دربارۀ فکر(بخش پایانی)

دلیل این همه زحمتی که شیطان نفس بابت فریب من و شما متحمل می شود این است که مبادا متوجه شویم که آنچه تصور می کنیم هستیم، حقیقت انسانی ما نباشد!
این وظیفۀ ماست که با درک خود، پی به ریشۀ آشفتگی های خود ببریم، اما چون این کار مساوی است با روبرو شدن با دروغ بزرگ و واقعیتی ترسناک به عنوان (من) بدلی، ترجیح می دهیم دیگران خودشان را به زحمت انداخته، ما را درک و تحمل کنند!
——————
دربارۀ فکر(بخش پایانی)

(فکر) فقط یک پدیده است، اما به دلیل سلطۀ تاریخی (من فکری) بر ذهن انسان ، ما این پدیدۀ واحد را به دو شکل مجزا به عنوان (من) و (فکر) درک کرده ایم. برداشتی خطا که شیطان نفس را قادر ساخته برای هزاران سال سلطۀ خویش بر ذهن انسان را استحکام بخشد.
-برنامۀ باور (من) مانند انگل در پوشش فکر تحلیلگر وارد سیستم ادراک ذهن شده و نگرش بسیط و فطری انسان را معیوب می سازد، وجود این برنامه از انسان موجودی مضطرب و تنها به عنوان تک (من) های منزوی شده می سازد.

دشمن روان انسان پدیده ای هزار چهره و پنهان کار، با تجربه ای هزاران ساله در امر فریبکاری است، روش صحیح برخورد با این پدیدۀ شوم آشنائی با مکانیزم عمل و بازی های خیالی و وسوسه انگیز آن به صورت میل به جستجو و لذت است.
با رسوخ (من فکری) در سیستم ادارک، تمرین مثبت اندیشی و یا ماله کشی های متداول روانی برای ایجاد آرامش، مخدرهای موقتی ای هستند که نتیجه ای جزخودفریبی و سرخوردگی در برندارند.
ما اغلب با جستجوی سیستم یا راهنما، سعی در یافتن روش های برای بهتر نادیده گرفتن خود و ایجاد وابستگی عمدی به دیگران داریم، ما گاهاً به اسم خودشناسی این فریب را پیش می بریم. این یعنی ازچالۀ بدبختی خود در آمدن و درچاه ظاهرفریبی دیگران افتادن!

چگونه (من فکری) اضطراب را شکل می دهد؟
-(من فکری) با استفاده ازپوشش فکر تحلیلگر وارد ذهن شده و تعابیر و صفات خیالی را به متفکرخیالی، یعنی(من) بدلی که (تصور ما نسبت به خودمان) است الصاق می نماید.(خودش تصویری متضاد ازخودش می سازد و شروع به تعبیر و گسترش آن می کند)، در این حالت ما تصور می کنیم که (فکر) پدیده ای جداگانه از(من) بدلی ماست که به صورت اندیشه ای جدا از(من) بر ذهن عارض و ما را مضطرب ساخته است.
فکر و متفکردر این حیلۀ فریبکارانه یک پدیده واحد به شمار می روند، اما در دو نقش متفاوت ظاهرمی شوند! کلید درک شیطان نفس درک خطای دوگانه اندیشی ذهنی است.

(من فکری) با برچسب زدن به تصاویر و تعابیر، که همان برداشت های ما نسب به خودمان است، تعبیر جدیدی ارائه می دهد که در تضاد با تصاویر دیگر است ، سپس با دامن زدن به جدال های خیالی بین این تصاویر ما را در مهلکۀ آشفتگی و ترس درگیر نگه می دارد.
(برای امتحان این موضوع هنگامی که دچار آشفتگی هستید، با نگاهی بی طرفانه ناظر بی قراری های خود شوید، گوئی ناظر بر رنج فرد دیگری هستید. با این روش قادر خواهید شد خود را خارج ازقالب همیشگی(من فکری) مشاهده و پی به مکانیزم مخربی که پنهانی مشغول سوزاندن ریشه هستی تان است ببرید).

-(من فکری) بازیگر متبحّری است که می تواند هرلحظه تغییر شکل داده و درنقش (من) خیرخواه، (من) شرور، وجدان بیدار یا قاضی ملامت گر ایفای نقش کند و البته استعداد شگفت انگیز او در نقش (من) بدلی ماست. نقشی که با ایفای آن انسان را به قدمت تاریخ در وجود خویش سرکار گذاشته است.
با توجه به چنین دقل بازی فکری ای با قاطعیت باید گفت، استفاده از اندیشۀ (من) در شناخت خویش و ذهن انسان که قطعاً مشکوک و آلوده به توهم (باور من) است صد درصد خطا بوده و راه به جائی نمی برد. حتی اگر فیلسوف یا نظریه پردازانی همچون افلاطون، رنه دکارت یا استیفن هاوکینگ با استفاده ازاین شیوه ذهن انسان را توضیح داده باشند.

با توجه به این موضوع شاید اکنون قادر شوید دل از بسیاری ازکتب خودشناسی، روانشناسی و یا فلسفی که موجب دلگرمی شما هستند (تاکید روی کتب نویسندگان غربی است) کنده و جای آنها را به (هیچی) دهید.
-تنها راه تشخیص این موضوع که اضطراب و مضطرب شونده یکی هستند، نگاه و توجه به وقایع ذهنی بدون دخالت اندیشه است.
تا هنگامی که از ابزار اندیشه برای درک خود استفاده می کنیم در حقیقت دست در دست شیطان نفس، مراحل خودفریبی و طی طریق در مسیرتوهمات را طی می کنیم. دلیل اینکه انسان تا این زمان شناخت صحیحی از خود بدست نیاورده، استفاده از(فکر) آلوده به باور(من) برای درک خود است.
-در بازی شخصیت (من فکری) به طور هم زمان نویسنده، کارگردان، بازیگر و بازیگردان است! عاملی که رنج و اضطراب را در ذهن شکل می دهد یعنی(فکر)، همان عاملی است که دلشوره گرفته و بی قراری می کند یعنی(من) بدلی ما.
اگراین آگاهی کلیدی که اضطراب و(من فکری) یک پدیده هستند، عمیقاً درک گردد، فاجعه ای که برای شیطان درون همواره غیر قابل باور است یعنی (شناخت) رخ خواهد داد.

-هنگامی که فکرتحلیلگر ازسلطۀ توهم (من فکری) خارج گردد ذهن آزاد است. در این حالت نه تصوری به عنوان شخصیت شکل می گیرد و نه اضطرابی باب حفظ این توهم. انسان در کیفیت صحیح (بودن) که شکلی غیروابسته است قرار خواهد گرفت، کیفیتی که فاقد ترس، آشفتگی و دشمنی است.

هنگامی که فرد موجودیت خویش را جدای از اعتباریات و ارزش های اجتماعی دید، دیگر نگران حفظ توهمی به عنوان شخصیت (من) نخواهد بود. (شما می توانید با بررسی ریشۀ بسیاری از ترس ها، خود را نسبت به اضطراب های فکری واکسینه نمائید).
هنگامی که ذهن از اضطراب و نگرانی خالی باشد، بدون نیاز به تمرین یا وابستگی به راهنما، سبکبالی و آرامش برقرار می گردد . با لو رفتن (من فکری) و بازی های آن ، مکانیزم ایجاد تضاد و تناقض متوقف و فکر تحلیلگر خدمتگزار ذهن می شود.
- هنگامی که هوش مخرب بشر فعال و باور(من) را درمیان هم نوعان اشاعه داد، بقاء شیطان نفس را در وجود تک تک ابناء مستعد بشر بیمه نمود.

-شخصیت موجودیتی عاریتی است که انسان نا آگاه آن را با ذات اختصاصی و منحصر بفرد خویش معاوضه و به این متاع بدلی می بالد. بر تن کردن جامۀ شخصیت و نمایش آن در جامعه، یعنی معاوضۀ جنس اصل با بدل و تلاش برای گرفتن تائید و دلخوش بودن به تعریف مردم بابت این جنس بدلی!
-انسان شخصیت مدار برای تامین امنیت روانی ناچار به پرنمودن خلاءخویش با توسل به جایگزین هائی بیرونی است. اما افسوس که هیچ چیز خارج از وجود انسان اعم ازثروت ، قدرت، لذت و هیجان دارای چنین خاصیتی نیست.

- تلقین و تکرار صفات اجتماعی که از بیرون به ذهن انسان عارض می گردد، آنقدر ادامه می یابد که انسان را ازکیفیت اصیل (بودن) که نوعی سرور باطنی و غیر وابسته است جدا و به برهوت ترس و تنهائی تبعید می کند.
در حالت سرگشتگی، فرد برای تامین امنیت روانی، وابسته به دیگران شده و محتاج توجه می شود.(بسیاری از ما با بیماری مورد توجه بودن و دیده شدن آشنائیم، بیماری اجتماعی که رسانه ها در گسترش آن سهم به سزائی داشته و آن را به عنوان نیازی حیاتی به عنوان محبت معرفی می کنند).

-ذهن انسان شخصیت مدارحاوی مجموعۀ ازصفات و تصاویر خیالی است که می بایست برای حس به (حساب آمدن) همواره با خود یدک بکشد. تصورکنید که حمل همیشگی این تصاویر دروغین تا چه حد طاقت فرسا بوده و انرژی روانی فرد را تحلیل می برد.
(این تصاویرهمان خیالاتی است که شبانه روز به طور غیرارای در بارۀ خود نشخوار می کنیم).
(بدبختی را می بینید،از یک طرف مجبور به حمل تصاویر بدلی ازخود هستیم، ازطرف دیگر ازترس لو نرفتن مجبور به پنهان نمودن آنها هستیم).

شاید این پرسش را مطرح کنید که اشکال مورد توجه بودن چیست؟
در جواب ازشما سؤال می شود نیاز و میل به مورد توجه بودن ناشی از کمبود چه چیزی است و چه عاملی در شکل دادن آن در ذهن نقش دارد؟
هنگامی که معتاد به دیده شدن و مورد توجه بودن شدیم، محتاج و اسیر قضاوت ها شده و با هرتائید و تکذیبی هیجان زده یا مضطرب می گردیم. کسب شهرت به عنوان یک ایدآل فکری یعنی بنا نهادن بنیان زندگی در مرداب! (راستی چرا بعضی ازافراد در اوج شهرت دست به خود کشی می زنند)؟
-به نظرشما شیطان درون می توانست روشی بهتر از این برای سرکارگذاشتن انسان ابداع کند. ابزار ترس کهنه ترین نرم افزار بشر برای به کنترل درآوردن انسان ها است.

آیا بهتر نیست به جای اعتیاد به مطالعۀ کتب خودشناسی، تخدیرذهن با اشعار و دست کشیدن ازجستجوی توهم پند سوم ، اکنون دست به (عمل) زده و پوچی تصاویر خیالی نسبت به خویش را تمام و کمال به روی خود بیاوریم.
( آگاهی ای که منجر به عمل نشود تنها انباشت دانستگی است که اسباب وابستگی و نگرانی بیشتر می شود.
اجازه دهید رنج به حساب نیامدن و (هیچ) شمرده شدن تک تک سلول های (من) بدلی تان را از هم بگسلد، نترسید ازهم نخواهید پاشید! (من) بدلی بیدی نیست که ازاین باد ها بلرزد، اما با روبرو شدن با ترس فکری، لااقل پی به توهمی بودن بسیاری ازآنها خواهید برد. تا هنگامی که با ترس توهمی بی شخصیتی رو در رو نمانید، قسمت شما اززندگی اضطراب، تردید و ترس خواهد بود.
با اقدام جدی شما شرایط برای قدم نهادن حقیقت در ذهن و دیدار با عزیز درون مهیا می گردد. ملاقات با خویشتن خویش در مقام انسانی صالح و با تقوا که وجودش اسباب خشنودی و روسفیدی خالق از خلق مخلوق اش می شود.

-ذهن ما به واسطۀ مطالعۀ داستانها و تماشای فیلم های سینمائی انباشته از تصاویر و برداشت های گوناگون ازمبارزات بین نمادهای خیر و شراست، (در این میان جا دارد ازصنعت سینمای هالیود که در اشاعۀ توهم و تولید ترس سهم به سزائی دارد یادی شود).

اغلب ما با همسان سازی خود با قهرمان داستان ها ، خشم و میل انتقام خود را ارضاء می کنیم. این روند جاری و حاکم بردنیای امروز است، همۀ ما خشونت و انتقام را امری عادی تلقی کرده و خود را محق می بینیم. با این وجود انتظار برقراری صلح جهانی و مهرورزی داریم.

- مشکل انسان (من باور) عدم درک حقیقت نیست، بلکه حقایق تحریف شده ای است که در هنگام ارتباط با دیگران به عنوان برداشت (من) مخل ارتباط او با دیگران می شود، این عدم درک صحیح همان ریشۀ بروز اختلاف و آشفتگی میان مردم است.
-هنگامی که انسان پی به توان اندیشه و دانش برد، آنچنان ذوق زده شد که استعدادهای ذهنی دیگرش مانند درک شهودی و احساسات را که در لایه های عمیق تر ذهن هستند را تدریجاً فراموش و بیکارگذاشت. انسان تا جائی پیش رفت که موفق به حل هرمعمای مادی ای به وسیله اندیشه شد و در اوج هیجان ناشی ازپیشرفت های علمی شناخت ذهن خویش را نیز به دست اندیشه داد، غافل از اینکه اندیشۀ محدود و آلوده به (باورمن) او توانائی ورود به حیطۀ حقیقت نو به نو و غیر مادی ذهن را ندارد.
(در حال حاضر دانشمندان علوم روانشناسی سخت در تکاپوی احیای استعدادهای تعطیل مانده بشر هستند تا شاید نسل جدیدی از انسان های برتر و خلاق را برای افزایش بهره وری و مدیریت برنامه ریزی کنند! در حال حاضر علم در خدمت تولید ثروت و افزایش قدرت است . طبق آخرین اخبار، روانشناسان امیدشان را بابت بهبودی انسان های مضطرب و روان پریش فعلی ازدست داده اند و صرفا سعی دارند ازطریق مشاوره آنان را به یاد خوبی های زندگی و روش های مثبت اندیش سوق دهند، این کار چه موثر باشد چه نباشد به هرحال مشاوران رسالت مادی و معنوی خویش را در امر موعظه مردم به انجام می رسانند).

-اغلب ما بعد از سپری شدن دوران کودکی و ورود به مرحلۀ جوانی ناگهان خود را با اضطراب و تردید درگیر دیدیم. اما هرگز از خود نپرسیدیم، دلیل این آشوب ها درونی چیست؟ ما به جای درک مشکل، پا به فرارگذاشته و به بهانۀ جستجو یا کسب تجربه وجود خود را ترک کردیم.( و البته در بیرون از وجود انسان همه امکانات برای استقبال و در آغوش کشیدن انسان های سرگشته و بی قرار محیا بوده و هست).

-اگرتضاد در ذهن انسان شکل نگیرد ، هیچ آشفتگی یا دشمنی ای در جهان شکل نخواهد گرفت. زیرا برنامه زندگی انسان بر مبنای نوع دوستی و زندگی مسالمت آمیز نوشته شده است نه جنگ و جدال، اما در این میان عده ای از اجداد ظاهراً با هوش ، برنامۀ خلقت را نادیده گرفته، راه کج کرده و زیر آن زدند و سناریوی تلخی که در تناقض با معیارهای انسانی بود به عنوان بازی روزگار برای بشر تدارک دیدند.
هنگامی که بشر با کمک خرد پی برد که می توانند جانداران را رام و به خدمت خود در آورد، (من) ها نیز دست بکار شده و با ایجاد ترس و نیازمندی، بهره کشی از هم نوع را باب و آن را تبدیل به فرهنگی رایج نمودند. فرهنگی که شکل حاد آن را در نظام های سرمایه داری و اعمال خشونت های جاری نسبت به انسان ها مشاهده می کنیم.
-انسان (من باور) یا درگیر نیازهای شخصیتی است یا در اندیشۀ رفع اضطراب بابت ناکامی ها و یا حفاظت ازداشته ها! در همه این حالات انسان (من باور) اسیری در خدمت (من فکری) است. بنابراین مفهومی به عنوان خوشبختی و آرامش برای انسان شخصیت مدار مطرح نیست . بلکه خوشبختی تنها بهانه ای است برای توجیه تلاش بی وقفه و رقابت های او!

همۀ انرژی انسان (من باور) وقف اثبات چیزی می شود که نیست اما سعی می کند به دیگران بقبولاند که هست! توجه کنید که چگونه فرصت حیات انسان بابت حفظ توهمی که واقعی فرض شده فنا می شود.
-(من فکری) ابتدا تصاویر متضاد را در مقابل هم قرارداده و اضطراب را شکل می دهد، سپس در نقش (من خیرخواه) وارد معرکه شده و شروع به نصیحت و نجوا می کند. در نهایت با شکل دادن تمایلات گوناگون به عنوان راهکار خلاصی از اضطراب با استفاده از الکل، مواد مخدر و یا اندیشیدن به انتقام و یا هیجان جنسی ما را به شکلی دیگر گرفتار می سازد.
در همه این مراحل انسان قربانی بی دفاعی در دست (من) بدلی ای است که آن را به عنوان عقل خویش باور و به عنوان راهنمای زندگی به آن تکیه کرده است .( امید است متوجه دسته گل هائی که توسط (من بدلی) به اسم شما در بیرون به آب داده می شود باشید).
تا هنگامی که ذهن آلوده به برنامۀ (من باوری) باشد ، محال است از مقایسه و خشم و فشار جنسی برای تخلیۀ اضطراب رها شوید، نظام جوامع به گونه ای طراحی شده که می بایست دائما خود را به واسطه داشته ها یا موقعیت ها با دیگران مقایسه و خود را ملامت کنید. زیرا آنچه موجب فعال ماندن رقابت بین مردم می شود، تداوم اندیشۀ مقایسه، نفرت و خشم در ذهن مردم است.

(آنچه به عنوان میل دائمی جنسی، گرایش به مصرف الکل، مواد مخدر و حتی چشم چرانی و تمایل به شوخی کردن حس می کنید ناشی ازفشار اضطراب است نه بی اخلاقی و لاابالی گری ، برای خلاصی از این فشار دلائل اضطراب را درک کنید نه اینکه بابت چیزی که در ایجاد آن نقش ندارید دائماً خود را ملامت کنید).

(به نظر شما اطلاع از وقایع ذهنی جذاب تره یا شنیدن خبر ورود آیفون ۵ به بازار!
احتمالاً خبر دوم برای خیلی ها جذاب تره! چون اولا با زندگی مدرن و با کلاس امروزی مرتبط تره، دوماً به دلیل امکانات و حجم بالای اون می شه بازی ها و گجت های متنوع تری روش نصب و تمام روز با اونا مشغول بود، سوماً دیگران با دیدن لگوی اپل پشت گوشی برای شخصیت ما ارزش بیشتری قائل میشن). به نظرشما اینطور نیست؟!

- ما با وابسته کردن عمدی خود به دلمشغولیت های گوناگون، سعی در نادیده گرفتن نا آرامی ها و قور قور کردن های فکر داریم. اما نادیده گرفتن خود به معنی نفی چیزی است که هستیم. هنگامی که انسان از چیزی که هست بگریزد و آن را نپذیرد، قطعاً این تنفر و ناآرامی او را فرسوده و به شکل نفرت و خشم به بیرون انعکاس می یابد، دراین حالت به دلیل وجود نفرت درونی او زندگی و مردم را نفرت انگیز حس می کند. در حالی که مردم و زندگی آنگونه که (من) بدلی او تصور می کند بد نیستند.
-برای رفع ترس و اضطراب های درونی نباید با آنها مبارزه یا ازآنها گریخت، این کار به منزلۀ واقعی فرض نمودن آنهاست، بلکه می بایست به سراغ سرچشمۀ خلق توهم(من) رفت، جائی که تصاویر و تعابیر متضاد به مقابلۀ خیالی با هم پرداخته و ما را انسانی پراز عیب به خودمان معرفی می کنند.

افرادی که برای زیبا شدن پاشنۀ در مطب پزشکان زیبائی را ازجا میکنند متوجه این وقایع در وجود خود باشند، مشکل بسیاری از داوطلبان جراحی بینی یا زیبائی مشکل ظاهری نیست بلکه مشکل فکری است. این افراد درگیر مقایسه و مرور دائمی تصاویر و نجواهای فکری اند که آنها را به خودشان معیوب و زشت نشان می دهد.(متوجه هستید چگونه عارضۀ روانی افراد اسباب سود آوری برای دیگران می شود).
-اگرازطریق تعمق ذهنی، قادر به تشخیص (من) بدلی و پایان دادن به حرکت های خود سرانۀ آن گردیم، فرصتی طلائی برای زیارت و ملاقات با (آنچه هستیم) نصیب مان می گردد.
آنچه از روبرو شدن با آن هراس داریم همان کیمیائی خوشبختی یعنی (چیزی که هستیم) است، اما ازکودکی با آلوده شدن به مقایسه وادار به ترک آن شدیم.
اگر بارقۀ شناخت در ذهن شعله ور شود، انسان قادر به توقف و تعمق در وجود خویش می گردد، نه نیازی برای فرار از خود است و نه نیازی به مورد توجه بودن یا محبت دیدن!

هنگامی که ذهن از نیاز و ترس خالی باشد، انسان به گونه ای خود را باور می کند، گوئی مرکز ثقل هستی است، در اوج بی نیازی و آرامش صاحب همه چیز هست. در چنین حالتی انسان کیفیتی از (بودن) را تجربه می کند که با هیچ ثروت و قدرتی در جهان قابل مقایسه نیست، حالتی که اغلب ثروتمندان با دارا بودن امکانات کافی از نبودش در رنج اند.
قابل توجه متولین!
(به نظرشما این بدبختی بزرگی نیست، سرابی که همۀ عمر خوشبختی تصور می کردید ، همه جور دردسر برای شما به ارمغان آورد جز خوشبختی و آرامش).

- بسیاری بر این روش اسرار دارند که با تمرین تمرکز می توان روی (فکر)کنترل ایجاد کنند! غافل ازاین نکته؛ فکری که مشغول تمرکزاست فکر تحلیلگر آلوده به برنامه (من فکری) است. بنابراین آنچه مشغول تمرکز روی خودش است همان (من فکری) است.( تجربه ای که بسیاری ازفلاسفه و روانشناسان به دلیل سلطۀ باور(من) قادر به درک آن در خود نشدند).
آنها ازطریق اندیشیدن به ذهن چیزی را درک می کردند که (من فکری) تجسم می کرد. آنها حصاری را که موجودیت خویش تصور می کردند را درک کردند، اما متوجه حضور خود در درون حصار و ناشناختۀ خارج از حصار نشدند.

-(توجه ذهنی) حالتی متفاوت با (تمرکزفکری) است. در (توجه ذهنی) عاملی به عنوان ناظر بر تمرکز یعنی اندیشۀ (من) و منافع آن مطرح نیست . در حالی که در (تمرکزفکری)، وجود (من) به عنوان عامل ناظر بر تمرکز به خوبی مشهود و نفعی مورد نظراست.
انسان برای درک آنچه هست می بایست حصار و تعلقات آن را ترک و گام در بیرون ازتصورات فکری بگذارد، حصاری که ضخامت دیوارهای خیالی آن به قدمت تاثیر توهم برذهن بشر است. اقدام برای ترک توهم (من) به معنی خانه تکانی اساسی ذهن ازالقائات و صفات خیالی شخصیتی است.
عمل مفید برای درک چیزی که هستیم، توجه به نحوۀ شکل گیری انگیزه های فکری، حین رابطه با مردم و پدیده ها است، نه گوشه نشینی و گریز از مردم به بهانه عدم درک دیگران از ما!

-بشر از دیر باز درگیر فریبکاری های (من فکری) بوده و هست، اما به دلیل عدم ناتوانی در تشخیص(من بدلی) قادر به حل معمای ذهن خود تا این زمان نگردیده است. در عوض تا دلتان بخواهد بابت سرگشتگی و فرار از خود به دستاوردهای بزرگ علمی، صنعتی و همچنین خلق شاهکارهای هنری دست یافته است. دستاوردهائی چنان شگرف که خالق را مرعوب مخلوقات خویش ساخته است!

- رهائی از اسارت (من فکری) یعنی قطع روند شکل گیری تضاد و تناقض فکری . در این حالت فکر تحلیلگر از زیر سلطۀ (من فکری) خارج و به کار سازمانی اش در ذهن یعنی درک و تحلیل امور واقعی باز می گردد.

با رها شدن فکر تحلیگر ازسلطۀ (من فکری)، (فکر) هست، اما ازمکانیزم ایجاد تضاد که منجر به اضطراب و ترس می شود خبری نیست.
در کیفیت رهائی یا (شکل طبیعی بودن)، فکرتحلیلگر یاری رسان انسان درگشوده شدن چشم دل به روی زندگی و هستی است، نه بلای جان او به عنوان (من) نیازمند و همیشه طلبکار!
فکری که از ارکان تابع ذهن محسوب می شود، نه راهنمائی ناشی و بیگانه در نقش عقل (من)!

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به دربارۀ فکر(بخش پایانی)

  1. mohsen می‌گوید:

    ازدوستان میخوام تا تو یه جایی مثل RaidCall … یه روم درست کنن تا بتونیم به هم دیگه بهتر کمک کنیم… نظرتون چیه؟؟

  2. بیژن می‌گوید:

    ممنون از مطلبتون

  3. raha می‌گوید:

    سلام مطالب شما واقعا منحصربفرد و جدید هستن.میشه درمورد خلاص شدن از من فکری ساده تر و ریز تر توضیح بدین.ممنون میشم.

  4. amir می‌گوید:

    مطالب خوبی بود ولی عزیز دل من یکم با زبان ساده تر توضیح بدید. شاید من سطح درکم پایینه ولی روان تر باشه بهتر میشه فهمید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>