نمایش شخصیت- بخش دوم

(اساس رنج روانی بشر ناشی از شکل گیری باوری غلط نسبت به ماهیت وجود خود است).
این پدیدۀ بیگانه (تصورمن پیدا کردن از خود) پس از تثبیت خود به عنوان شخصیت، سوار بر مرکب به غنیمت گرفتۀ فکر برگسترۀ ذهن تاخته و اشکال گوناگونی از خود را مانند؛ خشم، نفرت و ملامت را به کار کنترل ذهن می گمارد.
(لازم به یادآوری است که (من) ، فکر، شخصیت و عوارض فکری مانند خشم، مقایسه، ملامت همه ناشی از وجود یک پدیده هستند.اما ذهن تجزیۀ شده ما آنها را به اشکال گوناگون در نظر می گیرد).

تعجب ندارد اگر بدانیم صدها (من) به کار مداخله ای مخرب در ذهن ما مشغول اند، به دلیل حضور این (من) های زائد و جنگ و دعوای دائمی بین آنها است که اضطراب، تردید و ناآرامی مونس همیشه همراه انسان شده.
تنها راه خلاصی از شر این خرده (من) ها، محو مادر(من) ها یا همان تصویر (من) داشتن از خود است. توهمی که فکر با سنجاق کردن بلا انقطاع تصاویر و مرور آنها، پیوسته به کار تقویت و استمرار بخشیدن به آن کمک می کند.
علت نگرانی افراد بابت ضعف شخصیت، واقعی فرض گرفتن این خرده (من) ها و معایب ساختگی آنها است.
وجود این باور که شخصیت، (من) حقیقی انسان است باعث شده تا با تمام وجود در برابر دیگران از تعلقات شخصیت خود مراقبت و دفاع کنیم. دفاع از توهمی که به دلیل باوری اشتباه، واقعی فرض گرفته شده.

ریشۀ بسیاری از جنگ ها تلاش یک (من) برای اثبات خود و تحمیل خواسته های اش به دیگران است. درست مانند جنگ و دعوائی که توسط (من) ها به منظور تثبت خود به طور شبانه روزی در ذهن ما در حال جریان است.
آنچه به شکل جدالی دائم بین گروه های مختلف بشری مشاهده می کنیم، انعکاس همان آشوبی است که در ذهن هر یک از ما بین (من) ها توهمی درحال جریان است.

هنگامی که با کمک آگاهی و نگاه صریح به (آنچه هستیم) پی به دلائل شکل گیری دروغ خود (آنچه نیستیم) یا همان (شخصیت) ببریم، در کیفیت انسجام روانی و خروج از تناقض قرار می گیریم.
در چنین موقعیتی( فکر) از حالت دائم الوراجی و نمایشگردائم التصویر در ذهن، آرام گرفته و مبدل به عنصری منضبط و کارآمد در جهت اندیشیدن در بارۀ مشکلات واقعی می گردد.
این اتفاق مبارک هنگامی رخ می دهد که ذهن از بند اندیشه (من) بودن آزاد و از برداشت ها و تصاویر بدلی تهی شده باشد. انسان بدون حمل تعابیرغیر واقعی(کذب ها) قادر می گردد شاهد و جاری در زندگی بوده و عشق و جاودانگی را در لحظه لحظۀ حیات اش تجربه کند.

برمی گردیم به موضوع نیاز.
هنگامی که قرار باشد آنچه هستیم را فراموش و تبدیل به چیزی شویم که خواست دیگران است، طبیعتا دست مان از (آنچه هستیم) و همۀ امکانات ذاتی کوتاه و تبدیل به موجودی مطیع و محتاج می شویم.
در غیبت (ذات)، ذهن از بهشت قنای باطن به برهوت سرد و ترس آلود حسرت تنزل پیدا می کند. با کوتاه شدن دست انسان از انرژی بی پایان ذات (فطرت)، نیاز و لذت تنها خوراک بخور و نمیر انسان می شود.
خوراکی آلوده به ترس و ابهام که ذهن انسان را به ورطه ناامیدی و تنهائی می کشاند. دلیل گرایش انسان به لذت فرار از ترس است، این درحالی است که ترس جز تفکیک ناپذیر لذت است. به همین دلیل فردی که خود را غرق لذت ها می کند، نگرانی بیشتری را در خود شکل می دهد.

جامعه ازکودکی فرد را با ابزار تربیت مجبور به فراموش کردن (آنچه هست) و وادار کردن او به پذیرش پدیده ای بدلی به اسم شخصیت می کند، پدیده ای ارزشی که حاصل اندیشۀ های بشر بوده و هیچ ربطی به ذات اصیل انسان ندارد. کاربرد اصلی شخصیت، رونق بخشیدن به بده بستان های ارزشی در جامعه است.
انسان اسیرشخصیت به دلیل آلوده شدن به توهم(من)، درک اش را نسبت به خود، هستی و زندگی از دست داده و عمرش را بابت جمع آوری علائم و تشتک های شخصیتی به باد می دهد. تشتک هائی که نهایتاً در مراسم ترحیم به عنوان صفات والای شخصیتی متوفی مطرح و با خود او به خاک سپرده می شوند.

-رنج تنهائی و اضطراب لحظه ای انسان اسیر (من) را رها نمی سازد، او برای رهائی و انطباق خود با چنین وضعیتی با کمک هوش شیطانی اش، تاکتیک (نیاز) و جستجو را اختراع و آن را رواج می دهد.
زندگی انسان اسیر شخصیت در فراری دائمی از خودش سپری و فنا می شود. او بهانه نماندن با خود را به گردن تامین نیازهایش می گذارد. نیاز به دانستن، کشف کردن و یافتن .

نوع نیاز برای انسان اسیرشخصیت اهمیتی ندارد، این نیاز می تواند داشتن شلوارجین، ساخت بزرگترین سازۀ جهان، تمایل به کشف آثار باستانی و یا ساخت یک قطعه موسیقی باشد. آنچه مهم است میل به داشتن، شدن و رسیدن به منظور مطرح بودن و به چشم آمدن است، این تلاش درانسان اسیرشخصیت به منظور ایجاد حس رضایت خاطرداشتن از خود صورت می گیرد.

درمزرعه لم یزرع حصارنفس، کاری جزآبیاری دستی برای ایجاد نشاطی تصنعی از دست انسان برنمی آید .
تفاوت بین انسان اسیرشخصیت و انسان اصیل اینجا آشکارمی شود. انسان اسیرشخصیت برای حس موجودیت داشتن در خود نیازمند انجام کار یا علت است، اما انسان نیالوده شده به توهم (من) یا شخصیت دروناً مسرور به وجود خویش است. و این همان سعادت و خوشبختی مورد جستجوی بشری است که انسان های نمایشی برای یافتن اش معمولاً از دور دست ها اقدام به جستجویش می کنند! (چون قصدشان یافتن آن نیست).

انسان اسیر(من) برای وجود داشتن، نیارمند علت و بهانه است. او قادر نیست خود را در موقعیت آزاد یا همان (بودن بدون علت) درک کند. شاید این جمله معرف حاکی از همین مسئله باشد؛ (من فکر می کنم پس هستم).مفهوم این جمله این است که ( بودن من وابسته به اندیشۀ من است).
برای انسان اسیر(من) رسیدن به هدف، انجام کار و پیگیری خواسته ها، بهانه ای است برای اثبات و ابراز وجود در خودش و دیگران. او کار را برای نفس خود کار انجام نمی دهد.
او تصور می کند اگر تلاش نکند یا اثری از خود بر جای نگذارد از دید مردم جدی گرفته نشده و به عنوان یک انسان به رسمیت شناخته نمی شود. به همین دلیل نوع تلاش انسان اسیرشخصیت شکل غیر عادی به خود گرفته و تبدیل به نوعی اعتیاد می شود.
سکون و آرامش برای چنین انسانی مانند مرگ است. به همین دلیل ایام تعطیل برای او روزهای خیلی خوشی به حساب نمی آید.
حتی در آرامش زیستن نیز برای او حکم نوعی تلاش و بدست آوردن است. او پیوسته خود را در موقعیت تلاش قرار می دهد که به خود بگوید، ببین من فرد مفید و بدرد بخوری هستم، بنابراین مستوجب سرزنش و بی عرضه تصور شدن نیستم.
تلاش و مطرح بودن برای او اعتیادی روانی است، اعتیادی که حاصل آن حس رضایتمندی از خود است. رضایتی موقتی که با پا گذاردن (من)ی دیگر و خواسته های جدیدش جای خود را به نارضایتی از وضع موجود می دهد.

انسان خود باخته دائماً در طلب چیزی است تا به عنوان مخدری قوی او را از شر ترس، تنهائی و بی قراری رها سازد.( وجود چنین بدبختی ای در بشر اسباب شکل گیری تجارتی نوین در عرصه های گوناگون شده، بازاری بی انتها از مشتریانی که می خواهند داشته باشند نه به دلیل رفع احتیاج ، بلکه به دلیل ابراز وجود به دیگران، ایجاد حس رضایت مندی از خود و همچنین دلخوشی بابت داشته ها و امکاناتی که (من) دارم و دیگران ازآن محرومند.
بنابراین مشاهده می کنیم که زندگی انسان در جستجوئی اجباری برای یافتن جایگزین های بی ارتباط با ذات اش فنا می شود.

(از این واضح تر، ما برای اینکه چشممان را بر چنین حقایق تلخی که در ذهن مان در حال جریان است بسته نگه داریم، در وجود خود پا به فرار گذاشته و به مخدرها پناه می بریم.

در چنین حالتی شعر، کتاب ، موسیقی، سینما، تاتر و هر چیزی که توجه انسان را از مشکل اصلی اش (بیگانگی با خود) دور و به خود جلب سازد، مضر بوده و حکم مخدر دارد.
(لازم به توضیح است که موارد بالا اشاره به افرادی دارد که برای خلاصی از اضطراب به جای نزدیک شدن و درک مشکل در خود، خود را به ندیدن زده و حواس خود را معطوف به چیزهائی می کنند که موجب افزایش رنج و فاصله با خود شان می شود.

اگر انسان با جدیت با مشکل اش رودر رو شود و ازآن نگریزد، اولاً این شانس را می یابد که برای همیشه از شر اضطراب و تناقض با خود رها شود، دوماً با آگاه شدن از ماهیت مخدرها می تواند میل استفاده از آنها را در خود کاهش و یا کلاً کنار گذارد.( عادت می تواند با توجه کردن به روی انجام عادت از بین برود).
انسان اسیر شخصیت نه درکی از زندگی دارد نه مفهوم بودن را درک می کند او مانند رباطی برنامه ریزی شده بدون آنکه متوجه باشد تحت تاثیر نرم افزارهای رفتاری ارائه شده از سوی جامعه به وظائف اش عمل می کند. او گاهاً به دلیل افزایش فشار بروی خود طغیان هم می کند اما این کارش هم مانند ماهیت غیر اصیل اش سطحی و نمایشی است.

علت تظاهر افراد به نمایش شخصیت یا (آنچه نیستند) ناشی از نیازمندی و ترسی نهفته در عدم پذیرش(آنچه هستند) است.

تا هنگامی که دلائل تبعید ناخواستۀ انسان و میل درونی او به ادامه این تبعید برای خودش روشن نشود، نیاز به مطرح بودن، اجبار برای تلاش و نگرانی بابت به حساب نیامدن تا لحظۀ مرگ او را رها نخواهد ساخت.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به نمایش شخصیت- بخش دوم

  1. رضا می‌گوید:

    سلام و ممنون از نکات زیاد
    ” فرار ” نکته قابل توجه و مهمی است که به صورتهای مختلف و جذابی قصد کندن ما را از بودن با خودمان دارد. دائم به یک بهانه و صورت جذاب و در جهت ” شدنی ” دیگر از بودن فرار می کنیم.
    بازی ” شدن ” عادت شده و دائم در حال تکرار آن هستیم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>