در بارۀ فکر- بخش اول

شاید اکنون زمان آن فرا رسیده باشد تا با نگاهی نو، آنچه به عنوان (فکر) وظیفۀ اندیشیدن در ذهن را به عهده گرفته را مورد بازنگری قرار دهیم . فکری که با در اختیار داشتن عنان ذهن بشر، امانت دار امینی برای روان ما نیست!

دراینجا قصد داریم پی به نقش فکر در ایجاد عارضۀ روانی ببریم. زیرا آنچه به عنوان رنج روانی حس می کنیم ناشی از تصورات فکری است که به شکل سرخود ذهن را مورد هجوم قرار می دهند.
اولین فایدۀ چنین درکی پی بردن به ریشه آشفتگی و ترس های روانی است و دومین خاصیت آن پرهیز خردمندانه ازکذب ها است، زیرا گرایش به کذب هنگامی در ذهن شکل می گیرد که درکی ازدلائل شکل گیری ترس و رنج وجود نداشته باشیم.
نباید فراموش کنیم که درک ماهیت (فکر) همانقدر بغرنج و پیچیده است که تشخیص (من) بدلی یا شخصیت از ذات انسان ! اما با استفاده از روشی متفاوت، یعنی (توجه ذهنی) می توان به این منظور دست یافت. نگاه و توجه در سکوت به نحوۀ شکل گیری انگیزه های فکری.

-تجربۀ عدم و ذهن خالی ازاندیشه که این فرصت را فراهم می سازد تا با نگاهی خارج ازقالب تصور(من) خود را مشاهده نمائیم. یقیناً در چنین کیفیتی ذهن می بایست فاقد ناظری مداخله گر به عنوان (من) متفکر باشد.
در این حالت قرار نیست چیزی را به عنوان یک ویژگی نصیب (من) بدلی یا شخصیت فعلی کنیم، بلکه می خواهیم آنچه را که ازطریق فکر(من) ، بلا انقطاع به تصویرکشیده می شود را مورد دقت قرار دهیم، تا پی به ماهیت افکار زائد و خالق آن در ذهن ببریم. تصاویر و تعابیری که محکوم به نشخوار شبانه روزی آنها هستیم.

در حال حاضر با وجود ذهن در اسارت فکر، اعتماد به (عقل من) برای درک خود منطقی نیست! زیرا به عنوان یک موجود هوشمند درکی نسبت به عامل شکل دهندۀ اندیشه در خود نداریم! بنابراین بدون درک عامل اندیشه مشخص نیست به اسم خودشناسی یا شناخت سر ازکجا درآوریم!

اکنون برای ما مشخص نیست آنچه وظیفۀ اندیشیدن در ما را به عهده دارد، فکر یاغی(من) است یا فکرتحلیلگری که تابعی از ذهن است. به همین دلیل قبل از هرحرکتی در خودشناسی می بایست ابتدا ماهیت کلی عاملی که اندیشه را درما شکل می دهد مشخص شود.
پس از چنین درکی، دیگر چیزی به عنوان تلاش برای شناخت معنا ندارد. زیرا درنبود واسطه فکری بین ذهن و موضوع یعنی عامل(اندیشه)، مانعی برای درک وجود نداشته و حقیقت ازطریق ذهن خود را به ما می نمایاند.

شما نیزمانند هرانسان با خردی قادر به انجام چنین مکاشفه ای خواهید بود، اما لازمۀ انجام آن کنارگذاردن دانسته هائی است که به عنوان شناخت در خود جمع آوری نموده اید، زیرا هردانستگی درحکم تصویر و تعبیری ازقبل شکل گرفته شده توسط (من) بدلی ما است که درک حقیقت لحظه به لحظه را غیرممکن می سازد.
یکی از تفاوت های انسان خردمند با انسان(من باور) در دل کندن آسان او ازچیزهائی است که اسباب رنج او را فراهم آورده اند. (متأسفانه به واسطۀ دلگرمی ای که ازطریق ذخیره سازی دانسته ها به ما دست می دهد، دل کندن از آنها دلهره آور و دشواراست).

به نظرشما این چه (فکری) است که علیه آرامش انسان عمل می کند؟
-در واقع این فکر نیست که برای روان مشکل ساز شده ، بلکه برنامه ای به عنوان باور(من) است که با آلوده کردن سیستم تحلیل، از(فکر) تحلیلگر به عنوان عامل و پوششی برای ورود به ذهن استفاده کرده و انسان را جدای حقیقتی که هست به خودش معرفی می نماید. وظیفۀ این نرم افزار، تحریف حقیقت و ایجاد دلهره های ساختگی در ذهن شاداب انسان است.

با تسلط برنامه (من) و صفات خیالی همراه آن، ذهن تدریجاً انسجام خود را ازدست داده و جولانگاهی برای تاخت و تاز صدها (من فکری) می شود. (من) های خیالی که درصدد اثبات خود به (من) های خیالی دیگرند. این اتفاق نامبارک مقارن است با سیرزوال عقل و خرد و اشغال ذهن توسط (من) هائی که به اشتباه ذات خود تصورشان کرده ایم.( بحث ها و بگو مگوهائی که در ذهن به راه می افتد نتیجۀ آشوب و نزاع بین این (من) های خیالی است که برسراثبات خود به یکدیگر رخ می دهد)!

-برنامه باور(من) نرم افزاری ازتعابیر و بایدها و نبایدهائی است که به عنوان دستورالعملی اجتماعی سلطۀ خود را روی سیستم تحلیل انسان می گستراند، برنامه ای که انتظارات اطرافیان و جامعه را به افراد گوش زد کرده و ازطریق مکانیزم ملامت و اضطراب آنان را وادار به اطاعت و تغییر فرم می کند. (احتمالا به همین دلیل در یک جامعه، همه شبیه به هم فکر، عمل و یا نگران می شوند).
-فکر، تحلیگر داده های مادی است، بنابراین اجازه و توان ورود به اموری که درحیطه زمان و ماده هستند را در ذهن دارد. این فکر همان فکری است که خالق دانش و بکارگیرندۀ تجربیات بشری است. (فکر تحلیلگر، پوششی است که برنامه (من فکری) ازطریق آن به ذهن نفوذ می کند).

محیط اجتماعی گاهاً با سوق دادن فرد به سوی هرزاندیشی و نگرانی های ساختگی، ذهن را ازحالت حساسیت و شادابی به حالت کرخی و منگی کشانده و آمادگی لازم برای ورود برنامه (من فکری) را به ذهن افراد مهیا می سازد .
با القا باور(من) و صفات اجتماعی که تدریجا به عنوان شخصیت به ذهن افراد الصاق می گردد،( فکر) تحلیلگر ازحالت منطقی و درک دانش، مبدل به (فکر) تعبیرگر و اوهام اندیش شده و اضطراب و آشفتگی جای نشاط ذهنی را می گیرد.
(کافی است به یاد آوردیم که در دوران کودکی چگونه به دلیل ناامنی یا آزار، با پناه بردن به خیالبافی در باره انتقام و قدرت خود را غرق در افکار گوناگون می کردیم، این روند تا به امروز نیز به منظورخود تخدیری و سرپوش گذاردن بر اضطراب ادامه دارد).

اکنون متوجه هستیم که دو فکر به عنوان فکر خیر و فکر شر درکار نیست، آنچه (فکر) شر تصورش کرده ایم، برنامۀ (من باوری) است که ازطریق (فکر) تحلیلگر در ذهن فعال شده و با مکانیزم تشکیل تصاویرمتضاد و به راه انداختن جنگ زرگری بین (من) های خیالی موجب اضطراب و تشویش ذهن می شود. تجمع اضطراب موجب نفرت و خشم شده و گاهاً به شکل اعمال شرارت آمیز به بیرون منعکس می شود.

(من فکری) که شکل دهندۀ نفرت و ترس است با فکرتحلیلگری که مشغول ترسیم نقشۀ ساختمان و یا اندیشیدن به تامین معاش است یکی است.
( به دلیل جدا فرض کردن (فکر) از (من) است که قادر به درک چیزی که هستیم نمی باشیم).
-(فکر)در جای سازمانی خود به عنوان تحلیل گر داده ها و بکارگیرندۀ تجارب واقعی به صورت صحیح عمل میکند، اما برای حفظ امانت خیالی ای که جامعه به عنوان( شخصیت) به افراد عطا می کند، برنامۀ (من فکری) فعال شده و برای قبولاندن و تثبیت این موجودیت خیالی، تصوراتی بدور از حقیقت ارائه می دهد. وجود این توهمات و عوارض ناشی ازآن موجب رکود و رخوت ذهن می شود.
ما ازیک طرف ازترس بی هویتی و به حساب نیامدن شبانه روز درحال پرورش و توسعۀ شخصیت خیالی خویش هستیم، ازطرف دیگر برای تقویت حافظه، هوش و اراده که لازمه یک شخصیت موفق است تلاش می کنیم. درحالی که بی رمقی و معضلات ذهنی ما ناشی ازاندیشیدن به توهم شخصیت است.
(شاید متوجه شده باشید، تصوری که نسبت به خود داریم با برداشت دیگران از ما متفاوت است، دلیل این موضوع تصورات خیالی است که توسط (من فکری) شکل داده می شود، تصوراتی خیالی که دیگران قادر به دیدن آن در ذهن ما نیستند اما فکر آنها را به ما قبولانده است).
ما این تحریف ها فکری نسبت به خود را به عنوان شخصیت خویش باور و با مرور آنها موجب استحکام چیزی خیالی در خود می شویم!
لذت و تخدیری ذهنی که بابت حس رضایت با خیالبافی در ما شکل می گیرد، باعث کاهش موقتی اضطراب می گردد. با وجود چنین خودفریبی عمدی ای می بایست در صحت موجودیت خویش جداً شک کنیم!

فعالیت برنامۀ (من فکری) وابسته به وجود (فکر) تحلیلگر است. اما فکرتحلیلگر، تابعی از ذهن بوده و توان ورود به حریم ناشناختۀ ذهن که اصالت در آن نهفته است را ندارد.
به دلیل غیرقابل دسترس بودن ذات انسان ، برنامه (من فکری) در پوشش (فکر) تحلیلگر، دست به تحریف چیزی که هستیم زده و با بی ارزش جلوه دادن موجودیت ذاتی در برابر صفات و ارزش های اجتماعی به عنوان نماد های خوشبختی، انسان را ابتدا وسوسه و سپس مجبور به ترک خود می کند.

هنگامی که انسان معتاد به داشته ها و تعلقات فکری خود شود، قطعاً سرگرم گسترش و نگران حفظ آنها نیز خواهد بود. بنابراین خود به خود از توجه به چیزی که هست باز خواهد ماند.
هنگامی که انسان ازحقیقت ذاتی خویش جا بماند تدریجاً (آنچه هست) را نیز فراموشی کرده و در بلاتکلیفی روانی و تردید نسبت به خود قرارخواهد گرفت. این هدف و نیت اصلی برنامۀ باور(من) است. تخریب انسجام ذهنی و بیگانه ساختن انسان با خود.
بیگانه شدن انسان با خود موجب می شود تا فرد ازیک طرف معتاد به امنیت خاطر بدلی به واسطۀ داشته ها و تعلقات فکری اش شود و ازطرف دیگر برای حفظ و تداوم چنین امنیتی دست بکار اکتشاف جایگزین های بیرونی شود.
چنین انسانی مجبوراست برای ایجاد حس رضایتمندی و امنیت خاطر همواره راه لذت طلبی و بیشتر بدست آوردن را در پیش بگیرد. این یعنی پایان ماموریت شیطان نفس درکوتاه کردن دست انسان از ذات و هدایت او به سوی پذیرش (من فکری) یا شیطان نفس.

با آلوده شدن (فکر) تحلیلگر و تخریب تکیه گاه درونی انسان، این خود فرد است که با ازدست دادن راهنمای فطری خویش شرایط زوال روانی خود را فراهم می سازد. شیطان نفس با ورود به ذهن و استفاده از ترفند غریبه سازی انسان با خود، سیستم هدایگرفطری و عزت نفس انسان را ازدرون متلاشی می سازد. (این شرح ساده ای بود از نحوۀ گول خوردن انسان توسط شیطان نفس).

نتیجه اینکه ماهیت (فکر) ذاتاً رنج آور نیست. آنچه موجب رنج فکری می شود آلوده شدن (فکر) تحلیلگر به برنامۀ باور(من) است که نمود و اثراتش به صورت خشم، اضطراب و آشفتگی ذهنی که ازعلائم بیگانگی با خود است نمایان می گردد.

فکرتحلیلگر انسان (من باور)، تحت سلطۀ برنامه(من فکری) است. بنابراین آنچه به عنوان عقل در او مشغول اندیشیدن است، ویروسی فکری است که ماموریت اش زوال عقل و خرد در انسان است نه توسعۀ شناخت و آگاهی.

کلید حل معمای آشفتگی های فکری و اضطراب بشر، درک ارتباط بین ترس های خیالی با امنیت خاطر بدلی است.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به در بارۀ فکر- بخش اول

  1. آفاق می‌گوید:

    سلام آقای تهرانی از توجه تون به کامنتهای من متشکرم ..و ممنون از مطالب بسیار خوبتون
    نمی تونم بگم تمام گفته هاتونو میتونم درک کنم ولی تا اونجا که تونستم بفهمم برایم جالب و قابل قبول بود
    حقیقتش دقیقا یادم نمیاد راجب هنر مند چی نوشتم ولی عقیده ام اینه که یک هنرمند نباید افسرده باشه مخصوصا زمانی که بقیه هم به هنر و زحمتهایش ارج بنهند چون یک هنرمند به واسطه هنرش خیلی راحت میتونه با مردم رابطه برقرار کنه مخصو صا کسانی که هنر او را می پسندند یک نوع هم فکری و تفاهم بین هنرمند و ان افراد ایجاد میشه و این خوبه درسته عوامل افسردگی خیلی زیاد میتونه باشه ولی مهمترینش اینه که ادم احساس شکست و تنهایی می کنه..
    ==========
    اقای تهرانی نوشته بالایی را پاک نمی کنم اما
    همینطور که دارم اینا رو برای شما مینویسم یک لحظه با خودم فکر کردم اگر من هنرمند بودم حالا هر هنری
    کدوم مشکل منو حل میکرد ؟ یعنی دیگه افسرده نمی شدم؟
    مثلا نقاشیهای قشنگی میکشیدم بابام بهم زور نمی گفت ؟
    ویا شعرهای زیبا میگفتم الان صاحب خواسته هام بودم؟
    متاسفانه جواب سوالهام منفیه حق با شماست من حرفمو پس می گیرم
    نیازهای نرمال روح و روان باید تامین باشد تا انسان احساس خوشبختی و رضایت بکنه
    شایدهنر هم مسکنی باشه و فقط زمان محدودی مارو بتونه به دور از دغدغه هامون نگه داره نه بیشتر
    حق با شماست حق با شماست
    من معذرت میخوام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>