آیا رهائی روش دارد؟ بخش دوم

به نظرشما چرا معتاد به توجه و تائید شده ایم؟
از دوران مدرسه و هنگامی که نام ما بر روی تختۀ کلاس با بر چسب خوب و بد نقش بست، این نکته به ما القا شد که نه تنها آنچه هستیم نمی توانیم باشیم، بلکه می بایست همواره مطیع و مطابق میل دیگران رفتار کنیم!
ما برای جلوگیری از به خطر افتادن امنیت عاطفی و همچنین ترس ازتنبیه، تن به این قانون تربیتی دادیم.(این روایت دیگری از نحوۀ گرفتار شدن انسان در دام فکر است).
این دستورالعمل از دوران کودکی به صورت قانونی نانوشته در ذهن ما نقش بست و امروز نیز از طریق رسانه ها دائماً به ما گوش زد می شود.
با شکل گیری قالب (من) و همچنین القائات تربیتی دو تصویر متضاد در ذهن ما شکل گرفت . یکی (من خوب) که با خود توجه و امنیت به همراه داشت و (من بد) که اضطراب و تنبیه و سرزنش ارمغان حضورش بود.
اعتیاد به تعریف و ترس از سرزنش موجب شده تا دائماً در برزخی از نگرانی و بی ثباتی به سر بریم . ما امروز حامل سایۀ ترس های پایان یافتۀ ایام کودکی هستیم. ذهن ما هم اکنون حمال حجم عظیمی از ترس های توهمی به پایان رسیده آن دوران است.

- ما آنقدر سرگرم جلب توجه و نیازمند دیده شدنیم که فرصت این پرسش از خود نداریم که چرا محتاج جلب توجه ایم؟
با اینکه دیگر نیازی به مراقبت های ایام کودکی نداشته و می توانیم گلیم خود را ازآب بیرون بکشیم اما محبوب و دوست داشتنی بودن به صورت نوعی امنیت عاطفی ارضا نشده ازآن دوران برایمان به یادگار مانده.
دلیل تمایل ما به جلب توجه ترس است. اگر دوران کودکی خالی از ترس و اضطراب باشد، دوست داشتنی بودن تبدیل به نیازی حیاتی برای افراد نمی گردد.
تلاش امروز ما برای محبوبیت و جلب توجه در واقع تامین امنیتی است که می بایست در زمان کودکی ارضاء می شد.( آگاهی باعث زوال این نیازکاذب نخواهد شد، ما باید پی به ریشۀ ترس های فکری و عامل ایجاد آن ببریم).

به نظر شما این عجیب نیست که ثبات روانی یک انسان در گرو تعریف یا بی توجهی انسان دیگری باشد؟ تا هنگامی که حس رضایتمندی یک انسان وابسته به توجه انسان دیگری باشد ، فرصت حیات فنای تمایلات و خواسته های این و آن می گردد.
-تداوم باور (من) در عدم توقف و استمرار فکر کردن است، توقف اندیشیدن موجب رو شدن مسائلی در ذهن می گردد که می تواند موجودیت بدلی فرد را با خطر جدی مواجه سازد. فکر با قرار دادن تصاویر و اندیشه های متضاد در برابر هم، دائماً در حال به راه انداختن جنگ زرگری است. هر چه ذهن درهم ریخته و پرتناقض باشد، بازار مداخلات فکری پر رونق تر می گردد.
( با توجه به این مکانیزم می توان پی به ریشه اضطراب و ترس برد. اگر روند تضاد سازی فکر که به منظور استمرار بخشی به آن صورت می پذیرد، متوقف گردد، فکر به کار اصلی اش باز گردیده و اضطراب شکل نخواهد گرفت).

فکر با استفاده از آشوب های ساختگی خود را مجاز به حضور بی مورد در ذهن می بیند. از همه مهمتر اینکه (فکر) با استفاده ازغفلت ما، خود را به عنوان ناظری خیرخواه در پس اندیشه ها مخفی نگه می دارد. (هنگامی که فکر می کنید، دقت کنید چه عاملی در ذهن شما در حال اندیشیدن است).
فکر طوری وانمود می کند که از سوژه فکری که خود خالق آن است مجزا است! فکر یا شیطان درون طی هزاران سال به حدی در این کار مهارت یافته که قادر گردیده خود را در نقش ذات انسان جا بزند!
فکر مفسر، به شکلی بسیار زیرکانه خود را مانند پرده ای نامرئی بین ذهن و (آنچه هست) قرار داده، ما به دلیل تصور (من) داشتن نسبت به این پرده، قادر به درک این واسطه مزاحم در ذهن نیستیم، بنابراین طبیعی است که هرآنچه بر این پرده انعکاس میابد را واقعیت و ادراک خود می پنداریم. (فراموش نکنید که شما در حال تلاش برای شناسائی و زدودن پدیده ای توهمی هستید که آن را به عنوان (من) و اندیشۀ خود باورش داشته اید.
(این بسیار ضروری است که بدانیم مشغول درک چه پدیده ای در خود هستیم).

-حقیقت یا (آنچه هست) بدست آوردنی نمی باشد، ما نمی توانیم به سوی حقیقت حرکت کنیم، زیرا حقیقت مکان مند و ثابت نیست. حقیقت یا آنچه در حال جریان است سیال و جاری است، آنچه به عنوان حقیقت، ثابت در نظر گرفته می شود برداشت های توهم گونه از حقیقت است.
-از مکانیزم های تقویت کنندۀ اسارت فکری، تولید دائمی ترس و نگرانی است. فکر با این تاکتیک ما را به سوی پناهگاه خیالی (من) به منظور تخدیر و التیام موقت سوق می دهد. درست مانند دوران کودکی که برای فرار از ترس و اضطراب به خیالبافی و در نوجوانی به خود ارضائی روی می آوردیم. در آن زمان این دو روش تنها امکان ما برای تخدیر و آرام کردن ذهن بود.
هنگامی که نگرانی و اضطراب به سراغ ما می آید، معمولاً بی قرار شده و سعی در یافتن راهی برای فرار ازآن داریم. این همان زمانی است که نوعی قلقلک فکری ما را متمایل و مشتاق هیجانات می سازد.( از دم دستی ترین شکل هیجان در انسان می توان به استمناء اشاره کرد).

میل به هیجان ناشی از اضطراب است، هرزمان که میل به یافتن هیجان در شما بیدار شد، بدانید پشت این تمایل فکری اضطراب نهفته است. یک انسان در خود آرام گرفته هرگز تمایلی به یافتن هیجان ندارد. هیجان نوعی نیاز حیاتی برای انسان اسیرشخصیت محسوب می شود. هیجان در حقیقت نوعی (ری استارت) فکری است برای خلاصی از فشار ناشی از تجمع اضطراب در ذهن.
اگر درک کنیم که مکانیزم تولید اضطراب ترفندی است فکری برای درگیرنگه داشتن ما به خودمان، نه ترس باقی می ماند، نه میل به تخدیر و نه یافتن هیجان.
در جائی که ذهن سوژه ای برای اضطراب نداشته باشد، فکر خودش دست بکارشده روش هائی از بیرون برای درگیرنگه داشتن ما با اضطراب تدارک می بیند. تماشای فیلم های ترسناک، شرط بندی، قمار و ندانم کاری های رایج به اسم ورزش ازآن جمله اند.
( درک این نکته که تمام این بازی های رنج آور فکری به دلیل لو نرفتن پدیده ای بیگانه در ماست و ریشۀ همۀ آشفتگی های ذهنی وجود یک عامل است، بسیار شگفت انگیزاست).

فکر با ایجاد تلاطم های ساختگی در قالب نگرانی و اضطراب دائماً ما را به منظور تخدیر و غفلت به بیرون از خود پرتاب می کند. هرچه فاصلۀ انسان با درون اش بیشتر باشد، سرگشته تر و شانس لو رفتن (من) بدلی اش کمتر می شود.
انسان رانده شده از خود و غریبه شده با خویش، برای خلاصی از شر اضطراب و ترس تنهائی ، حاضر به برقراری هرنوع رابطۀ ذلت بار و چنگ زدن به هر چیزی برای فرار از نگرانی است.
یکی از دلائل رواج تجارت عرفانی عدم درک افراد نسبت به مشکل شان است. آنها ترجیح می دهند وظیفۀ حل این مشکل مجهول خود را به فرد دیگری محول سازند.( شما بودید با چنین لقمۀ حاضرآماده ای چه می کردید. درزمینۀ مسائل روانی این طعمه است که با پای خود به سمت شکارچی می رود)؟!

انسان مضطرب فرصت نگاه به خود و آنچه در او می گذرد را ندارد، اما اگر هنگام هجوم اضطراب ، ازآن نگریزد و به مشاهدۀ عامل شکل دهندۀ اضطراب در خود بپردازد، می بینید که اضطراب کمرنگ و محو می شود.
در بسیاری موارد نگاه به ترس، موجب زوال آن می شود.( نباید فراموش کنیم که خالق ترس فکر است. ترس همان فکر است. برای رفع ترس ابتدا باید به سراغ درک خالق ترس یعنی (فکر) رفت. چنین عملی با توجه به نحوۀ شکل گیری اندیشه ها و مشاهدۀ آنچه در حال جریان است میسر می شود. نوعی مراقبه و نظارت کلی بر وقایع جاری ذهن. در این حالت باید چنان مات و مجذوب بود که وجود ناظر بر ارتباط یعنی (من) منتفی باشد.

هنگامی که تضاد فکری در کار نباشد، صحنۀ ذهن خالی و آنچه باقی است، ذهن تهی یا همان درک تجربۀ عدم است.(درکیفیت عدم، پکیج خوشبختی برای انسان مهیا است).
(در اینجا باید اشاره شود که در چنین حالتی فکر باز هم وجود دارد ، اما فکری که به عنوان یکی از اجزاء تابع ذهن، مشغول به انجام وظیفۀ سازمانی خویش یعنی درک پدیده ها واقعی بدون برچسب زدن برآنها است. در حال حاضر فکر تمام صفحۀ نمایش ذهن ما را به اشغال خود در آورده و به صورت گزینشی آنچه مایل است را به ما می نمایاند).

فکر با غرق کردن عمدی ما در افکار بی سرو ته، سرنخ ارتباط با آنچه هست را از دست در آورده و ما را موظف به اندیشیدن به اموری می کند که منافع اش ایجاب می کند. این اتفاق هنگامی روی می دهد که فرد با تمام وجود دل به این توهم بسته که (من) یا شخصیت مهم ترین هستی اوست.
با شکل گیری باور(من) ترس مونس همیشه همراه انسان می گردد. ترس های موهمی که روان ما را با موج های خیالی شان بر صخره های خیالی تر می کوبند.
علت اینکه ترس درانسان پایانی ندارد این است که ما با عامل ایجاد ترس به سراغ رفع ترس می رویم. آنچه موجب ترس می شود (فکر)، خودش راه گریزاز ترس را جلوی پای ما می گذارد!
اگر قادر به درک این مکانیزیم باشیم، نه شخصیت داشتن مهم می شود و نه نیاز به وجود مشاور و استراتژیستی تمام وقت به عنوان(فکر) برای مقابله با تهدیدهای خیالی علیه شخصیت.

(فکربه طور همزمان هم آشوبگر است و هم پلیس ضد شورش. هم اضطراب می آفریند، هم به مقابله با آن برمی خیزد. فکر با چنین ترفندی قادر گردیده تا میان دار دائمی معرکه های ذهنی بوده و خود را در پس مجادلات خیالی پنهان سازد.
فکر به شکل مشاور و مونسی دلسوز آرام آرام ما را همراه خود وارد درگیری های فکری می کند، درگیری هائی که خود خالق آنها است. فکر با قرار دادن ما در شرایط مقایسه و خشم زمینه ساز اضطراب می شود، سپس راه تخلیه اضطراب را به شکل کنجکاوی و جستجو برای یافتن هیجان یا نوعی حواس پرتی پیش پای ما می گذارد.( با نگاهی به اعمال و رفتار جوانان می توان پی به التهابی برد که ریشه در اضطراب و ترس در وجود آنها دارد).

شیطان درون یا(من)، با چنین مکانیزمی قادر به مخفی کردن خود در وجود ما شده.
شیطان درون یا (من) باوری است که به دلیل شکل گیری تصور اشتباه انسان نسبت به ماهیت خودش در وجود خودش شکل گرفته. باور این تصور غلط موجب سلسله تغیرات مخربی در ذهن شده که بیگانگی انسان با خویش و تیشه به ریشه خود زدن ازآن جمله است.
(انسان تنها موجود زنده در کرۀ خاک است که دارای دشمنی درونی است، این پس روی انسان نسبت به دیگر جانداران ناشی از هوش مخربی است که بلای جان اش شده !).

به نظرشما چرا نمی توانیم درک کنیم که( سوژۀ فکری که ما را غرق خود می سازد توسط همان عاملی که درحال اندیشیدن به سوژه است خلق می شود؟ درک این نکته که سوژه فکر(مقایسه) از خالق آن (فکر ) و ناظربر سوژه (من) جدا نیست، ره گشای معمای ذهن انسان است.
ما به دلیل انشقاق ذهنی سوژۀ فکر(اضطراب) را جدای ناظر بر سوژه (فکر) تصور می کنیم، در حالی که(خالق سوژه، سوژه و ناظرسوژه یک عامل است). آنچه اضطراب را خلق می کند و آنچه به اضطراب می اندیشد یکی هستند.
تشخیص و باور این نکته که متفکر و سوژه فکری یک عامل هستند موجب دو شقه شدن تصور(من) در ذهن و گشوده شدن چشم دل بر نادیده ها می شود. در این حالت فکر با ترفندهای مخصوص به خود سعی در منحرف ساختن ما از چنین مشاهده ای دارد).

درک این موضوع شاه کلید حل معمای روان انسان است. رهائی به مفهوم درک این خطای محاسباتی در تشخیص خویش و دست کشیدن از عادات اشتباه خود است.

در حال حاضر ما همزمان با دفاع همه جانبه ازاین باور، با کمک خودشناسی در صدد کشف راه حلی برای رهائی از این باور نیز هستیم. بی تعارف باید گفت که ما در اندیشۀ خلاصی از چیزی هستیم که با تمام وجود خواهان آنیم!!
علت اینکه خودشناسی مطابق میل ما پیش نمی روید این است که ما هم (خر) را می خواهیم هم (خرما) را ! شرط لازم برای مثمرثمر واقع شدن خودشناسی صرف نظر کردن از مورد اول است. برای رسیدن به آرامش باطن می بایست خر چموش و شرور فکری را قربانی خرمای وجود کرد. این واضح و بدیهی است که ما حاضر به وانهادن شخصیت نیستیم. ما لحظه ای حاضر به ادامه حیات روانی خویش بدون تصور(من) نیستیم. بنابراین بدون چنین آمادگی ای اندیشیدن به رهائی صرفاً نوعی مخدر برای تحمل وضع موجود است.

با توجه به چنین حقیقتی، چه چیزی باعث شده که جرأت اندیشیدن به زوال (من) بدلی را پیدا کنیم؟
ما با اطلاع از این موضوع که خودشناسی کلید ورود انسان به درون اش است، سعی داریم به مشکلات و نقاط ضعف خیالی خود پی برده و آنها را رفع کنیم. ما با کمک شناخت قصد بالا بردن توان خود در برابر رقبای خیالی را داریم!
باید اعتراف کرد که در اینجا ما باز هم رودست شیطان درون را خورده ایم. ما با خودشناسی در صدد تقویت شیطان درون و درک نقاط ضعف آن را داریم!
این باوری غلط است که می توان با کمک خودشناسی به موفقیت و خوشبختی رسید. جنس خوشبختی بدلی اجتماعی با جنس خوشبختی باطنی کاملاً متفاوت و مغایر است. انتظار ما از خودشناسی این است که بتوانیم بین تعلقات مزاحم شخصیتی و آرامش باطن نوعی توازن برقرار کنیم.( اگر به چنین مقصودی رسیدید، یقین داشته باشید که موفق به کشف روشی برای فریب و تخدیر ذهن خود شده اید )!

اما در صورت مفید بودن خودشناسی ، انسان قادر به مشاهدۀ (آنچه هست)، خارج از قالب (من) بدلی اش می گردد. مشاهده و ورانداز غریبه ای جا خشک کرده در گوشۀ تاریکی از ذهن که هیچ شباهتی به آنچه هستیم ندارد.
-با وقوع آن اتفاق مبارک و دست یابی انسان به (آنچه هست)، سلسله وقایع شگفت آوری در ذهن به وقوع می پیوندد که ازآن جمله می توان به محو ترس های موهوم و آرام گرفتن انسان در وجود خویش اشاره کرد. ازاین حالت می توان به عنوان دیدار شکوهمند انسان با خویشتن یاد کرد. عدم حضور (فکر) دلیل استثنائی بودن چنین دیداری است.
شرح این کیفیت نه قابل بحث و نه قابل طرح در جلسات خودشناسی است. این حالت تجربه ای است فردی که از طریق مبرا بودن از دانسته ها و تعلقات شخصیتی قابل دستیابی است.

(اگرذهن عریان از تصویر و تهی از کلام باشد، وضعیت برای تحول درونی مساعد است). هرچه ذهن خلوت تر باشد، امکان استقرار حقیقت در آن بیشتر است.
افتخار میزبانی حقیقت نیازمند خانه تکانی اساسی است. برای نوسازی خویش می بایست ابتدا در خود فرو ریخت.
تا هنگامی که جرأت نزدیک شدن به دروغ شخصیت و مشاهده صادقانۀ وقایع ذهنی را نداشته باشیم، تا آخرالزمان هم خود را در لابلای صفحات کتاب و سایت ها مشغول داریم هیچ اتفاق خاصی در ارتباط با رفع اضطراب و رهائی از شر (من) رخ نخواهد داد.
آیا تا بحال به این موضوع توجه داشته اید که نگهداری و انبارداری اطلاعات چه هزینه ای بر ذهن شما تحمیل می کند؟ احتمال به یقین تا به امروز برداشت شما از این موضوع این بوده که اطلاعات و دانش می تواند به شما قدرت و امنیت ببخشد. اما این یک روی سکۀ قدرت است. روی دیگر آن ترس است. ترس از دست دادن داشته هائی که به روانمان پیوندشان زده ایم.

نگرانی بابت ازدست دادن داشته ها جزو تفکیک ناپذیرآنها هستند. همانگونه که ترس ازدست دادن ثروت و امکانات وجود دارد، ترس از دست دادن دانسته ها و یا کم آوردن در مقابل دیگران همواره ما را نگران می سازد. (هنگامی که چیزی برای حفاظت وجود نداشته باشد، نیاز به امنیت نیز منتفی است).
ما عادت کرده ایم از طریق مطالعه و دانش اندوزی حصاری محافظ برای خود فراهم سازیم. مانند فردی که با گردآوری ثروت و امکانات تصور می کند می تواند آرامش و امنیت را تجربه کند.
انسان اسیر شخصیت خورۀ جمع آوری اطلاعات، عنوان، مقام و ثروت است. او سعی می کند پیوسته هر چیز با ربط و بی ربطی را به منظور تامین امنیت در خود ذخیره سازد، غافل ازاین موضوع که چنین مصالح بی ربطی با روان انسان سازگاری ندارد.

انسان اسیر(من) گماشته ای است بی اراده در وجود خویش . او همواره زیر نظر بوده و در صورت عدم انجام صحیح وظائف اش توبیخ و ملامت می شود. دلیل تلاش و سگ دو زدن های بی پایان انسان اسیرشخصیت متهم شدن به بی عرضگی و ترس حضور در دادگاه ملامت است.
(هرچه انسان با خود غریبه تر باشد، توبیخ و مجازات اش شدیدتر است).

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 پاسخ به آیا رهائی روش دارد؟ بخش دوم

  1. f می‌گوید:

    سلام
    به عنوان فردی که به دنبال اطلاعات برای خودشناسی می گرده ،وارد این page شدم ، اطلاعات خوبی در اختیارم قرار دادین، ولی از یک طرف، انقدر این صحبت ها بار منفی داشت و انقدر گفته شد که ادم ها ، خودشان رو در افکاری که برای خودشان ایجاد کرده اند، پنهان کردند، که تمایل من ، حتی برای خواندن ادامه مطالب از بین رفت. درسته که ما در حصاری که ناخودآگاه در ما ایجاد شده قرار داریم ، ولی همین که افرادی این جرات رو در خودشون پیدا کردند که به دنبال خود شناسی باشند، باید تشویق بشن و بهشون امید داده بشه که سختی های راه رو با نگاه کردن به افق روشن مقابلشون از بین بردارند، نه اینکه بگیم ، خودشناسی به این راحتی نیست، اگر این کار رو هم انجام بدیم، باز به یک سری موانع دیگه بر می خوریم و ممکنه حتی فریب فکر باشه. درسته که ممکنه آدم ها با افکارشون خوذشون رو گول بزنند، ولی یادمان باشه که یافتن حقیقت سخته و ممکنه اگر کسی یکباره با حقیقت روبرو بشه ، همه چیز رو بگداره کنار . پس بهتره این حقایق قدم به قدم آشکار بشه ، که در هر قدم ، دریچه جدید برای یادگیری به روی ما باز شده و توانایی پذیرش بالاتری داریم.
    بازم ممنون از اطلاعاتی که در اختیار ما قرار دادین.

  2. کیا می‌گوید:

    شما زمانی که شروع به خود شناسی کردی می بایست وجود این نکات منفی رو می پذیرفتی چون اینی که شما میگید منفی ،منفی نیست ، بلکه حقیقت من آدم هاست.

  3. جمشید می‌گوید:

    آنهم حیله فکر است که میگوید امروز من را ادامه بده فردا حالت را خوب میکنم، باز هم ترس های را که خودش بافته پیش رویت قرار میدهد میگوید مبادا مرا ترک کنی و چنان چنین شود، فردا و فرداها می آید فکر حال مرا خوب که نمیکند هیچ چی ، بد و بد تر هم میکند.اماّ نگران نباش ترک کن هیچ اتفاق نمی افتد فکرهیچ غلطی نمیتواند بکند.
    جمشید عزنوی ـ سوید.

  4. پریسا می‌گوید:

    واقعا از شما به خاطر بخشیدن چنین دیدگاهی ممنونم……حس میکنم همه ی حرفایی که تو دلم مونده بود زده شد…هر چقدر بیشتر سعی میکردم خودمو پیدا کنم گم تر و گنگتر میشدم غافل از اینکه اصلا خودی در کار نیست……….اگه هرجا اونطور که عشقم میکشه رفتار کنم نه طوری که بقیه ازم انتظار دارن خودم هستم یه آدم متفاوت……. مجددا از کمکی که توی نتیجه گیری ذهنم کردید ممنووووووووووونم….

  5. سمیه می‌گوید:

    سلام
    من برام سوالی پیش اومده که میخوام جوابشو بدونم
    از گفتهاتون متوجه شدمم که گفتین در مورد افکار من که به چیزهای روزمره ما رو مشغول میکنه
    و انسان ها را به اشتباه انداخته پس انسان ها باید به چی فکر کنن ؟
    و سوال دیگه ام اینکه چطور ترس و اضطراب رو از بین ببریم ؟
    منتظر جوابتون هستم

  6. مرمر می‌گوید:

    سلام من فهمیدم فکرهای مشخصی که معمولا در ذهنم پرسه میزنن رو بنویسم بیشتر راجع به اینه که این کافی نیست کمه بیشتر کار کنم چطر بیشتر کار کنم و همیشه ناراضی
    با توجه به حرفهای شا راه ذهن من برای نبودن در خودم و قطع ارتباط کمال طلبی هست که تا چند سال پیش فکر میکردم خصلت مثبتی هست.
    با وصل کردن اینا به هم احساس سبکی میکنم و میخوام حواسم باشه که کی و کجا این طرز فکر و رفتار میاد سراغم.
    این راه من چه خطرایی میتونه داشته باشه به نظر شما باید از کسی کمک بگیریم یا انقدر صبر کنیم تا قالبای کاذب ذهنی رو خودمون ببینیم.

  7. می‌گوید:

    موافقم خودشناسی اصلا کار بیفایده ایه، با خودشناسی کردن و به زور نمیشه به پذیرش و رضایت از خود رسید

    «علت اینکه خودشناسی مطابق میل ما پیش نمی روید این است که ما هم (خر) را می خواهیم هم (خرما) را ! شرط لازم برای مثمرثمر واقع شدن خودشناسی صرف نظر کردن از مورد اول است.»

    میخواستم بگم شاید راهی برای تعادل و بالانس بین این دو تا وجود داشته باشه، و راهشو پیدا می کنم، که چند خط پایین تر جوابشو دیدم

    «( اگر به چنین مقصودی رسیدید، یقین داشته باشید که موفق به کشف روشی برای فریب و تخدیر ذهن خود شده اید )!»

    اگر آرامش به همراه داشته باشه، واقعا نتیجه ارزشمندی هست، حتی اگر فریب باشه خب باشه، مهم نتیجه است

    اگر هم که توازن بین این دو شدنی نباشد، و باید یکی را فدا کرد
    خب اگر از اولی صرف نظر کنیم که هر دو رو از دست میدیم، چون اصولن دومی دست یافتنی نیست، بعد هم ما از دست اولی به دومی پناه آوردیم، یعنی نارضایتی همیشگی از وضعیت فعلی و این که همیشه باید چیز دیگری بشوم، در خودشناسی هم که انگار اوضاع بهمین منوال است و دوباره من الان در وضعیت مناسبی نیستم و باید چیز دیگری بشوم،
    ضمن این که در اولی نتیجه قابل دسترسی است و در دومی نتیجه وجود ندارد

    پس اگر از اولی صرف نظر کنیم، دومی هم که دست یافتنی نیست، کلا این میشه بازی دوسر باخت
    اما اگر اولی را محقق کنیم، هم دست یافتنی است، و هم پذیرش و رضایت و آرامش باطنی به دنبال دارد، هم این پذیرش و رضایت از خود شاید به دومی هم منجر شود
    اما برعکس هرگز

    از خود کلمه «خودشناسی» که بگذریم، هدفش برای من جواب به کنجکاوی ها و سوالاتم و دوم هم رضایت و پذیرش خود و سکوت و آرامش ذهنی هست، از کنجکاویها و سوالات میشه صرفنظر کرد (فعلن)، چون چیزهایی ضروری تر از این کنجکاویها وجود دارند، و اما آرامش

    چه با خودشناسی و توجه به وقایع ذهنی، چه با sagدو زدن به دنبال نیاز های شخصیتی، چه با فریب و تخدیر ذهن،
    از هر راهی که این رضایت و پذیرش و اطمینان خاطر به دست بیاد جای خوشحالی و مغتنم است و باید تعلل نکرد، بالاخره راه حل هر کسی با شخص دیگر متفاوت است
    (با این متن مخالفتی ندارم، تجربه شخصیمو می گم، قول هم نمیدم همیشه نظرم همین باشه)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>