توجه به خود

بی مهری و عدم توجه انسان به آن چه هست، موجب ترد تدریجی او از درون و رنج تنهائی می گردد.
———————————
شاید برای خوانندگان این سؤال مطرح شده باشد که چگونه می توان با سلطۀ فکر برذهن، متوجه خود بود؟ طرح این پرسش، حکایت از این حقیقت تلخ دارد که ما به عنوان یک موجود هوشمند، درکی صحیح نسبت به چیزی که هستیم نداشته و بی اطلاع از علل شکل گیری وقایع ذهنی خود می باشیم.
همانطور که قبلاً عنوان گردیده، درک ناشناخته و ازجمله ذهن انسان، روش مند نبوده و تابع قوانین علمی نمی باشد. به همین دلیل باید متوجه بود که شناخت، درکی شهودی و شخصی است که تنها ازطریق توجه و درک انسان نسبت به موجودیت اش در او شکل می گیرد، نه ازطریق آشنائی با مکاتب فلسفی یا دانش های بشری!

تا هنگامی که انسان خود را نفهمیده باشد، ناآگاه بوده و در جهل بسرمی برد، حتی اگراشراف کامل به علوم گوناگون داشته باشد. ما به همین دلیل ترجیح می دهیم متوجه هر چیزی باشیم جزخودمان، زیرا نگران روبرو شدن با دروغ بزرگی به عنوان (من) بدلی در وجود خویشیم.
ما ازترس نزدیک شدن و دست زدن به ترکیب شکنندۀ خود، به شناخت مکاتب فلسفی یا تفاسیردست چندم مفسرین خودشناسی روی می آوریم. این جستجوی فرار گونه نه تنها کمکی به ما نمی کند، بلکه مخل شکل گیری واقعه ای می گردد که می تواند منجر به درک و دستیابی مجدد ما به خودمان گردد.
خطای تاریخی بشر درقبال خود در این نکتۀ ظریف نهفته است که به جای تشخیص هالۀ مزاحم فکری که موجبات سرگردانی او را فراهم می آورد ، همواره خود را مشغول به بررسی موضوعات غیرقابل شناختی به عنوان حقیقت در بیرون می نماید.

اکنون می خواهیم بدانیم با عدم بکارگیری اندیشه، چگونه می توان خود یا(آنچه هستیم) را درک کرد؟
هنگامی که چیزی مانند ذهن، با اندیشیدن قابل درک نباشد، ازدو طریق می توان آن را درک کرد. اول، با تشخیص اموری که به عنوان مشغولیت های فکری توجه ما را ازخود منحرف می سازند. (به عبارتی، متوجه دلمشغولیت های به ظاهر پیش پا افتاده و روزمره ای باشیم که فکر اهمیت آنها را ازطریق تمایل، دلبستگی و یا اضطراب دائماً به ما گوش زد می کند).
دوم، توجه به نحوۀ شکل گیری انگیزه های فکری در ذهن.( در این مورد در مقاله های قبلی به تفضیل صحبت شده است).
(تصور عامه از حقیقت چیزی است بدست آوردنی یا رسیدنی که ازطریق تلاش محقق می گردد، در حالی که این فریبی فکری است برای عدم توجه به ماهیت امور زائدی که اطراف ما را فراگرفته و مخل ارتباط ما با خودمان شده اند).

بسیاری از مردم خواسته یا ناخواسته ذهن خود را وقف امور شخصیتی و اجتماعی می نمایند، اموری که توجه به خود دیگر درآن جائی ندارد. با وجود مشغله های فکری نمی توان متوجه خود بود ، زیرا ذهن از دارا بودن شرط لازم برای توجه به خود یعنی آرامش و سکون محروم است. چنین ذهنی انرژی خود را مصروف نگرانی های بی پایان شخصیتی و رتق و فتق امور بیرونی نموده و دیگر توان و علاقه ای برای بازنگری و توجه برایش باقی نمی ماند.
-آیا متوجه این موضوع هستید که فشاری درونی به طور مداوم ما را به سوی جستجوی هیجان، لذت، اکتشاف و یا درگیری سوق می دهد؟
ما در هنگام بیکاری یا شرایطی که فاقد مشغلۀ فکری هستیم خود را فردی غیرمفید تصور می کنیم! گوئی درگیر بودن به ما حس وجود داشتن و رضایت می دهد! اما آیا این شکل از رضایت که به عنوان ارزش مطرح است، پایدار و حقیقی است؟
ما از سکوت و آرامش هراس داریم. به همین دلیل حاضر نیستیم حتی چند ثانیه هم بی کار بمانیم. تصور غیر مفید بودن موجب عدم رضایت و اضطراب می شود.
به همین دلیل ما از بی کاری و تنها بودن منزجریم، زیرا در این حالت داروغۀ ملامت گر فکر به سراغمان آمده و به هر بهانه ای اضطراب را به جانمان می اندازد.
ما ظاهراً درپی آرامش ایم، اما به علت عدم اطلاع ازمکانیزم تولید اضطراب ترجیح می دهیم بی کار یا تنها نباشیم!
اضطراب هشداری درونی است بابت اطاعت از(من) بدلی و خاطرنشان ساختن قدرت حاکمیت آن برذهن. انسان تنها موجودی است که در ذهن خویش ارازل و اوباشی ساختگی دارد که برای حرف شنوی و مطیع بودن هرازگاهی گوش او را کشیده و وجود او را به آشوب می کشند.
به نظرشما وجود چنین مکانیزم مخربی درانسان ناشی از چیست؟ آیا این حالت غیرعادی دربشر را باید به حساب خالق انسان گذاشت یا انسان؟
چه اشکالی دارد به جای جمع آوری و مطالعۀ کتب فلسفی و خودشناسی، به سراغ اصل موضوع یعنی خودمان رفته و سر از ماجرای جنگ داخلی ذهن خویش درآوریم؟

با وجود باور توهم (من)، انسان هرگز در وضیعیت تعادل روانی و آرامش نخواهد زیست، زیرا استمرار باور(من) درگرو درگیر ماندن انسان با افکار خویش است. همه جنگ و جدال انسان با خود و دیگران برسرگسترش سلطه (من) و اثبات این تصویر بدلی است.
تا هنگامی که توهم ( من بودن) جای واقعیت (بودن) را اشغال می کند ، انسان یا در وضعیت اضطراب به سرمی برد یا تخدیراضطراب!
اگرافکار متضاد در ذهن شکل نگیرند، جدال درونی انسان فرو کش کرده و فرصت استثنائی لو رفتن دروغ بزرگی به عنوان (من) بدلی فراهم می گردد.
(آیا بهتر نیست به عنوان یک فرد مشتاق خودشناسی، به جای مطالعۀ مستمر و یا جستجو و کشف نسخۀ توهمی سعادت در بیرون، بدنبال درک عاملی درونی باشیم که آرامش و سکوت موجب نگرانی آن می گردد).
ما درک صحیحی ازآرامش نداریم ، ما هیجان، سرگرمی و لذت طلبی را جایگزین آرامش فرض گرفته ایم و ازآن به عنوان زنگ تفریحی برای خارج شدن از زیرفشارهای فکری استفاده می کنیم.
اما چرا چنین است؟
شخصیت یا( من) نتیجه یادآوری مستمر برداشت ها و تصورات فکری ما نسبت به خودمان است. مرور چنین تصوراتی موجب می شود تا انسان هرگز فرصت توجه به چیزی که هست را نیابد.( اگرتصورات ما نسبت به خود کمرنگ یا بی اهمیت گردند، فکر یا(من) بهانه ای برای حضور در ذهن نمی یابد).
اینکه انسان در طول حیات اش خود را نفهمد، نیت و کمال پیروزی شیطان درون است، زیرا تا هنگامی که انسان خود را نفهمیده باشد، قادر به تشخیص بین خود حقیقی و (من) بدلی نخواهد شد، همۀ ترس ها فکری و سرزنش های مداوم (من) ملامت گر به این دلیل است که فرصت درک آنچیزی که هستیم برای ما فراهم نگرد، زیرا درچنین حالتی است که انسان قادر به سرُخوردن از زیرسلطۀ فکر و تسخیرمجدد اتاق فرمان خویش می گردد).

آرامش حقیقی هنگامی محقق می شود که باور اشتباهی به عنوان (من) و منافع آن برای انسان مطرح نباشد. برای درک توهم (من) کافی است به نحوۀ شکل گیری خواسته ها، تردید و ترس هائی که توسط (من) بدلی یا فکر در ذهن شکل می گیرند توجه کرده و غیرحقیقی بودن آنها را درک کنیم).
برقراری سکوت و آرامش یعنی فرصت تردید در بینش (من باوری). این یعنی فرصت ایجاد شُبهه نسبت به هستی ای که تا بحال آن را (من) خویش تصور می کردیم.
البته (من) بدلی نیز برای محروم نگه داشتن ما ازچنین فرصتی، ترس و نگرانی را به جانمان می اندازد.
هنگامی که ذهن در کیفیت آرامش قرار داشته باشد، اهمیت شخصیت (من) و منافع آن سست و یا منتفی می گردد. به همین خاطر (من) بدلی یا فکراز شکل گیری آرامش در ذهن به هرشکل ممکن جلوگیری می کند.
در حالت سکوت و آرامش، ذهن فرصت یافتن پاسخ برای بسیاری از چرا ها را می یابد. او نسبت به دروغی آگاه می گردد که ازکودکی به او آموخته شده، باید آن را واقعی و با ارزش فرض گیرد.
در هنگام آرامش، فکر با تولید نگرانی های ساختگی، هواس پرتی و اضطراب ما را از خانۀ امن درون خویش خارج و آورۀ بیرون می سازد، تا مبادا چشم ما برچنین واقعیتی روشن شود.

انسان(من باور) از سکوت و آرامش چه در روزهای تعطیل و یا تنهائی و یا مکان های محدود شده مانند پادگان و زندان بیزار است، زیرا در این وضعیت دست او از وسایل تخدیر کوتاه می ماند. چنین حالتی در سفر نیز پیش می آید که ما آن را به شکل دلتنگی حس می کنیم. ( هنگامی که راه های فرار از اضطراب( اشکال گوناگون کار و سرگرمی) ازانسان گرفته شود، اضطراب او بیشترشده و فرد بی قرارتر می گردد).

دلیل گرایش و علاقۀ افراط گونۀ بسیاری از افراد به اشکال گوناگون هنر به دلیل خاصیت مخدرگونۀ این امور است.(این خاصیت مربوط به ماهیت این امور نیست، بلکه فکرزیرک انسان چنین کاربردی را ازآنها استخراج نموده است).
ما تعمداً خود را به امور گوناگون مشغول و وابسته نگه می داریم، زیرا در هنگام نگرانی و ترس نیازمند بهانه ای برای خروج از خود و فرار از اضطراب هستیم. ما به جای درک ترس، همواره در پی کشف یا تدارک پناهگاهی بیرونی برای فرار از رنج درون هستیم! (اینجاست که دلالان آرامش باآگاهی ازسرگردانی و آشفتگی مردم پا به میدان گذاشته و به بهانۀ راهنمائی، مقدمات استثماری شیرین تحت عنوان خودباختگی را برای آنان فراهم می سازند).

علت اصلی ناتوانی ترک باور(من)، ترس از به حساب نیامدن و حس پوچی است، اگراین ترس خیالی از سر گذرانده شود، می توان حالت شورانگیز رهائی از ترس های خیالی را تجربه کرد. همۀ تلاش فکر یا شیطان درون در عدم دستیابی انسان به چنین موقعیت طلائی است. انسان باید در ترس و نگرانی بسر برد تا مبادا به چنین حالت باشکوهی، یعنی آگاه شدن نسبت به چیزی که هست دست یابد.
دشواری رهائی درعبور از ترس خیالی (هیچ بودن) است. گذرازاین ترس توهمی یعنی عبور از آخرین ایست بازرسی شیطان درون و گام نهادن در سرزمین حقیقی وجود خویش.

اگر عمیقاً علاقمند به درک دلائل بیگانگی با خود و اطلاع ازعلل اضطراب هستید، ادامۀ خودشناسی را با رجوع به خویش و توجه به اموری که به عنوان دلمشغولیت برای خود تدارک دیده اید دنبال نمائید. اموری که ظاهراً موجب دلگرمی اند، اما توجه به آنها ما را از باطن خویش دور می سازند.

برای رهائی ازترس و اضطراب و آشتی مجدد با خویش، باید ذهن را آنگونه که شایستۀ یک موجود خردمند است مورد توجه قرارداد، آنهم نه در گوشه عذلت و در حالت گریزاز مردم، بلکه درحین ارتباط با آنها.

بسیاری ازما به جای توجه به دلائل شکل گیری جدال های فکری، در جزیرۀ متروک تنهائی خویش، توجه خود را معطوف به مشغولیت های مخدرگونه ای ساخته ایم که با افتخار از آنها به عنوان دلخوشی های (من) یاد می کنیم!
انسانی که خود را فهمیده باشد، همه چیز را می فهمد و انسانی که خود را نفهمیده، هیچ چیز را نفهمیده است.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 پاسخ به توجه به خود

  1. ایکیا می‌گوید:

    سلام
    سایت بسیار مفیدی دارین
    من هم در مورد “من” مینویسم
    لینکتون میکنم که هر روز سر بزنم بهتون.
    در پناه حق

  2. علی می‌گوید:

    اول از همه به خاطر مطالب بسیار خوبتون تشکر می کنم. بعد از چندین سال کاربری اینترنت این اولین باری بود که به یک مطلب واقعا خوب و دلچسب خودم رسیدم. هرچند تازه با وبلاگتون آشنا شدم، سعی می کنم با حوصله همه مطالبتون رو بخونم. باز هم ممنون و منتظر مطالب خوب بعدی شما هستم.

  3. ناد می‌گوید:

    سلام
    این انصاف نیست که قطره ای از آنچه که از خودشناسی می دانید در کام تشنگان بچکانید و آنها را تشنه تر کنید.
    واقعا با درد خودنشناسی روزگار بدی را میگذرانم.
    تنهایم نگذارید.

  4. امید می‌گوید:

    درود بر شما؛از سایت ونیز کتاب صوتی استفاده کردم.

    شاد و در لحظه باشید

  5. میلاد می‌گوید:

    مسائل این چنینی را نباید با قاطعیت بیان کرد چون با روان خواننده در ارتباط است و تضاد فکری را به ارمغان می آورد که البته اگر خطایی در این افکار باشد مسیر زندگی را به سرا شیبی شکست خواهد انداخت.

    در ضمن ادبیات نوشتاری شما خسته کننده است و انگیزه را از خواننده برای مطالعه میگیرد.
    در طراحی سایت باید عرض متن کوتاه باشد و خواننده مجبور به طی مسیر کل صفحه نباشد.
    موفق باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>