آیا رهائی روش دارد؟-بخش پایانی

برای درک رهائی می بایست پی به علل اسارت برد، نه در آرزوی وقوع اش زندگی را تباه ساخت. برای دستیابی به چنین درکی نیازمند توجه و نگاهی نو به موجودیت خود هستیم.
علی رغم مزاحمت های فکری، می بایست از طریق توجه، ذهن را از تلاطم انداخته و ناظر بر وقایع درونی شویم، آنچنان که گوئی به نظارۀ مهمترین پدیدۀ زندگی نشسته ایم.
(همواره به عنوان بیننده ای ثالث متوجه شکل گیری انگیزه های فکری، اعمال و احساسات خود باشید، نه خود را تفسیر کنید، نه وارد گفتگو های خیالی با خود شوید)
توجه تنها امکان انسان برای رهائی از چنگال توهم( من) است.

-علت آشفتگی و اضطراب، تعابیر و تصاویر متضاد فکری هستند. اگرقادر به درک و کنترل بازی تناقض در ذهن شویم، می توان امیدوار بود که مهمترین ابزارسلطۀ فکر را مورد شناسائی قرارداده ایم.
-استفاده ازاندیشه در شناخت پدیده های ناشناخته ازجمله روان، نوعی حیلۀ فکری است که پیامد آن پیچیده ترشدن مشکلات ذهنی است. باید همواره آگاه باشیم که آنچه هم اکنون به عنوان فکر مشغول اندیشیدن به خودشناسی و جستجوی حقیقت است، پدیده ای است از جنس تاریکی و نیاز.
درحال حاضر بسیاری از سیستم های خودشناسی و روانکاوی همچنان مبادرت به ترویج و استفاده از ابزار فکر برای شناخت روان می کنند. بکارگیری اندیشه در شناخت خود موجب خودباختگی، هم هویت شدن با آموخته ها و در نهایت عقیم شدگی ذهنی می شود.

آگاهی ازاین نکته باعث تخته شدن دکان بسیاری از اساتید فن می گردد. چرا که این سؤال مطرح می شود، که با وجود ذهن تاریک اندیش کنونی چطور قادر به تشخیص صحت گفتار استاد و روش پیشنهادی وی شده ایم؟
(با اطلاع از این موضوع می توان متوجه شد که تمایلات دیگری جدای عطش شناخت! از جمله میل به خودباختگی، هیجان و یا سرگرم شدن به دیگران برای ندیدن خود، ما را ترغیب به ملاقات با اساتید و آشنائی با سیستم ها می کند).

-(حاشیه)-
یکی از القاب قند در دل آب کن درسیستم های خودشناسی، شنیدن عنوان استاد ازدهان شاگردان است!
لذت شنیدن کلمه (استاد) نتیجه تلاش و دود چراغ خوردن هائی است که با بیرون آمدن آن ازدهان شاگرد، موجب حس رضایت در استاد می شود.
مفتخرشدن به لقب (استاد) نشان ازتصاحب عنوانی دارد که به شکل ارزش، در ویترین رقابت های اجتماعی به نمایش گذاشته شده. کسب این عنوان ازاین رو برای افراد حائزاهمیت است، زیرا تصوری از دانائی، امنیت و رضایتمندی به استاد می بخشد، اما این آرامش به دلیل ارزشی بودن، عاریتی، بدلی و موقتی است.(همین حالت را در بین هنرمندان نیز می توان مشاهده نمود).
از آنجائی که جامعه هرنوع داشته ای را کوفت انسان می کند، عنوان استاد نیز از این قاعده مستثنا نبوده و استاد می بایست این حس شیرین و امتیاز اجتماعی خود را پنهان داشته و همواره خضوع پیشه کند! البته جامعه بابت این شکسته نفسی وی صفت دیگری به عنوان استاد متواضع به وی اعطا می نماید که آن هم شیرینی خاص خود را دارد.
——-

- چرا انسان، با وجود (توهم شخصت) در آرزوی رهائی است؟
علت تمایل انسان (من باور) به رهائی، نیاز او به کشف اکسیرخوشبختی و پایان دادن به ترس است.
انگیزۀ تلاش های انسان (من باور) در زندگی، رسیدن به پاداشی تحت عنوان خوشبختی بوده است. او اکنون پس از برآورده شدن آرزوهایش نه تنها خود را خوشبخت نمی یابد، بلکه همچنان ناکام، نیازمند و غمگین می بیند.
نیاز او به کشف اکسیرسعادت، ناشی از داشته ها و نداشته هائی است که او با وجود آنها یا بدون آنها خود را همچنان غمگین، تنها و نگران می بیند.
تصور او از خوشبختی چیزی بدست آوردنی بوده که می بایست با تلاش آن را بدست می آورده است! او اکنون پس از تلاش و رسیدن، همچنان احساس ناکامی می کند. او در این شرایط نه فرصت بازگشت دارد و نه جرأت رها ساختن داشته های دست و پا گیرش را.
بنابراین تنها راه برای او کشف مکملی است که با وجود آن خود را از احساس ناکامی برهاند.
انسان (من باور) هنگامی که خوشبختی را در داشته های فعلی اش نمی یابد، در پی کشف تعلقی جدید دیگری به عنوان کشف سعادت می رود. ( نیاز به کشف اکسیر خوشبختی، نیازی است که ازدرون حصار(من) جوشیده و منجر به غرق شدن بیشترانسان در اوهام و تاریکی می شود).
اندیشیدن به حقیقت برای انسان (من باور) ، به این می ماند که در زندانی تاریک و بدون راه خروج در آرزوی آزادی باشیم. آنچه ازاندیشۀ آزادی در چنین تنگنائی نصیب انسان می شود اوهامی است که بابت آرزو هایش در او شکل می گیرند.

- همراه بودن با حقیقت حالتی نیست که بتوان آن را بصورت مرحله ای یا پلکانی تصور یا طی نمود. راه و هدف فرض کردن رهائی ناشی از نحوۀ برداشت ما در چگونگی فراگیری مهارت ها و و فنون مادی و وابسته به زمان است. فنونی که فراگیری شان نیازمند اطلاعات، زمان و تجربه است. مانند خلبانی که برای فراگیری پرواز نیازمند آموزش، تجربه و زمان است. درشناخت، تجربه، عادت و زمان مخل درک(آنچه درحال وقوع است) می باشند.

- در خودشناسی حرکت از روی دستورالعمل یعنی شبیه ساختن ذهن به سیستم یا افکار راهنما. دراین حالت آنچه عاید می شود، شبیه شدن به آموزه ها و همگون شدن با آنهاست، حالتی که موجب دلگرمی بدلی شده و ارتباطی به خودشناسی و توجه و مشاهدۀ خود ندارد!
اگرذهن انسان معتاد به حفظ شخصیت نبود، توانائی ارتباط با گنج بی پایان عشق و درک (آنچه هست) را می داشت. حالتی از بی نیازی و سبکبالی که ترس و اضطراب در آن مفقود است.
درک اصیل هنگامی میسر می شود که ذهن با پدیده ها ارتباطی مستقل از فکر برقرار کرده باشد. درامور ناشناخته هنگامی که اندیشه به عنوان (دلال درک) وارد ذهن می شود دیگر امیدی به همراهی با حقیقت نیست.
هنگامی که ارتباط ذهن با (آنچه هست) قطع باشد. فکر شروع به جوشش کرده و تمایل شکل می گیرد. جائی که تمایل شکل بگیرد قطعاً سرو کله پدیده ای نیازمند و منفعت طلب به عنوان (من) بدلی نیز پیدا می شود.
(آیا در هنگام مطالعه کتب فلسفی ، خودشناسی و یا عرفانی توانسته اید لحظه ای فارغ از هرنوع منافع و عقیدۀ( من) مطالعه کنید؟ اگرعاملی نیازمند به عنوان (من) درذهن مطرح نباشد، لزومی برای مطالعه حس نمی شود)!

اولین شرط لازم برای خروج از اسارت توهم(من)، خانه تکانی ذهن ازتعلقات دست و پا گیر و برقراری سکوت در آن است. این کار تنها با مشاهدۀ آزاد و ذهنی فارغ ازاندیشۀ (من) و نیازهای آن امکان پذیر می شود. تا هنگامی که محرک های جوشش فکر مانند نیاز، مقایسه، ترس، نفرت یا خشم را درک نکرده باشیم نمی توانیم امیدی به ترک (من) داشته باشیم.

این نکته کلیدی را نباید فراموش کرد که ترس، تصورشخصیت ، باور من ، نیاز، حسرت، توقع، رنج ملامت ، مقایسه، نفرت و خشم، یک پدیده هستند، پدیده ای واحد به عنوان (فکر) که خود را در نقش های گوناگون به نمایش می گذارد.
انسان به دلیل ازهم گسیختگی ذهنی ناشی از باور توهم(من)، هرکدام از نقش های (فکر) را واقعی و مجزا از (فکر) تصور می کند.
این پدیدۀ عارض شده برذهن از گذشته های بسیار دور و ازطریق باور توهم (من) و به روایتی با ورود شیطان، پا در وجود انسان گذارده و از طریق تمهیدات خاصی مانند تربیت و خشم از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است.
تنها امکان پایان بخشیدن به اسارت ذهن، درک بازی های(فکر) و تشخیص(من) بدلی از انسان است. این عمل با پا گذاردن در عرصه آزاد حضور ذهن میسر می گردد.
مشاهده ای آزاد و بدون ترس به آنچه هستیم. در این حالت (من) بدلی مانند رنگ طبله شده بر دیوار، به عنوان پدیده ای جدا از انسان قابل تشخیص می گردد.

-هنگامی که رهائی به شکل ایده یا آرزو در نظر گرفته شود، ناخواسته موضوعی ثابت، مادی و دست یافتنی فرض می شود.( با ارتکاب این اشتباه از ابتدا سررشته کار را ندانسته به دست خالق توهم(من) یعنی (فکر) می سپاریم.
نتیجه این اشتباه مشخص است! سالها سپری شده و ما خود را مغموم و سرخورده در کلافی پیچیده به عنوان خودشناسی، ناکام از رهائی یافته و به عنوان سالکی مدعی و صاحب سرقفلی در طریق توهم، خود را سرخورده تر از پیش می یابیم).

- هنگامی که نیت و عمل در شناخت صادقانه و جدی نباشد، عطش جستجو و شهوت انکار به سراغ انسان می آید. این تمایل دیوانه وار به یافتن و انکار از عوارض بیگانگی انسان با خود و ناشی از ترس از دست دادن هویت است.
اگرانسان قادر به توقف در خویش شود، نیازمند جستجو برای اغنای خود نخواهد بود. حس امنیت و شعف باطنی هم اکنون در انسان موجود است، اما به دلیل اعتیاد به تلاش و بی توجه ای به خود، قادر به مشاهده و درک آن در خویش نیست!
انسان از یاد برده که این گنج پویا ، جزو پکیج آفرینش او بوده و هم اکنون نیز در گوشه ای ازذهن اش در حال خاک خوردن است. آشفته حالی روان انسان بابت دور افتادن از این توشۀ انحصاری است.

ما آموخته ایم برای داشتن چیزهای با ارزش باید تلاش کرد و مرارت کشید!
اما درک نکرده ایم که این قانون درامور ناشناخته مصداق نداشته و مربوط به امور مادی زندگی مانند فراگیری علوم، مهارت ها و معاش است.
اتفاقاً برای کشف سعادت درون می بایست دست از تلاش های متداول شخصیتی برداشت.
در خودشناسی، هرجا تلاش باشد، چالش شکل می گیرد و هرجا چالش باشد تضاد نیز هست. بنابراین هرجا که این دو باشند، یقیناً ناظری هم به عنوان مشاهده کنندۀ تضاد و چالش به عنوان (من) حضور داشته و دور باطل دیالگوگ ها و اما و اگر ها را بین این دو ترتیب می دهد.
وجود این ناظر واسطه یعنی (فکر) باعث می شود تا انسان از توجه به آنچه می بایست در خود مورد توجه قرار دهد یعنی (آنچه هست) دور شود. تنها راه درگیرنشدن با فکر، مشاهده و توجه بدون تفسیراست.
برای این منظور می بایست تمرین مراقبه کرد، اما نه در تنهائی و مکان خاص، بلکه می بایست متوجه علت شکل گیری انگیزه های فکری در حین رابطه شد . توجه به حالاتی مانند مقایسه، خشم، اضطراب و یا رأفت. این مهم نیست چه حالتی شکل می گیرد، نظارت برنحوۀ شکل گیری انگیزه ها مهم است.
در مراقبه هنگامی که نگاه شما به خود، ازحالت عادت به(من)، مبدل به توجه به (او) گردد، فرصت پی بردن به (من بدلی) فراهم می گردد. به عبارتی به جای اینکه خود را برطبق عادت (من) فرض بگیرید، خود را فرد دیگری به عنوان (او) در نظربگیرید. در این حالت متوجه موزی گری های (من) بدلی خواهید شد.

-ما وجود خود را برای همراهی با حقیقت حقیر و کوچک می شماریم. در حالی که حقیقت جز در وجود ما جائی برای تجلی سراغ ندارد. همانگونه که ما تشنۀ حقیقت ایم، حقیقت نیز تشنۀ تجلی در ما است. همانگونه که ما درپی حقیقت ایم، او نیز در پی ماست. با این تفاوت که ما آن را در دور دست ها می جوئیم، اما حقیقت درست در مقابل ما قرار داشته و شاهد و ناظر بر غفلت ها و ندانم کاری های بی پایان ماست.
برای درک حقیقت نیازی به تلاش، ریاضت یا مطالعه به شکل حرفه ای و رایج آن نیست، حقیقت موجود است. ذهنی که اسیر توهم نباشد، همراه حقیقت است. حقیقت چیزی جز پذیرش(آنچه هستیم) نیست!

-اعتیاد انسان به حرکت و شتاب، موجب شده تا متوجۀ وضعیت خود در زندگی نباشد. ایدۀ کمال گرائی آفتی است که ما را از توجه به (آنچه هستیم)یا همان خوشبختی انحصاری خویش محروم ساخته است.
(ببینید چه به روز انسان بیچاره آورده شده، او از ترس کامل نبودن دائما مشغول فرار و عدم پذیرش خود به بهانه کامل شدن است).
آیا به نظرشما انسان می تواند به طور هم زمان هم کامل باشد و هم راضی؟
انسانی که در اندیشه کامل شدن است هرگز راضی به بسر بردن با (آنچه هست) خویش نیست و انسان راضی به دلیل اغنای درون حاضر به پذیرش چیزی جز(آنچه هست) نیست.
انسان کمال گرا درآرزوی تحقق ایدۀ فکری اش، ناخواسته خود را از چرخۀ زندگی حذف و به دنبال تحقق ایده هایش، وجودش را ترک می گوید.
اما انسان راضی، با (آنچه هست) خویش مانده و گول هیچ معامله ای را نمی خورد.
انسان برای بسر بردن در شرایط آرامش روانی کافی است در مدار واقعیت ها و (آنچه هست) قرارگیرد. فکر به عناوین گوناگون قصد منحرف ساختن ما از مدار صحیح خویش را دارد.

تماشای فیلم، تمایل به حاشیه های ورزشی، سرک کشیدن به کیوسک روزنامه فروشی، غیبت کردن، اعتیاد به موسیقی، پرسه زنی در کتاب فروشی ها، تمایل به هیجان، پر حرفی، پرداختن به مد، جدل با دیگران، میل به شهرت، اعتیاد به میهمانی، حل جدول، اعتیاد به اخبار، خود را وقف طبیعت یا جنس مخالف کردن، غوطه خوردن در عوالم فلسفی و عرفانی، شخم زدن روزانۀ اینترنت، همه و همه ناشی از اضطراب انسان بابت عدم توجه به چیزی است که هست، (اما می ترسد باشد). تا دلائل عدم پذیرش روش نشود، بی قراری پایانی نیست.
( به رو آوردن خودفریبی موجب عصبیت در افراد می شود، هیچ انسانی مایل نیست غفلت اش به رویش آورده شود، اما چاره ای! برای خوشناسی ابتدا می بایست متوجه خود فریبی ها شد.
همۀ ما بهانه ای برای آزرده شدن از یکدیگر داریم، این بهانه می تواند ناشی از بی توجهی یا توجه دادن به ما باشد).

(برای آشنائی بیشتر با موضوع عدم پذیرش به مقالۀ (مفهوم بودن) و (رنج زمان) در همین سایت مراجعه فرمائید).

-به نظر شما (آنچه هست) چیست که انسان از پذیرش اش طفره می رود؟ و توهم شخصیت چه چیز با ارزشی است که برای دفاع و اثبات آن متوسل به هرکار عاقلانه و غیرعاقلانه ای می شویم؟
می توان گفت، (آنچه هست) حقیقتی است که هستیم اما به حکم جامعه نباید باشیم و شخصیت ، ردائی دروغین است که مجبوریم برای تداوم و رونق بخشیدن به بازی شخصیت آن را از دوره ای خاص بر تن کنیم! و چه رذالت ها و حق کشی ها که انسان های ناآگاه برای به چنگ آوردن این ردای قلابی روا می دارند.

-یکی از روش های پیشنهادی برای تسهیل رهائی از توهم(من) بکارگیری لم ها است.
روشی که تصور می شود موجب سست شدن یا نابودی بنیان حصار (من) می شود.
استفاده از لم ها شاید ازاین جهت مفید باشد که ترس ما را نسبت به پدیده ای که بیش ازحد با ارزش تصور کرده ایم یعنی (من) را کاهش دهد، اما این همه ماجرا نیست.
ماهیت(من) بر توهم استوار است، بکارگیری لم برای مبارزه با توهم، به مفهوم باور و جدی گرفتن توهم است.
پدیدۀ ای که آن را ستون و بنیان روانی خود یعنی (من) خویش تصور کرده ایم، براساس نوعی توهم شکل گرفته و حقیقت ندارد. بنابراین مبارزه با یک پدیدۀ موهوم، صرفاً حیله ای فکری به منظور سرگرم نگه داشتن ماست.
(کشف راه حل و مبارزه با توهم(من)، پیشنهادی فکری است که موجب استحکام بیشتر پایگاه (من) می شود. اندیشیدن و استفاده از لم ها برای تضعیف (من) به معنی پذیرش و باور (من) بوده و موجب جدی گرفته ترشدن این توهم در ذهن می گردد.
ما با سرگرم شدن به لم ها، ظاهراً مشغول تضعیف (من) خود هستیم، در حالی که با فکر کردن به توهم، در حال تقویت و گسترش این توهم در ذهن خود هستیم.
با وجود سلطۀ فکر، در پس هر نیت و عملی، فکر جلوتراز ما عمل می کند. (تنها راه خاتمه دادن به نفوذ فکر، قرار دادن ذهن در کیفیت سکوت و توجه به وقایع ذهن است. اما برای برقراری سکوت ابتدا می بایست پی به دلائل تلاطم ذهن برد، حالاتی مانند نیاز، ترس، خشم و یا مقایسه که پیوسته ذهن را ملتهب می سازند.).

-رهائی کیفیت اصیلی از بودن است که آن را در دوران کودکی تجربه کرده ایم، برای دستیابی مجدد به این کیفیت، نه نیاز به شنیدن موسیقی شرقی است و نه مطالعۀ آثار آرتیست های عرفانی در گوشه و کنار جهان.
مشکل انسان واضح و روشن است؛ ارتباط انسان با موجودیت اصیل روانی اش قطع و پدیده ای بدلی به عنوان (من) جایگزین آن شده، دستیابی مجدد به آن کیفیت انحصاری تنها در وجود ما و بوسیله خود ما امکان پذیر است.
هنگامی که نیت درخودشناسی صادقانه نباشد، کتابخانه ها مملو از کتاب های خودشناسی و سی دی های سخنرانی می گردد.(جستجو آفتی است که انسان را از دسترسی به گوهر وجود اش باز داشته و او را متوجه چیزی جدای درک خویش یعنی غفلت می کند).
-عده ای به جای توجه به درد، اقدام به تبلیغ سیستم های خودشناسی و یا معرفی کتاب به دیگران می کنند. این عمل تمهیدی زیرکانه است برای نماندن و ندیدن خود به بهانه ترویج آگاهی توسط فردی ناآگاه!

-علت اصلی ناتوانی انسان در وانهادن (من) چیست؟

دلیل ناتوانی انسان (من باور) در ترک حصار، ترس و نیاز است. انسان به دلیل دور ماندن از ذات، خود را تنها و در خطر می بیند، او برای ایجاد امنیت به جستجوی جایگزین ها می پردازد. او جایگزین ها را در مرکزی که تصور می کند به او امنیت می دهد جمع آوری کرده و (من) خود را به آنها دلخوش می سازد.علت تعلق خاطر ما به (من) این است که ما آن را به عنوان پایگاه امنیت و دلیل وجودی خود باور داشته ایم. دلیل تلاش های شخصیتی ما آرام ساختن و دلخوش کردن پدیده ای است که مانند دیوی طماع دائماً می طلبد. اگردرتلاش های خود برای آرام ساختن این دیو وجود سستی کنیم، خود را با چماق بی عرضه و ملامت طرف کرده ایم.( یکباردرد این چماق خیالی را با تمام وجود به جان بخرید، ببینید چه اتفاقی برای تان می افتد).

استمرار باور(من) نتیجۀ وجود تعلقات و جایگزین ها است و دلبستگی به تعلقات به دلیل تصور(من) است. حذف هر یک از این دو موجب زوال دیگری می شود. اما ترس مانع جدائی ما ازتعلقات و (من) می شود. ترس تمهیداتی است فکری به منظور حفاظت از(من) در برابر توجه و آگاهی انسان.
مشکل رهائی از بند (من) در این نکته ظریف نهفته است که ما می خواهیم اقدام به ترک پدیده ای کنیم که تصور (من بودن) و امنیتی بدلی را در ما شکل می دهد.
تا زمانی که پی به بدلی بودن احساساتی که از(من) نشأت می گیرند نبریم قادر به گذر از ترس های فکری نخواهیم شد. نقش ترس در دور نگه داشتن ما از جریانات پشت پردۀ ذهن انکار ناپذیر است.

-تا هنگامی که شخصیت را به عنوان تابلوی سر در موجودیت خود باور داشته باشیم، دل کندن از(من) محال بوده و خودشناسی نوعی دلمشغولیت محسوب می شود.

ما از یک طرف خود را مجبور به خودشناسی می بینیم زیرا از بی قراری واضطراب به ستوه آمده ایم. از طرف دیگر اصرار به تقویت (شخصیت) داریم زیرا تصور می کنیم با تقویت آن می توانیم براضطراب چیره شویم. تصور عامه این است که اضطراب در نتیجه فقدان اعتماد به نفس پیش می آید و می بایست اعتماد به نفس خویش را تقویت کنیم.
این در حالی است که تقویت اعتماد بنفس غیرممکن است .هنگامی که شما خود حقیقی تان نیستید می خواهید کدام ستون وجود خویش را تقویت کنید. آن اعتماد بنفسی که با حضور در کلاس های ترمیک خود شناسی در حال تقویت اش هستند، همان ترسی است که دائماً پشت شما را خالی و شما را تنها می گذارد.

(آیا به نظر شما ذکر این مطلب ممکن است موجبات ناراحتی و دل سردی گروهی از مشتاقان خودشناسی را فراهم آورد؟ اگر چنین باشد، قطعاً این گروه از مشتاقان به عنوان خودشناسی بدنبال نیتی دیگر مثلاً تقویت شخصیت هستند.

خودشناسی زمانی مفید است که لااقل یکی از ابزارهای مهم شناخت یعنی صداقت در ما وجود داشته باشد.

تا هنگامی که عمیقاً متوجه (من بدلی) خویش نشده باشیم و ندانیم که علت آشفتگی های ذهنی ما وجود نامبارک این (من) بیگانه است. تشخیص شیطان از ذات انسان محال است، چه رسد به دل کندن از پدیده ای که نمی دانیم چیست!
-انسان (من باور) برده ای است پرتلاش در خدمت توهم خود ساختۀ خویش.
اوآنچه بدست می آورد را تقدیم ارباب بدلی وجود خویش یعنی(من) اش می کند.
او با این خوش خدمتی سعی در خوشنود نگه داشتن (من) بدلی از خود دارد. همۀ سعی و تلاش انسان اسیر(من)، باج دادن بابت ملامت نشدن به این ارباب دروغین است.

انسان اسیر(شخصیت) عمر خود را تباه یک تعبیر اجتماعی ترسناک اما توهمی کرده است و آن (بی عرضه) فرض شدن است. او عمرخود را در کشاکش بین دو احساس لذت بخش و رنج آلود ( شخصیت با عرضه و شخصیت بی عرضه) هدر می دهد.
انسان (من باور) با داشته هایش حصاری خیالی در برابر دیگران می سازد، سپس خود را درون حصار محبوس کرده و عمرش را صرف نگرانی و حفظ داشته هایش می کند.او هرازگاهی به زمین و زمان بابت تنهائی و افسردگی اش ناسزا می گوید، اما حاضر به ترک حصار نیست. زیرا حصار برای او در حکم دنیا و زندگی است.

اگرانسان ترک عادت کند و داشته هایش را مبدل به تعلق روانی نکند، دیگر نیازی به حفظ تعلقات و تعصب ورزیدن نسبت به آنها نیست.
ارتباطات انسان (من باور) نشأت گرفته از درون حصار تاریک و کهنۀ (من) است، به همین دلیل ارتباطات اش با مردم سطحی و منفعت طلبانه است.
بیائید یکبار به شکلی جدی تصور شخصیت را کنار گذارده و زائد بودن توهم (من) را باور و درخود تجربه کنیم، اگر این تجربه را بدون ترس از سر بگذرانید یقیناً متوجه خواهیم شد که بعد ازآن نه خطر و ترس شکل می گیرد، نه نیازی به دفاع .
آشفتگی های روانی انسان، ناشی از تعلق خاطر پیدا کردن به دروغی است که وجود ندارد، اما به شکل مجموعه ای از باورهای توهمی در او تصور شده است!

دلیل اصلی ناتوانی انسان در ترک حصار(من) با وجود همه آگاهی ها، ترس و تمایل مخفی او به ماندن در حصار است.
ما ازکودکی با پناه بردن به فکر و خیال به طور ناخواسته موجب تشکیل حصار(من) شده ایم. حصاری که دیوار های آن با هر بار خیالبافی بلند و قطورتر شد، تا جائی که ناگهان خود را انسانی تنها و اسیر درآن یافتیم.
ما تا این لحظه از حصار فکر به عنوان پایگاهی دفاعی در برابر ترس و آزار بهره جسته ایم، به هربهانه به آن پناهنده و خود را مشغول انتقام گیری یا دیالوگ های توهمی تصور کردیم.

ما ازکودکی به طور ناآگاهانه، با خیالبافی، ذهن خود را تخدیر کرده ایم! کاربرد خود تخدیری تا به امروز نیز با وسایل و سرگرمی های کارآمد تر ادامه یافته است.
اکنون سوال این است، ذهنی که ازکودکی عادت به تخدیر خود کرده، چگونه می خواهد با کمک خودشناسی دست ازاین اعتیاد کهنه بردارد؟ میل به حفظ این اعتیاد به حدی شدید است که دل کندن ازآن در حد مرگ است.
ما در حال حاضر به توهمی چسبیده ایم که ازکودکی به دلیل ترس در ما شکل گرفته، ترس های پایان یافته ای که خاطرۀ آنها همچنان توسط (فکر) در ذهن ما پا برجا مانده اند، تا در صورت لزوم در وجودمان به جریان بی افتند.
سایۀ ترس های امروز ما ناشی از ترس های به پایان رسیدۀ دوران کودکی است که به دلیل خشم و نفرت و میل انتقام تا امروز در وجود ما جا خشک کرده اند.
ما در حال حاضر آنقدر سرگرم امور زندگی و برآورده ساختن توقعات شخصیتی شده ایم که فراموش کرده ایم، ترس ها به پایان رسیده و اکنون توانمند می باشیم.

ما هم اکنون نیز مانند دوران کودکی ازحصار(من) به عنوان پناهگاهی دنج، برای محافظت خود در برابرآزار و ترس بهره می بریم.
(ما از درک دو نکته غافل مانده ایم، اول اینکه مانند گذشته ضعیف نیستیم. و دوم، ترس های موهومی را که با سادگی کودکانه باورشان داشته ایم، علی رغم گذشت زمان همچنان با همان قوت درما پا برجا مانده اند).

اگراین دو موضوع عمیقاً درک شوند، نه ترس شکل می گیرد و نه نیازی به وجود پناهنده حس خواهد شد.
(درچنین حالتی می توان آزادانه پای در محیط های متفاوتی از ذهن گذاشت ).
ترس از خلاء صلاح ، یکی از ترس های موهومی است که ما را از انجام حرکتی جدی در ترک دروغ (من) باز می دارد. ترس تا زمانی هست که تمایل به حفظ (من) وجود داشته باشد.

ما تصور می کنیم با ترک و خروج از دژ خیالی (من)، آسیب پذیرخواهیم شد. در حالی که چنین تصوری ناشی از زندگی در درون حصاری پرترسی است که نا امنی و بی ثباتی جزو ماهیت آن است. (ناتوانی و ترس همواره انسان را به پناه بردن به توهم (من) سوق داده است).
باور توهم(من)، ریشۀ همۀ ناآگاهی ها بوده و درک و تشخیص این توهم، مادر همه آگاهی هاست. با رو شدن ماهیت (من) بدلی، سؤالی دیگری بابت روان انسان باقی نخواهد ماند.
کشف سرچشمۀ آشفتگی ها و ترس های بشر، منجر به ترک کالبد خیالی (من) و ارتباط مجدد با خویشتن خواهد شد.

درک صحیح در خودشناسی منجر به دردی جانفرسا، اما امید بخش خواهد شد. این درد مربوط به موجودیت ما نمی باشد، بلکه بابت لو رفتن (من) بدلی و فرا رسیدن مرگ اوست!
پایگاه (من) در آخرین روزهای بقا با ایجاد ترس و اضطراب و همچنین بروز تمایلات عجیب و غریب، حتی به اموری که تجربه اش را نداشته ایم، سعی در جلوگیری از ترک دلبستگی ما از عادت (من) دارد.
فکر یا شیطان درون، ترس توهمی ازدست دادن شخصیت را آنچنان بزرگ و واقعی جلوه می دهد که ما آن را برابر با نابودی و محو خود تصور می کنیم.
اما ازآنجائی که ماهیت (من) بر توهم استوار است، ترس های شکل داده شده توسط فکر همه رنگ و بوی توهم داشته و نباید جدی گرفته شوند.

اگر ترس دروغین بی شخصیتی را با بی تفاوتی و جا نخوردن از سر بگذرانیم، می توانیم پی به عمق سیاه چالی که با دست خویش و مشاوره های وجدان خیرخواه (من بدلی) برای نابودی خود تدارک دیده بودیم ببریم!
انسان با عبور از توهم شخصیت و گذر از ترس های خیالی آن، کیفیت متعالی ای را تجربه خواهد کرد که نیت و اساس خلقت بشر بوده است.
انسان به دلیل عدم پذیرش (آنچه هست)، ناآرام و بی قرار شده است. او برای پایان بخشیدن به آشفتگی های اش به جای پی بردن به دلائل عدم پذیرش خود، به دنبال جایگزینی برای (آنچه هست) می گردد.
به نظرشما بهتر نیست به جای جستجوی جایگزین برای خود، پی به دلائل عدم پذیرش خود ببریم.

موهبت تجربۀ رهائی دلالت براین نکته دارد که آنچه جستجو و طلب می کنیم، در ما موجود و بی صبرانه چشم براه اکتشاف ماست.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به آیا رهائی روش دارد؟-بخش پایانی

  1. رضا فلاح می‌گوید:

    با سلام و تشکر بخاطر مطالب ارائه شده ‏
    بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی
    خود شناسی کار پیچیده و دشواری نیست چون برگشت به اصالت است اتفاقا کارهایی که ما در حوزه فکر به منظور تبدیل ‏شدن از چیزی به چیز دیگر انجام میدهیم سخت است چو سنخیتی با اصالتمان ندارد و به همین علت دائم درحال تجربه ‏حالتهای ناخوشایند هستیم
    در چهار مقاله اخیر به نکات زیاد و مهم اشاره شده است که درک و توجه به بعضی از آنها می تواند تمام کننده داستان ، برای ‏قرار گرفتن در اصالت و رها یی از من باشد. البته توجه به آفتها هم که به بسیاری از آنها اشاره شده جای تامل دارد ، ‏مخصوصا در زمانه ما که خیلی از افراد جویای حقیقت گرفتار آنها می شوند. در بعضی موارد برای خود من هم خواندن آنها ‏تلخ بود چون گرفتار بسیاری از آنها شده بودم.‏
    به نظر آسیب ها ی مهم و نکات کلیدی برای قرار گرفتن انسان در اصالتش ، در این مقالات آورده شده است.‏
    ذوق زدگی انسانها هنگامی که بارقه هایی از اصالت را می بینند به خاطر بد بختی ها و سختی هایی است که در حالت جدا ‏بودن از اصالت خود می کشند و شاید بعضی ، برای افراد عادی یک هدف طول و دراز ، که دست پیدا کردن به آن کار ‏هرکسی نیست به تصویر می کشند. و ما هم در این بازی زماندار گرفتار تبدیل شدن از هویتی به هویت دیگر میشویم.‏
    به نظر چیزی برای شناخت وجود ندارد الا درک ارزش غیر قابل وصف ذاتی و اصالت خود.‏
    ‏ این توهم به یکباره باید بریزد ، ور رفتن و دستکاری یک چیز توهمی معنی ندارد .‏
    کل داستان خود شناسی به نظر یک چیز بیشتر نیست که نویسنده به کرات آنرا از زوایای مختلف مورد بحث قرار داده و آن ‏کنار رفتن تصورات و توهمات و القائات است که در قالب من نمود پیدا کرده است.‏
    جمله بی قراریت از طلب قرار توست عاشق بی قرار شو تا که قرار آیدت
    با تشکر‏

  2. pirooz می‌گوید:

    (( وجود این ناظر واسطه یعنی (فکر) باعث می شود تا انسان از توجه به آنچه می بایست در خود مورد توجه قرار دهد یعنی (آنچه هست) دور شود. تنها راه درگیرنشدن با فکر، مشاهده و توجه بدون تفسیراست.
    برای این منظور می بایست تمرین مراقبه کرد، اما نه در تنهائی و مکان خاص، بلکه می بایست متوجه علت شکل گیری انگیزه های فکری در حین رابطه شد . توجه به حالاتی مانند مقایسه، خشم، اضطراب و یا رأفت. این مهم نیست چه حالتی شکل می گیرد، نظارت برنحوۀ شکل گیری انگیزه ها مهم است.
    در مراقبه هنگامی که نگاه شما به خود، ازحالت عادت به(من)، مبدل به توجه به (او) گردد، فرصت پی بردن به (من بدلی) فراهم می گردد. به عبارتی به جای اینکه خود را برطبق عادت (من) فرض بگیرید، خود را فرد دیگری به عنوان (او) در نظربگیرید. در این حالت متوجه موزی گری های (من) بدلی خواهید شد. )) نکته مهمیه اما کمی پیچیده خواهشا بیشتر در این باره صحبت بفرمایید .

  3. pirooz می‌گوید:

    (( وجود این ناظر واسطه یعنی (فکر) باعث می شود تا انسان از توجه به آنچه می بایست در خود مورد توجه قرار دهد یعنی (آنچه هست) دور شود. تنها راه درگیرنشدن با فکر، مشاهده و توجه بدون تفسیراست.
    برای این منظور می بایست تمرین مراقبه کرد، اما نه در تنهائی و مکان خاص، بلکه می بایست متوجه علت شکل گیری انگیزه های فکری در حین رابطه شد . توجه به حالاتی مانند مقایسه، خشم، اضطراب و یا رأفت. این مهم نیست چه حالتی شکل می گیرد، نظارت برنحوۀ شکل گیری انگیزه ها مهم است. )) لطفا بیشتر توضیح دهید .
    در مراقبه هنگامی که نگاه شما به خود، ازحالت عادت به(من)، مبدل به توجه به (او) گردد، فرصت پی بردن به (من بدلی) فراهم می گردد. به عبارتی به جای اینکه خود را برطبق عادت (من) فرض بگیرید، خود را فرد دیگری به عنوان (او) در نظربگیرید. در این حالت متوجه موزی گری های (من) بدلی خواهید شد. )) نکته مهمیه اما کمی پیچیده خواهشا بیشتر در این باره صحبت بفرمایید .

  4. pirooz می‌گوید:

    (((( اعتیاد انسان به حرکت و شتاب، موجب شده تا متوجۀ وضعیت خود در زندگی نباشد. ایدۀ کمال گرائی آفتی است که ما را از توجه به (آنچه هستیم)یا همان خوشبختی انحصاری خویش محروم ساخته است.
    (ببینید چه به روز انسان بیچاره آورده شده، او از ترس کامل نبودن دائما مشغول فرار و عدم پذیرش خود به بهانه کامل شدن است )))) چقدر قشنگ ……. شتاب ، شتاب ، شتاب ، _ عاملی باز دارنده _ ، کاش مردم به اهمیت این ( شتاب ) و مفهومش پی میبردند . ما به آن در فارسی ( عجله ) میگوییم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>