آیا شناخت آغاز کردنی است؟

آیا شما هم جزو افرادی هستید که تصور می کنند حقیقت پدیده ای قابل جستجو و دست یافتنی است؟ اگر هستید ایرادی برشخص شما وارد نیست، چرا که براساس نوعی عادت به ارث رسیده چنین تصوری در شما شکل گرفته است.
از آنجائی که جستجو و تلاش ، روش دیرینۀ انسان برای بدست آوردن نیازهای مادی اش بوده، لذا تصورش نسبت به حقیقت و سعادت نیز آمیخته به چنین تصوری است.
انسان در طی قرون و اعصار، تلاشی گسترده ای را برای شناخت حقیقت آغاز نموده ، غافل از اینکه حقیقت پس از اندیشیده شدن تبدیل به تفاله ای بی خاصیت به عنوان تفسیرحقیقت می شود!

با این حساب اگر اندیشه راهی به حقیقت ندارد، پس انسان مشغول انجام چه کاری به اسم شناخت و دریافت حقیقت است؟
اشتباه نکنید! نیت، تخطئۀ شناخت و آگاهی نیست. بلکه اطلاع از انحرافی ای تاریخی است که دامن گیر بشر شده است. انحرافی فکری که غالباً با حقیقت اشتباه گرفته می شود.
برای روشن شدن این موضوع بیائید گام به گام پیش برویم.

حقیقت پدیده ای است غیرمادی، جاری وساری، طبیعتاً چیزی که پویا است، ماهیت ایستا نداشته و نمی تواند به عنوان مکانی مشخص، هدف یا مقصد در نظرگرفته شود.
اگرحقیقت را تفسیر و یا در بارۀ ماهیت آن بی اندیشیم، حاصل کار چیزی متفاوت از کار در می آید. حقیقت ماهیتی بسیط و منسجم دارد، بنابراین نمی توان آن را تجزیه و دست به شناخت قسمتی از آن زد. حقیقت پدیده ای است یکپارچه که به دلیل ماهیت نو بودنش، دائما در حال زایش، فنا و حرکت است. بنابراین نمی توان حقیقت را اندیشید، بلکه می بایست با آن گام به گام درحرکت بود و این همگامی تنها زمانی میسرمی شود که خود را در ارتباط با انسان ها، شرایط و پدیده های گوناگون قرار دهیم.

(ترک مردم و گوشه نشینی ربطی به درک حقیقت نداشته و واکنشی است نسبت به ترس از ایجاد ارتباط با مردم. حالتی دفاعی که منجر به قطور تر شدن دیوارهای حصار (من) و ترس و اضطراب بیشتر در انسان می شود. انسان هنگامی می تواند متوجه خودش باشد که خود را در موقعیت های گوناگون مورد مشاهده قراردهد ، موقعیت ها موجب شکل گیری انگیزه های فکری می شوند و در چنین شرایطی می توان پی به دلائل انگیزه های فکری و خواستگاه آن در ذهن برد).
-تا هنگامی که حقیقت را به عنوان هدفی ثابت در نظرگرفته و راه و مرحله برای آن متصور باشیم ، در واقع بدنبال کشف چیزی هستیم که از قبل در خودمان تصورش کرده بوده ایم! در چنین حالتی ما توهمات خویش نسبت به حقیقت را به حساب درک حقیقت می گذاریم! شناختی که مبنای اش تفاسیر و تصورات فکری باشد شناخت نیست. بلکه روشی است برای ندیدن و نماندن با خود.

هنگامی که برای شناخت آغازی را فرض بگیریم در واقع پدیده ای غیر مادی و خارج از حیطۀ زمان را با کمک فکر تبدیل به امری مادی نموده ایم، اما آیا تصور ما از حقیقت همان حقیقت است یا فریبی فکری به اسم تجسم حقیقت؟
(شاید تعجب کنیداگر گفته شود؛ جستجوی حقیقت بهانه ای است برای عدم درک حقیقت)!
حقیقت چیزی جز آنچه ما هستیم نیست، عدم پذیرش خود به معنی نفی حقیقت است.
نفی و عدم پذیرش خود یعنی پشت کردن و بستن عمدی چشم برروی حقیقت در حال جریان.
آنچه موجب بسته شدن چشم ما برروی حقیقت می شود اندیشۀ آلوده به توهم انسان است ، فکر یا پایگاه (من) این کار را به منظور منحرف کردن ذهن بابت( وجود اضافه و بی مورد خودش) از طریق وارد کردن تدریجی کذب ها به انجام می رساند.
اندیشۀ آلوده به توهم (من) خالق کذب است. بنابراین آنچه مانع عدم درک حقیقت می شود چیزی نیست جز اندیشۀ (من) که مولد کذب، تضاد و تناقض در ذهن است.

در نبود اندیشۀ آلوده به کذب، حقیقت به صورت خود به خود در ذهن جاری است.
پس این ما هستیم که عمداً و به عناوین گوناگون مانع جاری بودن حقیقت در خود می شویم.
انسان اسیر اندیشه برای جلا دادن شخصیت بی رونق اش دست به هرنوع ظاهرسازی و کار بی ربطی می زند. یک روز لباس عارفانۀ خودشناسی بر تن کردن و خود را در بین کتب گوناگون فلسفی و شعر غرق کردن، روزی دیگر مشغول کردن خود به کشف راز کرات و سیارات آن هم فواصل یک میلیون سال نوری به بالا. هرچیزی که بتواند انسان بیگانه با خود را در نا آگاهی بیشترنسبت به خودش نگه دارد او تمایل بیشتری به آن نشان می دهد.

چنین انسانی اگرتمام کتابهای فلسفی و روانشناسی دنیا را خوانده و آگاهی ظاهری اش را به سرحد اعلا برساند، اما درکی نسبت به خالق ترس ها و یا مولد انگیزه های فکری و درونی خود نداشته باشد، همچنان نادان و ناآگاه است.
(دانائی زمانی رخ می دهد که انسان خودش، خودش را فهمیده باشد، نه تفکرات و نظرات دیگران نسبت به خودش را )!
همانگونه که بارها عنوان گردیده، حقیقت پدیدۀ ای قابل شناخت نیست . بی ربط ترین کار برای درک حقیقت، مطالعه و اندیشیدن در بارۀ آن است، چرا که موجب شکل گیری اوهام و تصورات غیرحقیقی می شود.

وظیفۀ انسان در زمان حیات، شناخت حقیقت نیست، بلکه تشخیص واسطه ای است زیرک، که خود را بین ذهن انسان و حقیقت، به عنوان (من) و باطن استتار نموده است !
با توضیحات بالا و این واقعیت که حقیقت غیرقابل شناخت است، می توان گفت طرح این سؤال که شناخت را از کجا می بایست آغاز کرد از اساس اشتباه است.
(جستجو و کشف حقیقت حیله ای فکری است برای عدم شناسائی این واسطه زیرک و وقایعی که توسط آن در حال جریان است). آنچه مفید است توجه به انگیزه های فکری ای است که نتایج آن به شکل دردسر های روزمره و ترس های توهمی در ما نمود پیدا می کند.

حقیقت مقصدی بی معبر و جاده ای یکطرفه از مقصد به سوی مبدا (انسان) است که به شرط دارا بودن صداقت و درک و پذیرش (آنچه هستیم) پا در وجودمان گذارده و روانمان را هم سو با خویش می سازد.
برای درک حقیقت می بایست شیوه ای منفی در پیش گرفت ، نمی توان دست به شناخت مستقیم آن زد، چنین کاری عبث و غیرممکن است. حقیقت حی و حاضر در مقابل ما لحظه به لحظه درحال وقوع است. اما حضور اندیشه به عنوان واسطه ای مداخله گر مانع درک آن است.

برای همراهی با حقیقت نباید فریب جستجوی حقیقت را خورد، بلکه می بایست آن عامل درونی(فکر) را که موجب آشفتگی ذهنی و شلوغ کاری های دائمی می شود را در خود تشخیص داد. تا هنگامی که چشمان خود را عمداً بر روشنائی بسته نگاه میداریم، جستجوی خورشید بی فایده است. چشمی که باز باشد به روی همه چیز ازجمله خورشید نیز باز است.
شناسائی واسطۀ مزاحم (فکر) منجر به توقف میل شناخت و زایش بصیرت در انسان می شود.
بصیرتی که در خود عشق، خرد، آزادی و همه چیز دارد، الا میل به جدال با خود و تمایل به جستجو.

نقطه شروع شناخت نه عرفان است نه فلسفه و نه روانشناسی، بلکه توجه به آن چیزی است که هستیم اما حاضر به پذیرش اش نیستیم. (اطلاع از دلائل این عدم پذیرش یعنی شناخت) و ثمرۀ چنین شناختی یعنی جاری شدن انرژی حیات یا همان (عشق) در وجود انسان.
اینکه سرخود راگرم اموری می کنیم که هیچ ارتباطی با ما ندارد برای این است که پی به دلائل عدم پذیرش خود نبرده و همچنان در نارضایتی نسبت به خود باقی بمانیم.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به آیا شناخت آغاز کردنی است؟

  1. خط سوم می‌گوید:

    اول اخر و اخر اول است.

  2. khodraha می‌گوید:

    سپاس

    بی ربط ترین کار برای درک حقیقت، مطالعه و اندیشیدن در بارۀ آن است.

    نقطه شروع شناخت نه عرفان است نه فلسفه و نه روانشناسی، بلکه توجه به آن چیزی است که هستیم اما حاضر به پذیرش اش نیستیم. (اطلاع از دلائل این عدم پذیرش یعنی شناخت) و ثمرۀ چنین شناختی یعنی جاری شدن انرژی حیات یا همان (عشق) در وجود انسان.

  3. bijan می‌گوید:

    با سپاس از شما
    شناخت حقیقت یا خود تنها از طریق سکوت ذهن و مشاهده بدون قضاوت میسر است
    البته بکار بردن واژه شناخت آن هم در مورد حقیقت صحیح نیست و تنها در مورد شناخت
    موانع مشاهده میسر میباشد. بزرگترین مانع دیدن حقیقت خود کاذب و خود دروغین می با شد .
    تمامی وقت تلف نمودنها مربوط به این است که ذهن وابستگی و چسبندگی عجیبی به این خود
    کاذب موجب همه بدبختیها ونابسامانی در زندگی میباشد. با تشکر

  4. pirooz می‌گوید:

    (( انسان اسیر اندیشه برای جلا دادن شخصیت بی رونق اش دست به هرنوع ظاهرسازی و کار بی ربطی می زند. یک روز لباس عارفانۀ خودشناسی بر تن کردن و خود را در بین کتب گوناگون فلسفی و شعر غرق کردن، روزی دیگر مشغول کردن خود به کشف راز کرات و سیارات آن هم فواصل یک میلیون سال نوری به بالا..)) واقعا که.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>