بازندگان

آیا به نظرشما، برنامۀ زندگی انسان دراین کرۀ خاکی، براساس اندیشیدن به حسرت ها و برآورده شدن آرزوهای او نوشته شده، که برای تحقق آنها این چنین روان خویش را نابود و زندگی را بردیگران تلخ ساخته است؟!
اگراین موضوع را طبیعی فرض کنیم، باید گونۀ بشر را بازندۀ حیات نامید، زیرا در فرصت اندک عمر، به جای جاری بودن درسیال حقیقت که برازندۀ شعور و خرد انسانی اوست، برآورده شدن تمایلات را فلسفۀ زندگی خویش در نظر و انرژی اش را صرف به چنگ آوردن داشته های موقتی و ناپایداری نموده که یا نگران حفظ آنهاست یا با فرا رسیدن مرگ، محکوم به ترک آنها می باشد!

این بدین معنا است که زندگی بشر برخلاف دیگر گونه های حیات، با وجود برخورداری ازهوش، صرف اموری توهمی شده که به واسطۀ باور (شخصیت) برای او با اهمیت فرض شده اند!
(انسان (من باور) موجودی خشمگین و عصبانی است که نه تنها تحمل (من) های مانند خود را ندارد، بلکه بزرگترین شکنجه برای او ماندن با (من) خودش است)!

اگر چشم دل انسان بر حقایق باز و قادر باشد تا خارج از دریچۀ تنگ و محدود نگاه (من فکری)، خود و زندگی را مورد مشاهده قراردهد ، آنگاه متوجه خواهد شد که باور شخصیت اندیشه ای غیر واقعی بوده که خاصیتی جز دلخوش نمودن فرد به وجود نمایشی اش ندارد.

توهم (شخصیت) باوری فکری است که جامعه از طریق تربیت به ذهن افراد القا می نماید تا زندگی آنها را ازحالت طبیعی(بودن) که عین شادکامی است به سمت و سوی (شدن) که منتهی به ناکامی می شود منحرف سازد.( بزرگترین بدبختی انسان، غریبه شدن با خود بابت اندیشیدن به آرزوها وتمایلات اش است).

دشمن انسان، روزگار و مردم نیستند، بلکه باوری اشتباه به عنوان(من) بودن است که در ذهن ما شکل داده شده تا موجودی متفاوت با آنچه هستیم شویم! هنگامی که این باور در ذهن تثبیت گردد، انسجام و وحدت ذهنی انسان نابود و فرد به جای بودن در زندگی درگیر کارزار و کش مکش های دائمی بین (من) های فکری می گردد. جنگی بی پایان که تنها قربانی اش جسم و روان ما می باشد .

آیا به نظرشما با وجود این دشمن درونی که نقش کارگزار پنهان جامعه و (من) بدلی ما را بازی می کند، منطقی است که انسان های دیگر را دشمن خود فرض کنیم؟

ابداع و ترویج این باور فکری هنگامی در ذهن بشر شکل گرفت که قادر شد برطبیعت مسلط شود. ازاین پس ذهن هوشمند او مجال یافت به جای ترسیدن، از اهرم ترس و نیاز درجهت وابسته نمودن دیگران به خود استفاده نماید.

باوری مخرب که عشق و رأفت را در دل انسان نابود و او را مبدل به موجودی طمع کار و عصبی ساخت، انسانی با خود بیگانه که اضطراب دورماندن ازخویش و رنج عصبیت اش را ازطریق آزار رسانی و انتقال خشم به دیگران التیام می بخشد!

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به بازندگان

  1. ایکیا می‌گوید:

    سلام
    ابداع و ترویج این باور فکری هنگامی در ذهن بشر شکل گرفت که قادر شد برطبیعت مسلط شود. ازاین پس ذهن هوشمند او مجال یافت به جای ترسیدن، از اهرم ترس و نیاز درجهت وابسته نمودن دیگران به خود استفاده نماید.

    چقدر عمیق بود این جمله.
    ممنون.

  2. جوینده می‌گوید:

    با سلام
    منظور از بودن در زندگی چیست؟آیا این حالت انسان رو دچار روزمرگی نمی کند؟
    سوال دیگری دارم که با یک مثال شروع میکنم:افراد زیادی هستندمثلا بسیاری از پزشکان که برای دیگران مفیدند بدون آنکه برای مطرح کردن خودیا بهترین بودن این کار را انجام دهندوبسیار هم موفق هستندو یا بسیاری از مشاغل دیگر…به نظر شما آیا میتوان به این درک رسید که در چه کاری می توان با عشق و علاقه بیشترین خدمت را کرد؟

  3. کیا می‌گوید:

    سلام دوست عزیز
    مطالب مفیدی داری و نظریه جالب، خیلی مشتاقم به صحبت انلاین و تبادل نظر.من از تئوری تو برای غلبه بر (من) خودم و دور زدنش کم و بیش استفاده کردم، و صد البته منٍ خودمو نادیده نگرفتم چرا که به نظر میاد من آدم حکم نرم افزار رو برای سخت افزار ذهن داره و نمیشه نادیده گرفتش فقط میشه نرم افزار و به روز کرد و چیز های جدید و درست روش نصب کرد، این نظر شخصیه منه و خیلی تمایل به بحث راجبش دارم.
    نمیدونم امکان بحث وجود داره یا نه اما اگر وجود داره لطفا در پاسخ برای من بنویسید

  4. امیـــر می‌گوید:

    چرا باید من را در کالبدی شبیه انسان در نظر گرفت؟ این من می‌تواند هرهنگام با هرتصوری که از خویی بهره ‌می‌گیرد در قالب یک کالبد از جنس دیگر موجودات درآید…

  5. WHOAMI می‌گوید:

    مطلب عمیقی است که جا دارد همه عمر به بحث گذاشته شود!
    ولی به نظر من این باور ذهنی از زمانی در ذهن بشر شکل گرفت که خود ذهن شکل گرفت.
    اگر از دید تکاملی به این قضیه نگاه کنیم بازندگان حیات (فیزیولوژیک) همه قبلا از بین رفته اند. ذهن با آفرینش (به قول شما) من فکری (به قول خودم ایگو)، محدوده دفاعی مشخص‌تری برای خود تعریف می کند. می‌توان تصور کرد انسان بدون من راحت تر از بین می‌رود! ولی کاملا با شما موافقم که انسان دارای ذهن پیچیده بازنده حیات (اصطلاحا) معنوی شده است.
    حالا اگر من فکری را ملزوم لاینفک ذهن بدانیم آیا عملا راهکاری برای خلاصی از این من تواند بود؟!

  6. امید می‌گوید:

    درود بر شما با مطالب بسیار ارزنده و خوبتان امید است چراغی باشد برای کسانی که میخواهند دراه راستی گام بردارند

پاسخ دادن به امید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>