهای فکری بمانیم. کاری ترسناک اما ممکن!

همۀ این بازی ها بر پردۀ جادوی توهم ذهن (فکر) واقعی به نظر می آیند و ما محکوم به تماشای چنین توهمی در خودیم.

جالب اینجاست که تنها مشاور ما برای رهائی و فرار از ولوله های فکری خود فکر است ! مشاوره های دلسوزانه ای که ما را گاهی تا لب پرتگاه و گاهی تا قعر نیستی روانه می کند! آیا اطلاع از این حقیقت شما را مات و مبهوت نمی کند؟
این که عاملی بیگانه سکان هدایت تان را در دست گرفته و در بالا خانه ذهن تان جا خشک کرده شما را آزرده نمی کند؟ آیا تا بحال برای عزیز درون تان دل سوزانده اید؟
آیا تا به حال جرأت کرده اید در مورد این امور ازخود سؤال کنید؟
چرا یک بار برای همیشه با صداقت به خود نمی نگریم تا ریشۀ در به دری های بی پایان مان را در وجود خویش درک کنیم؟
این چه عاملی است که دائما ما را از باطن مان دور و با زیرکی تمام ما را به بیرون از خود متمایل می سازد؟
با وجود چنین روند فرسایشی و دردناکی که در ذهن ما در حال جریان است، دلخوش بودن به کشف ابر اخترها و یا ساخت ماشین های پرنده در آینده چه سود و ذوقی برای من و شما دارد؟

آیا خروج ازسیاه چال (من) که فاصله اش با ما صفر است ذوق زدگی دارد یا شنیدن خبرکشف سیاه چاله های فضائی با فاصلۀ میلیون ها سال نوری! انسان توهم زده عاشق دور دست ها است، هرچه سوژه دور تر باشد هیجان خبر برای او بیشتر است. او ازشنیدن هرچیزی که مربوط به باطن باشد وحشت دارد. طبیعتا اطلاع ازدوردست ها برای او شیرین تر از اخبار داخلی خودش است. انسان اسیر(من) باطنأ معترف و مطلع از دروغ بزرگی به عنوان (من) در خودش هست!

پیشرفت علمی یا موفقیت های ورزشی و یا لذت سلطۀ سیاسی بر دیگر کشورها چه تحفۀ گرانبهائی برای درون پر اضطراب ما به ارمغان می آورد؟ کار واجب و مفید برای هر فرد رسیدگی و سرو سامان دادن به خودش است نه توجه و دنباله روی کردن از دیگران!
بله اینکه همه این معجزات توسط هوش استثنائی بشر به انجام رسیده ذوق دارد، اما چرا بشر از این هوش برای نزدیک شدن و مشاهدۀ خود و درنهایت پایان بخشیدن به آشفتگی های درونی اش بهره نمی برد؟ شاید آن چیزی که ما هوش انسانی تصورش کرده ایم چیزی جز آن هوشی است که با هوش انسانی اشتباه گرفته شده!

چرا اگر فردی اعلام کند که شیوۀ بشردر نحوۀ زیستن به بیراهه رفته، در کسی توجه ای ایجاد نمی شود! اما خبر کشف یک قانون علمی و یا حل یک مسئلۀ لاینحل در ریاضی مایۀ مباهات بشریت گردیده و نام کاشف آن جزو تاثیرگذاران بشری درتاریخ ثبت می گردد!
چرا ذوق زدگی های ما همیشه بابت اموری است که خارج از ما اتفاق می افتد؟ ما عادت کرده ایم به سراب ها تکیه کنیم! این درحالی است که تکیه گاه حقیقی در درون خود ما است نه در بیرون.
آیا کسی تمایل و جرأت نزدیک شدن به خودش را دارد؟

هنگامی که انسان درونا پرمایه باشد نیازی به لذت و هیجان در خود حس نمی کند بنابراین تلاشی هم برای کسب لذت در او شکل نمی گیرد. مشعوف و سرخوش است به بودن اش، آرام است، قرار دارد، هیجانات دیگر به کارش نمی آید. او در این آرامش باطنی فرصت دارد تا نحوۀ چگونه زیستن را خودش کشف کند. اما فکر هرگز مجال خود نمائی به باطن ما را نمی دهد!
لذت و هیجان تنها دست آویز انسان آشفته حال برای آرام کردن خود است. او بدین وسیله وجودش را پر معنا و راضی تصور می کند. اما افسوس که نشئگی این مستی بسیار فرّار تر از آن است که بتوان حسابی روی آن باز کرد.

تبلیغات اجتماعی و رسانه ها ما را همواره به عدم پذیرش آنچه هستیم سوق می دهند.(به رویا هایت فکر کن)!(آینده در دستان توست)، آنها انتظار یک شخصیت برتر و ممتاز از ما دارند اما این شخصیت ممتاز چیست و ما به ازای آن در اجتماع کیست؟
با توجه به جغرافیای فرهنگی، این شخصیت ممتاز در هر جامعه یک تعریف دارد. با در نظرگرفتن تحولات اجتماعی و سیاسی هر روز نیازمند تعریف و ارائه قالب جدیدی از چنین شخصیتی هستیم!
آیا وظیفۀ اجتماعی افراد این است که برای خوشامد متولیان فرهنگی و مورد تائید بودن در جامعه هر روز خود را به یک رنگ در آورند؟ دراین میان ذات و کرامت فردی انسان ها که مورد تاکید همۀ ادیان است چه می شود؟ چرا جامعه تا این حد اصرار دارد که فرد را به قالب و تبعیت از هنجارهای اجتماعی متمایل سازد؟

برنامه ریزان سیاست های جهانی نیز مانند بقیه انسان ها سردرگم خود و افکارشان هستند. بنابر انتظار هیچ تخم دو زده ای نمی توانند از آنها داشت!!
رمز بقاء و تداوم سلطه آنها بر جوامع در آشفتگی و ترس بیشتر انسان ها است.

-به نظر شما در درون ما چه جریان پنهانی درکار است؟ ما نامحرم چه سرّی در خودیم که دائما با فشار اضطراب به بیرون از خود رانده و بدنبال نخود سیاه های شخصیتی و دام های گسترده شده در اجتماع هدایت می شویم!؟
وقتی به دلائل نیاز و مکانیزم لذت و هیجان توجه کنیم در می یابیم که بسیاری از آنها به انگیزۀ مسخ کردن، ایجاد دلهره و ترس در انسان ها طراحی شده اند.

نکته تاسف بار در این میان اینکه وجود چنین آشفتگی و اضطراب دائمی در بشر اسباب شکل گیری تجارتی نو و پر سود در همه زمینه ها شده، تجارتی که سود آن به واسطۀ اضطراب وآشفتگی انسان ها از قبل تضمین گردیده .
هنگامی که آشفتگی و رنج های خود را از بیرون و به صورت فرد ثالثی مورد توجه قرار دهیم، در لحظه به لحظۀ آن وجود فکر مکار و هزار رنگ را به خوبی مشاهده می کنیم.

فکری که مانند شیطان برای بقای اندیشۀ منیت در ذهن مان از هیچ کاری فرو گذار نیست!

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به فرار بی پایان بخش دوم

  1. هیچ می‌گوید:

    عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند

  2. خداداد می‌گوید:

    سلام و بسیار ممنون از نوشته جذابتان
    راه حل فایق آمدن بر این فکر که عامل مخالف زندگی است، چیست؟

    ارادتمند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>