شرح فراق – بخش اول

همانگونه که جسم انسان از بدو تولد در معرض انواع بیماری ها قرار می گیرد، روان او نیز تحت تاثیر محیط پیرامونش تدریجا آلوده می شود. دراین میان گم شدگی انسان در خویش را باید ام الامراض روان محسوب کرد. عارضه ای که موجب رنج فراق و سرگشتگی ای ابدی او گردیده.
ملالی بی پایان که موجب شده تا ناله های انسان گوش آفریدگارش را کر و چه بسا از خلقت چنین موجود ناآرام و تخریب گری نادم و پشیمان ساخته باشد.
به دلیل گسترۀ وسیع، عادت و همچنین مزمن شدن این عارضه، بشر فاقد درک صحیحی نسبت به آن است!
علل پیدایش این عارضه روانی را می بایست در نوع نگاه انسان به هم نوع اش جست، نگاهی که بر منافع پدیده ای بیگانه با ذات انسان و به عنوان (من) استوار گردیده. میراث شومی که از نیاکان مان به ارث رسیده و انسان ها را درگیر با توهمی به عنوان( من بودن ) نموده است. با وجود این عارضه ارتباط بشر با هستی و درون اش قطع و کنترل ذهن از دستش خارج گردیده.

عارضه ای که موجب شده تا ماهیت روانی انسان دگرگون شود و به جای قرار داشتن در متن زندگی و بسر بردن درکیفیت (بودن) در گوشه ای ازذهن خود گرفتار و دائماً در حسرت شدن، رسیدن و بدست آوردن به سر برد و هرگز آنچه هست را نپذیرد!
عدم پذیرش آنچه هستیم یعنی صرف نظر کردن از توشۀ خدا دادی (فطرت) و نرم افزار هدایت گری که با آن زاده شده ایم. پدیده ای خارج از درک اندیشه که نبودش موجب عدم انطباق روانی انسان با خودش می شود.

-(این گونه مباش ،آن گونه شو!).
بشر درطول تاریخ عادت کرده خود را با این دید نگاه کند که باید چنان باشد و نباید چنین باشد. همین نگرش موجب شده که او به جای بودن با آنچه هست دائماً در پی ایجاد تصویری ایده آل از خود و حفظ آن باشد.
ما هرگز سعی نکرده ایم ببینیم چه هستیم، این تجربه را نداشته ایم که بدون افزودن یا کاستن چیزی صرفاً آن چه هستیم را باشیم.
همین باید چنان بود و نباید چنین بود ریشۀ بی قراری های انسان است. خصومت و اختلاف انسان ها را نیز می بایست در همین نحوۀ چگونه بودن و چگونه نبودن جست.
انسان درگیر مانده با توهم (من) فرصت زندگی را به جای بودن، صرف چگونه بودن می کند.
ترک (این گونه که هستم) یعنی افتادن در دام خواسته ها و ایده ها به جای به سر بردن با خویشتن! عدم پذیرش (آنچه هستیم) یعنی منفک شدن از حقیقت درحال جریان و در کوره راه توهمات فکری افتادن.

انسانی که خود را (من) و پدیده ای انحصارگر تصورکرد، با دست خود اسباب جدائی و خویش را از مجموعه هستی فراهم می کند.
به نظر شما هنگامی که انسان خود را (من) تصور کرد، درحال جستجوی چه چیزی به عنوان (خویشتن) است؟ چرا این (من) دائماً طلب کار و ناآرام است؟
اکنون سؤال مفید این است که انسان آشفته حال که جز تصور ( من) چیزی درخود سراغ ندارد چگونه می خواهد با استفاده از راهکارهای این (من) که خود مسبب ناآرامی ها است به آرامش برسد؟
آنچه انسان درگیر مانده با (من) در جستجوی اش است نه خویشتن است و نه شناخت ، بلکه این جستجو شکلی از فرار است برای عدم مواجهه با خود بدلی اش. این فریبی فکری است که بسیاری ندانسته گرفتارش می شوند و به قصد تقویت و گسترش (من) انجام می پذیرد

انسان مبتلا به توهم (من) موجودی است در خود مفقود شده، او به بهانۀ یافتن خود به دنبال ایده ها و نظریه ها در جادۀ ابهامات تاریخ به راه می افتد، اما هر چه بیشتر می جوید کمتر می یابد و با خود غریبه تر می شود.( این شیطان درون هم پدیدۀ زیرکی است ها!!)
برنامۀ انهدام فردیت و جدا سازی انسان از اصالت اش نسل به نسل در حال پیشروی است.
همه برای جلوگیری از تخریب محیط زیست، نگرانی بابت گسترش سوراخ لایۀ اوزن، کشف ابهامات تاریخی و یا دستیابی به نقاط دور دست در فضا ازخود اشتیاق نشان می دهند، اما کمترکسی است که علاقه ای به درک آنچه در ذهن اش می گذرد داشته باشد.
کسی به صورت جدی آماده نیست تا مسبب آشفتگی های خود را مورد شناسائی و توجه دقیق قرار دهد.

همه ترجیح می دهند درحصار تنهائی روزگارشان را سپری کنند، هرنوع تذکر و هشدار به تاریک اندیشان به منزلۀ تهدیدی است برای شخصیت متصور شده شان.
ما عادت کرده ایم که خود را به واسطۀ وجود حصار (من) معنا دار ببینیم. ما این حصار را پناهگاه امن خود تصور کرده ایم در حالی که گرفتاری روانی بشر ناشی از وجود این حصار است. این حصار همان پردۀ حائل بین ذهن و حقیقت است که موجب جدا افتادگی انسان از خودش و زندگی شده. شناسائی آنسوی پرده امری ناممکن و بی فایده برای بشراست . عمل مفید درک و شناخت نسبت به ماهیت این پرده یا حصاری است که انسان گردا گرد خود به عنوان هویت، من و شخصیت کشیده.
اگرتصور (من) در ذهن مطرح نباشد فکر خالق من نیز وجود نخواهد داشت تا دائماً ما را به یاد دغدغه ها و طلب کاری های این (من) بی ربط به ما بیندازد. با وجود این عارضه، هر یک از ما در زندانی از توهمات خود ساخته اسیر و درگیر با خود مانده ایم .
خروج و پایان اسارت انسان از حصار تنهائی (من) تنها با درک علل شکل گیری آن امکان پذیراست. ما از ترس تهی شدن و پوچی به بهانه های گوناگون از نزدیک شدن و نگاه صادقانه به خود طفره می رویم.

ما اکنون در قعر پوچی به سر می بریم اما تصور مان این است که در اصالت هستیم و فقط نیاز به کمی راهنمائی برای بهتر زندگی کردن داریم. اما وضعیت روان انسان بسیار فاجعه آمیز تر از آن چیزی است که به چشم می آید. در وجود هر یک از ما عاملی بیگانه و در ضدیت با ما مشغول به کار است. بشریت زمانی از این پوچی و آشفتگی رها می گردد که آن عامل از وجودش رخت بربسته باشد. با وجود چنین غریبه ای غیرممکن است که انسان بتواند در مدار صحیح خویشتن اش قرار گیرد. تنها راه محو حصار درک علل شکل گیری این پدیدۀ غریبه و عبور ازخط قرمز (من) یا همان غریبه در خویش است.

شرایطی که ظهورش تنها با مشاهدۀ آزاد و قرار گرفتن ذهن در کیفیت سکوت امکان پذیر می گردد. استفاده ازهرگونه دستور العمل و یا اجبار به منزلۀ آلوده شدن ذهن به فریب فکری است.
حیرانی با عظمتی که فکر یا شیطان درون با تمام نفوذ اش جرأت عرض اندام در برابر آن شرایط استثنائی را ندارد. یگانگی و پیوند با درون منجر به بروز حالتی شگرف می گردد که انسان را لایق مخلوق بودن آفریدگارش می گرداند.

تنها درکیفیت حیرانی است که انسان قادر می شود تا موجودیت اش را از طریق پدیده ای ناظرکه خود حقیقی است مشاهده و درک کند.(کیفیت حیرانی حالتی است که انسان بدون حضور اندیشه قادر می گردد تا با جوهر پدیده ها مرتبط و آنها را به صورتی که واقعاً هستند مشاهده و درک کند).

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>