دربارۀ فکر-بخش دوم

توضیح:
خوانندۀ گرامی، مطالبی که تحت عنوان خودشناسی در این سایت مطرح می گردد، تا هنگامی که عمیقاً درک نشوند، ممکن است به دلیل تفاوت با تصورات و برداشت های شما نسبت به خودتان باعث اضطراب و آشفتگی گردد. به همین دلیل اگرشرایط روانی لازم برای مطالعۀ این مطالب را در خود نمی بینید، لطفاً ازخواندن و پیگیری آن خودداری فرمائید.
——-
پاسخ :
گاهاً این پرسش ازطرف خوانندگان مطرح می گردد که چرا نام منبع یا منابع در این سایت عنوان نمی گردد، لازم به توضیح است که مطالب به پشتوانۀ تجربیات نویسنده نگاشته و فاقد منبع می باشد.
اینکه که چرا نامی ازنگارنده به میان نمی آید، به دلیل عدم لزوم ذکرنام اوست.
امید است بدون کنجکاوی دربارۀ نام نویسنده و تصورات متداول موفق به درک خود شوید!
——————————
دربارۀ فکر- بخش دوم

آنچه به عنوان شخصیت یا (من فکری) خویش باور و به آن تکیه داریم، به جای آنکه هوای ما را در جامعه داشته باشد، بیشتر نگران برآورده شدن انتظارات جامعه از ماست، به همین دلیل به جای حمایت ، یا درحال ملامت است یا ایجاد ترس و اضطراب.
-شروع اسارت فکری با القاء برنامه (من فکری) به ذهن آغاز می گردد. نیاز کودک یا بزرگسال به تامین امنیت روانی، او را مجبور می سازد تا تسلیم توقعات و باید ها و نبایدهائی شود که از طریق (من فکری) به او گوش زد می شود. انتظارات ضد و نقیضی که در تعارض با موجودیت روانی انسان بوده و مرور آنها موجب آشفتگی و اضطراب می گردد.

-همۀ ما تجربه بی رنجی ایام کودکی را به یاد داریم، فکر بود اما فشار و اضطرابی در کار نبود. اما تدریجاً با هجمۀ انتظارات و ثبت صفات هوائی برلوح خیالی شخصیت (من)، مکانیزم تضاد در ذهن شکل گرفت و اضطراب و افسردگی، یار و مونس تحمیلی انسان شد.
افرادی که با رنج افسردگی و اضطراب دست و پنجه نرم می کنند می بایست متوجه شکل گیری این روند در خود باشند.
افسردگی، جدای اتفاقات غم انگیزطبیعی معمولا یا به دلیل حجم توقعات اجتماعی است که بر قامت نهیف روان فرد سنگینی کرده و او را پژمرده می سازد، یا به دلیل عدم توفیق در برآورده کردن توقعات که منجر به خشک شدن چشمۀ نشاط توسط جنون مقایسه و ملامت فکری می شود. افسردگی از تبعات (من فکری) است که منجر به نابودی شعف روانی و شور زندگی می گردد.
-ما آنقدر آلوده به باور(من) و معتاد به امنیت بدلی آن هستیم که نمی توانیم موجودیت طبیعی خویش را خارج ازاین قالب تصور کنیم. به همین دلیل ناچاراً چشم خود را بر دروغ بزرگی به عنوان شخصیت (من) و آشفتگی های ناشی از آن بسته نگه می داریم.

(خوانندگانی که این پرسش را مطرح می نمایند؛ که چگونه می توان رهائی از(من) را تجربه کرد، متوجه این نکته باشند؛ ما به دلیل اعتیاد به امنیت بدلی حاضر به دل کندن از(من فکری) نیستیم.
ما به دلیل ترس های فکری نه تنها دست از سر(من فکری) برنمی داریم بلکه روز به روز در صدد استحکام بیشتر پایه های خیالی آن در خود هستیم!

-رهائی روندی یکپارچه و کلی است که در اثر آگاهی و نگاه صریح به خود رخ می دهد، اما اغلب ما با پرداختن به رفع اشکالات شخصیتی ازجمله اضطراب و یا تقویت تمرکز، سعی در رفع موانع رشد شخصیت خیالی خویش داریم، ما در حقیقت با این عمل سعی در ایجاد یک (من) خوش ظاهر، فریبنده و نترس داریم، اما بدون آنکه بدانیم با این عمل سرگرم رفع ترس های خیالی خود بابت حفظ چیزی هستیم که وجود خارجی نداشته و برمبنای توهم در ذهن ما شکل داده شده. درک این مطلب که شخصیت ازاساس توهم است به ما کمک می کند که به جای روتوش کاری، درصدد رهائی ازآن باشیم.

(خوانندگانی که حالات روانی خود را پس ازخواندن این مطالب بغرنج تراز قبل ابزار داشته اند متوجه این نکته باشند که در این موقعیت در مواجهه مستقیم با دروغ شخصیت و راه های خود تخدیری قرارگرفته اند.
رو شدن دروغ شخصیت و احساس سردرگمی حاصل ازآن موجب اضطراب ازشرایط جدید می گردد. درست مانند زندانی ای که پس ازسالها ناگهان آزاد شود و خود را با شرایط جدید روبرو ببیند. در این شرایط آزادی موجب برهم خوردن عادات و ایجاد اضطراب در او می شود. پناه بردن به فکر برای فرار از اضطراب موجب احداث مجدد حصارخیالی فکری می شود.

-به نظرشما، چرا با وجود اطلاع از اسارت فکری قادر به آزاد شدن از بند توهم(من) نیستیم؟
ترس از بی هویتی و کسی نبودن و عدم تامین امنیت روانی به واسطه این حس بدلی، دلیل اصلی این اسارت به شمار می رود. اگریک بار به شکلی عمیق، با ترس بی هویتی رو در رو مانده و ازآن نگریزیم، متوجه می شویم نگرانی ها خیالی بوده و توسط (من فکری) تولید و تصور می شوند.
-احتمالاً شما هم این جملۀ معروف را شنیده اید: (من فکر می کنم پس هستم)، این جمله حکایت ازاین دارد که گوینده، موجودیت خود را به واسطۀ اندیشه ها و تصورات فکری اش معنادار می دیده. انسان درنبود تصورات فکری ، قادر به درک کیفیت اصیل از(بودن) است که در آن نه ترس معنا دارد و نه نیاز. انسان در این حالت مشعوف به وجود آزاد و غیروابسته خویش است.

- جامعه با نصب تدریجی برنامۀ (من فکری) روی (فکرتحلیلگر)، روند طبیعی فرد را ازدرون مختل و او وادار به تغییرنگرش نسبت به پذیرش (چیزی که هست) می کند. سپس برای سر پا نگه داشتن این موجود مردم ترس و مضطرب، برای حضور فعال در جامعه او را توصیه به تقویت اعتماد به نفس و شرکت در کارگاه های دو روزۀ آموزش مهارت های اجتماعی می کند.
اگرجامعه از ابتدا دست به تخریب روانی کودک یا نوجوان نزند نه ترس در او شکل می گیرد و نه نیازی به موعظه و تقویت روانی او در آینده خواهد بود.
به عبارت دیگر جامعه با فشارالقائات برفرد، ابتدا عزت نفس او را کشته، یعنی او را آمادۀ (پذیرش ترس های موهوم می کند)، سپس او را تشویق به ابراز وجود که ازارزش های رایج اجتماعی و لازمه کسب موفقیت است می کند. در این شرایط فرد با وجود بی رمقی روانی و همچنین ترس از مقایسه و شکست، خود را مجبور به نمایش توانمندی و قابلیت می بیند!
(مطمئناً با اضطراب ناشی ازاین شرایط آشنا هستید).

فشارفکری به منظور وادارکردن ما برای حرکت به سوی کسب ارزش های اجتماعی و همچنین ایجاد تصویر با عرضه بودن ما را مجبور می سازد تا به هرشکل ممکن استعدادهای داشته و نداشته خود را شکوفا ساخته تا قادر به ایجاد حس رضایت خاطر و امنیت روانی شویم. رضایت و امنیتی بدلی که ما را موقتاً به خود امیدوار و در برابر ملامت های ساختگی(من فکری) و اضطراب مصون میدارد.

-گاردهای شخصیتی ای که مردم در برابر یکدیگرمی گیرند ناشی ازمقایسه، نفرت و ترس های فکری است که درمیان مردم رواج یافته. حس ترس و تهدید روانی ناشی از اضطراب مقایسه بوده و واقعیت بیرونی ندارد، اجتماعی که ما ازآن می ترسیم شامل مردمی است که مانند ما از مردمی همچون ما می ترسند. مردم ترسی نیز یکی از عوارض (من فکری) است که موجب مردم گریزی و پناه بردن به حصارتنهائی می شود.

-شعر(بشنو از نی چون حکایت می کند/ ازجدائی ها شکایت می کند)، حکایت جا ماندن انسان از ذات و یادآوری (آنچه بود) انسان به خودش است. هرفردی با اندک خردی قادر به پی بردن به دلائل جدائی و غریبه شدن با خود است، اما انسان آلوده به برنامۀ باور(من) به دلیل نیاز به این باور، این جدائی را آن گونه که به نفع (من فکری) است تفسیر می کند.

-شاید شما هم جملاتی مانند( برای خودت باش)، (خوشبختی حق توست) یا (موفقیت و ثروت انتظار تو را می کشد) را درنشریات و یا تراکت های خیابانی دیده باشید. همۀ اینها آدرس های اشتباهی ازخوشبختی هستند که توسط هم نوعان همدرد، اما هوشمند ما برای سرکیسه کردن مردم و شهرت بکار برده می شوند. دلیل گرایش ما به این آدرس های کور، فرصتی است که بابت نادیده گرفتن و فرار از(چیزی که هستیم) در اختیار ما قرار می دهند.

بیائیم با نگاهی واقع بینانه یکبار برای همیشه مفهوم خوشبختی را طوری درک کنیم، که دیگر فریب پی در پی نسخۀ های قلابی خوشبختی که در سر راه مان قرارداده می شود را نخوریم. آنچه مسلم است خوشبختی یک حقیقت واحد و ساده است که هرفرد می بایست با رجوع به درون آن را تشخیص و درک کند. یکی ازدلائل بغرنج شدن درک مفهوم خوشبختی، ارائۀ تفاسیرو نشانه های گمراه کننده ازآن است. کلید حل معمای خوشبختی در پذیرش چیزی است که هستیم! و این تنها با درک فردی میسراست. جستجو و کشف خوشبختی، تمهید زیرکانه و فریبی فکری است برای فرار ازخود و عدم دستیابی به خوشبختی حقیقی.
-خوشبختی شعفی باطنی و غیروابسته است که در اثرحس (بودن) و آزادی ذهنی در انسان شکل می گیرد، برای درک خوشبختی نباید مانند نیاکان و هم نوعان ساده دل مان دست به جستجوی آن بزنیم، زیرا اکنون به این درک رسیده ایم که جستجو نوعی بهانه است برای تداوم غفلت و رو برو نشدن با حقیقت خود.
به جای جستجو و یافتن خوشبختی، می بایست هالۀ فکری مزاحمی که مانع درک مستقیم پدیده ها می شود را در خود شناسائی و تشخیص دهیم.(این هاله برداشت ها و تصاویرفکری ای هستند که توسط (من فکری) در ما تصور می شود).

-ما در حال حاضر به جای توجه به این هالۀ مزاحم فکری راه گریز پیش گرفته و در صدد ایجاد حس خوشبختی مصنوعی به وسیلۀ هیجان و لذت ایم و البته در بیرون از وجود انسان همه چیز به شکل تجارت های گوناگون برای این منظور آماده و مهیا است.
ما غالباً هیجان و لذت را با حس شور و شعف باطنی اشتباه می گیریم. تفاوت هیجان و لذت با (شعف باطنی) در ناپایداری و وابسته بودن آن است، در حالی که شعف، سروری پایدار و غیروابسته است که انسان به واسطۀ ذهن بی تضاد به صورت بالقوه دارا می باشد.
(آنچه یک ورزشکار یا هنرمندی را وادار به ورجه وورجه کردن در هنگام پیروزی یا دریافت جایزه می کند ناشی از هیجان و لذت رضایت خاطر(من) بدلی اوست، هیجانی که بابت تصور برتر بودن و موفقیت ایجاد می شود. این هیجان خارج ازکنترل که گاهی با گریه نیز همراه است با حس شعف و سرور باطنی متفاوت است. بنابراین هرانسان هیجان زده و به ظاهرخندانی را نباید مسرور و شاد باور داشت!

اولین گام در ارتباط با درک خوشبختی، پی بردن به دلائل نارضایتی و عدم پذیرش خود است. تا هنگامی که حاضر به پذیرش چیزی که هستیم نباشیم و ازماندن با آن طفره رویم، آمادۀ پذیرش تبلیغات بوده و عنوان فریبندۀ کتابها در کتاب فروشی ها، تیترمجلات روی دکه ها و یا اعلامیه های تبلیغاتی بابت عرضۀ مستقیم خوشبختی روی دیوارهای شهر ما را به سوی خود جلب می کنند.
-آیا دقت کرده اید، اگر روزی دری به تخته بخورد و چرخ فلک آنچنان بر وفق مراد ما بچرخد که خود را توانگر و خوشبخت بیابیم، تمایلی فکری و بیمارگونه ما را وادار می سازد تا علائم این موفقیت را در مقابل دیدگان مردم به نمایش درآورده و آنها را به رخ بکشیم.
آیا تظاهر به موفقیت و خوشبختی بزرگترین بدبختی نیست؟

خوشبختی یعنی بسر بردن و عشق ورزیدن به چیزی که هستیم و با آن خلق شده ایم. آیا شما چنین حالی را درخود تجربه نموده اید، یا خوشبختی را در کسب اعتبار و موفقیت های اجتماعی می بینید؟
آیا تا بحال به انتها و نهایت موفقیت اندیشیده اید؟ نهایت موفقیت منجر به چه حالتی درما می گردد؟ آیا ازصحت و درستی تصورات مان نسبت به خوشبختی اطمینان داریم؟

به نظرشما مفهوم خوشبختی پایدار چیست؟ لطفا دراین باره بنویسید.

-اغلب ما با ایجاد تغییرات سطحی و نمایشی، سعی در اصلاح وضعیت ظاهری و تطبیق خود با الگوهای رایج اجتماعی داریم، زیرا در فرآیند تربیت به ما آموخته شده که (آنچه هستیم)کامل نیست، و می بایست با تطبیق دادن خود با الگوهای اجتماعی خود را کامل جلوه دهیم. آیا شما شخصیت موفقی را سراغ دارید که خود را کامل بداند و از چیزی که هست ابراز رضایت کند؟( ما معمولا با این جمله که موفقیت امری نسبی بوده و نمی توان به همه ایده آل ها رسید، ناکامی های خود را در رسیدن به آرزوهای یمان توجیه، اما در نفرت و حسرت نسبت به دیگران می سوزیم).

هنگامی که نارضایتی و لزوم تغییر در ذهن انسان شکل گیرد، دیگرنمی توان برای آن حد و مرزی قائل شد. هرانکار و مخالفتی تضاد و تناقضی جدید به همراه می آورد و گره روی گره ذهن می زند.
(روانشناسان عقیده دارند که می بایست با کشف زوایای تاریک ذهن، اقدام به بازنمودن این گره ها کرد، در حالی که ماهیت این گره ها توهمی است . هیچ کس بهترازخود فرد آگاه به چیزی که هست نیست، اما به دلیل نارضایتی ازخود دست به خود سانسوری و پنهان کاری عمدی می زند، سپس برای فراراز رنج بیگانگی و اضطرابی که خود مسبب آن است به سراغ روانکاو و روان پزشک می رود تا شخص دیگری مشکل او را حل کند!

اگر فرصت حیات انسان دائماً صرف انکار چیزی که هست و دست یابی به ایده های کمال گرایانه شود، دیگر فرصتی برای بسر بردن با خود که لازمۀ سلامت روانی است برای انسان باقی نخواهد ماند.
به نظرشما یک فرد جا مانده ازخویش و غریبه با خود، صرفاً به پشتوانۀ تلاش ها و تعریف و تمجید های اجتماعی می تواند دروناً شاد و خوشبختی را به مفهوم عمیق آن تجربه کند؟
چگونه می توان با انکار دائمی چیزی که هستیم و قرار داشتن در میدان جنگ میان (من) های فکری که هیچ کدام چشم دیدن دیگری را ندارد، حتی با کسب موفقیت های پی در پی اجتماعی و افزایش ثروت ، خوشبختی را درآغوش کشید و آرامش پایدار را تجربه کرد؟

اگراکنون پی به دلائل شکل گیری تضادهای فکری در ذهن برده باشیم، می بایست نسبت به تعریف خوشبختی که بر اساس باور(من) در ذهن شکل هریک ازما شکل گرفته به طور جدی تجدید نظر کنیم.

حقیقت خوشبختی با تصور انسان ازخوشبختی دو چیز کاملاً متفاوت با یکدیگرند، خوشبختی هرگز قابل تصور و اندیشیده شدن نیست، آنچه اکنون به عنوان خوشبختی در تصور داریم، حسرت و نیازهای تلمبارشده روی هم است که در خوشبینانه ترین حالت برآورده شدن شان بازهم منجر به ایجاد حس خوشبختی پایدار نخواهند شد.
-انسان (من باور) معتاد به تلاش است، تلاش برای حفظ پدیده ای خیالی که اشتباهاً آن را واقعیت خویش باور داشته است. هنگامی که فرد به اصطلاح به موفقیت های شخصیتی دست می یابد، می بایست انرژی خود را همچنان صرف حفاظت از آنها کند. بنابراین آرامش که مهمترین فاکتور برای حس خوشبختی است، برای انسان شخصیت محور تبدیل به امری غریب و محال می گردد!
(احتمالاً اکنون متوجه شده اید که چرا بسیاری ازافراد متمول و به ظاهرخوشبخت، بیشتر ازآنکه بابت داشته های شان شاد باشند، نگران و در ترس به سر می برند).
(موفقیت یا امکانات چیز بدی نیستند، به شرط آنکه توجه ما را از زندگی کردن که مفهومی عمیق است منحرف نسازند).

آنچه به عنوان کشف نسخۀ خوشبختی می جوئیم، سراب و فریبی فکری است که (من فکری) برای عدم دستیابی ما به خوشبختی واقعی که در وجود ما پنهان نگاه داشته شده بکار می برد.
خوشبختی یعنی توقف و آرام گرفتن در وجود خویش، چه دارا باشیم چه ندار ، اما این آرامش تنها با ماندن و عشق ورزیدن با چیزی که هستیم میسر می شود، در غیر این صورت چارۀ ای نداریم جز پرداختن به دلمشغولیت های گوناگون و تخدیرذهن به منظور رهائی از رنج اضطراب بابت حس توهمی (چیزی نبودن)!
دراین میان هرکس راه تخدیر و رفع اضطراب مخصوص به خود را می جوید و می یابد ، یکی با پرداختن به انواع اعتیاد یا هلاک کردن خود با بازی های رایانه ای، دیگری با جمع آوری تابلو های نفیس و یا غرق کردن خود در کتب علمی یا فلسفی. جالب این که ما نام این خود تخدیری و فریب را عشق یا انگیزۀ زندگی می گذاریم.

به نظرشما چرا در میان همه موجودات تنها انسان خود را نیازمند انگیزه برای زندگی می بیند؟ چه برسرشوق حیات که نیروی درونی انسان برای بقا و تشویق او برای زندگی است آورده شده؟

تاریخ بشر نشان داده که تجربۀ عظیم خوشبختی نه با ثروت و قدرت و نه با گوشه نشینی و عذلت محقق نمی گردد، خوشبختی تنها ازآن کسی است که پی به ریشۀ ترس های فکری خود برده ، بی نیازی را تجربه و پذیرای (آنچه هست) باشد و به آن عشق بورزد.
تا هنگامی که ذهن بشر در تسخیر باور(من) است، آرامش فردی و در پی آن صلح جهانی به عنوان آرزوئی دست نیافتنی برای گونۀ بشر باقی خواهد ماند!

شاید اطلاع ازاین وقایع کمی نامانوس و عجیب به نظر برسد اما کافی است با نگاهی صریح به عملکرد عاملی که شما را به خودتان (من) معرفی کرده، سراز ماجراهائی عجیب تر از این در خود درآورده و معماهای کهنۀ بسیاری در ذهن تان رمزگشائی شود!

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به دربارۀ فکر-بخش دوم

  1. بیژن می‌گوید:

    ممنونم از اینکه با مطالبتون به من کمک می کنید , ممنونم.

  2. mohsen می‌گوید:

    ما تو جنگل گم شدیم…از سال ها پیش تابلوهایی تو این جنگل کار گذاشتن تا اگه گم شدیم بوسیله اون تابلوها دوباره پیدا شیم…ولی بر اثر تغییرات فصول و باد و طوفان و بازیگوشی حیوانات, یا تابلوها وارونه شدن,یا کم رنگ شدن یا دستکاری شدن و یا هزارتا بلا دیگه سرشون اومده… با چراغ قوه و فانوس هم کاری از پیش نمیشه برد…
    چند سال پیش یه مستند از پرنده ها دیدم…نشون میداد یه پرنده رو کیلومترها اونطرف تر از خونش رها میکنن ولی پرنده دوباره بدون نقشه برمیگشت خونش… کتاب خونده بود؟ درس جغرافی پاس کرده بود؟
    از پدر،مادر،بابابزرگش راه و رسمی چیزی یاد گرفته بود؟ فنی، تکنیکی، چیزی؟…
    آخر مستند نشون داد محققا متوجه شدن که رو نوک این پرده ها ترکیباتی از فلز وجود داره که نسبت به میدان مغناطیسی زمین مثل قطب نما عمل میکنه…اون که دیگه یه پرنده بود فقط…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>