درد بشر

بزرگترین معضل انسان درقبال خود، عدم توجه و بی اطلاعی ازعلل شکل گیری رنج های روانی خویش است. این ناآگاهی موجب شده تا انسان همواره درگیرتاریک اندیشی و خودفریبی بوده و به جای توجه به دلائل ایجاد ترس و رنج تنهائی، عمر خود را صرف کشف آرام بخش ها و لذت طلبی کند.

بشر به این شیوۀ خود تخدیری چنان خو گرفته است که اهمیت دادن و پرداختن به این موضوع جای تشخیص و رفع مشکل را برای او گرفته است.
با وجود دستاوردهای شگفت انگیز علمی، نسل بشر هنوز نسبت به دلائل ناآرامی های ذهن خویش ناآگاه مانده است. به دلیل این ناتوانی، اغلب انسان ها مجبور هستند، همواره مشغول کشف روش های کاهش ترس و تسلی به منظور آرام نمودن درون پر اضطراب خویش باشند.

انسان با خود بیگانه به دلیل سلطۀ توهم، قادر به تمیز دادن کذب از حقیقت نیست، به همین دلیل یا درشرایط بحران و ترس به سر می برد یا به بهانۀ راهنمائی گرفتن در دام دلالان آرامش گرفتار می گردد! تا هنگامی که انسان شخصاً به درد خویش واقف نگردد، رنج و سرگردانی او موجب رونق بخشیدن به کسب و کار دیگران می شود!
انسان (من باور) رسیدن به آرزوهایش را مساوی باخوشبختی فرض می کند! اما این خوشبختی نیز او را راضی نمی سازد! او به بهانۀ رسیدن به کمال و خوشبختی هرچه تلاش می کند، حریص تر و نگران تر می شود! حالاتی که با سعادتمندی منافات دارند. انسان شخصیت باور، بردۀ مطیع و ترسوئی است درخدمت صاحب تصوراتش اش یعنی (من فکری).

انسان (من باور) صرفاً متوجه نیازهایش است، بدون آنکه متوجه پوچی تمایلات و سرچشمۀ ظهور آنها یعنی(من) بدلی اش باشد.
(برای بسربردن درآرامش، می بایست متوجه عامل شکل دهندۀ تمایلات در ذهن بود، عاملی که خواسته هایش را به جای نیازهای واقعی، ازطریق فکر با فشار آوردن به ذهن از ما طلب می کند).
-بسیاری این پرسش را مطرح می سازند که چگونه می توان از(من فکری) خلاص شد و یا راهکار پیشنهادی برای دستیابی به رهائی چیست؟
اگر چه در نوشتۀ (شوقِ یافتن) به این موضوع به تفضیل پرداخته شده، اما بازهم اشاره ای کوتاه به آن می کنیم.
شرط اصلی خلاصی از(من فکری)، درک برنامه ای است که ازطریق تربیت خانوادگی و اجتماعی در ذهن ما شکل داده شده و به واسطۀ آن، ما خود را یک (من) جدا ازدیگران ، با صفات شخصیتی خیالی تصور و عمر خود را صرف حفاظت ازاین توهم می کنیم.(اگر قادر به فهم این ماجرا در ذهن خود شوید، همۀ عرفان را درک کرده اید).
آیا شما می توانید خود را خارج از این قالب فکری مشاهده کرده و همچنین دست از تعلقات دلگرم کننده ای که به موجودیت خیالی خود الصاق نموده اید بردارید؟

اگر با کمک آگاهی به چنین درکی نائل گردید، حتی خواندن این مطالب نیز برای شما زائد و غیرضروری است، زیرا آنچه می بایست در وجود خود درک کنید را درک کرده و پی به دلائل نارضایتی ازخود برده اید. این به معنی پایان یافتن مکانیزم تضاد و تناقض فکری و خارج شدن ذهن ازسیطرۀ (من فکری) است. هنگامی که چشمۀ تناقضات فکری در ذهن خشک و فعالیت فکر وراج ازکار بیفتد، شما می توانید در وجود خود آرام گرفته، فرصت همراهی با آنچه در حال وقوع است را می یابید.
(اینکه هنگام بیکاری حوصله مان سرمی رود به این دلیل است که نمی توانیم خود را تحمل کنیم و نیازداریم تا با مشغول ساختن خود، بهانه ای بیابیم برای جیم شدن و عدم حضور در دادگاه توهمی ملامت فکری. این بهانه می تواند سیگارکشیدن باشد، می تواند حل جدول یا ساز زدن باشد، می تواند خرید و ویندو شاپینگ باشد، بازی های رایانه ای و یا شخم زدن اینترنت. همه عمر انسان (من باور) در دو وضعیت کلی می گذرد یا فرار ازخود به منظور مواجه نشدن با چیزی ای که هست ، یا اثبات موجودیت توهمی خویش به دیگران).

به نظر شما نام این گرفتاری ای که بشر درگیرش شده بدبختی نیست؟

انسان (من باور) کمتر قادر به درک چیزی جز خیالات فکری اش است، زیرا حقیقت از فیلترهای فکر مفسراو عبور، تحریف و سپس به صورت یک برداشت و تصویر رنگ و رو رفته تحویل او می گردد.
با وجود چنین مکانیزم تحریفی ، انسان نه تنها اشرف مخلوقات محسوب نمی گردد بلکه در نحوه ادارک، موجودی در ته جدول مخلوقات است ! زیرا واسطی به عنوان معبر فکری وراج، همواره بین او و (آنچه هست) فاصله انداخته و حقیقت را با تصاویر و تعابیرکهنۀ خود مخدوش می سازد.(توانائی بشردر زمینۀ اختراعات و اکتشافات مادی را نباید به حساب درک ناشناخته و غیرماده گذاشت. اگر نفوذ برنامۀ (من فکری) باعث غریبه شدن انسان با خودش نشده بود، سرنوشت بشر به مراتب بهتراز وضعیت نابسامان امروز بود).

مهم ترین راه خلاصی از(من فکری) عبور از قالب های از پیش ترسیم شدۀ فکری است که به واسطۀ آنها احساس کسی بودن و امنیت بدلی می کنیم.
-نمی توان با ابزاراندیشه که آلوده به توهم(من فکری) است به سراغ درک خود یا پدیده ها رفت، زیرا آنچه به عنوان شناخت نصیب مان می شود، به عنوان پشتوانه ای خیالی به حساب (من فکری) واریز و موجب تقویت او و افزایش نگرانی ما بابت حفظ خزانۀ خیالی و خالی شخصیت می شود.
اگرقادر به درک موجودیت عاریتی که به صورت باور شخصیت در ما شکل گرفته، شویم، آنگاه متوجه خواهیم شد که عمر ما به جای بودن در متن زندگی، وقف پرداختن به اموری خیالی شده که وجود خارجی ندارند، اما ما آنها را واقعی و جدی تصور کرده بودیم.
درست مانند خواب دیدن که در خواب قادر به درک توهمی بودن مشاهدات مان نیستیم و آنها را واقعی فرض می کنیم!

زندگی انسان (من باور) کابوسی است که هرلحظۀ اش در ترس بیدار شدن و رو در رو شدن با دروغی که نیست می گذرد. او برای مواجه نشدن با خود، یا به دور دست ها پناه می برد، یا عمر خود را به انگیزۀ نام نیک ازخود بر جای گذاشتن به جستجو و تحقیق می گذراند! این شیوۀ گریز و غفلت انسان نه تنها در این روزگار مضموم شمرده نمی شود بلکه مزین به نام پر طمطراق خلاقیت نیز شده است.

(انسان تا هنگامی که نسبت به خود آگاه نباشد ، اگر همۀ دنیا را هم زیر پا گذاشته و همه چیز آموخته باشد باز هم ناآگاه است، زیرا شناخت یا سیاحت، بهانه ای بوده اند برای توجیه عدم حضور و نزدیک شدن او به خودش.

گوئی در این روزگار تکنولوژی زده، همه با هم قسم شده اند، تا غفلت هایشان را با یکدیگر به اشتراک گذاشته، مبادا کسی متوجه چیزی جز غفلت کاری باشد.
رنج انسان ناشی از گم گشتگی و پی آدرس های اشتباه رفتن در بیرون از وجود خویش است. قرار گرفتن در این وضعیت برزخ گونه از انسان موجودی متفاوت با آنچه می بایست باشد ساخته است.

سلامت باشید.

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

13 پاسخ به درد بشر

  1. بهروز نعیمی می‌گوید:

    داستان برای همه مشابه است، فرار از خود اما روشها مختلف است یکی با پناه بردن به سیگار و مواد مخدر، دیگری با پناه بردن به الکل، یکی با کار و مشغله زیاد، یکی با مطالعه و تحقیق و……اما چرا روشها متفاوت است؟ به نظر میرسد آنچه من در این سطور میخوانم و تایید هم میکنم اما باز هم در دام (من فکری ) می افتم اقلا برای خود من بدین خاطر است که قوانینی در من نوشته شده است (احتمالا توسط خودم و آنهم در سنین کم) که در لایه های زیرین ناخودآگاه من ثبت و نگهداری میشود و من به آنها به این راحتی دسترسی ندارم و علیرغم اینکه در طول زمان آگاهی بدست می آورم و در سطوح ضمیر هشیار و آگاهام تغییراتی صورت میگیرد اما این تغییرات آنی و لحظه ای و یا برای چند ساعت یا چند روز بوده و باز همانند کشی که کشیده شده برمیگردد سر جای اولش یعنی تبعیت از همان قوانین، شاید بهتر باشد ابتدا آن قوانین کشف شود. چه چیز باعث شد من احساس بد نسبت به خودم داشته باشم، چه اتفاقی افتاد، چه برخوردی با من شد یا چه کاری خودم انجام دادم که اولین بار احساس گناه در من شکل گرفت و از آن پس خود را آدم گناهکاری دیدم و…..اگر امروز بتوانم آن قوانین را کشف کنم و مواجه شوم شاید بتوانم آنها را تغییر دهم وگرنه بدون این مرحله اقلا در رابطه با خودم میتوانم بفهمم که چیزی اتفاق نخواهد افتاد و جستجوی من نیز برای یافتن حقیقت در واقع روشی شرافتمندانه و موجه برای فرار از خود است در مقایسه با روشهایی مثل سیگار کشیدن، لذت جویی و….

  2. زخم خورده می‌گوید:

    نمیدونم از کجا شروع کنم، نمیدونم چجوری حرفامو بگم ، شاید اینم از فواید آشنا شدن من با این نوشته هاست که نمی تونم دو کلام حرف دلم رو بگم،با این که میدونم احتمالش زیاده که نظر منو نمایش ندین ولی بازم حرفامو میزنم.راستش من یه پسر ۱۹ ساله ام که با امسال دوساله پشت کنکورم. سال اول کنکور(سال پیش دانشگاهی) که نمیخوندم.سال دوم هم فارغ التحصیل از دبیرستان شدم و تموم وقتم آزاد بودتا واسه کنکور بخونم. یکی از غروب های پاییز بود که تو وبگردی های همیشگیم با این سایت آشنا شدم،منم اولش مثل همه ی اونایی که تازه تازه با این وب آشنا شده بودن ، خیلی از نوشته هاتون خوشم اومد و خیلی باهاشون حال کردم! چون منم معتقدم نیمی از آدمها فقط ادای کسی بودن رو در میارن و خودشون نیستن ،علاوه براین فکر نمیکردم کسی تو وب به این جور مسایل بپردازه. من هم مثل اکثر اونایی که برای اولین بار این نوشته ها رو میخونن پای هر پستتون نظرمیذاشتم و تایید میکردم حرفاتونو.بعد از ۱۰ ماه خوندن نوشته هاتون و همچنین آشنا شدن با نوشته های افراد دیگه ای که تو این ضمینه فعالیت دارن، مثل محمد جعفر مصفا،کریشنا مورتی،،، یواش یواش به یه سردرگمی و پریشانی رسیدم.شور و حالم رو از دست دادم ، کم حرف شدم ،بیرون رفتن و گشتن با دوست هام به صفر رسیدو قطع شد . رفتارم عوض شد.جدیداَ نمیدونم از زندگی چی میخوام.جدیدا نمیتونم از زندگیم و از جوونیم لذت ببرم، شما با نوشته هاتون کاری کردین که به قوه عقل و تفکرم شک کنم،دقیقا یکی از جمله هاتون این بود:”با وجود چنین عاملی در ذهن(من فکری) آیا نباید به ماهیت آنچه که عقل مینامیم شک کرد؟” شما در قبال جمله جمله حرفایی که تو اینجا میزنین مسئول هستین. باید جمله جمله نوشته هاتون توسط خواننده هاتون بررسی و تحلیل بشه.حتما شنیدید که سعدی میگه “عالم بی عمل به چه ماند؟ به زنبور بی عسل” به نظرم علمی که به عمل نرسه به آگاهی کاربردی نرسه ،بهتر که نباشه.با کلمات بازی نمیکنم چیزی که تجربه کردم رو دارم میگم.نوشته هاتون بجا اینکه که دردی رو از خواننده (بنده نوعی) کم کنه دردی رو هم بهشون اضافه میکنه ،به عنوان مثال اگه من بدونم که درد بشر چیه درد بنده نوعی درمان میشه !؟ . ما اگه دردی داریم درمان هم لازمه.صرف فهمیدن درد ،دردی رو درمان نمیکنه. شما میفرمایید : “”شرط اصلی خلاصی از(من فکری)، درک برنامه ای است که ازطریق تربیت خانوادگی و اجتماعی در ذهن ما شکل داده شده و به واسطۀ آن، ما خود را یک (من) جدا ازدیگران ، با صفات شخصیتی خیالی تصور و عمر خود را صرف حفاظت ازاین توهم می کنیم”" به نظر شما اگه ما این برنامه را درک کنیم، دیگه تمام مسائل روانیمون حل میشه؟ ؟ شما میگید با دستگاه اندیشه فعلی نمیشه به مشکل پی برد چون به من فکری آلوده شده، میشه بفرمایید مگر ما در مغزمون چند دستگاه اندیشه داریم که یکی آلوده و دیگری پاک باشه. لطفا توضیح بدین دقیقا ما باید دنبال چه چیزی در خودمون باشیم.آیا به نظرتون ،احساس کسی بودن ،احساس من بودن جزئی از ساختار روان و مغز آدمی نیست .
    شما و نوشته هاتون با من کاری کردید که دیگه نمیدونم به واژه هایی مثل انگیزه، امید،هدف اعتقاد داشته باشم یا نداشته باشم.
    دیگه نمیدونم برای رضایت از خودم و زندگی باید دلیل و بهانه ای داشته باشم یا نداشته باشم.
    نمیدونم برای آرامش داشتن ،دلیل (چه دلیل فکری چه دلیل مادی) لازم هست یا نیست.
    نمیدونم برای داشتن حس اعتماد بنفس ، باید دنبال داشته های فکری(همون آگاهی کاربردی) و مادی برم یا نه
    نمیدونم برای شاد بودن دلیل و بهانه لازمه یا نه (چه در درون آدم چه در بیرون)
    دیگه نمیدونم داشتن هویت یا شخصیت ، نکوهش شده س یا ستایش شده
    دیگه نمیدونم تو این دنیا که هر روز یه ایدئولوژی به روانت حمله میکنه ، اعتقاد داشتن به یک سیستم فکری ،لازمه یا نه

  3. على اصغر مختارزاده می‌گوید:

    با سلام و عرض ادب. من همىشه ىک مثال مىزنم : فرض کنىد داراى ىک مزرعه بزرگ هستىد و با همسر و فرزندانتان زندگى خوب و خوشى را دارىد

  4. سپیده می‌گوید:

    من هم دقیقا مشکل آقای (زخم خورده) را دارم. یعنی بعد از نزدیک به یک سال و نیم که با این سایت اشنا شدم هیچ دردی از من که دوانشده بلکه بدتر هم شده دیگه هیچ دلیل و انگیزه ای برای زندگی و زنده بودن پیدا نمیکنم. حتی نمیفهمم برای چی برم سر کار اینهمه زحمت بکشم وخسته شم برای این زندگی مسخره و بی معنی. اوایل خیلی حرفاتون برام قشنگ بنظر می رسید و موافق بودم باهاش حتی آدم وابسته میشه به خوندن این مطالب اما مدتیه دیگه مطالبو نمیخونم اصلا حوصله این حرفارو ندارم دیگه وقتی هیچ فایده ای نداره خوندش. من که کلا شور وانگیزه ای واسه این زندگی نداشتم با خوندن این حرفا همون قدرم از دست دادم … فکر هم می کنم خودتون اینا رو میدونید،
    واقعا نوشتن این مطالب برای چیه وقتی دردی رو دوا نمیکنه؟؟؟ بلکه بدتر هم میکنه

    • زخم خورده می‌گوید:

      سپیده خانم نظر من اینه که واسه شاد بودن و دوست داشتن زندگی،
      به حرف دلمون، حسمون، علاقه هامون و عقلمون گوش بدیم و عمل کنیم.
      نه به حرفهای دیگران که میگن اینطور باشیم و اونطور نباشیم!
      مگه ما چند بار میایم دنیا که زندگی کنیم؟
      مگه ما چقدر عمر داریم ،که به تز ها و حرف های این و اون واسه اینجور بودن و اونجور بودن ،عمل کنیم؟
      مگه خدا بهمون چند بار لطف و عنایت زنده بودن میده؟
      شکرگذار خدا بودن ، واسه هرچی که داده نداده،همیشه آرامش شادی بخشه.شما هم امتحان کنین. ایشالا که حالتون از همین حالا بهتر بشه و زندگی با همه خوشی ها و سختی هاش واستون، شیرین.

  5. mohsen می‌گوید:

    به عقیده ی من تمامی راهنمایی های این سایت و کسانی که کمک میکنند تا به وسع خود انسان ها رو از به اصطلاح رنج رهایی بخشند حکم (( چوب لای چرخ گذاشتن )) داره…انها فقط با راهنمایی هایشان چوب لای چرخ من و تو میگذارند… چرخی که بیخود و بیهوده میچرخد و تمامی انرژی حیات من و تو را به هدر می دهد…همه ی ما با تمام ولع و حرص دنبال نخود سیاه هستیم…نویسنده فقط یک چوب کوچک دست تو میدهد و تو خود آنرا برای توقف استفاده میکنی…فراموش نکن که روزی باید این چوب رو هم رها کنی…چون بر پشت تو سنگینی میکند.

  6. محسن می‌گوید:

    من به دلیل مشکلات عجیبی که برام پیش آمده به این درک رسیده ام که ریشه مشکلات من در آگاهی نداشتن نسبت به خودم و نشناختن خداوند است.دوستی به من کلاسهای n.aرا پیشنهاد داد.وقتی در کلاسهای آنها شرکت کردم و اعترافات آنها را شنیدم دیدم بسیاری از رفتارهای من مانند معتادان است درحالیکه تا حالا حتی یک سیگار هم نکشیده ام.مانند جنگ با خدا .سوءاستفاده از دیگران میل به بدست آوردن مال مفت مشورت نکردن و خود را زرنگ دانستن….فهمیدم ۳%بیماری اعتیاد مصرف مواد مخدر است۹۷%آن بیماری است که قبل از مصرف دچار آن بوده اند.جلسات برایم جالب بود چون نوعی سیر و سلوک بود.شخصی که قبلش کارتن خواب بوده بعد از چند سال ماندن در انجمن به درجه بالایی از هوشیاری و خداشناسی و خودشناسی میرسد.حالا سوالم این است آیا ماندن من در این انجمن صحیح است؟
    من کتابهای زیادی درباره قدرت ذهن انرژی مثبت و خودشناسی خوانده ام ولی تاثیر زیادی رو من نداشته و در بهترین حالت چند روز تاثیر داشته آیا هیپنوتیزم موثر است؟تا چه اندازه؟آیا راههای عملی یا کلاس برای خودشناسی در ایران وجود دارد؟
    با تشکر

  7. آریان می‌گوید:

    خب حتما نویسنده سایت جواب دوستان رو میدن
    ولی از کامنتهای دوستان اینطور بنظر میرسه که برداشت درستی از نوشته های سایت و منبع دیگه ای که فرمودن نداشتن. متاسفانه اینجور شکایه ها بسیار زیاده و آدم از خیلی ها میشنوه.
    واقعا کج فهمی و انحراف در مسیر خودشناسی خیلی خطرناکه. و نتایج خیلی بد و خظرناکی میده
    این مسئولیت نویسندگان مطالب عرفانیه که شفاف و روان و ساده بنویسن- طوری که مطمئن باشن خواننده با هر میزان آمادگی و پذیرش, حداقل گرفتار کج فهمی و انحراف نشه
    (کماکان اعتقاد دارم مطالب نوشته شده در این سایت شاید بتونه ملموستر و روان تر و قابل فهم تر نوشته بشه)

    و مسئولیت بزرگتر بر دوش خواننده ست که با پیشداوری ها و تصاویر ذهنی خودش به قضایا نگاه نکنه

    پیشنهادم به “زخم خورده” عزیز و وستان دیگه که تجربه مشابه ایشون رو داشتن اینه که یه بار دیگه با نگاهی تازه به عرفان نگاه کنن. به خصوص خوندن کتاب “تفکر زائد” آقای مصفا و کتابهای کریشنامورتی خیلی به روشن شدن صورت مسئله کمک میکنه

  8. رضا می‌گوید:

    سلام و ارادت خدمت تمام بزرگواران عزیز و نگارنده محترم سایت
    ما از وقتی به دنیا آمدیم همه چیز بودیم به عبارتی وصل به هستی بودیم .
    بزرگتر که شدیم به روشها و دلایل گوناگون به ما القا کردن که باید چیزی بشی ( به عبارتی گفتند الان ناقصی)
    ، اما نگفتند تو همین الان همه چیز هستی ولی برای زندگی در این دنیا نیازهایی وجود داره که لازمه ما اونها رو هم در نظر داشته باشیم(کار – حرفه – خانه و ….. ) اما نگفتند که اینها به اصالت با عظمت تو( که همین الان داری) هیچ ارتباطی نداره.
    خودشان بد فهمیده بودند و به ما هم بد فهماندند ، برای همین احساس نقص ، و به دنبال آن احساس حقارت در بسیاری از ما شکل گرفت و ما دائم در حال بدو بدو کردن برای رفع این احساس حقارت هستیم
    در صورتی که ما همه چیز هستیم و بودیم ولی چون درکش نمی کنیم و فراموش شده،دائم در حال کشمکش برای چیزی شدن هستیم ( حرکت و فعالیت برای زندگی کاملا فطری ودر اصالت بشر وجود دارد و این مطالب منافاتی با آنها ندارد)
    کشمکش برای چیزی شدن با اصالت انسان منافات دارد و با عث رنج دائمی ما شده است ولی هیچ تضادی با حرکت و فعالیت پویا ندارد.
    پاک شدن ذهن از هر آنچه نمود هستی خود فرض می کنیم (تزکیه) باعث درک اصالت وجود و درک کیفیت واقعی زندگی و رهیی ازتمام تضاد ها و رنج هاست .
    مشکل ما این است که برای رسیدن به کیفیتی تلاش می کنیم که در هر لحظه در وجود ما هست و بوده. اما با جمع آوری اطلاعات نمی توانیم به آن برسیم
    ولی با در ک عظمت وجودی فراموش شده خود می توانیم.

  9. رضا می‌گوید:

    مسئله ای که وجود دارد این است که وقتی ادراکی برای شخصی بوجود می آید ، راهی به جز گفتن و نوشتن برای انتقال آن وجود ندارد ، ولی مشکلی که وجود دارد این است که ادراکات تبدیل به اطلاعات شده و به افراد دیگر منتقل می شوند. و اطلاعات حداکثر تلنگر هایی را به ما وارد می کنند که به خودمان بیاییم ، اما مشکل تا زمانی که این ادراک در خود ما بوجود نیامده حل نمی شود و شاید در صورت عدم توجه و برداشت غلط ، انباشت اطلاعات با عث سردر گمی هم بشود.
    به عبارتی اطلاعات از سر چشمه جدا شده اند .
    این تحول و برگشتن به اصالت خود ، فقط از سرچشمه درون خودمان بوجود می آید که در تمام انسانها وجود دارد.

  10. behzad می‌گوید:

    من با تمام وجود از خواندن مطالب لذت بردم.از پیش به دنبال خودشناسی بودم.حس میکردم اسیر یک شعبده ام.شعبده ی زندگی.شعبده ای که توی اون هیچوقت نقاب از صورت من برداشته نمیشه.ترسم از قدرت تنهایی و ایت فاصله نیست….اینچنین شعبده ای مشعبدش طالب چیست؟….آنکه با تربت این توطعه ها پر تپش است….موج و لولای نگاهش خم و دین مرتعش است……تا به کی جای کبوتر رخ کرکس بکشیم؟…بر سگی چون سگ اصحاب کهف حسرت بکشیم….ای دل از بهر چه باشد غم و این فاصله ها ….جای سگ کرکس و کفتر چه شود حاصل ما؟
    هر کسی مشتعل از شعله ی مخصوص خودش…..تا ابد شیوه ی این بت شکنی بوده بتش.
    من خودم شعرهایی در باب خود شناسی نوشتم.و برای باور خود وجودیم احساس میکنم به یک قدرت خاصی نیاز دارم.اگر خودشناسی من کامل بشه دیگه به اینکه سالم هستم یا علیل؛سنگ هستم یا آب؛کور هستم یا کر؛مرد هستم یا زن فکر نمیکنم.چون اگر خودشناسی کامل باشه ما توی هر شرایطی بازدهی یکسان داریم.یعنی وقتی خودشناسی کامله چه در جلد هر موجودی که هستی چیزی باشی که اگه توی جلدی دیگه هم بودی همون باشی که بودی

  11. arian می‌گوید:

    درود
    تا حالا خیلی کم (شایدم هیچی)مطلبی خوندم که اینقدر تاثیر مثبتی داشته باشه
    ولی سوالاتی واسم پیش اومده که ممنون می شم جواب بدین چون وقت تنگ است و کار بسیار! و جواب نداشتن هم تاثیر مستقیم روی تمرکزم رو کار ها می ذاره.
    -جایگاه علایق واستعداد ها در هدفگذاری کجاست؟(با توجه به اینکه گفتین علایق به تدریج به شکل هویتی از جانب من فکری در میاد.)
    -اگر انجام وظایف جلوی انجام کار هایی که ادم می خواد انجام بده رو بگیره (با توجه به اینکه انجام وظیفه هم باعث رضایتمندی میشه) باز هم امکان تشکیل من فکری هست. چاره چیست؟
    در انتظار پاسخ…

  12. pirooz می‌گوید:

    به نظر (من ) مطالب باید بارها وبارها مرور بشه.البته این (من) اون (من ) نیست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>