شوقِ یافتن؟!

اگر متوجه تلاش های اجباری و بیهوده ای که به انگیزۀ رشد شخصیت و حس رضایتمندی از خود به انجام می رسانیم شویم، قادر به درک پوچی بازی شخصیت و دلائل فرار از واقعیتی که هستیم خواهیم شد، در غیراین صورت نزدیک ترین مونس تحمیلی ما تا لحظه مرگ مفسرفکری وراج (من بدلی) و اضطراب های خیالی آن خواهد بود!
————————

شوقِ یافتن!

این پرسش همواره از طرف خوانندگان مطرح است؛ چرا با وجود طرح مشکل از طرف نگارنده، راه کاری عملی به منظور رسیدن به آرامشی پایدار ارائه نمی شود؟
جدای این بحث که ارائۀ راهکار عملی برای مشکل ذهن بشر بی معناست باید یاد آور شد که لازمۀ دستیابی به آرامش و رهائی ازاضطراب، تشخیص و درک باوری غلط به عنوان (من بودن) است که جای کیفیت اصیل (بودن) را در ذهن انسان اشغال نمود است. آیا شما به عنوان فردی که صادقانه در پی کشف مشکل در خود هستید، به سراغ درک چنین عارضه ای در خود رفته اید یا صرفاً خود را به آثار نویسندگان و توصیه های ایشان برای چنین و چنان بودن در زندگی مشغول نگه داشته اید؟

به دلیل عمق باور(شخصیت) افراد امنیت روانی خویش را در گرو حفظ و تقویت این پدیدۀ بدلی می ببینند! به همین دلیل با وجود همه دردسرهای حفظ آن همچنان با حالت کج دار و مریز با آن برخورد نموده و به جای تشخیص مشکل در وجود خود به سراغ دلمشغولیت های بیرونی به منظور نادیده گرفتن مشکل می روند.
با توجه به اعتیاد فکری ما به شخصیت، آنچه در لابلای کتب روانشناسی یا عرفانی می جوئیم، کشف مخدری مؤثر به منظور کاهش عوارض و همچنین راه های تقویت شخصیت برای ارائۀ هر چه بهتر نمایش (من) در جامعه است، نه درک غلط بودن این باور!
آنگونه که از پرسش ها استنباط می شود، موضوعات به طور عمیق درک نشده و شوق کشف راه حل برای خوانندگان عجول، به مراتب بیشتر از درک مشکل که خود (عین راهکار) است می باشد. (مشکل وجود باورشخصیت است برای حل مشکل می بایست به پوچی این باور پی برد).
یقیناً اگر مشکل به طور عمیق درک شود، منجر به کشف راه حل و حرکت انحصاری در جهت رهائی فرد ازتوهم(من) خواهد شد. (جواب مسئلۀ انسان فقط توسط خود او و در وجود خودش قابل کشف است).

- انسان خردمند در هنگام حادثه وقت خود را صرف بررسی علل واقعه نمی کند، بلکه بدون درنگ برای نجات خویش دست به عمل می زند. اقدامی که به طور غریزی و به حکم خرد صورت می پذیرد. اما اغلب ما به جای دست زدن به عمل آگاهانه، انرژی و باقی ماندۀ فرصت حیات را به بهانۀ کشف راه حل به مطالعۀ کتب روانشناختی، آشنائی با آراء فلاسفه ای مشکل دار همچون خود ما، در بارۀ چگونه زیستن و ….. فنا می سازیم!
پرداختن به دلمشغولیت های تخدیر کننده به جای عمل که تحت عنوان توجه به علائق شخصی صورت می گیرد نشانۀ افسردگی و بی میلی ما به سرنوشت زندگی خود است. ما خود فریبی های خود را با میل به کمال گرائی توجیه می کنیم. در حالی که کمال معنوی انسان در پذیرش و درک چیزی است که مادر طبیعت، او را با آن آفریده است.

به دلیل سلطۀ (من فکری)، رفع همیشگی اضطراب های خیالی، جای خود را به (تخدیر ذهنی) داده است . ما شیفتۀ شناخت هرچیز هستیم الا درک خود، هر بارکه قصد می کنیم وقایع ذهنی خود را مورد توجه قرار دهیم،(من فکری) و ترس های خیالی آن از راه رسیده و به عناوین گوناگون ما را ازاین کار بازمی دارد.
شدت سلطۀ (من فکری) برذهن انسان تا حدی است که او حتی برای چند ثانیه هم قادر به تجربۀ بی فکری و بسر بردن با خود، بدون حضور مفسر وراج فکری نیست! به نظرشما اینکه انسان قادر به تجربۀ بی فکری برای چند لحظۀ کوتاه نیست کمی عجیب و نگران کننده نیست؟!
اغلب بدون آنکه خود را مورد توجه قرار دهیم و یا درک درستی از مفهوم آرامش داشته باشیم، خواهان خلاصی از ترس های من فکری هستیم. ما در حال حاضر به دلیل تبلیغات رسانه ای دستیابی به حسرت های شخصیتی و شهرت را با آرامش یکی و اشتباه فرض گرفته ایم!

فرهنگ امروزی براین اساس طراحی و فرض گرفته شده که در رقابت اجتماعی فردی که بیشتر بدست می آورد یا دارد خوشبخت تراست! (اما بین فرض شدن تا بودن بسیار فاصله است، ثروتمندان سهم بیشتری ازمنابع مالی را دراختیار دارند و از نظر مردم خوشبخت فرض می شوند، اما صرفاً فرض می شوند! آنها با وجود داشته های فراوان و متنوع شان دروناً محزون و فاقد شور زندگی هستند).

آیا اندیشیدن به آرزوها و یا دست یابی به رویاهای شخصیتی منجر به آرامش می شود؟ اگر چنین است، چرا به هرآرزوئی می رسیم، سرو کلۀ آرزو و حسرتی دیگر به همراه ترس و ملامت فکری در ذهن نقش می بندد؟
هنگامی که دیو نیاز و شهوت ِداشتن کنترل ذهن انسان را بدست گیرد، رأفت و نوع دوستی مفهوم خود را ازدست می دهد.
ما ازترس رو شدن (من بدلی) و زیرسؤال رفتن شخصیت خیالی خویش جرأت و تمایلی به درک وقایع ذهنی خود نداریم، اما بسیار علاقمندیم که بدانیم خرس قطبی چگونه قادر به زندگی در هوای سرد قطب جنوب است و یا اهرام ثلاثۀ در مصر توسط انسان ساخته شده یا موجودات فرا زمینی! به نظر شما با وجود ذهن توهم اندیش انسان (من باور)، دلیل شوق دیوانه وار او برای جستجو و اکتشاف چیست؟!

اگر قرار باشد خیال بافی ها و رویا پردازی های انسان شخصیت مدار را موجه و لازم فرض بگیریم، پس چه زمانی فرصت توجه به خود و زندگی را بدست خواهد آورد؟ به نظر شما سود بی توجهی انسان به خود و سرگرم ماندن به آرزوها و اندیشیدن به ترس ها به نفع چه کسانی است؟
آیا برنامۀ خلقت بر پایۀ اندیشۀ انسان به حسرت ها و چگونگی دستیابی او به آرزوهای حقیرانه اش نوشته شده است ؟ اگر چنین باشد باید اذعان نمود که انسان به جای درک کیفیت جاودانگی که در گرو درک خویش است، انرژی و فرصت استثنائی حیات خویش را مصروف به چنگ آوردن و تملک بر اموری نموده که در هنگام مرگ محکوم به ترک و وداع با آنهاست!
آیا مفهوم زندگی برای انسان یعنی تلاش برای رسیدن به خواسته های فکری، آن هم از ترس قضاوت دیگران بابت بی عرضه فرض شدن؟ (اینکه انسان به امید و آرزو زنده است نیز ازآن دسته جملات قصاری است که قصد توجیه تلاش های بی ثمر انسان (من باور) را برای شدن دارد).

-ما براین باوریم که ریشۀ نگرانی های روانی در بیرون از وجود ماست، در حالی که سیستم مولد اضطراب درقالب (من فکری) مشغول تولید ترس و نگرانی های خیالی در مغز و ذهن ماست. ( در اینجا قصد نفی مشکلات بیرونی را نداریم، اما مشکلات بیرونی بهانۀ ایجاد اضطراب را به (من فکری) می دهند و (فکر) با تعبیر و تصویر سازی های خیالی به آنها دامن زده و با بزرگنمائی، دلهره آور ترازآنچه هستند به تصور در می آورد، اگر دقت کنید متوجه می شوید، حتی هنگامی که نگرانی ای وجود ندارد، فکر شروع به تشکیل نگرانی های ساختگی می کند).
همواره این نکته کلیدی را باید به خاطرسپرد که بقاء (من فکری) یا شخصیت در گرو وجود ترس های خیالی است.( ما اغلب ترجیح می دهیم به جای توجه به توهمی بودن ترس های فکری سرخود را به دیدن یک فیلم ترسناک گرم کنیم تا بدین وسیله تا مدتی ازشراضطراب خلاص شویم، با توجه به این موضوع آیا نباید به آنچه عقل خود فرض گرفته ایم شک کنیم! این همان عقل بدلی است که گرایش به خودشناسی را درما شکل داده و ما را به مقصدی ازپیش تعیین شده که چیزی جز بطالت و سرخوردگی در بر ندارد می رساند).

با همۀ اشتیاقی که به خودشناسی داریم، معمولاً تا جائی پیش می رویم که موجب نفی موجودیت خیالی و ترک دلبستگی ها نشود، علائق در ما تولید اعتماد بنفس و حس کسی بودن می کنند. اما همانگونه که شما هم می دانید ماهیت چنین اعتماد بنفسی بدلی بوده و با اولین تلنگر و تهدیدی به شخصیت (من) در هم می شکند!
درک کیفیت رهائی که حاصل درک خود است منجر به ایجاد موجودیتی غیروابسته می گردد. موجودیتی اصیل که حمال تعابیر و تصاویر خیالی توهین، مقایسه و خشم نیست. انسان رها موجودیت و امنیت روانی اش را در گرو اندیشیدن یا داشتن چیزی نمی بیند. درکیفیت رهائی نگرانی بابت حفظ و مراقبت از توهمی به عنوان شخصیت بی معنا بوده و سبکبالی ذهنی جانشین اسارت فکری می گردد.
شخصیت توهمی است ساخته اندیشۀ بشر، که جای فطرت خدادادی او را اشغال نموده است این توهم به منظور مقابله و ابراز وجود در مقابل دشمنان خیالی توسط(من فکری) در انسان اسیرفکر تصور می شود.

تصور شخصیت داشتن در بین مردم موجب ایجاد حسی خوشایند به عنوان ایمنی می شود. دلیل وابستگی ما به توهم شخصیت وجود چنین حسی است. حسی که یک روی اش رضایت خاطرازخود و روی دیگرش ترس و ملامت است.
خاصیت این حس خوشایند تخدیرکننده، توقف موقتی ملامت فکری و اضطراب است. ما برای ایجاد این حس خوشایند ازترس ملامت فکری و بی عرضه فرض شدن، خود را مجبور به جدال با دشمنان فکری و دفاع از شخصیت خود می بینیم. ( همه تلاش هائی که افراد به منظور دیده شدن و شهرت به انجام می رسانند برای دور نگه داشتن خود ازآتش خیالی اضطراب و ملامت فکری است.( به جای فرار ازملامت فکری یا اضطراب با آن رو در رو بمانید تا برای همیشه پی به خیالی بودن آنها ببرید).

دقت کنیدکه چگونه تصور شهرت یا زرنگ بودن موجب دلگرمی می شود. این دلگرمی همان پاداشی است که (من فکری) بابت نمایش یک تصویر قوی ازشخصیت(من) به ما می دهد، اما در مقابل هنگام ارائۀ ناقص یا متزلزل از شخصیت (من) ، مجازاتی به عنوان اضطراب و ملامت فکری در انتظار ماست.
قطعاً باور این موضوع بسیار مشکل است که نگرانی ها و ترس های روانی بشر حاصل خیال بافی هائی فکری خود او است. نگرانی هائی که ازانسان موجودی، اوهام اندیش، بی عمل و مضطرب ساخته است!
( تشویق و تنبیهی که ازکودکی برافراد اعمال می شود به منظور چشاندن شیرینی حس رضایت خاطر بدلی و آشنائی با رنج سرزنش فکری است، اهرم های فشار جامعه که در آینده افراد را وادار به ورود و ماندن در میدان رقابت های اجتماعی می نماید).
حقیقت این است که آن حس خوشایندی که بابت تصویر(من) مطلوب درذهن شکل می گیرد و آن رنجی که به عنوان ملامت بابت تصویر(من) بی عرضه ایجاد می شود هر دو بدلی بوده و تنها یک تصویر ذهنی بی ریشه هستند، درست مانند توهم شخصیت که حاصل نگرشی مسموم بوده و حقیقت ندارد! آیا شما به عنوان یک انسان خردمند و جویای راه حل، برای خلاصی همیشگی از اضطراب به سراغ درک این وقایع و آشنائی با (آنچه هستید) رفته اید؟!

هنگامی که بدلی بودن حس رضایت خاطر و ملامت فکری لو رود، نه اضطراب شکل می گیرد، نه ترس از مردم. نه هرز نمودن عمر به منظور تحسین شدن و نه فنا کردن زندگی به منظور نام نیک ازخود بر جای گذاردن!
قرار گرفتن دراین کیفیت یعنی بی نیازی و آزاد شدن در خود. کیفیتی که انسان مضطرب امروز از آن بی اطلاع و به شدت نیازمند آن است!

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

20 پاسخ به شوقِ یافتن؟!

  1. سپیده می‌گوید:

    با سلام
    من متوجه شدم که خیلی از نگرانی ها و ترس هام بی اساس و خیالی اند ولی این مشکلی رو حل نکرده در من و اضطراب به شکل های مختلف دیگه در من بوجود میاد و در موقعیت های دیگه تکرار میشه، دیگه چرا؟ مگر شما نمی گویید پی بردن به این موضوع باعث از بین رفتنش میشه؟
    سوال دیگه اینکه اگه ما خودمان را با علایقمان سرگرم نکنیم که بیکار میمونیم و حوصلمون سر میره! راستش من هر چه در اوقات بیکاری به خودم توجه کردم چیزی نفهمیدم بدتر افکار بهم هجوم آورده و اعصابم رو خورد میکنه بنابراین ترجیح میدم خودم رو با چیزی یا کاری مشغول کنم.
    از تلاشتون برای بیداری ما متشکرم (هرچند ما به این راحتی بیدار نمیشیم).

    • مه لقا می‌گوید:

      سلام بابت مطالب علمی که ارائه کردین ممنون. ولی من یه سوال داشتم:اگر شما میگویید که ما نباید از من فکری استفاده کنیم درسته چون اونا چیزهای موهوم هستند ولی چرا در قرآن خداوند مدام انسان رو تشویق به فکر کردن کرده؟ مثلا قرآن به طور مکرر این جمله رو تکرار کرده:اگر اهل تفکر باشید یا جمله: در این آیه نشانه هایی است برای کسانی که اهل تفکر باشند.سوال دوم اینه که:نظرتون راجع به علوم انسانی چیه؟یعنی علوم انسانی از پایه مشکل داره؟

  2. هانیه می‌گوید:

    سلام
    من تا یه جاهایی مطالب رو خوندم
    ولی نمی تونم مساله رو حل کنم یعنی نمی تونم با تو جه به این جمله که(ابتدا وابستگی ها و تعلقات فکری خود را تشخیص دهید، سپس به پوچی دلگرمی و یا ترسی که بابت داشتن یا نداشتن شان در شما شکل می گیرد توجه و خیره بمانید. آنچه باقی می ماند (هیچی) است، فضائی خالی در ذهن بدون هیچ برداشتی نسبت به خود. (این حقیقت شماست).) من همین کار رو کردم مثلا من می گم:چون فلان چیزو ندارم نمی تونم و قدرت ندارم اونطوری که هستم یعنی بدون ترس تو جامعه باشم خوب وقتی من اعتماد به نفس ندارم چه کار کنم؟پس باید به اینم فکر کنم که دیگرانم هیچی نیستند….من دوست دارم که عاشق خدا بشم ولی نمیشه چون من هیچ شناختی به اوندارم و می دونم برای اون باید خودمو بشناسم ولی نمی دونم چطوری مطالبو هضم کنم.
    ممنون از مطالبتون

  3. ritardando می‌گوید:

    ممنون بابت مطالب عمیقتون
    نوشته های شما خیلی روشن کننده ست
    ولی ای کاش کمی روان تر و سلیس تر بنویسید و در جاهای مناسب بیشتر از کاما و ویرگول و نقطه استفاده کنید که خوندن چنین متون طولانی ای راحت تر بشه :P

    باز هم بابت مطالب زیباتون تشکر میکنم

  4. رضا می‌گوید:

    وقتی انسان به ازادی میرسید چه چیز پیش روی اوست ٰ رفتارهای اجتماعی آن فرد چگونه خواهد بود لطفا جواب دهید شور بودن را چند روزی تجربه کردم و لی دوباره در دام من فکری افتادم در آن چند روز رفتارها و گفتارهای درونی من را تحلیل می کردم ولی وقایع بیرونی دوباره در من تاثیر گذاشت و من فکری دوباره افسار را به دست گرفت . من دوباره شروع می کنم حس بی نیازی به عوامل بیرونی واقعا در ابتدا ترسناک و در عمل زیباست . خدایا کمکم کن

  5. اکبر می‌گوید:

    سلام
    مطالب شما بسیار مفید است . ممنون .
    لطفا ادامه دهید .

  6. مژگان می‌گوید:

    سلام
    اولین باری هست که سایتتون رو می بینم و اولین مقاله ای هست که از سایتتون میخونم.
    فقط میتونم بگم عالی بود ، عاااااااالی
    هر چند که متوجه منظورتون میشم ولی به کار بردن عملی چیزهایی که گفتید تو زندگی روزمره شاید اونقدرها هم آسون نباشه یا شاید ما راهکارش رو بلد نیستیم ، ممنون میشم یه مقاله هم در رابطه با اینکه بعد از درک این مقاله باید عملا تو زندگیمون چیکار کنیم ؟! بنویسید .

    خیلی خیلی ممنون

    • سکوت می‌گوید:

      فقط کافیست از امیال و افکار درونی رها شوید یا به عبارتی از همه چیز تهی شود. و به بی ذهنی برسید!
      در دین های مختلف اسم این بی ذهنی را مدتیشن (در دین بودایی)، نماز ( در اسلام) و …. گذاشته اند که انسان ثابت کرده بهترین و کامل ترین این راه ها نماز است. فقط کافیست نماز را درست بخوانیم بعد از نماز احساسی به آدم دست میدهد ، که گویا دوست دارد هزاران بار این نماز را تکرار کند. و باید در نماز تلاش کنیم تا به بی ذهنی برسیم در بار های اول اصلاً مهم نیست پیروز شویم یانه مهم این است سعی میکنیم تا به بی ذهنی برسیم در دراز مدت به یک روحانی و یک انسان متدین تبدیل میشویم…. رسیدن به بی ذهنی در جاهای مختلف بهتر صورت میگیرد مثلاً در اسلام در مسجد، بودا در معابد ، مسیحیت در کلیسا و ….
      امیدوارم موفق شوید!

  7. فاطمه می‌گوید:

    من واقعا از زندگی متنفرم !

  8. Abril می‌گوید:

    مطالب خوب و مفیدی است البته فعلا چنتا از مطالب رو خوندم ولی همین چنتا هم منو به وجد آورد.
    ممنون

  9. reza می‌گوید:

    man ham dargire in hallam.vali bi hich barnamehi kheli sar dar gom o bi hoseleh.shayd ham tanbal .nemi fahmmam

  10. جوینده می‌گوید:

    با سلام
    من هم میخوام بگم که با توجه به نوشته ها تون لطفا بیان کنید که باید عملا تو زندگیمون چیکار کنیم .ممنون.

  11. عجیبه می‌گوید:

    چند نکته :
    وقتی که شما به “هیچی” فکر میکنید ، عملکرد ،رفتار ، گفتار ، اخلاق و در کل بازده شما ، همان “هیچی” خواهد بود. (از کوزه چه ترواود . . .همان که درون اوست)
    اکثرمان به نحوی مشغولیت های ذهنی را که ناخواسته افسار ذهنمان را بدست گرفته اند و زندگی را سخت و کسلالت آور کرده اند تجربه کرده ایم. این نکته که “”شادکامی و خوشبختیمان را ، به شرط بدست آوردن فلان چیز و فلان خواسته بدانیم ، اشتباه است”" را همه میدانند ، و این همه لازم نیست راجع به “شرطی شدن انسان امروزی” ،توضیح داده شود .

    حتی شما که دم از “نداشتن قالب فکری” میزنید، (خواسته یا نا خواسته) باعث ایجاد یک قالب(طرز) فکری جدید میشوید.

    در تمامی نوشته هایتان ، مینویسید: “انسان به جای ” کسی شدن و چیزی شدن” برود “بودن با خود” را تجربه کند و تا پایان عمر در بودن با خود به سر برد و از آن لذت ببرد. آیا بنظر خودتان ، این همان “شدن ” نیست؟!
    بنظرم بهتر است که تجارب شخصیتان را به کل بشریت نسبت ندهید.

    • سکوت می‌گوید:

      درست است…. اما سئوالی از شما دارم آیا میتوان بدون فهمیدن از فقر از زندگی افراد فقیر حرف زد؟!!
      مسلماً خیر!!
      حال آنکه چگونه میشود بدون فهمیدن من، ما بوجود بیاید؟!! چگونه وقتی از ناخودآگاه درون خودت آگاه نیستی انتظار داری در جامعه زندگی سالم و شادکامانه ای داشته باشی؟!!
      ممکن نیست!!!
      رسیدن به سکوت درون در همه ی ادیان اثبات شده است. زیرا وقتی در خانه در حال رسیدن به بی ذهنی است و میخواهید به بازار بروید یا به محل کارتان، به واسطه ی سکوت درونتان که در خانه داشتید با مسائل و پرسش های روبرو در جامعه به خوبی کنار خواهید آمد.
      بسیاری از پاسخ های پرسش ها در درون خود آدم است فقط کافی است لحظه ای ساکت بنشینی و به درونت گوش دهی ناگهان فریاد سکوت را می شنوی که چگونه به سئوال هایت جواب می دهد…
      انسان نباید در اندیشه ی شخص دیگری شدن خود را فراموش کند زیرا آنوقت نه میتواند شخص دیگری شود و نه میتواند نقش خود را پیدا کند…
      در اندیشه ی فردا امروز را از دست مده زیرا اگر امروزت را از دست بدهی هم فردایت خراب است و هم وقتی فردا بشود گذشت ات مسموم می باشد.
      امیدوارم به دردتان خورده باشد!!

  12. بهـــــــــــــــــــــــــــــارخانوم می‌گوید:

    سلام
    من از ۱۷ سالگی پی به این مسئله بردم
    اما کم کم از زندگی مادی جدا شدم تا اینکه الان بعد از ۱۰ سال هیچ میلی به روزمرگی و کسب و کار ندارم و فقط به من واقعی فکر میکنم و دنیا زده شدم

  13. على اصغر مختارزاده می‌گوید:

    زندگىم به سختى مىگذشت. هىچ چىزى سر جاىش نبود و فکربکرم هم که روزى خىلى قبولش داشتم دىگر به جاىى قد نمى داد. خىلى جاها سرک مى کشىدم شاىد کسى جوابى براىم داشته باشد که لااقل کمى از آن تارىکى وحشتناک درونم و ذره اى از آنهمه دلشوره ها و دلهره هاى عجىب و غرىبى که داشتم کاسته شود اما معمولا دىگران ىا اساسأ درد مرا تجربه نکرده بودند و ىا اگر هم تجربه کرده بودند هنوز جوابى براىش نىافته بودند.و امىدوار بودند با صحبت در مورد مشکل, مشکلشان حل شود. تا اىنکه متوجه شدم آنچه به عنوان مشکل مى شناختم و فکر مى کردم مشکلم را شناخته ام, تنها ىک نشانه بود از وجود مشکلى بزرگتر و جدى تر که آگاهى از آن نداشتم. مانند کسى که سر درد شدىد مىشود و قرص سر درد مى خورد و سر دردش تسکىن مى ىابد و باز بعد از چند روز دوباره آن درد به سراغش مى آىد. او نمى داند که دچار طومار است. من مطالب را مى خوانم و متأسفانه آنچه شنىده مى شود مشکل اصلى نىست. نشانه هاى مشکل است.

  14. یکی می‌گوید:

    سلام
    اول ممنون،چرا که:من علمنی حرفا قد سیرنی عبدا
    دوم تبریک به خاطر نثر روانتون که واقعا من رو جذب کرد تا راحت بخونم حالا بماند که چقدر فهمم اجازه داد تا درک کنم.
    وسوماینکه، جسارتا در پاراگراف دوم سطر دوم عبارت کج دار و مریز درست است،
    در پایان ضمن تشکر دوباره عرض کنم که من هفت ماهه افسردگی شدید دارم خیلی پول خرج کردم علی رغم نداری که افاقه ای نکرد، اما با خوندن این مطالب همچین کمی احساس خوبی بهم دست داد که بابتش از شما باز هم ممنونم. خوشحال میشم بیشتر از تجربیاتتون استفاده کنم، حق یار و یاورتان.

  15. جواب سوالم رو میخوام! می‌گوید:

    مطالب بسیار مذخرف هستش شما بلدید آدمها رو با خودشون بیشتر درگیر کنید…هیچ جواهری بدون تلاش ارزش پیدا نمیکنه و هیچ آدمی بدون تلاش ارزش پیدا نمیکنه…اگه قرار بود تو طول تاریخ ارزش همه ثابت بود وهمه هیچ حرکتی نمیکردند تا آخرین لحظه که هیچی.. فقط بنشینند همه به من فکری هاشون فکر کنند عمر خودشون رو صرف کشف توهم بکنند کار مفیدشون پس تو این دنیا چی بوده؟؟؟ پس ادیسون هم من فکری داشته توهم شخصیت داشته از خودش نا آگاه بوده!!اگه او مثلا برق رو اختراع نمیکرد شما نویسنده خیلی زندگی راحتی الان داشتید شما اختراع میکردید!!! حتما زکریای رازی کاشف الکل هم من فکری داشته یا بالاخره همه مخترع های تاریخ!!! هر ادمی متوسط۶۰سال عمر میکنه نرمال تو جو امروز! ۸ساعتش رو که بخوابه شبانه روز تازه حالت عادی بعضی ها تا۱۲ساعت رو نزنن که اصلا هیچی! مسلما پس ۲۰ سال یا نصف عمرمون کلا که تو خوابیم میمونه بقیه…بقیه رو هم ول متل یا صرف خود درگیری کنیم با مطالب شما یا چیزهای الکی…خود شما نویسنده هیچ وقت تاحالا دچار من فکری نشدید الان این شما بودید این مطالب رو نوشتید یا من بدلی من فکری تو ذهنتون؟…خود شناسی یعنی خودمون رو بشناسیم تا آگاهانه زندگی کنیم وبه جلو بریم..مطالبی رو ارایه بدید که ذهن آدم درگیر و قرق در مذخرفات نشه تو این دنیا لااقل بتونه استعدادهاش رو رشد بده یک کار مفید برای بشریت انجام بده نه اینکه مسخره کنید عمر خودتون رو به جاااای نام نیک گذاشتن فلان اینها حاصل من فکری هستش..هدف من ازخودشناسی نگرش آگاهانه تر وتقویت ذهنم برای بهتر زندگی کردن هستش و بوده ولی شما از فصل گرایش های کورکورانه تا این فصل شوق یافتن اون طور باید وشاید مخاطب رو بیدار نکردید که بتونه به آرامش واقعی برسه فقط گفتید من فکری

  16. سوال می‌گوید:

    جالبه!
    با توجه به مطالب شما باید به این فکر کرد که چه قدر کار هایی که داریم در طول روز انجام میدهیم پوچی و بی ارزش هستن و فقط باعث ایجاد ترس و دلهره بیشتر در ما میشن.
    و میگین که باید موفقیت هایی که افراد جامعه اون هارو قبول دارن رو کنار بزرایم(حتی اگه بتونیم به اون ها برسیم یا نرسیم) و با این کار به آرامش فکری میرسیم .
    نمیدونم شاید من منظور شما رو درست متوجه نشدم .یعنی بهتر انسان بر جایی دور از سایر افراد با این فکر که من دیگه دلهره و نگرانی برای ایندم ندارم و بدون هیچ ترسی از فردا .اون وقت دیگه خودم رو به طور کامل شناختم.
    لطفا جواب بدبن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>