جدال بین بودن و نبودن

وقتی از بچگی به زور تشویق و تنبیه و یا تکرار، ما رو وادار می کنن چیزی که هستیم رو از یاد ببریم و تبدیل به چیزی بشیم که دیگران دوست دارن، این طبیعیه که امروز عصبی، مردد و مردم ترس باشیم و از پذیرش حقایق طفره بریم.
جنگ و تضاد بشر با هستی از همین نقطه آغاز می شه، ترک (بودن) و مهاجرتی اجباری به سوی (شدن). تبدیل خود به چیزی که نیستی اما به حکم ارزش ها و هنجارهای جامعه باید باشی!

تصور کنید قطعۀ (سی پی یو) رو از روی مادر برد رایانه حذف و انتظار عملکرد صحیح از رایانه داشته باشیم. چطور ممکنه از انسانی که از برنامۀ ذاتیش جدا شده و از خود واقعی اش جا مونده انتظار درک بسیط و تعادل روانی داشت؟ چنین انسانی اصولا درکی نسبت به موقعیت خودش در زندگی نداره و صرفاً متحمل رنج نبود با ذاتشه.
اون درگیر عوارض و غم دور افتادگی از خودشه و تا زمانیکه دستش به خودش نرسه همچنان در پی کشف راه و درگیر با اندیشه های این و اونه.
چنین فردی فاقد درک منطقی نسبت به مشکلشه، به همین دلیل در انتخاب راه و راهنما همیشه اشتباه می کنه.

بسیاری از ما زندگی و روزگار رو مسبب ناکامی هامون تصور می کنیم، در حالی که قبل از این دشمن خیالی، نگرش اشتباه خودمون به زندگیه که درد سرساز می شه! نگرشی که باعث شده معیارهای بدلی ای رو به عنوان خوشبختی در ذهن ترسیم و اونا رو دنبال کنیم.

رسانه ها، تبلیغات و امکانات آموزشی و تربیتی در سراسر دنیا در حال هول دادن و وادار کردن مردم برای حرکت در مسیر(شدن) هستن. حرکتی اجباری که با شیوۀ ذاتی انسان (پذیرش) همخونی نداره اما مردم برای حرکت دراین مسیر برنامه ریزی ذهنی می شن!
شاهد این ادعا، وضعیت دردناک روانی و خشونت حاکم بر جوامعه، به خصوص جوامعی که تحت سلطه و نفوذ رسانه ای هستند.

شیوه طبیعی انسان در زیستن (بودنه). اما دائماً به عناوین گوناگون به او گوش زد می شود که می بایست دست ازاین بودن برداشته و به سوی (شدن) حرکت کند، مقصدی مبهم که در نهایت به سرا زیری قبر ختم می شود.
جالب اینکه با وجود چنین آشفتگی و فرسایش روانی گسترده ای، دانشمندان فیزیولوژی مغزو اعصاب، روانشناسان و شرکت های دارو سازی یا مشغول کشف شیوه های تقویت و توسعه بخشیدن به امکانات مغزانسان به خصوص در مقاصد نظامی هستند یا کشف داروهای تخصصی تر کرخ کننده سیستم اعصاب .
از نوجوانی بر این باور بودیم که تربیت لازمۀ دستیابی به آرمان های مترقی خواهانۀ بشری است ! اما امروز متوجه شده ایم که تربیت و القاء آموزه ها، به منظور تهی کردن ذهن از چیزهای ذاتی بوده که بنا به مصلحت های فرهنگی و اقتصادی نمی بایست داشته باشیم. (تهی سازی ذهن از طریق تبلیغات و تربیت به منظور آماده سازی افراد برای پذیرش اندیشۀ های دیگران صورت می گیرد که از جمله می توان به نفوذ تبلیغات در فروش کالا اشاره کرد).

-آیا تا بحال به شکل مستقیم و صریح از خود پرسیده اید که چرا این گونه با خود درگیرید؟
شاید شما هم مانند بسیاری از مردم به دلیل فراگیر بودن عارضه روانی اونو طبیعی فرض گرفتین؟( خانمی عصبیت و افسردگی دخترش را به حساب شیکی او می گذاشت. می گفت دخترم شیکه، به مردم محل نمیذاره).
درکودکی از طریق مقایسه این باور در ما شکل داده شد که دیگران کارآمد تر و بهتر از ما هستند، به همین دلیل خودمونو ناتوان فرض کردیم، بنابر این برای اثبات خود و رهائی از رنج بی عرضه فرض شدن دست به تلاشی بی وقفه زدیم تا سری بین سرا درآریم. این تلاشی است که تا به امروز ادامه داشته و مهم ترین وظیفۀ فردی ما محسوب می شود.

ایفای این نقش به منظور تائید گرفتن و مورد توجه بودن آنقدر ذهن ما را با خودش در گیر کرد که مجبور شدیم انسانیت مون رو در راه نشان دادن (من ممتاز) به دیگران قربانی کنیم!

ننه من غریبم بازی ها و (بشنو از نی) گفتن ها و مرثیه خوانی ها مون ناشی از یاد و خاطرۀ اون چیزی که داشتیم ( سرخوشی ذاتی)، اما برای خوشامد اطرافیان و تائید شدن مفت از دست دادیم.
جامعه از یک طرف، نوع خاصی از بودن رو تبلیغ می کنه، از سوی دیگه روان مون متمایل به پیروی از برنامۀ طبیعی خودش یعنی( فطرتشه)، تضاد و تناقض بین این نحوۀ بودن، موجب اضطراب، ترس و نفرت می شه.
(تا هنگامی که با خودمون رو در رو نمونیم و دلائل آشفتگی برامون روشن نشه زندگی در بهشت هم حکم جهنم رو داره. کما اینکه بسیاری با دارا بودن امکانات و زندگی های مرفه، با غمی دائمی و اضطرابی جانفرسا دست و پنجه نرم می کنن.

وقتی باور انسان در خودش مورد تردید قرار بگیره، ناتوان و ناامید میشه. اون بابت ترس از فقدان تکیه گاه درونی، دست به ساخت تکیه گاه های جایگزین و بدلی در ذهنش می زنه و خودش رو سرگرم به استحکام بخشیدن به اونا می کنه.

-به نظر شما عصبیت آدم ها ناشی از چه چیزیه؟ همۀ تقصیرها رو نمی شه گردن شرایط اجتماعی و اقتصادی انداخت. بسیاری از مردم در ممالک مرفه هم عصبی، آشفته و مردم گریز هستند .
چقدر خوبه به صورت فردی حلقۀ محاصرۀ فرافکنی ها مونو تنگ تر و تنگ تر کنیم تا جائی که خودمونو با صداقت مون گیر بندازین، مستقیم و صریح، با اصل موضوع، یعنی همون چیزی که تصور ضعیف بودن و ترسو بودن نسبت بهش داریم.
بیائیم با اون چیزی که هستیم و تمام معایب خیالیش، رو در رو قرار بگیریم و سعی نکنیم ازش فرار کنیم!
مطمئناً وقتی موفق به انجام این کار بشیم، متوجۀ گم شده ای می شیم که همیشه در آرزوی یافتن اش بودیم، اما برای یافتن اش راه های بی ربطی رو انتخاب می کردیم.

-احتمالاً با خوندن مطالب قبلی این موضوع دستگیرتون شده که علت بی قراری و اضطراب آدم ها ، ورود برنامه ای مخرب به ذهن شونه که اونا رو از چیزی که بودن منفک و بدام چه (باید باشم) و چه (نباید باشم) میندازه.
ببینید، موضوع خیلی ساده است ، حساب دو دو تا چهارتاست، اگر قرار باشه حقیقت وجودی یه آدم رو پیش خودش زیر سؤال ببرن و نسبت به چیزی که هست مرددش بکنن، کل روان اش به هم می ریزه و دیگه نمی تونه شرایط رو اونطوری که هست درک کنه.
جامعه با تکرار اینطور باش و اونطور نباش، عزت نفس رو در انسان خشک و چشم خرد ما رو به روی درک هستی می بنده. میل انسان برای خروج از سردرگمی، پناه بردن به مخدرها و همچنین کشف راهنما برای فراگیری چگونه زیستن از این موضوع ناشی می شه.

تردید انسان نسبت به موجودیت اش موجب یأس و اضطراب می شه، یأسی همراه با ناامیدی و نفرت. نفرتی که با انبار شدن درذهن افراد، تدریجاً شعله های مخرب خشم اجتماعی رو در قالب عصبیت شکل می ده. خشمی کور و بی هدفی که تنها نیت اش تخلیه و تخریبه. (می شه این حالت رو واکنش مخرب فرد نسبت به انهدام فردیت انسانی اش دونست)!

برای ایجاد جامعۀ عاری ازخشونت این چرخه باید در ذهن تک تک ما متوقف بشه.
دلبستن به تغییرات اجتماعی عملی ناممکن و نوعی فرافکنی برای عدم تغییر بنیادی در ذهن افراده.( این عمل مانند خاموش کردن آتش سوزی جنگل بدون خیس کردن درختان می مونه).
اما وجود یه چیز در این میون کار رو سخت می کنه و مانع خروج ما از بازی شخصیت می شه. عاملی که دائما ما رو تحریک به نقش آفرینی و (خود نبودن) می کنه.
یک محرک قوی که ریشه در خشم داره و به عنوان (انتقام) میشناسیمش، انتقام بابت توهین و آزارهائی که توسط دیگران به اون چیزی که ما (من) خود تصورش کردیم اعمال شده.
احساس خانمانسوزی که با ورودش به ذهن، روان ما رو سخت و خشن می کنه و با انرژی مخربش زمینه ساز انتقام و تداوم چرخۀ خشم در جامعه می شه.

جالب اینکه نفرت و انتقام سوژه بسیاری از فیلم های سینمائی است و برای مردم از جذابیت خاصی برخور داره . مردم با همسان پنداری خود با شخصیت انتقام گیرندۀ داستان فیلم گوئی خودشونو تخلیه می کنن.(بسیاری از رفتارهای غیرعادی و خشونت آمیز در رابطه زناشوئی و یا معلم و دانش آموز ریشه در اضطراب ناشی ازخشم و نفرتی داره که می بایست دیر یا زود روی موجود ضعیف تری تخلیه بشه و متاسفانه فرصت و بهانۀ وقوع این اتفاق در این دو گروه معمولاً مهیا است).
-حالا که جریان این کلاه گشاد برسررفته یعنی (شخصیت ممتاز) برامون روشن شده، بهتر نیست به جای دست روی دست گذاشتن ، هرکدوم از ما بی سرو صدا به جراحی شخصی این غدۀ سرطانی در وجود خودمون بپردازیم؟.

دل کندن از میل انتقام کار سختیه، اما پوچی این بازی می بایست بلعخره در ذهن عده ای روشن و به پایان برسه . تا این اتفاق نیفته صحبت از نوع دوستی و مهرورزی قصه ای تکراری و سخنی مردم خرکنه.
تابحال این بهانه را داشتیم که آگاه نبودیم، اما حالا آگاهیم و چشم بستن بر این آگاهی یعنی بی اهمیت شمردن سرنوشت و استمرار بخشیدن به ترس و اضطراب خود. (دو عاملی که شاید عده ای آن را لازمۀ برقراری نظم اجتماعی می دونن)!

سر درآوردن از راز بدبختی بشر بزرگترین کشف و تحولی یه که فرد می تونه در وجود خودش به اون دست پیدا کنه. (کشف این معما فقط در درون انسان امکان پذیره نه جای دیگه).
درقالب انواع سناریوهای سینمائی و تبلیغات تلویزیونی که رسالت خاص رسانه است، مردم در سراسر دنیا تشویق به سگ دو زدن و تلاش برای چیزی شدن، حرص زدن برای بدست آوردن و ممتاز به نظر رسیدن می شن. نوعی بیگاری پنهان و فراگیر برای عدم توقف بازی شخصیت و رونق بخشیدن به چرخه اقتصاد و تولید ثروت.

برای انسان عصرحاضر با وجود این حجم از بمباران تبلیغاتی، کشف و در اختیار گرفتن سکان ذهن بزرگترین خوشبخته. خروج از بازی ( چگونه بودن) به مفهوم تشخیص و جراحی عاملی زائد است که علت شکل گیری بی قراری، نفرت و خشم در بین انسان هااست.

با توجه به مطالب ذکر شده، به نظرشما این پرسش که انسان کامل چگونه انسانی است معنی دارد؟

انسان همیشه با این نگرش که که چی باید باشه و چی نباید باشه به خودش نگاه کرده. این نگاه غلط باعث شده تا انسان هیچ وقت متوجه وجود (خوشبختی) یعنی پذیرش (آنچه هست) نباشه!

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 پاسخ به جدال بین بودن و نبودن

  1. خط سوم می‌گوید:

    نیکو دگر عاشق دگر است
    با تشکر از زحمات شما

  2. جعفر می‌گوید:

    سلام. بسیار ممنون از مطالب تامل برانگیزتان.
    سوالاتی در مورد نوشته فرار بی پایان داشتم . آیا امکان دارد با شما تماسی داشته باشم.
    یا علی.

  3. زهره باقری می‌گوید:

    با سلام. خیلی خیلی مطالبتون برایم شیرین بود. ممنون از تلاش زیبایتان. من چند روزیه درون زیبای خودم رو پیدا کردم و خیلی خیلی خوشحالم. از خالقم ممنونم .از کمک صادقانه شما ممنون.

    • جمشید می‌گوید:

      آیا میتوانید تجربه پیروزی خود را با من در میان بگذارید؟ من کمک میخواهم! ممنون میشوم اگر این لطف را کنید. من همیشه در گیر نمایش هستم، اضطراب شدید دارم ، سعی میکنم همه از من راضی باشد. اصلن نمیتوانم خودم باشم، چگونه میتوانم به ذاتم بر گردم. جمشید غزنوی ـ سوید

  4. Milad می‌گوید:

    خیلی عالی بود فقط اگه میشه اسم نویسنده رو برام ایمیل کنید.ممنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>