به بهانۀ ارتباط زن و مرد – بخش دوم

- مردم این طور آموخته اند که وجود خود را با تصورات، علائق و نیازهای شان درک کنند، نه با درک کیفیت بودن.
آنها از این نکته غافل اند که می توان بدون تصور(من) بودن نیز وجود داشت. چنین روشی ناشی از وابستگی اشتباه انسان به نوعی تفکراست، میراث شومی که ازپیشینیان به ارث رسیده. اعتیادی که ثمری جز آشفتگی خیال به همراه نداشت.

ما معمولاً در هنگام آشنائی با دیگران ، نگران موقعیت این (من) بدلی متصور شده در خود هستیم. به همین دلیل از ایجاد روابط جدید واهمه داریم. ما عادت کردیم در شروع رابطه به مقایسه و سبک و سنگین کردن معیارهای ارزشی و اعتباری دیگران بپردازیم. ما به جای توجه و درک ویژگی های انسانی او ، نظر به زوائدی داریم که به عنوان اعتبار یا علائم شخصیتی به او آویخته، چیزهائی مانند ثروت، عنوان، اشیاء و یا یک ایده.

دراین حالت ما به جای درارتباط قرارگرفتن با موجودیت حقیقی او، به کارمقایسه خود با او مشغول می شویم. در اینجا آنچه اهمیت پیدا می کند داشته ها و نداشته ها است. چنین ارتباطی معامله و بده بستانی است که با کم و زیاد شدن داشته ها دستخوش فراز و نشیب می شود (در هنگام برخورد با دیگران به آنچه می گوئید و انجام می دهید توجه کنید، مانند یک دوربین از بیرون خود را زیر نظر بگیرید، تا متوجه این جریان در خودتان نیز بشوید).

در انسان اسیر اندیشه، این فکراست که به دلیل مصلحت اندیشی یا نیاز رابطه را ایجاد و پیش می برد، نه کشش و انگیزه های طبیعی و اصیل.
به همین دلیل بسیاری از زوجهای جوان با فرو کش کردن احساسات شان کم کم با (من) های یکدیگر روبرو می شوند. (من)ای که با تصور ایده آل آنها از یک همسر بسیار متفاوت بوده است.

- آیا تا بحال به صورتی جدی ازخود پرسیده اید که چرا فکر، سرخود و و خارج از کنترل ذهن عمل می کند؟

افکار انسان شامل خاطرات، مقایسه ها، بدبینی ها، تائید نشدن ها، حسرت ها و آرزوها ست، که به شکل تصور و تعبیر (من) در حافظه ثبت شده اند. مجموعۀ این افکار که خودآگاه و ناخودآگاه ما را تشکیل داده اند برداشتی را موجب شده اند که ما آن برداشت را اشتباهاً ذات حقیقی خود تصور کرده ایم.

رهائی از بند (من) زمانی محقق می گردد که ذهن از چیزهائی که به عنوان خود آگاه در او شکل گرفته اند خالی و تهی گردد، آنگاه برنامه ذاتی انسان فرصت خود نمائی می یابد. ( طبیعتاً در اینجا منظور نام، آدرس محل زندگی یا فعالیت های کاری به عنوان خود آگاه مد نظرنیستند، آنچه مورد نظراست صفاتی هستند که درقالب ارزش های اجتماعی به خودمان وصله کرده ایم و مثل جان مان عزیزشان می داریم.
در حال حاضر روان انسان زمین گیر صفاتی غیرحقیقی شده که بر پایۀ نوعی توهم ذهن او را به اشغال خود درآورده اند. با ازمیان برداشته شدن چنین پابندهائی انسان می تواند مجدداً به حرکت طبیعی خود در سیرآفرینش ادامه دهد.

هنگامی که این نکته عمیقاً درک شود، می توانیم به این حقیقت اعتراف کنیم که ماهیت انسانی ما آن چیزی نبوده که تا بحال تصور کرده بودیم. تصور بدبخت یا خوشبخت بودن در زندگی ناشی از تصورات (من) بدلی ما بوده و ربطی به حقیقت انسانی ما نداشته و ندارد، اما ناچاراً و عمداً آن را به خودمان ربط می دادیم، چرا که تصوری جز(من) بودن از خود نداشته ایم، لو رفتن این ماجرا در ابتدا موجب سرخوردگی شدید و احساس پوچی در ما می شود.

ازآنجا که مردم عادت به تلاش برای چیزی شدن یا کسی بودن دارند، این توقف ناگهانی و حس پوچی برای شان قابل تحمل نبوده و پس از مدتی مجدداً به دامان پرمهر این (من) برمی گردنند.( شیطان درون فکرهمه چیز را کرده و تمام راه ها را به جز یک راه به روی انسان بسته است).
تصور (من) بودن و تصور بی هویتی هر دو از یک جنس بوده و ماهیت توهم گونه دارند. تا زمانی که نتوانیم براین ترس خیالی یعنی ترک (من) بدلی چیره شویم، وجود این مزاحم درانسان تثبیت شده است.

عبور از خط قرمز توهم(من) به معنی رو شدن دست شیطان و درک سرچشمۀ تمام بدبختی های بشری است.
این آگاهی ازثمرات سفر به درون بوده و مادر همه آگاهی ها است. انسان در پی یافتن این نکتۀ ظریف در خود، هزاران سال وقت خود را صرف مطالعه و جستجوی استادانی کرد که همچون خود او برای یافتن پاسخ سؤال به جای مراجعه به خود از دوردست ها آغاز و سر ازنا کجا آباد ها درآوردند!
شیطان درون هرکاری میکند تا انسان را از نزدیک شدن و توجه به خودش باز دارد، او در این راه بیشترین سرمایه گذاری را در جهت ایجاد ترس و ترویج اوهام بکار گرفته.

فکر،(من) یا شیطان درون در ابتدا مانند مدد جوئی دلسوز به انسان دلگرمی و امنیت می بخشد . به همین دلیل تدریجاً به حضورش خو گرفته و خود را با وجود او امان می بینیم، غافل ازاینکه این پدیدۀ بیگانه تدریجاً ذهن را اشغال و کنترل ما را از دست برنامۀ ذاتی مان خارج می سازد.
پس از اسارت ذهن در چنگال توهم (من)، برداشت های مخرب این پدیده، خط مشی ارتباط ما با خود و دنیای خارج را ترسیم می کند. دستورالعمل هائی که موجب می شود در قبال خود و دیگران دچار تردید، ملامت، نفرت، خشم، اضطراب و یا سوء ذن شویم.

تمام مشکلات انسان در ارتباط با روان، زندگی و مردم به دلیل بروز این اشتباه ذهنی یعنی درک غلط ازخود پیدا کردن است. توهم (من) از دورۀ خاصی در انسان شکل می گیرد و هرچه فرد با جامعه درگیر تر می شود، این توهم شکل جدی تری به خود می گیرد تا جائی که شخصیت جای انسانیت بشر را تصاحب می کند.
برای اینکه قراردادی بودن این توهم برایتان روشن شود، تصور کنید شما تنها موجود انسانی بر روی کره زمین هستید، دراین حالت آیا جز بقاء و تلاش واقعی برای ادامۀ زندگی می توانید به چیز دیگری مثلاً شخصیت داشتن بی اندیشید؟
(من) پدیدۀ انحصارگری است که جز خود و خواسته هایش به چیز دیگری نمی اندیشد. دستاورد توهم (من) در وجود انسان اضطراب و ترس و تنهائی است .

انسانی که آزاد از توهم (من) باشد در آزادی حقیقی به سر می برد. او خود را در گستره ای به وسعت گیتی درک می کند، نه در پوستۀ متعفن و تنگ و تاریکی به عنوان (من).

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>