به بهانۀ ارتباط زن و مرد – بخش سوم

-دلیل تشکیل(من) چیست؟

از طرف جامعه قبول توهم (من) شرط ورود و به رسمیت شناخته شدن افراد برای شرکت در بازی شخصیت است. جامعه به فرد القاء می کند که برای وجود داشتن و به حساب آمدن در اجتماع می بایست لباس شخصیت برتن کرد. این لباس خیالی که از دوران نوجوانی برقامت ذهن پوشانده می شود مانند آینه ای دروغین، حقیقت را جذب و کذب را بازتاب می دهد . آینۀ (من) انعکاس تصاویر دروغین خود را به اسم واقعیت به خورد ذهن می دهد.
به طور مثال تصورات و ایده های انسان ازحقیقت ، ناشی از اندیشه هائی است که آینه فکر در ذهن منعکس ساخته اما این انعکاس هرگز با حقیقت منطبق و یکی در نیامده.

دشواری تشخیص(من) بدلی به این دلیل است که ما انعکاس آنچه این (من) یا همان فکر بر پردۀ ذهن منعکس می سازد را (اندیشۀ من) و فهم خود تصور می کنیم، ما همان فهمی را که از درک پدیده های مادی و تجربی بدست می آوریم را به پدیده های غیرمادی ازجمله روان انسان نیز بسط می دهیم . این در حالی است که فکر و اندیشه توان ورود و درک چنین پدیده هائی را ندارند.
فهم(من) که ناشی از حلاجی فکر است، با ادراک، که در نتیجۀ اتصال و یکی شدن با جوهر پدیده یا وقایع پیش می آید تفاوتی ماهوی وجود دارد، اولی دستپخت توهمی به عنوان فکر یا برداشت (من) است. دومی، نتیجۀ درک از طریق ارتباط با پدیده، بدون حضور اندیشه است.
درک پدیدۀ های خارج از ماده و زمان که ذهن بشر نیز شامل آن می شود زمانی ممکن می گردد که واسطه ای به عنوان مفسر(فکر) بین ذهن و موضوع قرار نداشته باشد.
——————————–
- حاشیه ای کوتاه و مفید!
اشتباه بسیاری از فلاسفه در این بوده که مستقیماً با استفاده از اندیشه قصد شناخت حقیقت را داشته اند. استفاده از این ابزار از این رو غیر ممکن است که بین ابزارشناخت(اندیشۀ محدود) و وابسته به زمان با موضوع مورد شناخت یعنی حقیقت (نامحدود) و خارج از زمان هیچ سنخیت و وجه مشترکی وجود ندارد.
حقیقت قابل شناخت نیست، حقیقت را باید همراه بود . همگامی با حقیقت مستلزم حذف پابندی به عنوان اندیشه در ذهن است. حقیقت قابل جستجو و یافتن نیست. حقیقت همیشه حی و حاضراست، این ما هستیم که به دلیل وجود اندیشۀ واسطه از درکش بی نصیب مانده ایم. اندیشه حد فاصلی تیره است بین ذهن و حقیقت. جائی که مفسر یا(من) نباشد، چه بخواهیم و چه نخواهیم حقیقت قابل درک است.
بنابراین به جای مطالعه کتب فلسفی که هیچ ارتباطی با مشکل روان انسان ندارد و یا کتاب های روانشناسی که شما را بیشتر با جان خودتان می اندازد، باید توهم (من) را ازطریق توجه به درون و جایگاه تمایلات و افکار در خودتان کشف و درک کنید.

جستجو و کنجکاوی ترفند زیرکانۀ شیطان درون است که بشر را برای هزاران سال به بهانۀ یافتن چیزی موهوم به اسم خوشبختی از نعمت بسر بردن با خود که عین خوشبختی است محروم ساخته.

نزدیک شدن و مشاهدۀ (من) بدلی به معنی زیرسؤال رفتن شخصیت دروغین خودمان است،بنابر این ترجیح می دهیم به جای خود به سراغ کوره راه های بی ثمری با عنوان پرطمطراق شناخت برویم، دراین تلاش پرثمر و البته نتیجه بخش! هم احساس کسی بودن می کنیم و در عین حال مزاحمتی هم برای (من) بدلی پیش نمی آوریم.

شیوۀ فلاسفه در برخورد با حقیقت و ماهیت انسان ، استفاده از اندیشه است. آنها با استفاده از تفکر و مجموعه ای از دانش ها و برداشت های راکد ماندۀ خود، حقیقت را به جای همراه بودن، حدس میزنند.
آشنائی با تاریخ فلسفه به معنای آگاهی از راه و روش های خطای انسان درمسیر شناخت خود و حقیقت بوده است.
————————–
-انسانی که ذهن اش اسیر پوشش بی خاصیت شخصیت شد، زندگی اش صرف حفظ و جدی گرفتن توهمی قرار دادی می شود. چیزی که بنیان اش برتوهم پایه گذارده شده باشد ثمری جز توهم به بار نمی آورد. افسوس که افیون توهم آنچنان انسان را به خواب غفلت فرو می برد که حتی تا لحظۀ مرگ نیز نمی تواند درکی درست از خود پیدا کند بود.

روزی که شیطان از بهشت رانده شد نیت کرد تا برای انتقام، توهم (من) را به جان انسان بی اندازد.
در این انتقام جویی، جهالت به عنوان یار همیشه یاور شیطان، تداوم این توهم را در انسان شخصاً بیمه کرد.

هنگامی که اعتبار و به حساب آمدن درجامعه مهمترین دغدغۀ انسان ها شد، ذات به فراموشی سپرده شده و به جای آن پدیده ای ناپایدار و متزلزل (شخصیت) جای سرمایۀ معنوی و جاودانۀ انسان را اشغال می نماید. دراین هنگام خلاقیت و پویائی ذهن به فنا و ترس و نگرانی فکری بابت حفظ شخصیت جایگزین آن می شود.
توهم (من) ازخیلی پیشترها جهت به کنترل در آوردن انسان از طریق مکانیزم ترس ایجاد گردیده. جامعه با چنین تمهیدی قادر می شود کنترل و برنامه ریزی روی اذهان را در دست خود بگیرد.
کار مداخله جویانه فکردر ذهن ایجاد تصاویر متناقض در مقابل هم است، فکر با این شیوه دائماً ما را در برزخی از نگرانی و ترس قرار می دهد، ترسی که واقعیت ندارد اما به دلیل تصور شدن، واقعی درکش می کنیم. (به ترس های فکری خود در سکوت ذهن خیره بمانید، آنگاه متوجه می شوید کم رنگ، بی رنگ و محو می شوند).

دردسر ناشی از سلطۀ فکر به همین جا ختم نمی شد. انسان مجبور است در خواب و بیداری صف آرائی دائمی تصاویر ضد و نقیض را در ذهن تحمل کند. تصاویری که باعث می شود فرد خود را دائماً در وضعیتی متغیر بین (من) خوب یا (من) بد تصور کند.
انسان (من) زده سرباز سپاه جهل است، او مانند خادمی وفا دار همه چیزش را در راه آرمان های توهم گونۀ (من) اش فدا می کند. در این حالت نیاز، تمایل ، لذت، غرور و تعصب مهم ترین انگیزۀ های زندگی او را تشکیل می دهند.
(من) چیزی ازخود ندارد. او انسانی بی اراده، مطیع و قابل برنامه ریزی است.
(من) پدیده ای قرار دادی است که اصالت ندارد. (من) برای جبران این نقیصه دائماً در فکر بدست آوردن ، شدن و رسیدن است. تعلقات و داشته ها مهمترین رکن وجود (من) را تشکیل می دهند.

(من) برای مطرح بودن ناگزیر به نمایش دائمی داشته هایش به دیگران است. به همین دلیل معتاد به معاشرت است، معاشرتی یکطرفه صرفاً برای گدائی تائید از دیگران. میهمانی و معاشرت برای او مانند مخدر واجب و تنها ماندن برایش جهنم محسوب می شود.
(من) تا زمانی آرام و بی قرار است که نمایش خوبی از شخصیت و داشته هایش ارائه دهد.
(من) پدیده ای وابسته است که به وسیلۀ تعلقات اش خود را آرام و تخدیر می کند. (من) با از دست دادن تعلقات اش افسرده و نابود است.
(من) علی رقم رفتارهای خود خواهانه و تندش به شدت ضعیف و نیازمند است. اضطراب و آشفتگی های (من) به دلیل مقایسۀ دائمی داشته ها و نداشته هایش با دیگران است.

داشته ها و تعلقات به سه دلیل برای (من) اهمیت دارند اول، به عنوان جایگزینی برای پرکردن خلاء درون اش . دوم ابزار خودنمائی و نمایش شخصیت و سوم راه فرار و بهانه ای برای عدم حضور در پیشگاه باطن . انسان اسیر فکر به بهانۀ حفظ تعلقات اش قادر به توجیه غیبت خود در مقابل باطن می شود. غیبتی با ماهیت خود فریبی و فرار که او را هر چه بیشتر از خودش دور و به تاریکی نزدیک تر می سازد.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>