صدای زندگی- بخش دوم

برای درک صدای زندگی، ذهن می بایست از توهم (من) در خود خالی شود، از تلاطم بدور بوده و درکیفیت سکوت قرار گیرد. درک این صدای بی صدا، هنگامی میسر می شود که تمایلی برای شدن، داشتن و یا بدست آوردن در ذهن شکل نگرفته باشد، تمایلاتی که خوراک تداوم شخصیت محسوب شده و انسان در گیرمانده با توهم( من) از این تمایلات به عنوان عاملی تخدیری برای کاهش دردهای خود بهره می برد. نباید فراموش کنیم که بی ثباتی و ترس جزو لاینفک لذت است. هرقدر بیشتر بدنبال لذت رویم ترس و نگرانی بیشتری دامن گیرمان خواهد شد. شاید به همین دلیل متمولین معمولاً حریص تر، ناراضی و نا خوشنودند تر از دیگر انسان ها هستند.

انسان شخصیت محور در خوشی نیز نگران و افسرده است، زیرا خوشی هایش درگرو محرک های بیرونی است. او دروناً غمگین است. او از محرک های بیرونی به عنوان جایگزینی بی ربط برای کاهش غم درون اش استفاده می کند. جایگاه شعف یا همان شادی پایدار ذهن انسان است، لذت و هیجان نمی تواند موجب شعف باطنی شوند. این دو حکم سر پوشی را دارند که انسان اسیر توهم (من) برای ندیدن و فراموشی آشفتگی های ذهنی اش به آنها پناه می برد.
با وجود تناقض، ملامت، میل جستجو و تردید هائی که این (من بیگانه) ما را به آنها گرفتار کرده، محال است که قادر به درک صدای زندگی شویم. چه بسا همۀ ترس ها و باید ها و نبایدها برای این ترتیب داده شده اند تا ما از درک زندگی و بسر بردن با خویش که عین خوشبختی و کامروائی است غافل بمانیم!

انسان خردمند به جای مطالعه و الگو برداری از ایده های دیگران، خود مستقلاً دست به اکتشاف آنچه در حال وقوع در درون و بیرون ازذهن اش است می زند.
مطالعه و انباشتن اطلاعات بدون رجوع به درون و مشاهدۀ آنچه در ذهن در حال جریان است بی فایده بوده و تنها موجب تقویت منیت انسان می شود.
هنگامی که ذهن انسان در باطلاق توهم (من) اسیر گردید، همۀ انرژی حیات اش در راه برطرف کردن خواسته های چندش آور این اهریمن درون تلف می شود و انسان روز به روز با خودش بیگانه تر و مردم ترس می گردد.
برای دسترسی به سطح بالای ادراک و مشاهدۀ آنچه در حال وقوع است، ذهن می بایست از لایه های سطحی فکر، شامل انگیزه های تلاش ،حسرت ها ، تمایلات، خاطرۀ آزارها، لذت طلبی و مقایسه عبور کرده و از نیاز آزاد گردد، همۀ این حالات مجموعه ای توهمی را در ذهن ترتیب داده اند که ما آن را (من) خود تصور کرده ایم.
برای درک صدای زندگی در وحلۀ اول می بایست خود را از توهم (من) و خواسته های تحمیلی اش به ذهن آزاد کرد. اگرتصور اشتباهی به عنوان (من) از ابتدا در ذهن بشر پیش نیامده بود، هیچگاه حسرت ، خشم ، نفرت و ملامت و دشمنی بین انسان ها شکل نمی گرفت.

محو توهم (من) نه با تمرین امکان پذیر است و نه با ممارست و مرور زمان. راه ورود به عرصۀ بی (من)ی درک کذب ها در درون و بـیرون از خود است.
هنگامی که تصور (من) محو شود، بودن منهای (من) برای ذهن مطرح است ذهن بدون تصور (من) این فرصت را می یابد که به جای توجه به خواسته های این (من) متوجه آن چیزهائی باشد که واقعاً هستند. توجه و پذیرش عمیق (آنچه هست) یعنی قرار گرفتن ذهن در مدار حقیقت و پایان دربدری های انسان.
هر جا که توجه هست حقیقت نیز حضور دارد اما در جائی که توهمی به عنوان (من) دائماً سنگ خود را به سینه می زند، نه توجه شکل می گیرد نه حقیقت خود را می نمایاند.
درک صدای زندگی یعنی توجه و همراه شدن ذهن با حقیقت در حال جریان.
روشن ضمیری استعداد فراموش شده ای است که در وجود تک تک انسان ها به صورت گنجی مدفون به فراموشی سپرده شده. (من) بدلی انسان برای پنهان نگه داشتن ماهیت دروغین اش و همچنین عدم دستیابی به این گنج جاودانه، ما را به عناوین گوناگون از جمله کشف خوشبختی، لذت طلبی و یا رشد شخصیت از نزدیک شدن به خودمان باز می دارد .
صدای زندگی همان سکوت جان بخشی است که هنگام ارتباط یک دلۀ با درون و پدیده ها برقرار می شود.
طنین شکوهمند سکوتی که از پیوستگی تنگاتنگ لحظه های ارتباط شکل می گیرد. پیوندی مستحکم بین ذهن و پدیده که زمان و اندیشه فرصت خود نمائی و دخالت در آن را نمی یابند.
ارتباطی که درآن (فکر) یا تصور (من) غایب بوده و ذهن آزاد از تصاویر و توصیف ها در نوعی ابهام که عین روشن ضمیری است بسر می برد. در این حال (آنچه هست) توجه و جذبه و عشق است.
چنین تجربه ای را می بایست از درون آغاز نمود، چرا که درک (من) یا همان موجودیت بدلی ما، با نگاه به درون و مشاهدۀ اتفاقات پشت پردۀ ذهن امکان پذیرمی شود، نه با مراجعه به کلاس های خودشناسی یا سفر به کشورهای صاحب صنعت توریسم عرفانی و یا خواندن اوراد.

عامل بروز آشفتگی و اضطراب در بالاخانۀ وجود خود ما و در پس پنجره ای است که ارتباط دیداری ما با جهان خارج را ممکن می سازد. آنچه زندگی و روان ما را تبدیل به پدیده ای رنج آور نموده، هالۀ تاریکی است که درقالب فکر، بر ذهن و نگاه ما سایه افکنده و در کام تیره اندیشی گرفتارمان کرده است.
ما به حدی برآوردن خواسته های این (من) بدلی را واجب می دانیم که برای رضایت اش دست به هر کاری می زنیم تا شاید مو جبات رضایت آن و فرار خود از چنگال ملامت را فراهم آوریم. اصلی ترین خصوصیت (من) نا رضایتی و نق زدن است، پذیرش و (من) هیچگاه با یکدیگر سازگاری نداشته و ندارند. هنگامی که پذیرش در ذهن شکل بگیرد یقیناً بساط توهم(من) از ذهن برچیده شده است .

بسیاری از علاقمندان خوشناسی همزمان با حفظ و تقویت توهم (من) درصدد رهائی ازشرآن نیز هستند! این بدین معنی است که ما هنوز درک درستی از مشکل توهم (من) در خود پیدا نکرده و زیرکی های شیطان وجود را دسته کم گرفته ایم. پذیرش و درک این نکته که عامل آشفتگی و ترس های درونی ما همان پدیده ای است که تصور(من) را در ما شکل می دهد نیاز به هوش و صداقتی باطنی دارد. صداقتی که موجب شود نزد خود به این حقیقت اعتراف کنیم که مشکل انسان همان تصور (من) داشتن نسبت به خودش است و این (من) همان شیطان درون است. پس از چنین اعترافی نباید با این شیطان وارد مبارزه و جدال شد. مقابله با چیزی که وجود ندارد اشتباه است. چنین شیطانی توسط فکر ساخته و تصور می شود. هرگونه مبارزه و اندیشیدن در بارۀ آن موجبات تداوم تصور توهم گونۀ آن را فراهم می سازد. راه محو شیطان درک عامل اندیشه در خود است .

تنها با نگاه به درون و تداوم سکوت این امکان فراهم می شود که درک درستی از عاملی که اندیشیدن را در ما به عهده دارد به دست می آوریم.
در مشاهدۀ درون باید سرا پا چشم و گوش شد و ازآنچه به عنوان (خود) می بینیم نه بترسیم نه بگریزیم، فقط باید به آن خیره ماند. این خیره ماندن، نگاه به توهمی است (من) که حقیقت ندارد اما انسان آن را به عنوان ذات خود پذیرفته است.
مهم ترین نگرانی (من) بدلی یا همان شیطان درون، لو رفتن آن نزد ذهن است. به همین دلیل (من) یا فکر دائماً می کوشد تا ذهن را در گنگی نگه دارد و همواره مانع از قرار گرفتن ذهن درکیفیت هوشیاری می شود. (من) یا همان فکر این کار را با ملامت، اضطراب یا ترس از اوهام انجام می دهد. هنگامی که ماجرای توهم (من) نزد ذهن لو رود، منافع آن نیز از اهمیت می افتد. در این حالت فکر با انواع ترفندها می کوشد تا تداوم سلطۀ خود را حفظ و شرایط را به قبل از لو رفتن و آگاهی ذهن باز گرداند. اما در همین شرایط طلائی امکان خارج شدن ذهن از سلطۀ فکر امکان پذیر است.

در چنین فرصتی این امکان فراهم می شود تا انسان سوار بر سیال حقیقت بدون ترس از(من) بدلی، از خط قرمزشخصیت و هویت توهمی متصور شدۀ در خود عبور کرده و اضمحلال همیشگی توهم (من) را در خود تجربه کند.
در این گذر، می توان پا در حریمی از ناشناخته ها گذارد که در عین بکر و تازگی، آشنا و سرشاراز شوراست .
این لحظه، لحظۀ متوقف شدن زمان در ذهن و احیای موجودیت روانی انسان است. در این کیفیت ذهن میزبان حقیقت و هم کوک با صدای زندگی است. لحظۀ رویار ماندن با خویشتن، در تحیر فرو رفتن ذهن و تخلیۀ زوائدی که از کودکی به عنوان (من) بار ذهن مان شده. محو خاطرۀ آزارها و هرآنچه که از بابت (من) تصور کردن به ذهن تحمیل کرده بودیم . حالتی از مات شدن و ابهام که سؤال و جواب در آن یکی می شود. کیفیتی که جواب پیش ازطرح سؤال در ذهن موجود و قابل دسترسی است. زندگی ای اصیل که به مفهوم اتصال و همراهی با منشاء و انرژی ساری حیات یعنی عشق و جاودانگی است .

اینجا هپروت نیست، اینجا جایگاه والای بشر و البته شماست.
هرگز فراموش نکنید که شما متعلق به اینجا هستید، نه آنجائی که هستید!

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>