رضایت خاطر بدلی!

آنچه انسان را وادار به تلاش برای تأئید گرفتن و دیده شدن می کند، میل فطری او نیست، بلکه نیاز بیگانه ای درونی به عنوان (من) است که موجودیت اش در گرو قضاوت و تائید دیگران است .
————————————————
حس رضایت خاطر باطنی، حالتی فطری و شعف گونه است که بابت حس وجود داشتن در انسان شکل می گیرد، هر یک از ما در کودکی چنین تجربه ای را داشته ایم ، اما اکنون حسی بدلی به عنوان (رضایت ازخود) به واسطۀ تلاش برای برآورده شدن نیازهای شخصیتی جای این شعف ذاتی را در ما گرفته است.

با خشک شدن چشمۀ جوشان شعف باطن، انسان (من باور) لاجرم شادی ساختگی خود را به اموری گره می زند که به او حسی از سرخوشی و لذت می دهند، مخدرهائی که به شکل لذت و هیجان برای التیام رنج روان بکار برده می شوند.
حس ایمنی انسان (من باور) در گرو تلاش و رضایتمندی از خود است. او بدون این حس، بی دلیل در ترس و نگرانی بسر می برد. به همین دلیل پیوسته خود را ملزم به انجام کار و تلاش می بیند. علت این بی قراری را می بایست در جدا شدن او از بنیان ذاتی خویش دانست.
احساس رضایت بدلی، گر چه موجب دلگرمی و خوشنودی ماست، اما مانند هر مخدر دیگری تاثیری کوتاه مدت داشته و پس از مدتی مجدداً اضطراب جای آن را پرمی کند.

تا هنگامی که انسان تحت تاثیر باور(من) به پرورش شخصیت خیالی خویش می پردازد، این روند ادامه داشته و او ناگزیر به استفاده از مخدرهای بیرونی درقالب دلمشغولیت برای کرخ کردن رنج اضطراب است .
انسان با خود بیگانه از نعمت ایمنی روانی محروم است، او برای جبران این نقیصه، دست به ابداع و کشف مخدرها می زند تا با استفاده از آنها خود را آرام و ترس هایش را کمرنگ سازد.
او به هرچیزی که به او تصوری از ایمنی دهد به دیدۀ کیمیا نگریسته و شیفتۀ آن می شود. چنین جایگزین های بدلی ای می توانند جمع آوری جعبه کبریت یا کتابخانه ای مملو از کتاب و یا کلکسیونی از اتومبیل های آنتیک، و یا تشویق بابت ارائۀ مقاله ای علمی یا دریافت جایزه ای هنری باشد.

همۀ این امور به انسان با خود بیگانه نوعی ایمنی و دلخوشی بدلی می دهند که او را قادر می سازد تا مدتی از رنج اضطراب (با خود نبودن) رها باشد. اگر به اموری که تحت عنوان سرگرمی و اوقات فراغت برای خود تدارک دیده ایم توجه کنیم، چنین خاصیتی را در آنها مشاهده خواهیم نمود.
اگر بخواهیم رضایت خاطر بدلی را در یک جمله بیان کنیم، می توان گفت، احساس لذت همراه با هیجانی است که بابت انجام موفقیت آمیزکار، دیده شدن و یا تأئید گرفتن از دیگران به ما دست می دهد.
برای انسان (من باور) حس رضایت ازخود بسیار حائزاهمیت است، زیرا بدون آن خود را معیوب تصور می کند! تصوری خیالی که او را به ورطه ملامت و توبیخ فکری می کشاند.
ما معمولا ازترس قرارگرفتن در چنین شرایطی دست به ابراز وجود وکارهای عجیب و غریب می زنیم، تا شاید بتوانیم توجه کسی را به خود جلب کرده، تائیدی ازاو بگیریم. ما با این روش خود را به (من) بدلی خویش دلخوش می سازیم.
ما با جمع آوری این تائیدیه ها و سنجاق کردن آنها به لباس خیالی شخصیت، حسی بدلی به عنوان رضایت ازخود را فراهم می سازیم.
بسیاری ازافراد سعی در متمایز کردن شخصیت خود ازدیگران دارند. اما آنچه ورای همۀ این ظاهرسازی ها به چشم می خورد، نیازمندی و درگیری افراد با هم به منظور گرفتن تأئید از یکدیگراست.

ما دائما خود را مجبور به گرفتن تائید از دیگران چه درقالب تشویق و یا تعریف می بینیم، ما با این روش سعی در ایجاد حس رضایت از خود داریم. چرا که با استفاده ازآن می توانیم مانع ازصدورحکم بی عرضه فرض شدن در دادگاه خیالی ملامت فکری شویم.
اساس دادگاه ملامت را توهم فکری تشکیل می دهد، احکام صادره در این دادگاه ماهیت توهمی دادگاه را دارد، اما ما به دلیل عمق نفوذ ریشۀ باور (من)، دادگاه فکری و احکام آن را واقعی تصور کرده و ازآن هراس داریم!(بین خودمون باشه وجدان ملامت گر هم همان فکر است، در لباسی مبدل به عنوان من خیرخواه).

به نظرشما چرا نیازمند احساس رضایت خاطرازخودیم؟
چرا تائید و تشویق به ما حس رضایت می دهد؟
نبود چه عاملی موجب نیاز ما به حس رضایت خاطربدلی می شود؟
دقت در یافتن پاسخ برای این سؤالات، ما را به سرچشمۀ شکل گیری انگیزه ها و تمایلات غیر واقعی فکری می رساند.

ذهن انسان (من باور) مانند صحنۀ تأتراز دو قسمت تشکیل شده است، یک قسمت محل اجرای نمایش و رفتارهای ظاهری اوست، قسمت دیگر پشت صحنه ای است که انگیزه های رفتاری به واسطه ترس و نیازهای شخصیتی درآن شکل گرفته و برای ارضاء و عرضه به روی صحنۀ روابط اجتماعی فرستاده می شود.
انسان (من باور) به دلیل ترس و نیاز، همواره محتاج نمایش آنچیزی است که نیست اما مجبوراست وانمود کند که هست، به همین دلیل معتاد به نمایش و همواره نگران قضاوت ها است.

انسان (من باور) به دلیل جدا شدن از تکیه گاه درونی اش( ذات) چیزی برای اتکاء در وجود خود سراغ ندارد، به همین دلیل دائماً نگران و مشوش است و برای رفع بی قراری اش به هرچیزی در بیرون چنگ می زند. علت رواج و گسترش عرفان بازاری وجود افراد با خود بیگانه و (من باور) است، (میل به خود فریبی، تخدیرذهن و خود باخته شدن ازمشخصه های بارزانسان با خود بیگانه است).

ما برای درک علت نیازمان به تائید و تشویق می بایست ترس را بشناسیم.
برای این منظور باید پا را فراتراز رفتارهای نمایشی گذارده و با توجه و مشاهدۀ ای دقیق و بدون واهمه از ترس های فکری به پشت صحنه ذهن قدم گذاریم، فضائی که برنامه ریزی های مخرب علیه ما، اعم از مقایسه، خشم، ترس و اضطراب در آنجا تدارک دیده می شود.
مأمنی که با لو رفتن اش در تردیدی جدی نسبت به باور(من) قرار خواهیم گرفت. اما لازمۀ چنین عملی عبور از ترس، صداقت و اجتناب از دام خودفریبی است.

-آیا به نظرشما انسان کاری واجب تر و مفیدتر از توجه به خودش دارد؟
سخت ترین عمل برای انسان غافل، توجه و مشاهدۀ چیزی است که هست اما تصور می کند باید شرمندۀ بودن آن باشد. (دلیل این تناقض و ضدیدت با خود، القائات و تصاویری است که از کودکی ذهن ما را به اشغال خود در آورده اند ، القائاتی که ما را به آنچه با آن بیگانه بودیم یعنی باور (من) نزدیک و ازآنچه با آن آشنا بودیم یعنی (فطرت) دور ساخته اند).

انسان غافل برای اثبات چیزی که نیست حاضراست خود را از محلی مرتفع به پائین پرت کند، برای ثبت رکورد و نام اش، موجودیت خود را با خطر مرگ روبرو سازد ، اما حاضر به روبرو شدن و قبول چیزی که هست نیست! زیرا به او القاء شده آنچه هستی ناکافی است! انسان (من باور) دائماً نگران برداشت های تردید آلود دیگران نسبت به خود است، به همین دلیل فرصت زندگی را فنای توهم کامل بودن و اثبات موجودیت فکری خویش به دیگران می کند!

- به نظر شما مفهوم کامل بودن چیست؟
اگردراین کره خاکی تنها یک انسان زندگی می کرد، آیا مفهومی به عنوان کامل بودن معنی پیدا می کرد؟ کامل بودن یک مفهوم اعتباری، نسبی و البته غیرحقیقی است که خارج ازذهن انسان وجود نداشته و ناشی از رقابت ذهنی بین انسان ها است.
-متاسفانه بسیاری از دلمشغولیت هائی که انسان برای خود تدارک دیده به منظور تقویت و تداوم غفلت در خویش است! غفلت و خود تخدیری هنگامی صورت می گیرد که ما توهمی به عنوان (من) و هدف زندگی (من) را باور و سعی در رسیدن به آن کنیم، اما هنگامی که خود را ناتوان از رسیدن به آرزوهای خیالی (من) مان می بینیم، به جای توجه به توهمی بودن آرزوهای (من)، دست به خودتخدیری به اشکال گوناگون می زنیم تا بدین وسیله از رنج ناکامی رها شویم.(ازناپلئون فرض کردن خود گرفته تا پناه بردن به مواد مخدر برای فرار از رنج کسی نبودن).

-دوستی نوشته است، مطالب این سایت به دل خواننده می نشیند، اما از راه کارخبری نیست.
آیا به نظرشما مشاهدۀ (آنچه هستیم) و درک غفلت های خویش، نیاز به راهنما و راهکار دارد؟ مسئلۀ انسان با خود غریبه این است که او تعمداً چشمان اش را به روی ندانم کاری هایش بسته نگه می دارد!
برفرض اینکه به شما گفته شود دلائل آشفتگی و ترس های خیالی تان، برداشت اشتباه شما نسبت به خودتان است ، آیا با وجود چنین آگاهی ای یعنی اطلاع از باوری غلط نسبت به خود به عنوان (من)، حاضر به انکار و ترک موجودیت بدلی کنونی خود هستید؟

ما در حال حاضراز مخدر غفلت برای کاهش رنج کسی نبودن و بیگانگی با خود استفاده می کنیم، ترک غفلت یعنی کنارگذاردن مخدر و ماندن با اصل موضوع یعنی هرآنچه هستیم! (این تنها راه خلاصی ازشرتوهم (من) است).
آیا به نظرشما انسان با خود بیگانه می تواند ازخاصیت مخدرگونۀ غفلت چشم پوشی کند؟ قطعاً خیر! درانسان (من باور) یک مخدرمی تواند جایگزین مخدر دیگری شود، اما هرگز مخدر غفلت ترک نمی شود.
انسان با خود بیگانه تنها در یک صورت می تواند دست به چنین کاری بزند و آن ایجاد تحول بنیادی در ذهن به شکل ترک باور(من) است که ازطریق رو در رو ماندن با ترس ها و عدم پناه بردن به مخدرها ممکن می گردد.
تا هنگامی که مشغول کشف راه کار و جستجوی راهنما هستیم، حاضر به پذیرش هیچ تحولی در خود نخواهیم بود. تحول واقعی هنگامی روی می دهد که حرکت ازدرون انسان نشأت گرفته باشد، نه براساس دستورالعمل ها.

آنچه گاهاً به عنوان تحول در خود حس می کنیم، تحول نیست بلکه تغییر حالتی است که در نتیجۀ جابجائی مخدرها در ذهن صورت می گیرد! (برای انسان (من باور) هرچیزی که زندگی او را ازشکل روزمرگی خارج سازد حکم تحول داشته و او را ذوق زده می سازد).

به نظرشما کسی بهتراز خود ما می تواند ما را درک کند؟
ما مایلیم شخص ثالثی به عنوان کمک رسان و راهنما ما را یاری دهد تا بهانه ای داشته باشیم تا بی مسئولیتی خود را در قبال خود توجیه کنیم، ما ته دل به این نکته واقفیم که تا خودمان نخواهیم هیچ چیز قادر به ایجاد تغییردر ما نخواهد شد.
کسی که توان درک و جسارت نزدیک شدن به خود را داشته باشد، نیازی به راهنما ندارد. انسان (من باور)، با خودش رودربایستی دارد! او نزد راهنما می رود تا با حفظ حماقت هایش نسخه ای آرامش بخش دریافت کند! او قصد دارد با ادامۀ شیوۀ غفلت، آرامش را تجربه و چاشنی زندگی کند.

انسان (من باور) تلاش می کند تا با کمک راهنما ظاهراً به ضدیت با خودش خاتمه دهد، غافل ازاینکه که راهنما نیز همچون خود او انسان درگیری است و برای فراراز آنچه هست به توهم استاد بودن روی آورده است.
بنابراین کشف راهنما و جستجوی حقیقت برای انسان (من باور) در حکم بهانه ای است برای فرار و عدم مشاهده خود بدلی یا (من). جستجوی تاریخی انسان برای یافتن کیمیای خوشبختی یا پند جدید، داستانی قدیمی است که با وجود انسان های فراری ازخود ادامه خواهد داشت!

انسان (من باور) به ناچارً مسئولیت تامین امنیت روانی خویش را به عهده گرفته است. او برای این منظور دست به کاوش های بیرونی می زند. به همین دلیل هر چه می جوید بیشتر احساس ناکامی می کند.
ما به ظاهر جویای حقیقت ایم اما مرتباً در تدارک وسایل فرار و ایجاد شرایطی هستیم که فاصلۀ ما را با حقیقت بیشتر و به غفلت نزدیک تر سازد!
شاید نفرت انگیزترین کار برای انسان غافل به روی آوردن غفلت هایش باشد، همۀ تلاش های او در جهت عدم توجه به ندانم کاری هایش است، تا هنگامی که افراد نسبت به ریشه اعمال و اندیشه های خود آگاهی نداشته باشند، خودشناسی نه تنها مفید نیست، بلکه موجب تقویت باور(من) و روند غفلت می گردد.

ما به ظاهر مشتاق راهنمائی هستیم! اما از استاد انتظار سخنانی مخدر گونه و دلخوش کننده داریم تا ما را قادرسازد با سرگرم شدن به آنها مدتی در هپروت سیرکرده و کمترمتوجه بیگانگی با خود شویم.
(اگرچیزی غیرازاین حالت می بود، دست اساتید بازاری زود از این ها رو می شد)!
برای انسان با خود بیگانه اشکال گوناگون هنر یا پرداختن به موضوعات عرفانی ازچنین خاصیت تخدیرکننده ای برخورد است.
اگراین چنین شیفته و مجذوب اشعارشاعری مانند سهراب سپهری می شویم، این به دلیل کنار رفتن پرده های تاریک در ذهن نیست، بلکه به دلیل حالت تحیری است که با خواندن اشعار او به ما دست می دهد. اما این در تحییر فرو رفتن با آگاهی و درک خویش متفاوت است، این حالت نوعی منگی است که فرصت خلاصی از شر طلبکاری های فکری را به ما می دهد.

اشتیاق افراد برای ایستادن در مقابل کیوسک های مطبوعاتی و یا خواندن رمان، تماشای فیلم یا پرداختن به موضوعات گوناگون ورزشی یا علمی ناشی از این مسئله است.
انسان (من باور) مجذوب و شیفتۀ هرچیزی است که به او فرصت چنین استراحت ذهنی را فراهم آورد.
به نظرشما درک این رنج روانی گسترده که دامنگیر بشر شده با اهمیت تراست یا خبر کشف سیارکی در فاصلۀ چندین میلیون سال نوری اززمین؟ اطلاع از چنین دستاورد علمی ای چه سودی برای ما دارد؟
بدا بحال انسان های هوشمندی که از درک دم دستی ترین چیز در این دنیا یعنی خودشان عاجز، اما قادر به کشف و مشاهدۀ جرمی ناشناس در بی نهایت هستند!

-به نظرشما چگونه ممکن است با وجود ذهن پرتضاد فعلی که ناشی از باور(من) است با حقیقت یا (آنچه هستیم) همگام شویم؟
آیا تا بحال به این موضوع دقت کرده اید که ما قراراست با استفاده از چه عاملی درذهن دست به شناخت خود بزنیم ؟ فکر و درک من؟
اما کدام فکر؟ فکری که توهم (من) را در ما شکل داده و (من) ای که عین جهالت و دشمن (آنچه هستیم) است؟
در درک ناشناخته ازجمله روان انسان درک و اندیشۀ (من) مفهومی ندارد، زیرا جائی که (من) هست تضاد و تناقض شکل می گیرد. بنابراین در درک ناشناخته بکارگیری عاملی ناظر به عنوان اندیشۀ (من) منتفی است.

در خودشناسی چیزی به عنوان روش و راهکار وجود ندارد! این بدین معنی است که کسی نمی تواند با نگاه کردن از روی دست دیگری به آرامش و خوشبختی دست یابد. پیروی کردن از استاد یعنی نزدیک شدن و همگون کردن خود با اندیشه های قالبی استاد، نه تجربۀ یگانگی و درک حقیقت!

هرفرد مشتاق به درک خویشتن خویش می بایست با استفاده از صداقت باطنی و رشدآگاهی بدون مداخلۀ فکر اقدام به کنار زدن پرده های غفلت در ذهن خویش کند. نقش راهنما دراین میان آگاهی دادن بابت فریبکاری های فکری و آشتی دادن ما با خودمان است. کمترکسی است که ازخودشناسی برای نزدیک شدن به خودش استفاده کند. ما در حال حاضراز خودشناسی به عنوان ابزاری برای شناخت نقاط ضعف دیگران و تقویت ضعف های خود استفاده می کنیم!

آیا تا بحال از خود پرسیده اید که چه چیز هراس آوری در وجودتان هست که تا این حد از روبرو شدن با آن گریزانید؟

آنچه از رو در رو شدن با آن نگرانیم، واقعیتی است که هستیم اما به دلیل القائات غلط اجتماعی تصور می کنیم، نباید باشیم. ( همۀ عمر انسان در فرار از واقعیت خود سپری می شود).
تا هنگامی که جرات نزدیک شدن به خود و توجه به (آنچه هستیم) را پیدا نکنیم، همواره اندیشۀ توهمی انسان ناقص بودن رنج مان می دهد.
اگریک بار ترس خیالی بودن با (آنچه هستیم) را ازسربگذرانیم به این درک خواهیم رسید که چیزی به عنوان نگرانی روانی بابت حفظ شخصیت وجود نداشته و همه معضلات روانی انسان حاصل اندیشیدن به پدیدۀ بیگانه ای به عنوان(من) و منافع آن است.
توهم شخصیت همان عامل بیگانه ای است که برای رو نشدن دست اش دائما ما را به ورطه ترس و اضطراب کشانده و حواس ما را معطوف به دور دست ها و خرافات می کند.

تلاش برای ایجاد (رضایت ازخود) نیازی شخصیتی است که به منظور تامین امنیت روانی صورت می گیرد و این نیاز کاذب در انسان (من باور) عامل اصلی بسیاری از وابستگی ها و ترس از قضاوت ها است.
نیاز به تائید شدن به منظور رضایت خاطر ما را از خودمان دور و به خواسته ها و تمایلات دیگران نزدیک می سازد. این حالت نوعی استثمارخود خواسته است که ما را به سوی دامن پرمهر اساتید وسیستم های عرفانی می کشاند!
دیگران از ما می خواهند آنگونه شویم که آنها پیشنهاد می کنند، ما نیز به دلیل نیاز به تصویر خوب داشتن ازخود در میان جمع، خود را موظف به پیروی ازشیوۀ پیشنهادی می بینیم.

چرا نیازمند حس رضایتمندی بدلی هستیم؟
حس رضایت خاطر مخدری است برای تسکین رنج اضطراب. این مخدر فرصت خروج ذهن از زیر بارفشار ملامت و طلب کاری های فکری را می دهد.(حس رضایت خاطر و نیازی که ما را به سوی ایجاد آن سوق می دهد هردو ریشه در توهم فکری دارند).
تعریف و تأئیدی که منجربه حس رضایت می شود به ما کمک می کند تا در دادگاه ملامت مستنداتی مبنی بر با عرضه بودن به قاضی ملامت گر(فکر) ارائه دهیم.
حس رضایت خاطر جایزه ای است که ازطرف توهم (من) بابت خوش خدمتی به ما اعطا می گردد. دلیل ناپایداری این احساس، اعطای آن توسط پدیده ای توهمی به عنوان(من) است.

به چهرۀ ذوق زدۀ هنرمندان، ورزشکاران و یا افراد عادی در هنگام دریافت جوائز دقت کنید، ظاهراً بشاش و هیجان زده به نظر می رسند. آنها به آرزوی دیرینۀ خود یعنی دیده شدن و برتر بودن رسیده اند. آنها احساس رضایت خاطرازخود را به حد اعلا در وجود خود احساس می کنند اما با این وجود پس ازمدتی کوتاه باز همچنان خود را غمگین و مضطرب می یابند، آنها همچنان در آرزوی دریافت جوائز دیگر بسر می برند، غافل ازاین نکته که زندگی چیزی جدای به چشم آمدن است.
انسان شخصیت محور شیفته و معتاد برتر بودن است، اما آیا جشنواره ها و جوائزقادرند به رنج غریبگی انسان با خودش خاتمه دهند. انسان (من باور) هزینۀ تأئید شدن و رضایت خاطراز خود را به شکل بیگانگی با خویش و اضطراب، آن هم ازجیب مبارک روان اش می پردازد.
کمترین خاصیت توجه به خود پی بردن به این نکته است که ما چقدر خودمان نیستیم!

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به رضایت خاطر بدلی!

  1. pileh می‌گوید:

    سلام
    مطالبتان بسیار عالی و راهگشاست اگر نام نویسنده یا نویسندگان و منابع را معرفی فرمائید مزید امتنان است
    ولی چند سوال درذهن (من) نقش بست:
    ۱- آیا (شمای) نویسنده این مطالب به چیزی که می گوئید رسیده اید ؟ یا نقل قول از دیگری و یا دیگران است ؟
    ۲- با نقدی که نسبت به جایگاه استاد و راهنما داشید ؛ آیا شما با نوشتن این مطالب نقش راهنما و استاد را ایفا نمی نمائید ؟ و آن رضایت خاطر را که بخاطر استاد بودن فرمودید تجربه نمی کنید؟
    و ……

    • قاسم سلطانی می‌گوید:

      سلام
      چه اهمیتی دارد که نویسندهء این مطالب، خودش به گفته های خود رسیده است یا نه؟ اگر ما خودمان آنقدر هشیار نباشیم که بفهمیم آیا این سخنان بوی حقیقت و شناخت می دهند یا نه، چگونه خواهیم فهمید که شخص در ادعای خود دروغ و یا راست می گوید؟
      شاید رسیده باشد و شاید نرسیده باشد. چه چیزی می خواهیم از دانستن آن استخراج کنیم. این سوال کاملا نفسانی و توهمی است. اگر رسیده باشد، پرسش های دیگری در ذهن متوهم قرار است که طرح شود و اگر نرسیده باشد، پس این نوشته ها کاربردی نیست!!!
      می بینید که ذهن وابسته، دوباره ما را از سرابی به سراب دیگر می کشاند و “مقایسه” که ویروس خودشناسی است را در ذهن ما فعال می کند.
      ببین که این مطالب را می توانی عصاره اش را درآوری یا نه؟ خواننده مهم است. توجه مان را به بافتن قالی (زندگی) خودمان بکنیم. اگر توجه مان به بافتن قالی دیگران باشد، قالی خودمان را نمی توانیم صحیح ببافیم.
      خودت رسیده ای یا نه!!!
      این سوالات به قول یکی از دوستان فهیمم، به درد مناظره های سیاسی می خورد!

  2. آفاق می‌گوید:

    (به چهرۀ ذوق زدۀ هنرمندان، ورزشکاران و یا افراد عادی در هنگام دریافت جوائز دقت کنید، ظاهراً بشاش و هیجان زده به نظر می رسند. آنها به آرزوی دیرینۀ خود یعنی دیده شدن و برتر بودن رسیده اند. آنها احساس رضایت خاطرازخود را به حد اعلا در وجود خود احساس می کنند اما با این وجود پس ازمدتی کوتاه باز همچنان خود را غمگین و مضطرب می یابند، آنها همچنان در آرزوی دریافت جوائز دیگر بسر می برند، غافل ازاین نکته که زندگی چیزی جدای به چشم آمدن است.)

    ===========

    به نظر من این حالت زمانی هست که ما از درون خود را لایق اون جوایز نمی بینیم
    و تلاش و زحمتمون برای تبلیغ خودمون بیشتر از تلاش بر اساس کارمون بوده
    وگرنه یک کار هنری موفق که ادم روش واقعا زحمت کشیده باشه لذت اول شدن به این زودیها از بین نمی ره
    وتلاش انسان برای ادامه دادن ان با ذوق بیشتری میشه

  3. علی ریگی می‌گوید:

    مشکل مسائل نظری همین است که هر کس می تواند از زوایای گوناگون به آن بنگرد وپزیرفتن یک نظر بطور قطعی وطرد نظرات دیگر عاقلانه به نظر نمیرسد

  4. pirooz می‌گوید:

    سلام دوستان . باتشکر از آقای سلطانی که مطلب رو خوب بیان کردن ، ذکر این نکته هم لازمه که اولا نویسنده این سایت به نظر من سعی داره که خواننده رو متوجه کنه که اصولا واژه استاد اگه به معنای دادن ریش و قیچی به اون باشه تا اون ببره وبدوزه هیچ مشکلی رو حل نمیکنه ، ولی اگر شخصی فقط بیدار باش بزنه و غفلت رو تذکر بده این دیگه قصد نمایش و نیاز واسه اون استاد در کار نبوده ، خصوصا که نامی هم از خودش نخواد به یادگار بزاره ، واین بزرگترین نشانه واسه اینه که نویسنده خودش به بصیرت درونی رسیده .

  5. ناشناس می‌گوید:

    جدیدا این رضایت خاطر بدلی رو به خوبی درکش می کنم و آن روی سکه این طور موقعیت ها برام مشهود و واضح هست، به فنا رفتن، هر چه رضایت بدلی بیشتر، سقوط بدتر، انگار این دو تا اصلا یکی هستن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>