تلاش بی ثمر

رواج شخصیت درجوامع موجب گسستگی روانی مردم و غریبگی انسان ها با هم شده، تا جائی که افراد علاقه ای به پذیرش و باور چیزی که هستند نداشته و در حسرت چیزی که نیستند اما آرزو دارند باشند، فرصت حیات و زندگی خویش را فنا می سازند.
انسان شخصیت محور نه علاقه ای به خود دارد، نه به مردم. او موجودی بیگانه با زندگی است که مهم ترین وظیفه اش طلبکاری از روزگار و تلاش برای برآورده کردن نیازهای (من) اش است.
تضاد منافع بین این موجودات انسان نما، همواره زمینه ساز اختلافات و جنگ های خونین بشری بوده است.
———————————-

-درخوشبینانه ترین حالت، ما به بهانۀ خودشناسی خود را درگیر مکاتب بشری و شناخت مفاهیم غیرقابل درکی نموده ایم که به گمان مان می توانند راه گشای ما در حل معمای زندگی باشند.
بزرگترین خطای انسان، جستجو برای یافتن معنای زندگی یا حقیقت، قبل از درک خود است، زیرا تا آگاه به آنچیزی که هستیم نباشیم، هرگز قادر به تشخیص کذب ازحقیقت نخواهیم بود.

انباشتن هرنوع دانستگی قبل ازدرک خود، به معنای پذیرش هر چیز، اعم ازحقیقت یا کذب است، دانسته هائی که توجه به آنها می تواند ما را از مسیر سعادت باطنی دور ساخته و به تعابیر دیگران از زندگی نزدیک سازد.
ما مشتاق ایم تا برای تحقق آرزوهایمان سر از مجهولات زندگی درآوریم، زیرا فرض را براین گذارده ایم که آرزو داشتن و رسیدن به آن حق ماست. چنین نگرش طلبکارانه ای نسبت به زندگی، موجب تشدید و شعله ور شدن آتش حرص و آز و همچنین ترس و اضطراب می شود. ما آنقدر که متوجه آرزوهایمان هستیم، هرگز نخواسته ایم متوجه عاملی که نیازو حسرت را در ذهن شکل می دهد باشیم.
هریک ازما به عنوان عضوی ازجامعۀ انسانی هرگزعلاقه ای به کشف دلائل بروز اضطراب و عصبیت در خود نشان نمی دهیم. همیشه این دیگران هستند که با خواسته های ما مخالفت بوده و راه را برآرامش ما سد می کنند! اما تا بحال به این موضوع دقت کرده اید که این چه چیزی در وجود ماست که مشکلات با آن برخورد و اسباب ناراحتی و اضطراب ما را فراهم می سازد؟

به نظرشما آیا ارضاء نیازهای پایان ناپذیرانسان (من باور) می تواند موجب آرامش پایدار در او گردد؟ آیا اصولاً می توان حد و مرز و پایانی برای حسرت قائل شد؟ تا آرزو و حسرت در ذهن تولید شود ترس و اضطراب اجتناب ناپذیراست.
چرا فکر می کنیم هرآرزوئی را باید وارد صحنۀ ذهن کرده و برای تحقق اش آن را پرو بال بدهیم؟ ملاک حقانیت و صحت نیازهایمان چیست که عدم ارضاء شان اینگونه ما را به جنون و طلب کاری از روزگارمی کشاند؟ تمایل(من)؟!
مفهوم صحیح خودشناسی رجوع بی طرفانه و نگاه صریح به (آنچه هستیم) است،کاری بس دشوار برای انسان که به معنی انکار خود در وجود خویش است.

کلید حل معمای زندگی و پی بردن به دلائل آشفتگی ، تشخیص و درک (من) بدلی در وجود خود است. تشخیص عاملی بی ربط با ذات که خود را به عنوان هستی روانی انسان جا زده و ما بدون اطلاع از آن، روزگار را مسبب بدبختی های خویش تصور می کنیم. ( شکایت از روزگار مشخصۀ بارز انسان (من باور) است، زیرا چشمۀ نیازهای (من) اش دائماً درحال جوشش و طلبکاری از اوست.
انسان(من باور) چون اصالت را بر حقانیت (من) و خواسته های آن می بیند. بدون آنکه تردیدی نسبت به نگرش غلط خود کند، روزگار را مسبب همۀ ناکامی ها و دشمن خویش تصور می کند. این درحالی است که دشمن حقیقی در وجود خودش به شکل نظاره گری پنهان (من)، در حال هدایت اعمال و افکار اوست.
مادامی که فرصت حیات را به جای پرداختن به زندگی، حرام امور بی معنائی همچون کشف مفهوم زندگی کنیم و به این بهانه از توجه به خود سرباز زنیم، نه خود را می فهمیم نه زندگی را.

-به نظرشما پریشان حالی انسان به نفع کیست؟
هنگامی که انسان به حدی ازخود آگاهی برسد که قادر شود باور(من) را ترک و (بودن) بدون توهم (من) را تجربه کند، در مدار انحصاری خویش قرارگرفته و آرامش حقیقی را تجربه خواهد کرد. اما جوامع همواره لزوم توهم شخصیت را مورد تاکید قرار داده و به عناوین گوناگون ازجمله ابزار تربیت آن را به افرادگوش زد می کنند.
-ما ازکودکی به پنهان شدن (من) بدلی در پس بی قراری های فکری مان خو گرفته ایم، به همین دلیل همیشه تصور کرده ایم، (من) پدیده ای مجزا از فکر است که مشکل فکری برآن عارض می شود. اما باید درک کنیم، آنچه مشکل را تصور و بابت آن رنج می کشد، همان عاملی است که مشکل را در ذهن شکل می دهد.
آنچه مشکل را به صورت (فکر) وارد ذهن می سازد همان چیزی است که ازمشکل رنج می کشد(من). در حقیقت آنچه (من) یا شخصیت خود تصور می کنیم، همان عاملی است که موجب رنج و ترس ما می شود. بنابراین(ترس و ترسنده یکی هستند).
به عبارت ساده تر، (فکر) و( من) یک عامل واحد هستند که دائماً درحال پاس کاری افکار بین یکدیگر می باشند، اما ما بدلیل سلطه تدریجی (فکر) آنها را به عنوان دو بازیگر مجزا از هم به صورت (من) و (فکر) باور داریم.

اکنون با توجه به این فریب فکری می توان یقین داشت که ترس همان (من) و (من) همان ترس است که عدم تصور یکی، منجر به محو دیگری می شود.(اگر به شخصیت نیاندیشید، ترس نیز شکل نمی گیرد، و اگر به ترس فکر نکنیم، شخصیت یا من شکل نمی گیرد.
انسان (من باور) به دلیل سلطه فکر قادر به تشخیص و تفکیک فکر از(آنچه هست) یا ذات خود نیست، زیرا نمی تواند خود را بدون تصور (من) که همان بایگانی اندیشه های کهنۀ فکری است درک کند.(امیدوارم متوجه ترفندها و مکانیزم های زیرکانۀ شیطان درون یا (من)، که در طول تاریخ به جهت در بند کردن انسان ابداع شده بشوید).

انسان اگر بخواهد هم نمی تواند به این سادگی دست از اندیشیدن در بارۀ شخصیت خود بردارد. زیرا همواره به او القا شده که بدون داشتن تصور شخصیت که همان برداشت ها و القائات فکری نسبت به خود است، نمی توان در اجتماع مطرح و به جائی رسید.
قطع اندیشیدن دربارۀ شخصیت مساوی است با ازبین رفتن حس ایمنی و هجوم ترس و اضطراب. دراین حالت می بایست پوچی القائات شخصیتی را درک کرد نه اینکه اضطراب بی شخصیتی را واقعی و خود را ملامت کنیم.( این همان حالتی است که موجب شده تا بسیاری از ما با وجود آگاهی های گسترده نسبت به خودشناسی نتوانیم حرکت مفیدی در خود به انجام برسانیم). این همان کهنه ترفند شیطانی است که موجب شده انسان برای هزاران سال برای رسیدن به سرابی خیالی(شخصیت) فرصت زندگی خویش را هدر دهد.

پی بردن به پوچی شخصیت بزرگترین کشف فردی است که منجر به توقف انسان در وجود خویش و بسر بردن با چیزی که هست می شود.
اکنون متوجه شده اید که تمام ترس ها و نگرانی های بی دلیل فکری زیر سر عاملی است که اشتباهاً ذات فردی یا خویشتن خویش تصورش نموده ایم!
با توجه به این حقیقت می توان گفت: این خود ما هستیم که با اهمیت دادن به توهم شخصیت و اشاعۀ آن، اسباب استمرا و اندیشیدن به آن را در خود فراهم می سازیم. در واقع این خود ما هستیم که با همکاری شیطان درون (تصورمن) برای ایجاد یا تداوم شخصیت، خود را توسط خود و در وجود خویش سرکار گذارده ایم.
این ما هستیم که با چسبیدن به چیزی که واقعیت ندارد یعنی (شخصیت)، ترس را به ذهن تزریق و اضطراب را به جان می خریم. در چنین حالتی درک معنای زندگی نه تنها کمکی به ما نمی کند بلکه حرکت ما در یافتن و تشخیص عامل آشوبگر درونی را با مشکل جدی روبرو می سازد.

اگر بخواهیم بدانیم فلسفۀ ایجاد توهم (من) یا شخصیت در ذهن انسان چیست و به چه دلیل برانسان عارض شده می توان گفت: توهم شخصیت قدیمی ترین نرم افزاری است که توسط بشر با هدف به کنترل درآوردن ذهن هم نوعان ابداع و در جوامع رواج یافته است.
این نرم افزارکهن، نقش کنترل کننده ای بیرونی را بازی می کند که به افراد باید ها و نبایدهای عرفی و اجتماعی را گوشزد می کند، تا ازاین طریق مردم به شکلی یکدست و کنترل شده درکنار یکدیگر زندگی کنند. اما ازآنجائی که هرایدۀ بشری نواقصی دارد، این نرم افزارنیزازاشکالاتی برخورداراست که برای نمونه می توان به اضطراب ناشی ازعدم پذیرش خود اشاره نمود.

- رواج توهم شخصیت در جوامع موجب گسستگی روانی و غریبگی انسان ها با یکدیگر شده، تا جائی که افراد تمایلی به پذیرش و باور موجودیت حقیقی خود نداشته و در آرزوی چیزی که تصور می کنند می بایست می بودند اما نیستند زندگی خود فنا می کنند.
هنگامی که انسان، به عنوان موجودی مولد و قابل بهره وری، علاقه ای به چیزی که هست نداشته باشد به هر چیزی علاقمند می شود جز (آنچه هست). برای چنین انسان ازخود بیگانه ای تنفرانگیزترین چیزدرعالم، چیزی است که هست اما آرزو می کند که ای کاش نمی بود.
چنین انسان با خود بیگانه ای آمادۀ برنامه ریزی و گرویدن به هرچیزی است، تا با کمک جایگزین ها جای خالی خویشتن و بیگانگی با خود را در وجود خویش پرکند، که البته با وجود تلاش های گستردۀ انسان در طول تاریخ حیات اش بر روی کرۀ خاکی، هنوز چنین جایگزینی را نیافته است!

انسان با خود بیگانه شده آمادۀ پذیرش القائات است تا بداند که باید چه بخرد، چه بپوشد و یا چگونه رفتارکند. انسانی که خود را درک کرده باشد، دلیلی برای بیشتر داشتن و استفاده ازمحصولات غیرضروری نمی بیند. او مسرور به ( بودن) خویش است نه خوشحال به داشتن. این تنها شکل از شادمانی پایدار است که معنای زندگی در آن نهفته است .
-علت اینکه نمی توانیم دست از این دروغ بزرگ یعنی( من) بدلی برداریم این دلیل است که با ارزش ترین هستی روانی و قابل عرضه یعنی (شخصیت اجتماعی من) در گرو داشتن این توهم است. باوراشتباهی که به دلیل گسترش نفوذ اش در همه جوامع با اهمیت و حقیقی تلقی می شود.

دلیل هراس بابت ازدست دادن شخصیت، وجود داشته های چسبیده به شخصیت است که ازطریق آنها احساس ایمنی می کنیم. فردی که قادر به گذشتن ازشخصیت و منافع آن شود، دیگر نگران ازدست دادن چیزی نخواهد بود. زیرا حس ایمنی اش وابسته به (من) و داشته های آن نیست، شادی او ازجنس باطن و ناشناخته است نه لذت و ظاهر. شادی او تنها وابسته به یک چیزاست و آن چیز(هیچی) است! حالتی از (بودن) بدون تعلق که حرص و نیاز درآن غایب و سرور و آرامش به وفور یافت می شود.
ما از ترس به حساب نیامدن و پوچ شمرده شدن، جرأت ازدست دادن (من بدلی) یا شخصیت خویش را نداریم، زیرا به ما آموخته اند که بدون شخصیت در جامعه به حساب نمی آئیم. در حالی که بدون ترس های فکری که ناشی از تصور شخصیت است، انسان به شکل کامل و موثری تری در جامعه حضورخواهد داشت.(شخصیت مانند ترمزی غیرقابل کنترل جلوی بسیاری از رفتارهای ذاتی و خلاقانۀ ما را می گیرد، ترمزشخصیت با مکانیزم ترس و ایجاد اضطراب های بی موقع عمل می کند).

-انسان (من باور) هرگاه در جهت کسب خواسته ها و آرزوهای (من) اش ناکام می ماند، به جای درک ریشه های نیاز، به سراغ کشف راه های تخدیر ناکامی هایش می رود، او چرا ها و اما و اگرها را کنار هم می چیند تا شاید با استفاده ازافکار پریشان اش سراز رازی پنهانی در بیرون از وجود خود مثلا ازطریق پی بردن به راز کائنات در آورد. (قدمت ور رفتن انسان به کائنات به اندازه عمر بشر بر روی کرۀ زمین است). او با این روش مانند مواد مخدر یا الکل ذهن خود را کرخ می سازد تا متوجه طلب کارها و ملامت های (من) بدلی اش که موجب اضطراب او می شوند نگردد
.
(من) بدلی یا شیطان درون، استاد فریبکاری است. او ما را به بهانه کشف خوشبختی و معنای زندگی از وجود خویش رانده و پی نخود سیاه می فرستد تا مبادا به درک (آنچه هستیم) یا همان سعادت پایدار در وجود خویش نائل گردیم.
وظیفۀ ما به عنوان یک موجود هوشمند، درک چیزی است که هستیم، نه جمع آوری تعابیردیگران ازانسان یا زندگی! چگونه ممکن بدون آنکه خود را فهمیده باشیم قادر به تشخیص صحت گفتار و نوشته های دیگران گردیم. بنابراین نفع جهالت بشر را (من) های هم نوع مان می برند.

یگانه شرط درک معنای زندگی درک خود است. توجه و نگاه بدون ترس به چیزی که هستیم.
هرچه ذهن از داشته ها و ترس تهی باشد امکان بسر بردن با عزیزدرون یا (آنچه هستیم) بیشتر می شود.
بسربردن و پذیرش چیزی که هستیم ، یعنی عدم نگرانی بابت چیزی که نیستیم.
کیفیتی از (بودن) که موجب توجه به خود و درک حقیقت حیات می شود.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به تلاش بی ثمر

  1. آفاق می‌گوید:

    آمدن این توهم “من بدلی” در درونمان فقط دست خودمان نبوده هزار دلیل دست به یکی کردند تا این توهم درما جایگزین شده اما ظاهرا رهایی از ان فقط و فقط دست خودمان است

  2. behzad می‌گوید:

    salam.pas be nazare shoma ensan barate che chizi bayad talash koneh?
    این که آدم برای اینکه تو کنکور رتبه بهتری بیاره صبح زودتر بیدار بشه جز کدوم من هستش؟
    اصلا از نظر شما کنکور درست هستش؟
    یا اینکه من:برای پیدا کردن خواسته های واقعیم فکر کنم که توی زمین تنهای تنهام و وقتی که پیداشون کردم اینجوری فکر که نه _اعتقاد داشته باشم که برای رسیدن بهشون نباید با کسی رقابت کنم یا بجنگم.

  3. خانم می‌گوید:

    باآفاق موافقم متاسفانه عوامل باعث شده فقط انسان نبایدازخودش غافل شودتاحدودی بایدتلاش کندتاخودرابه استاندارهای جامعه برساندانسان باآرزوبزرگ میشودوباآرزوزندگی میکندخواسته های هرفردی فرق میکندمن خودم راقبول دارم وبه خودم اهمیت میدهم فقط به اضطرابم نمتوانم غلبه کنم تنهایی مراآزارنمیدهدبودن باانسانهای ازخودم بالاترترس مرازیادمیکند

  4. میلاد می‌گوید:

    اینکه انسان برای خودش یک ایده آل داشته باشه باعث استرس میشه!
    اما اگه ایده آلی هم نداشته باشی ساکن میمانی!
    در نتیجه باید از ساکن بودن نگران بود نه از دوری به ایده آل
    باید از حرکت نکردن ترسید و نه از نرسیدن
    در نتیجه اگه انسان آرزوی های متناسب با خودش داشته باشه میتوانه بهشون برسه که نه تنها باعث استرس نمیشه بلکه موجب تقویت امید و اعتماد به نفس هم میشه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>