غفلت

احتمالاً اولین چیزی که ازشنیدن کلمۀ غفلت به ذهن خطور می کند خاطرۀ فرصت های از کف رفته و افسوس است.
اما فراموش نکنیم که انسان همواره عمداً و یا سهواً چیزی برای از دست دادن و افسوس داشته و خواهد داشت.
دراینجا قصد نداریم به موضوع غفلت از زاویۀ فرصت سوزی و از دست دادن موقعیت ها نگاه کنیم، بلکه قصد داریم اشاره ای داشته باشیم به نوعی غفلت فراگیر که گریبان گیر نسل بشر شده.
(قرار دادن عمدی ذهن در شرایط بی خبری به منظور توجیه عدم توجه به خود).

هنگامی که به روند زندگی انسان از دیر باز نظر کنیم متوجه این نکته می شویم که بسیاری از توجهات او حول مسائل زائدی می گشته که او آنها را حقیقی و با ارزش فرض کرده است. اموری که ماهیتاً زائد هستند اما اندیشه های بشر بهائی کاذب به آنها بخشیده.
این روند تا به امروز نیزادامه یافته و اغلب مردم چنین اعمالی را به عنوان علائق شخصی و در قالب اشکال گوناگون هنر، ورزش، سیاست، فلسفه، عرفان و یا علم برای خود توجیه و خود را وقف آنها می کنند، با این استدلال که پرداختن و دل دادن به این امور رضایت مندی و آرامش برایشان به ارمغان می آورد.
آیا به نظرشما مفهوم زندگی یعنی سرگرم بودن انسان به ساخته های دست خود و تحسین شدن بابت پرداختن به آنها ؟
اگرچنین است، پس زندگی چیست؟

دامنه غفلت عمدی انسان تا حدی است که همه آن را عادی و طبیعی فرض گرفته اند.
اغلب مردم به غفلت های خویش نوعی وابستگی و اعتیاد پیدا می کنند به این دلیل که به آنها حالتی از رضایتمندی و دل خوشی تصنعی می بخشد!
به دلیل وجود این احساس خوشایند جانشین است که مصلحین اجتماعی همواره در طول تاریخ در راهنمائی مردم برای ترک غفلت با مشکل مواجه بوده اند.

متاسفانه انسان در مواجهه با درون پر رنجش به جای برخوردی منطقی ، چاره را در فرار از خود و توجه به بیرون دیده.
غفلت ازخویش با توجیه بررسی و کشف رازهای بیرونی، موجبات غریبگی بیشتر انسان با خود را فراهم کرده است. اگر انسان قادر می شد که در وضعیت انسجام ذهنی قرارگیرد و وحدت را در وجودش تجربه می کرد، قطعاً دستاوردهای متفاوت تر و متنوع تری نصیب خویش می ساخت.

لطفا به اطراف خود به خصوص رسانه ها توجه کنید، اغلب مردم در حال سرگرم نگه داشتن خود به اموری هستند که تصور می کنند موجبات سعادت و آرامش آنها را فراهم می سازد.
برنامه های رسانه ای پراست ازافراد ماجرا جوئی که خود را وقف رسیدن به ایده هایشان کرده اند. یکی دیوانه وار خود را غرق ورزش و یا پرسه زنی در طبیعت و مطالعۀ زندگی حیوانات کرده، دیگری از سرکول علم و تکنولوژی بالا می رود، عده ای خود را موظف به خلق اثری به یاد ماندنی در زمینه موسیقی، ادبیات و یا سینما می بینند و افرادی نیز مشغول بررسی تاریخ و یافتن زوایای تاریک آن هستند.
آنچه تاسف آور است حس غبطه و افسوسی است که تماشاگران به خصوص جوانان به این افراد می خورند. چرا که تصور می کنند آنها به عنوان تلاشگران عرصه زندگی ، خوشبختی مورد نظرشان را یافته اما دیگران از آن بی نصیب مانده اند!
چنین حسرتی ناشی از بیگانگی انسان با خود و خود باختگی اش نسبت به دیگران است.
( به طور مثال گاهی اوقات افرادی را مشاهده می کنیم که به دوستان سالکی که در مراسم یادبود مولانا درقونیه می روند قبطه می خورند.
آنها شرکت در مراسم سماع را نقطۀ اتصال به حلقۀ عرفا و اوج سعادتمندی تصور کرده و با همگون سازی خود با آن مراسم تصوری ازرهائی و خوشبختی درخود شکل داده و مدتی با خاطرۀ آن مراسم سرمست هستند. این در حالی است که برادران سماعی شان مشغول اجرای نمایشی عرفانی به منظور جذب توریست های ساده دلی هستند که گمشده شان را در سرزمین های مجاور و خارج از ذهن خود می جویند).

در پس انجام این امور جای یک چیز خالی است و آن نگاه صادقانه و بی تعبیر انسان به باطن خویش است. انسان آنقدر خود را غرق بیرون ازخود کرده، گوئی با این مشغول سازی عمدی، قصد منحرف ساختن خود از مسائل درون اش را دارد.
اما علت این فرار از خویش چیست؟
چرا انسان تاب ماندن با خود را ندارد؟
چه نوع فشاری موجب می گردد تا انسان قادر به توقف در خویش نبوده و دائماً از درون به بیرون پرتاب شود؟
این موضوع را در خودتان مورد بررسی قرار دهید، هنگامی که فشاری فکری شما را متمایل به انجام کاری می سازد به انگیزه های شکل گیری آن تمایل در خود دقت کنید.
توجه کنید و ببینید دلیل میل شما به انجام آن چیست؟
آیا تا بحال توانسته اید آنچه موجب شکل گیری نگرانی در شما می شود را زیر نظر بگیرید.
میل به کشف یک پدیدۀ علمی، سفر به مکان های صعب العبور، بالا رفتن از قله کوه ها، گرایش به فلسفه و عرفان، خلق یک اثر هنری و یا میل به برتر شدن و قهرمان بودن.

وقتی در سکوت ذهن و فارغ از قیل و قال های همیشگی به تمایلات خود توجه کنید مطمئناً در بسیاری ازآنها رد پای تضاد و اضطراب را حس خواهید کرد. ترس از چیزی نبودن، مقایسه شدن، به حساب نیامدن، عدم شهرت، تنها بودن، نرسیدن و نداشتن و یا ترس از آزار.
درگیری ذهن با هر یک از این افکار موجب شکل گیری تضاد و اضطراب و نتیجۀ آن به شکل توجه به بیرون و تمایل به هیجان می شود.

-علت اصلی گریزانسان و تمایل به ماجرا جوئی، وجود افکار متضادی است که منجر به اضطراب می شود، اضطرابی که پیوسته در لابراتوار تولید اندیشه های متضاد فکر، تهیه و مانند آفتی مهلت به ذهن تزریق می شود.
انسان برای نماندن با اضطراب و درون پرآشوب اش تلاش می کند تا در خودش غایب باشد، او برای این غیبت عمدی نیازمند کشف بهانه ها است. در این سرگشتگی تاریخی هرچیزی که بتواند به انسان بهانۀ ای برای غیبت در خودش بدهد، او ارادت خاصی به آن پیدا می کند. (بیان غفلت از این واضح تر)!

هنگامی که نگاه ما به خود و زندگی عمیق و شفاف باشد، دیگر مبهوت علم و تکنولوژی و دیگر ساخته های دست بشر نشده و نسبت به آنها خود باخته نمی گردیم.
هم انگیزۀ فرهاد به عنوان عاشق کوه کن برایمان روشن می شود و هم دلایل جستجوی بی وقفۀ انسان برای کشف عجایب در کهکشان ها!
انسان تاوان رو در رو نماندن با اضطراب را با بیگانگی بیشتر با خودش می پردازد. بیگانگی ای که مولد اشکال جدیدی از اضطراب در او است.
-شاید بی اقراق بتوان ادعا نمود که در این دوران اضطراب انگیزۀ بسیاری از تلاش های انسان شده است.
تلاش هائی که برای انسان شگفتی و هیجان به ارمغان می آورند. بیائیم روی ارتباط بین اضطراب و غفلت بیشتر دقت کنیم. زیرا نکات با ارزشی در این بررسی نهفته است که می تواند ما را به ریشه های غفلت در خودمان نزدیک سازد.

آنچه قادر است اضطراب را کاهش و یا موقتاً برطرف می سازد، هیجان است، در حقیقت هر عاملی که بتواند حواس انسان را از اضطراب و (من) های طلب کار درونی اش پرت کند و معطوف به خود سازد، خاصیت ضد اضطراب داشته و در حکم اکسیری ارزشمند برای اوست. چنین خاصیتی را جدای آرام بخش ها، مواد مخدر و الکل می توان در هیجان، بهت و شگفت زدگی نیز یافت.
انسان در طی قرن ها برای تطبیق خود با معضل اضطراب، دست به کار ایجاد هیجان و کشف پدیده هائی شده که موجبات شگفتی و بهت زدگی او را فراهم آورند.
کشف کاربرد هیجان در افراد به منظور کاهش اضطراب می تواند با خود ارضائی در نوجوانی آغاز و به شکل تلاش های گسترده علمی و خلق آثار هنری و یا گرایش و انجام انواع بزهکاری در جوانی و میانسالی ادامه یابد.
آنچه در هنگام انجام این امور جدای جدیت در انجام آن برای فرد اهمیت دارد، شرایطی از آزادی موقت و جدا شدن از حس اضطراب است که فرد خود را در آن لحظات آرام می یابد.
(البته درست تر این است که بگوئیم این مستی هیجان است که موقتاً جای حس اضطراب را می گیرد، وقتی مستی میبپرد، اضطراب کرخ شده به حالت اول خود باز می گردد. این حالت ناپایدار را در لذت نیز می توان مشاهده کرد. تنها شکل ازسرخوشی و سرور حقیقی زمانی است که انسان در پیوند با ذهنی خالی از تصاویر و تعابیر متضاد فکری باشد ).
فرهنگ جوامع به خصوص جوامع غربی پیوسته تلاش و حرکت های شخصیتی را برای مردم تجویز و پاداش چنین تلاشی را به شکل معرفی شخصیت شهیر به افراد نشان می دهند.( منظور از تلاش در اینجا حرکت های واقعی برای امرارمعاش و رفع نیازهای زندگی نیست، بلکه اشاره به تلاش هائی است که افراد برای ایجاد حس برتری و رسیدن به شخصیت مورد نظر جامعه و نمایش خود به دیگران به آن دست می زنند).
اما آیا این شخصیتی که مطلوب جامعه بوده و آن را به عنوان الگوی انسان کامل معرفی می کند.(بگذریم ازاینکه این تعریف در هرجامعه ای بنا به نوع فرهنک و رسوم اجتماعی متغیر بوده و قطعاً یک پدیدۀ متغیر نمی تواند اصالت داشته و پایدار بماند) می تواند جز منافع خود به منافع دیگران توجهی داشته باشد؟ قطعا نمی تواند!

انسان شخصیت مدار به دلیل بیگانگی و عدم ارتباط با درون خویش فاقد تکیه گاه درونی است، چنین انسانی برای حس وجود داشتن و امنیت درونی وابسته و نیازمند به وسایل و دلائلی بیرونی است که پیوسته حسی بدلی از بودن و امنیت را در او شکل دهند.
به همین دلیل انسان اسیر شخصیت دائماً تلاش می کند تا بدست آورد، بشود و برسد تا دلیل و بهانه ای روانی برای بودن و زندگی کردن برای خودش داشته باشد. اگر بخشش و انفاقی هم می کند برای رد خطر از منافع اش و یا حس رضایت مندی ازخودش است.

انسان خود را درگیر با موضوعی به عنوان فلسفه زندگی و نحوۀ چگونه زیستن کرده ، موضوعی که در حیطۀ درک او نیست اما او پرداختن به این ایده را بهانه ای برای غیبت در خویش و بسر نبردن با (آنچه هست) کرده .
اصولا انسان با خود بیگانه شیفته هرچیزی است که توجه او را از باطن اش منحرف سازد، ازاندیشیدن به ایده ها گرفته تا لذت و هیجان و همچنین کمک گرفتن ازمواد گوناگون شیمیائی به منظور کرخ کردن ذهن خود.

انسان به شکلی جدی در پی کشف فلسفه وجودی و توجیه زنده بودن خود است. اما آنچه دراین میان فراموش شده توجه انسان به (آنچه هست) اش است. این عدم توجه ناشی ازغفلت عمدی انسان ازخویش است.

تا زمانیکه غفلت به شکل مخدری قوی در انسان عمل می کند، صحبت از (زندگی در لحظه) و (رهائی) صرفا ایده و بهانه ای است برای عدم حضور در خویش و تداوم بخشیدن به غفلت به بهانه های جدید!

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به غفلت

  1. سعید می‌گوید:

    عامل ایجاد نا ارامی در درون انسان همین عامل ذکر شده است
    ولی اینطور به نظر میرسد که هیچ راه خلاصی از دست این پدیده وجود ندارد.
    من بارها و بار ها با تمام وجود سعی کرده ام در لحظات هشیاری این پدیده را در درون ذهنم دنبال کنم اما هر بار پس از چندین دقیقه متوجه میشدم که کاملا در خود عامل ایجاد اضطراب فرو رفته ام
    واقعا راه چاره چیست؟

  2. nobody می‌گوید:

    بابت مطالب خوب و عمیقتون ممنونم
    البته فرصت نکردم تمام مطالب رو بخونم
    ولی آدرس شما رو یادداشت میکنم و از خوانندگان مطالبتون خواهم شد
    تا به حال اینقد به رهایی نزدیک نبودم
    هرچند کاملا رها نشدم. البته به قول بزرگان شاید” کاملا رها نشدن” عبارت درستی نباشه. چون یا رها هستی یا گرفتار قالب!
    با این حال نشاط، سرزندگی و سبکی روحی این روزهایم رو برای همه موجودات نوع بشر آرزو میکنم
    امیدوارم همه بتونیم به رهایی برسیم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>