چگونه می توان چشمها را شست

پرسیده شده، برای داشتن آرامش چگونه می توان در حالت توجه به خود بسر برد؟
-طرح این سؤال و تلاش برای یافتن پاسخ آن، از اساس خطا است.
توجه به خود بسیار مفید و لازم است، اما تا هنگامی که پی به دلائل فرار از خود و همچنین ماهیت وسایل فرار نبرده باشیم، بودن با خود غیرممکن است. بنابراین متمرکزشدن روی خود بدون آگاهی، نه تنها موجب آرامش پایدار نمی گردد، بلکه موجب تقویت (من) و اسارت بیشتر می شود.

هنگامی می توان آرامش را تجربه کرد که متوجه شکل گیری انگیزه های فکری خود در هنگام ارتباط با مردم یا موضوعات باشیم. بریدن از مردم و گوشه گیری شکل دیگری از فرار است که مزین به صفت عزلت گزینی شده است.
آنچه انسان (من باور) به اسم آرامش می جوید، زنگ تفریحی کوتاه مدت است برای خلاصی از شر طلبکاری های (من فکری).( و البته این نوع استراحت زمینه ایجاد انواع تجارت را فراهم ساخته است. پس بی راه نیست اگرگفته شود، منفعت گروهی ازانسان ها در گرو بی قراری و نابسامانی دیگر انسان هاست).
لازمۀ بودن در آرامش، درک دلائل ناآرامی در درون خود است، نه فرار از خود به بهانۀ کشف اکسیر خوشبختی!
———————————-
چگونه می توان چشمها را شست؟

بسیاری با شنیدن یا خواندن استعاره ها، بدون توجه به مفهوم کلام گوینده، آن را طوطی وار به دیالوگ های خود افزوده و در هنگام بیان افاضات، نمک گفتار خویش می نمائیم. یک نمونه ازاین موارد جمله ای است از شعر( صدای پای آب) سهراب سپهری.
(چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید).
این شعر به شکلی ساده و زیبا بیانگر تاریک اندیشی ذهن انسان است. اما درک زیبائی کلام شاعر به معنی شکل گرفتن تحول در ما نیست.
اکنون قصد داریم بدون توجه به پند عارفان و قصاید شاعران، به بهانۀ این شعر ببینیم چگونه می توان چشم دل شست و سلامت را به ذهن بازگرداند.

-در حال حاضر با اطلاع از وجود داروغۀ فکری (من بدلی) و ترس های خیالی، می دانیم انجام این عمل به این سادگی ها نیست و خود فریبی اصلی ترین مانع در انجام آن است. لذا باید مراقب بود تا با شنیدن قطعه ای شعر یا پندی عرفانی، فریب اشک شوق را نخورده و هیجان فکری را با تحول اشتباه نگیریم!

(بسیاری از حالاتی که به شکل تحول در خود حس می کنیم، ناشی از جایگزینی مخدرها ، تغییر قالب های فکری، ترک عادت و یا قرارگرفتن در موقعیت های جدید است که در مقابل یکنواختی و روزمرگی حصار(من)، موجب هیجان یا تغییر حالت ما می شوند).

-چرا قادر به درک (آنچه هست) یا حقیقت نیستیم؟
شاید این تجربه را داشته اید؛ هنگامی که به چیزی خیره می مانید، رفته رفته ذهن آرام و انجماد فکری رخ می دهد، تصویر یا موضوع به شکلی شفاف یا نگاتیو دیده می شود.
دراین حالت هم همه های فکری متوقف و موقتاً سکون و (هیچی) برذهن حاکم می گردد. شرایطی که نگرانی های شخصیتی و ترس در آن مفقود است. وقوع این حالت ناشی از عدم حضور موقتی واسطه ای به عنوان (من) مشاهده گر در ذهن است.
ما برحسب عادت، حس بودن و امنیت روانی خویش را به واسطۀ داشته ها و صفاتی که متعلق به (من) خود می دانیم درک می کنیم، به همین دلیل ماندن در وضعیت (هیچی) و سکون موجب اضطراب ما می شود. در این وضعیت برزخ گونه ترجیح می دهیم هرچه زودتر به دامان فکر و تعلقاتی که تصور ایمنی به ما می دهند بازگردیم.
(این خود ما هستیم که دست از سر (من) برنمی داریم زیرا بدون آن احساس هیچ بودن و ناامنی می کنیم).
-با توجه به این تجربه ساده می توان درک کرد، آنچه مخل درک و احساس می شود، هاله های فکری سرگردان و غیرقابل کنترلی هستند که ریشه در توهم (من باوری) دارند. تا هنگامی که ذهن در اشغال تصور(من فکری) است انسان قادر به تشخیص حقیقت و تمیزدادن آن ازکذب نخواهد شد.
درک واقعی هنگامی رخ می دهد که عاملی واسطه به عنوان درک کننده (من) حضور نداشته باشد و ذهن در ارتباط مستقیم با موضوع مورد مشاهده قرار داشته باشد. هرگاه (فکر) که حامل تصاویر ترس، مقایسه، نفرت و خشم و …… است بین موضوع و ذهن قرار گیرد، امکان درک مستقیم وجود نخواهد داشت.
(اگر علاقمند به درک شیطان در وجود خود هستید آن را در حد فاصل ذهن و درک بجوئید، جائی که (من) و شیطان با هم اشتباه گرفته می شوند).

ماهیت فکر در انسان (من) باور چیست؟
-آیا می دانید علت بی قراری و اضطراب انسان، حضور واسطه ای مزاحم است که خود را به جای ذات انسان در لابلای ذهن پنهان نموده؟ عاملی که مانند یک نمایشگر، بلا انقطاع تجربۀ ناکامی ها ، بی عرضگی ها و حسرت ها را ازآرشیو حافظه بیرون کشیده و برای تضعیف (آنچه هستیم) در ذهن به نمایش می گذارد.
(بیشتر وقت ما صرف مرور اراجیف فکری می شود که سرخود در ذهن پخش می شوند تا مبادا فرصت شک کردن برای ما فراهم شود).
-(فکر) برای حضور در ذهن نیازمند علت و بهانه است، به همین دلیل از هر موضوعی مسئله می سازد، فکر این کار را با استفاده ازتاکتیک تناقض و تضاد به انجام می رساند و نتیجۀ آن به صورت ترس و اضطراب و بی قراری در ما بروز می کند.
اگر با دقت به این موضوع توجه کنیم متوجه این نکته خواهیم شد که دلیل اکثرترس های انسان توهمات فکری خود او هستند نه ترس از خطرات واقعی.(ما حتی از دقت کردن روی خود نیز دچار هراس می شویم زیرا نگران لو رفتن شخصیت نمایشی و تقلبی ای هستیم که با هزار ترفند سر پا نگه اش داشته ایم).

به این پرسش ها دقت کنید:
چرا (فکر) در بیشتر موارد خاطرۀ آزارها، اهانت ها و شکست ها را به ما یاد آوری می کند؟
چرا هرگاه شادی یا اتفاق مبارکی در حال وقوع است، فکر با هجوم به ذهن، حلاوت لحظه های شیرین را آلوده به تردید و اضطراب می کند؟
چرا فکر یا (من) دائماً به دنبال بهانه ای برای ملامت کردن است؟

تعمق روی این پرسش ها موجب می شود تا درک کنیم عاملی پنهان در ذهن هر یک از ما به عنوان تضعیف کننده و کنترل گر مشغول فعالیت است. این عامل، با پنهان شدن و جا زدن خود به عنوان موجودیت روانی ، ازدرون مشغول سست کردن بنیان روان انسان است.

-مهم ترین راه شناسائی این عامل هوشیاری باطنی است، اما نظام جوامع همواره انسان ها را به سوی اندیشیدن دربارۀ مقایسه، خشم و ترس که موجب زوال هوشیاری است سوق می دهند.

-شور ملاقات با اساتید، پرسه زنی در اینترنت، گوش سپاری به موعظه های ماهواره ای ازجمله راه های فرار و تخدیری هستند که توجه ما را از نزدیک شدن به اصل مشکل یعنی(من) بدلی منحرف می سازند. (اگرفردی عمر خود را صرف تحقیق درمورد عارضۀ (من) بکند اما آن را در وجود خود درک نکرده باشد، با وجود همه دانستگی ها همچنان اسیر و گرفتار است).

ما حاضریم فرصت استثنائی حیات را برای یافتن چیزی که نمی دانیم چیست به هدر دهیم، اما حاضرنیستیم حتی برای چند لحظه هم که شده متوجه چیزی باشیم که در همین نزدیکی هاست و آن توجه به چیزی است که هستیم.

ما عمداً سرخود را گرم نگه می داریم تا متوجه چیزی که هستیم نشویم، زیرا به ما القاء شده آنچه هستیم پر از ایراد و نقص است. (زندگی انسان ازدورۀ نوجوانی فنای چنین توهم تلخ و دروغی می شود. اثر مخرب چنین القائی ازنوجوانی تا کهنسالی به صورت میل به(اثبات خود) دیده می شود).

(تصورش را بکنید چه کلاه گشادی برسر بشریت گذاشته شده، انسان ها به جای جاری بودن در رودخانۀ پرشعف زندگی، خود را از زندگی منفک و انرژی خود را صرف اثبات خود به یکدیگر کرده اند. حاصل این درگیری بی ثمر، چیزی جز اضطرابی مادام العمر نخواهد بود).

-علاقه بسیاری از ما به خودشناسی ناشی از میل به شناخت دیگران است نه نزدیک شدن و مشاهدۀ واقعیت خود. ما مایلیم دیگران را بشناسیم تا قادر به محافظت بهتر ازخود شویم. نام چنین عملی شناخت نیست بلکه ایجاد آمادگی برای دفاع در مقابل ترس های توهمی از دیگران است.

-آیا به نظرشما شور وافر انسان در طول تاریخ برای یافتن گمشده اش در بیرون از خود کمی عجیب به نظر نمی رسد؟

چرا انسان تصور می کند مسبب آشفتگی روانی اش گمشده ای درونی است که با یافتن اش به آرامش خواهد رسید؟

با توجه به ناکامی بشردر یافتن این گمشده، اگر مبنا را بر عدم وجود چنین چیزی بگذاریم، به نظرشما انسان به بهانه یافتن این گمشده و رسیدن به آرامش مشغول انجام چه کاری است؟!

جستجو برای یافتن گمشدۀ درون ازگذشته های دور همانقدر گمراه کننده بوده است که مقصر ناآرامی ها بشر را در این زمان کودک درون دانستن!
(حقیقت این است که چیزی در انسان گم نشده، او به دلیل آلوده شدن به نوعی نگرش غلط نسبت به ماهیت خود، علاقه اش را به چیزی که هست از دست داده. بی علاقگی انسان به خود موجب شده تا ازدرون خشکیده و تهی شود. هنگامی که انسان ازدرون بگسلد نیازمند جایگزینی است که به وسیله آن بتواند احساس امنیت کند، غافل از اینکه هیچ جایگزینی قادر به پرکردن جای خالی ذات انسان نیست).

شیوۀ ما در شناخت شیوۀ ملانصرالدینی است ما بدون اطلاع از درد ، مترصد مداوا هستیم. چنین روشی یک معنا بیشتر ندارد و آن بسته نگه داشتن عمدی چشم و گوش و عقل به روی حقیقت است!
اکنون احتمالا متوجه شده اید که به این راحتی ها هم که سپهری گفته نمی توان چشمها را شست و دنیا را آنگونه که هست مشاهده کرد. رهائی از شر تصور(من) تنها با مردن بر تعلقات و مشغولیت هائی که به ما حس ایمنی بدلی می دهند میسر می شود. که یکی از این تعلقات می تواند ارادت فکری ما به سهراب سپهری و اشعار او باشد.

بسیاری از افراد به دلیل اعتیاد به خود تخدیری، ترجیح می دهند خودشناسی را با حفظ تعلقات فکری شان با استفاده از بی ربط ترین روش ها، مثلاً رجوع به فالگیر و یا ارتباط گرفتن با کائنات حل کنند!! (به دلیل گل و گشادی بازار عرفان و خودشناسی و ناآگاهی مراجعه کنندگان از وضعیت حاکم براین بازار، هر بنجلی در آن قابل عرضه و آب کردن است).

زیاد حاشیه رفتیم، برگردیم به اصل مطلب.
-تار و پود لباس(شخصیت) که جامعه برقامت روان افراد می پوشاند، تعابیرو القائاتی است که به صورت آموزه های تربیتی، دانستگی ها و تعابیر، تدریجاً در ذهن افراد رسوب کرده و آنها خود را به واسطۀ این داشته های فکری یک (من) جدا از کل بشریت تصور می کنند.
این شروع درد و رنج انسان است، ترک اجباری خویش و آغازسفری پررنج به سوی شدن!
(اشارۀ مولانا در شعر بشنو ازنی شرح این جدائی است).

وجود باید ها و نبایدها به معنی نفی فردیت افراد و ایجاد جدال درونی افراد بین چیزی که هستند و و تصور می کنند نباید باشند و چیزی که نیستند و تصور می کنند باید باشند است.
- درک این نکته که (فکر) و (من) یکی هستند بسیار ضروری است، زیرا اساس شکل گیری هستۀ رنج بشر را تشکیل می دهد. به همین دلیل اشاره ای کوتاه به آن می کنیم.
-تصور ما از (فکر)، نمایشگری است که (افکار) را به سمع و نظر مشاهده گری به عنوان (من) می رساند. در حالی که (من) مشاهده گر و اندیشه ای که در ذهن تصور می شود یکی هستند.
بنابراین مولد اضطراب همان مولد تصور (من) است. آگاهی ازاین موضوع یعنی درک موش و گربه بازی تاریخی و پنهانی که انسان بی خبر از همه جا را برای هزاران سال به درد خود گرفتار ساخته است.

-هنگامی که انسان ازطریق تربیت مجبور به پذیرش چیزی بی ارتباط با موجودیت اش (شخصیت) شد، وارد بازی دردناکی گردید که خروج ازآن مساوی شد با انکار چیزی که یک عمر تلاش کرده بود باشد! ( به هوش شیطانی انسان در نحوۀ آلوده کردن هم نوعان اش به بازی شخصیت توجه کنید).

-به نظر شما روش منطقی برای خروج از بازی ملال آور شخصیت، تحلیل شخصیت است، یا پشت پا زدن به همۀ توهمات خیالی نسبت به خود و ترک همیشگی بازی؟

هرنوع تحلیل شخصیت به معنی رسمیت بخشیدن به دروغ (من) است.

تنها راه پالایش باطنی و شستشوی چشم دل، شناسائی و تشخیص هاله ای است که با ایجاد تصاویر فکری و تفسیر حقیقت بین ذهن و (آنچه هست) فاصله انداخته است.

اگر این پالایش به درستی انجام گیرد، سعادت دیدار آشنائی محجور مانده در خویش نصیب مان خواهد شد که شوق دیدارش التیام بخش روزهای تلخ تنهائی ما در حصار ترس خواهد بود.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

11 پاسخ به چگونه می توان چشمها را شست

  1. قاسم سلطانی می‌گوید:

    سلام
    قدردان و سپاسگذارم
    از مطالب شما بهره مند شده و در نشر آن با علاقه کوشا هستم

  2. رضا می‌گوید:

    سلام
    تشکر از نکات در خور توجه
    امان از این هاله توهم و فرار پیوسته از خود واقعی
    زمانی که به خود واقعی میرسیم تازه ریشه تمام معارف و اخلاقیات بشر در طول تاریخ روشن می شود و تمام تضاد ها به صلح تبدیل می شود.
    در آن لحظات می بینیم چیزی وجود ندارد که نگران آن باشیم و به چیزی احتیاج نداریم که به آن برسیم تا با آن آرام بگیریم.
    صلح و آرامش و بی نیازی کامل برقرار و مستمر می شودو تازه انسان معنی برخی واژه های غریب که هیچگاه نمی توانسته با آنها کنار بیاید را متوجه می شود

  3. مزدکم می‌گوید:

    آقا من دارم خط به خط و از اول نوشته ها می خونم دوباره تا برسم به اینجا، واقعا فقدان یک همچین رویکردی رو همیشه احساس می کردم و خیلی احساس نزدیکی میکنم باهاش بریده بریده و گزیده گزیده دارم این ور و اون ور می نویسمشون و بحث می کنم
    چون ادرس ایمیل رو پیدا نکردم اینجا نوشتم خواستم باز تشکر کنم از به اشتراک گذاشتن این مطالب

  4. ناصر می‌گوید:

    این نوشته ها درمان خیلی از آدماست که بیخبرن , هم از مشکلشون هم از وجود درمانش.
    قبل از اینکه با این سایت آشنا بشم نوشته های روانشناسای زیادی رو توی سایتهای روانشناسی خونده بودم تا مشکل خود نبودنم رو حل کنم اما احساس میکردم خود روانشناسا هم انگار خود خودشون نبودن.انگار اونام رفتارشون طوری شده بود که جامعه میخواست اینجوری ببیندشون.انگار نگاه سوم شخص مفرد که باعث تغییر رفتار آدما میشه روی رفتار و حرفای اونا هم تاثیر گذاشته بود.این سایت بدون هیچ اغراقی حقیقت رو بیان میکنه.
    خیلی از زحمتی که کشیدین و مطالب دقیق و درستی که تهیه کردین ممنونم.

  5. ایوب می‌گوید:

    سلام ودرود بیکران
    مطالبی که خواندم در کمتر سایت یا وبلاگی دیده بودم. بسیار قوی وعمیق و پر محتوا.
    از انرژی که می گذارید و انتقال می دهید بی اندازه سپاسگذارم
    اجازه می خواهم بعضی از مطالب دل نشین کوتاهش را برای دوستانم ارسال کنم . سپاس

  6. عطاالا می‌گوید:

    تشکر از این زحمتی که می کشین

  7. امیر می‌گوید:

    مرسی از مطالب با ارزش شما توصیه میکنم از نقش ژنتیک و وراثت (که تاثیر بسزایی در سرنوشت انسان دارد )در رابطه با مورد فوق گفته شود.

  8. مهری محمودی می‌گوید:

    با سلام
    اگر از شما تشکر نکنم ناشکری بدرگاه حق تعالی ست.
    بسیار مطالب ارزنده ای ارائه فرمودین، درست بموقع مراجعه کردم به لطف خدا ، پیرو جدیث مولی علی (ع)
    باید از خودشناسی به خداشناسی برسیم اما خود شناسی چیست از کجا باید شروع کرد، آنهم دراین دنیایی
    که از هرسو بمباران اطلاعات درست ونادرست میشویم وبهت زده با کوهی از سوالات متعدد.
    محبت شما قبول حق، موفق باشید

  9. دلیران می‌گوید:

    بنام خدا
    از شما صمیمانه ممنون و سپاسگزازیم که حقیقت خود شناسی را به قلم ساده و زیبا بیان نموده اید. و امیدواریم در سایه توجیات و الطاف الهی بوده باشی.

  10. شهرام می‌گوید:

    سلام
    از تلاشی که میکنید تا مفهوم توهم من را بیان کنید ممنونم
    همانطور که خود شما هم مستحضر هستید اینگونه مطالب نیاز به درک عمیق دارند تا بتوانند مفید واقع شوند و مطالب شما بر خلاف سایر دوستان برای من هنوز قابل قبول نیست چون به هیچ وجه فکر نمیکنم که بلکل نیاز به توهم ندارم و اینکه ما جدا از جمع هستیم به نظر من یک توهم نیست بلکه به این علت است که ما نتوانسته ایم خود را بپذیریم و به همین علت از خود واقعی فرار میکنیم و این موضوع باعث میشود که دیگران را هم نتوانیم بپذیریم و در نهایت احساس بیگانگی با هستی به ما دست میدهد چون تا زمانی که خودمان را نشناسیم و به ماهیت درونی خودمان آشنا نشویم نمیتوانیم با ماهیتهای دیگران که آنها هم در اصل و ریشه مانند خودمان هستند ارتباط راحت و بر مبنای پذیرش داشته باشیم .. بحث زیاد میشود
    فقط میخواستم بگم بنده با تئوری نمیتوانم این مطالب را قبول کنم و لطفا نحوه خارج شدن از این توهم را توضیح دهید تا بتوانم آنرا تجربه کنم و منظور عمیق شما را متوجه بشوم

  11. ss می‌گوید:

    از ارادۀ خودمان رهایمان کن
    :( ((((((((((((((((((((((((((

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>