صدای زندگی-بخش اول

آیا تا به حال این فرصت برایتان فراهم شده که آنچه در درون و اطرافتان در حال جریان است را عمیقاً مشاهده و درک کنید؟
با وجود ذهن پرآشوب ، چنین فرصتی بعید به نظر می رسد، به همین دلیل مردم در چرخه ای از اضطراب و نگرانی دائمی که ناشی از عدم درک صحیح نسبت به خود و مسائل پیرامون شان است سردرگریبان خود مانده اند.
وقتی صحبت از درک می کنیم اشاره به ذهنی داریم که خالی از تضاد و درگیری است، ذهنی که فاقد عاملی واسطه به عنوان اندیشه، بین خود و پدیده ها بوده و قادر به درک زندگی و خود باشد. حالتی ازتحیر و مات شدن ذهن که تصور (من) و منافع اش فراموش و ازاهمیت می افتد. آیا با چنین کیفیت ذهنی ای آشنائید؟

در حال حاضر بین ذهن و پدیده ها، حائل و مفسری مداخله جو به عنوان مشاهده گر یا( من) وجود دارد، به همین دلیل حقیقت نو به نو، درلابلای تفاسیر این مشاهده گر یا همان فکر متوقف و تبدیل به چیزی مرده می شود و پس مانده ای به عنوان برداشت و تصویر از پدیده نصیب ذهن می گردد، تصویری که نمی توان حقیقت نامید. دراین حالت انسان درگیر مانده با اندیشه از درک آنچه درحال وقوع است (حقیقت) عاجز می ماند.
او در توهم خویش سرگرم و مشغول به افکار و برداشت های کهنه ای است که به صورت خاطره، مقایسه و یا دانستگی های قبلی در حافظه انبار کرده است.
در کیفیت توجه و مشاهده هاله های مزاحم فکری شامل تعابیر، تصاویر متضاد، مقایسه و یا خاطرۀ آزارها ازذهن زدوده شده و ذهن در اثر توجه کامل در پیوند با اصل پدیده قرار می گیرد، اما به محض هجوم افکار ارتباط گسسته و فکر جای (آنچه هست) را می گیرد و پدیده را آنگونه که مایل است در ذهن به تصویر می کشد.
به عبارتی فکر جای (آنچه هست) را اشغال و سایه کهنگی را بر آنچه نو به نو در حال خلق شدن است می گستراند، در این حالت انسان می ماند و تحمل رنج قی کردن بلا انقطاع دانسته ها و تصاویر تلمبار شدۀ در کهنه انبارحافظه.

ما عادت کرده ایم پدیده ها را با اندیشیدن بشناسیم. اما این عمل ما را از مشاهدۀ آنچه نو به نو در حال جریان است باز می دارد. این به معنی جا ماندن ذهن از آن چیزی است که در حال جریان است. هنگامی که می اندیشیم در حال بسر بردن با افکار خودیم نه ارتباط با پدیده یا خود. هیچ چیز نمی تواند جایگزین ارتباط شود، واژه ها، تصورات، برداشت ها یا عکس همه و همه مخل شکل گیری ارتباط شده و کهنگی را در ذهن به جریان می اندازند.
در فراگیری دانش و مهارت ها استفاده از تجربیات و یا گذشت زمان امری است اجتناب ناپذیر. اما در درک حقیقت و (آنچه هست) چه در ذهن خود و چه در بیرون ازآن ، نیاز به توجه کامل بدون حضور فکر داریم.

حقیقت پدیده ای ایستا، کهنه و محدود نیست. محدودیت هرگز قادر به درک نامحدود نمی باشد. فکر به عنوان مجموعه ای از داده های کهنۀ ذهنی و وابسته به زمان، قادر به شناخت نامحدود (حقیقت) نیست. شرط لازم برای همراهی با حقیقت در حال جریان ذهنی آرام و هشیار است که خالی از اندیشه (من) و توقعات اش باشد. ذهنی که آزاد ازدغدغه های (من) باشد.
حقیقت پیوسته آمادۀ پا گذاردن در وجود انسان ها است اما کمترذهنی را آمادۀ چنین میزبانی می یابد. یک ذهن آرام و فاقد نگرانی های شخصیتی برای درک نیازی به تفاسیر فکری از موضوع ندارد، او آنچه هست را مستقیماً و بدون دخالت فکر مشاهده و درک می کند.
هنگامی که ذهن در احاطۀ توهم (من ) باشد، انسان از هستی جدا و به حال خود رها می گردد. چنین انسانی گم شده ای است در خویش که برای یافتن (خود) نه از نزدیک ترین راه بلکه به دور دست ها و کهکشان ها نظردارد.
افکار متضاد و اضطراب چنین فرصتی را به او نمی دهند تا آنچه هست را صحیح درک کند.(در اینجا لازم به یاد آوری است که منظور از فکر، تصوری است مزاحم که ( من) و اهمیت دادن به توهم شخصیت را دائماً به ما گوش زد کرده و برای بقاء این توهم، (آنچه هست) را از دید ما مخفی نگاه می دارد).

آیا تا بحال سعی کرده اید در مواجهه با یک اسم، نماد و یا یک صحنۀ طبیعی بدون دخالت فکر و با استفاده از ذهن تان مشغول به مشاهده آن شوید؟ در این حالت شما موضوع را به گونه ای متفاوت با آنچه تا بحال می دیدید درک می کنید. گوئی اولین بار است که با آن برخورد می کنید. در این تجربۀ نو هاله های فکری در ذهن محو شده و شما قادر به مشاهدۀ حقیقت موضوع می گردید. این مشاهده و مکاشفه ای واقعی است که فکر در آن دخالت ندارد.
برای درک حقیقت نمی توان دست به شناخت آن زد. حقیقت پدیدۀ قابل شناختی نیست. حقیت درک کردنی است نه شناختنی. درک حقیقت با برخورد منفی امکان پذیر می شود. برخورد منفی یعنی شناخت کذب ها، ذهنی که قادر به شناخت کذب ها شود خود به خود میزبان حقیقت می شود.
(موضوع منهای تصویر سازی یا تفسیر فکر، مساوی است با درک حقیقت).

ما در اثر عادت و وابستگی به این بیگانه (فکرمفسر)، برداشت و روایت او از پدیده ها را به جای حقیقت می پذیریم. در چنین حالتی ذهن انسان فاقد بصیرت است، زیرا آنچه می بیند و می شنود قبل از آنکه به طور خالص به ذهن برسد دستخوش دخالت و آلودگی فکری می شود.
فکر زیرک کارگاه ساخت صفات بدلی است هنگامی که از درک ناشناخته عاجز می ماند آن را تفسیر و تبدیل به صفت می کند. انسان های درگیر مانده با اندیشه (من) با این عمل پدیده های باشکوهی همچون عشق، خرد و فضیلت را تبدیل به صفاتی حقیرانه برای وصله پینه کردن آنچه به اشتباه واقعیت خود تصور کرده اند (شخصیت) به کار می برند. آنها با این عمل چهره کریه شخصیت یا همان (من) شان را بزک می کنند تا با این روش رضایت خاطری هرچند موقتی در خود ایجاد کنند. فکر یا (من) از هرچیز بی ربطی برای حفظ و تداوم هویت بدلی اش بهره می برد.
انسان ها محکوم به شنیدن نجوا های مزاحم فکری درخود هستند، نجواهای آمیخته به توهم که پیوسته ما را در تونل زمان بین گذشته و آینده و در حالت ملامت یا افسوس در نوسان نگه می دارند، دلیل اینکه ما دائماً در وضعیت روحی ناپایدار به سر می بریم این است که مرکز کنترل ذهن ما در اختیار اصالت مان نیست .

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به صدای زندگی-بخش اول

  1. آفاق می‌گوید:

    برای جا نماندن از لحظه ها ، به زمان نخواهم اندیشید …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>