سیّال حقیقت

آیا شما هم حقیقت را پدیده ای قابل جستجو و دست یافتنی فرض کرده اید؟
اگرچنین است ایرادی برشخص شما وارد نیست، زیرا براساس نوعی عادت به ارث رسید از پیشینیان چنین تصور غیر واقعی ای در شما شکل گرفته است.
از آنجائی که جستجو و تلاش ، روش دیرینۀ بشر برای تأمین نیازهای مادی اش بوده، لذا نگاهش به مقولۀ حقیقت و سعادت نیز آمیخته به کوشش و سعی شده است.

-انسان در طی قرون و اعصار تلاشی گسترده و البته بی ثمری را برای دستیابی به آنچه حقیقت تصور کرده آغاز نموده است، درست مانند اغلب ما که هم اکنون با کنجکاوی این موضوع را پی گرفته ایم!
انگیزۀ انسان برای دستیابی به حقیقت، نه تنها روشنگری ذهنی نیست، بلکه شیوه ای سوداگرانه است برای بدست آوردن خوشبختی و ایمنی ای فرضی، که تصور می کند با رسیدن به حقیقت قابل دستیابی است.
انسان آنچنان شیفتۀ یافتن حقیقت است که دیگر متوجه عاملی درونی که بین ذهن او و حقیقت فاصله انداخته نیست. بشر همواره طالب یافتن چیزی به عنوان حقیقت بوده تا با کمک آن ترس و اضطراب های فکری را کاهش دهد.( انسان با خو گرفتن به من فکری به عنوان ذات خود ، از درک واسط و زائد بودن آن در ذهن عاجز و غافل مانده ست).
اگرانسان در وضعیت طبیعی روانی که حالی فطری و اصیل اوست بسر برد، هرگزتمایلی به یافتن چیزی به عنوان حقیقت و رسیدن به خوشبختی نخواهد داشت، زیرا هر لحظه حس رضایت و شعف درونی را تجربه و ازنگرانی و اضطراب های فکری آزاد است
(میل رسیدن به کمال یا یافتن حقیقت ناشی از نارضایتی و عدم پذیرش انسان از خود است).

-آنچه فرد را ازحال طبیعی خارج و او را ازدرون به جان خودش می اندازد، نوعی باور مخرب است که به واسطۀ آن فرد خود را موجودی منفک از زندگی و تافته ای جدا بافته به عنوان (من) درنظرگرفته و عمر خویش را صرف اثبات این موجودیت دروغین به خود و دیگران می کند.
علت ترس و بی قراری انسان پس ازجدائی از برنامۀ فطری اش، نبود امنیت روانی است که به علت انفصال انسان ازدرون خویش بر او عارض می گردد. ترسی فراگیر و عمیق که سیستم روانی و رفتارهای فرد را تحت تاثیر خود قرار می دهد. دراین حالت ناپایدار و بحرانی،فرد مشتاق و پذیرای هر چیز و هرکس می شود تا او را از این شرایط دلهره آور برهاند.( این اصلی ترین دلیل خودباختگی و اطاعت کورکورانۀ فرد از سیستم یا استاد است).

-اصلی ترین مشکل انسان پس ازجدا شدن ازطبیعت خویش، مواجهه با تضاد ها و تناقضات فکری است که به واسطۀ سلطۀ باور(من) پیوسته در او شکل می گیرند، حالاتی غیرطبیعی که به شکل آشفتگی ، بی قراری و اضطراب های فکری بروز می کنند.
دراین حال خراب روانی، فرد خود را از یک طرف محتاج به شخصیت دروغین و عاریتی ای می بیند که شاید جامعه به واسطه آن او را آدم به حساب آورد، از طرف دیگر درگیر با افکار متضادی می گردد که ناشی از بی اعتمادی به خود و ترس از قضاوت هاست.

انسان با خود بیگانه ازترس روبرو شدن با (من) دروغین و همچنین رهائی ازمنازعات روزمرۀ فکری، ترجیح می دهد با دور شدن ازدرون، سر خود را به بیرون گرم نگه دارد، و اینجاست که بسیاری از مخدرهای رایج ازجمله تکنولوژی های بازاری، ذهن او را به خود درگیر و به یاری او می شتابند تا او مثلاً احساس تنهائی یا اضطراب نکند!
( آنگونه که تجربۀ بشری نشان داده، رنج بیگانگی انسان با خود و اضطراب ناشی از آن با هیچ وسیله و سرگرمی قابل سرپوش گذاردن نیست).

علت اینکه بشر همواره چیزی را به عنوان نیمۀ گمشدۀ خویش می جوید، نادیدۀ گرفتن و عدم پذیرش خود است اما به بهانۀ یافتن گمشده ای خیالی!

واقعیت این است که جذابیت جستجو و عطش اکتشاف برای انسان بیشتر و جذاب تر از یافتن و رسیدن است ، زیرا قصد او ازاین جستجو یافتن نیست، بلکه اندیشۀ جستجو است که برای او جذاب است، زیرا با کمک این مخدر فکری، موقتاً خود را ازجدال های فکری و رنج کسی نبودن رها می سازد.

با این حساب اگر اندیشه و تفکرات بشری، راه به شناخت حقیقت ندارند، پس انسان به بهانۀ شناخت و تحقیق در بارۀ جلوه های گوناگون حقیقت سرگرم به چه کاری است!؟
سؤء برداشت نشود! نیت تخطئۀ حقیقت نیست، بلکه توجه به آفتی است که دامن گیر روان موجودی هوشمند در این کرۀ خاکی شده است.

آیا انسان قادراست با کمک فکر یا دانش وارد حریمی شود که ازجنس اندیشه و زمان نیست؟
آیا وظیفۀ و هدف انسان در زندگی سردرآوردن از حقیقت است یا مشعوف شدن و درک جلوه های حقیقت؟

-همانگونه که بارها عنوان گردیده، بیهوده ترین کار برای بشر دست زدن به شناخت حقیقت است . برای درک حقیقت نمی توان به سراغ حقیقت رفت، زیرا فکر انسان فاقد ابزار درک پدیده های خارج اززمان و غیرماده که ماهیت حقیقت را تشکیل می دهد است.
برای نزدیک شدن به حقیقت می بایست کذب ها را در ذهن و بیرون ازخود تشخیص و درک کرد،در نبود کذب ها آنچه باقی می ماند حقیقت ناب و منزه است که خود را به ما می نمایاند.

- حقیقت پدیده ای جاری و پویا است، بنابراین نمی توان آن را به عنوان موضوعی با قوانین ثابت مورد بررسی قرار داد. حقیقت به دلیل ماهیت آن به آن زائی، دائما در حال تغییر حالت و وضعیت است.
برای درک حقیقت می بایست بدون حضور اندیشه با آن بسر بود و اولین و آخرین قدم در این امر پذیرش بی اما و اگر (آنچه هستیم) است.
(پذیرش خویش)، حالتی فطری است که ازکودکی به بهانۀ (کسی شدن) ما را از قبولش برحذر داشته اند و ما نیز همواره با تشویق و تنبیه عادت به ترک همیشگی و جانشین ساختن آن با توهم (من فکری) در خود کرده ایم.
با وجود (من فکری) انسان نیازی به دشمن بیرونی ندارد، زیرا بزرگترین دشمن هرفرد یعنی (من) بدلی ، در حال تخریب او از درون است.
کافی است به افکاری که توسط (من فکری) در بارۀ دیگران در شما شکل می گیرد دقت کنید، آنچه توسط (من) بدلی در بارۀ دیگران اندیشیده می شود با واقعیت افراد در بیرون از ذهن شما تفاوت دارد، اما رنج این شیوۀ اندیشیدن که عمداً توسط (من فکری) در شما شکل می گیرد موجب رنج و اضطراب شده و ذهن شما را با خودش درگیر نگه می دارد. (چه دشمنی را سراغ دارید که تا این حد به شما نزدیک و کنترل شما را در اختیار داشته باشد)؟

- دستیابی به حقیقت که البته اشتباهی است مصطلح ، آنگونه که در داستانها یا فیلم ها خوانده یا مشاهده می کنیم منجر به معجزه یا دستیابی به قدرت نمی شود، چنین تصورات مسمومی ناشی از افکار افراد واقعیت گریز و البته جاه طلبی است که ایده های مخرب شان به شکل داستان و یا فیلم سینمائی به بیرون انعکاس می یابد.
مهم ترین اتفاقی که به واسطه تراکم آگاهی و روشنگری ذهنی رخ خواهد داد، پایان سلطه توهم (من فکری) و خروج ذهن از تاریک اندیشی است. محو بلائی تاریخی که موجب می شود تا انسان در خط طبیعی حیات قرارگیرد.
اتفاق بی مزه و به ظاهر کم ارزشی که در بازار تفاخرات عرفانی کمتر خریداری داشته و چه بسا اطلاع از این حقیقت باعث سست شدن انگیزه بسیاری ازسالکان حرفه ای که با هدف رسیدن و طی نمودن مدارج عالیه و کسب افتخارات عرفانی، پا در مسیر خودشناسی گذاشته اند گردد!!

(آنچه دراین دوران افراد را مشتاق ملاقات با اساتید و سیستم های خودشناسی می گرداند، شنیدن حرف های امید بخش و تخدیرکننده ای است که آنها را به شخصیت بدلی شان دلخوش ساخته و مسیر شان را در راه رسیدن ، شدن و بدست آوردن هموار سازد. این همان هدفی است که انسان های شخصیت مدار نیز عمر خود را بابت آن تباه می سازند.

-درخودشناسی و عرفان حرف حساب و منطقی کمترین مخاطب را دارد، این درحالی است که اغلب افراد، ظاهراً به بهانه شناخت حقیقت و روشنگری ذهنی پا در جریان های عرفانی می گذارند، اما نیت واقعی شان استحکام و قوام بخشیدن به شخصیت متزلزل و تائید شدن از طرف دیگران است. توهمی مانند شخصیت که اساس اش بر دروغ است، با به اصطلاح رشد و تربیت تبدیل به دروغی بزرگتر می شود.

- ترک مردم و عذلت گزینی نوعی فرار توجیه شده تحت عنوان عرفان به منظور نادیده گرفت حقیقت و فرار ازخود است، چنین عملی دقیقا به مفهوم قطع ارتباط با حقیقت است. هنگامی می توان با حقیقت همراه بود که وجود خویش را به عنوان جزئی یکپارچه از هستی و مردمی که با آنها زندگی می کنیم در نظر گرفته باشیم و خود را به عنوان انسانی دانا یا با تقوا از دیگران انسان ها جدا و تصور نکنیم.

-تا هنگامی که حقیقت به عنوان هدف، با قابلیت ارزش گزاری و مراتب پلکانی در نظر گرفته شود، به ناچار خود را نیازمند برنامۀ راه ، صرف وقت و طبیعتا استاد و راهنما خواهیم دید. وقوع این خطا ما را برای سالها درگیر روش های بی ربط اساتید می گرداند.
شاید این جمله عجیب به نظر برسد، اما جستجوی حقیقت برای انسان بهانه ای شده به منظور فرار از خود و دور شدن ازحقیقت!

حقیقت چیست؟

-آنچه آلوده به اندیشه و تعابیر انسانی نباشد حقیقت است. در مقابل حقیقت کذب قرار دارد و خواستگاه ظهورش تفکرات و تعابیر انسانی است. انسان اسیر توهم (من) به دلیل ناتوانی در همراهی با حقیقت، ناچاراً برای شناخت پدیده های ناشناخته، آنها را با فکر اندیشیده و تصور می کند، تا با این روش بتواند ناشناخته را به شناخته تبدیل و سپس آن را درک کند. غافل ازاینکه حقیقتی که اندیشه شود دیگر حقیقت نیست بلکه برداشت مرده ای است که دیگر پویائی و خاصیت حقیقت را ندارد. دلیل اینکه انسان تا بحال موفق به برداشتن گامی درجهت شناخت حقیقت نشده، بکار گیری ابزاری بی ربط با درک حقیقت و عبث بودن فعالیت هایش در این زمینه بوده است.

هرفرد مسئول شناسائی و درک عاملی است که او را از درک حقیقت در وجودش باز داشته است ، انتظار حمایت و توجه از دیگران و یا اعتیاد به مجالست با اساتید و دوره های خودشناسی، کار ما را در شناسائی عامل واسط مزاحمی که خود را بعنوان (من) به ما معرفی و بین ذهن و حقیقت قرار گرفته مشکل می سازد.

-آنچه انسان به عنوان گم شدۀ خویش می جوید، موجودیت فراموش شدۀ و فطری خودش است که به دلیل القائات اجتماعی سعی در طفره رفتن از پذیرش آن دارد. هنگامی که انسان برای عدم پذیرش چیزی که هست برنامه ریزی شده و خود نیز با مشغول نگه داشتن خود به امور زائد به این حالت دامان می زند، آیا می توان مطمئن بود که آنچه به عنوان حقیقت یا خوشبختی می جوید، همان حقیقت بوده و کذب نیست؟

-وظیفۀ فرضی نویسنده در این نوشتار آگاهی دادن نسبت به بلائی است که افراد به آن دچار شده اند، از این مرحله به بعد همه چیز به عهدۀ خود فرد است، زیرا هیچ کس جز او، قادر نیست به باورهای واهی در خود پایان بخشد. که البته این کار نیازمند آگاهی باطنی و عمل همزمان است و نه درگیر ماندن با شناخت مکاتب خودشناسی و یا سرگرم ماندن به تفسیر اشعارشعرا !

-همانگونه که بارها عنوان گردیده، حقیقت پدیده ای قابل شناخت نیست . بی ربط ترین کار برای بشر شناخت حقیقت از طریق علوم نظری است. جستجو و کشف حقیقت حیله ای فکری است، برای عدم شناسائی واسطی وراج در ذهن، که موجب غریبگی ما با خود و دشمنی با مردم شده است. ثمرۀ خودشناسی تشخیص این عامل پنهان کار فکری است که از قدیم از آن تنها به عنوان (نفس) یاد شده است.
عاملی که از ترس ملامت و سرزنش های خیالی اش همواره در ترس و هراس به سر می بریم.

-تا هنگامی که حاضر به قبول چیزی که هستیم نباشیم و به بهانۀ رشد و تکامل شخصیت مشغول پرسه زنی در لابلای مجلات موفقیت یا اینترنت و یا کتب قدیمی باشیم، هیچ اتفاقی در جهت بهبودی روان ما رخ نخواهد داد.
- اگرفردی تمام کتابهای فلسفی و روانشناسی دنیا را بخواند و از کتابهایش گنجینه ای گرانبها به عنوان زینت پس زمینۀ عکس ها و مصاحبه هایش بهره ببرد، باز همچنان در ناآگاهی بسرمی برد، زیرا هنوز نسبت به خودش ناآگاه بوده و پی به دلائل نارضایتی از خود نبرده است.
وظیفۀ انسان جستجو و یافتن حقیقت نیست، بلکه تشخیص واسطی پنهان درذهن اش است که همواره خود را به عنوان باطن یا شخصیت (من) جا می زند.

-(حقیقت مقصدی بی معبر و جاده ای یکطرفه از ناشناخته به سوی انسان است)، که به شرط پذیرش و عشق نسبت به چیزی که هستیم خود به خود و بدون طی نمودن مدارج عرفانی به سوی ما روان می گردد.
تا هنگامی که باطناً دلسوز و مسئول خود نباشیم و این وظیفه را به دیگران واگذار نمائیم، یعنی با خود صادق نیستیم. آیا به نظرشما می توان منتظر ظهور حقیقت در ذهنی متزلزل و بی صداقت بود؟

-تا هنگامی که چشم دل خویش، آنهم از روی ترس، بر توهم (من) بدلی بسته نگه داشته و مونس تاریکی باشیم، اشتیاق برای یافتن روشنائی شعار و خودفریبی است. روشنائی همیشه هست، اما این (من) بدلی ماست که با استفاده از تاریکی ذهنی، خودش را برای یک عمر از توجه ما پنهان نگه می دارد.
-انسان در دنیای ماده به آنچه آرزو داشته ، رسیده یا خواهد رسید، اما ازگذشته های بسیار دور نسبت به درک چیزی که هست و دلائل نارضایتی ازخود نه تنها در جا زده ، بلکه در این روزگار با سرگرم شدن به جذابیت تکنولوژی ، سیری قهقرائی و پرشتاب در پیش گرفته است.

درک خویش، با به اشتراک گذاردن عقایدمان به بهانۀ تنها نبودن و یافتن هم درد در رسانه های اجتماعی میسر نمی شود، بلکه تنها با نزدیک شدن به اصل موضوع که همان توجه ذهنی به چیزی که هستیم و ترک اموری که توجه ما را ازخودمان منحرف می سازد محقق می گردد.

ثمرۀ این درک، ظهور شعفی پایدار و پایان گرفتن افسردگی و اضطراب بابت توهم (کسی نبودن) است که با خوشبختی سطحی و متزلزل ناشی از شهرت و ثروت قابل مقایسه نیست.

سلامت باشید

این نوشته در خود‌شناسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 پاسخ به سیّال حقیقت

  1. سیروس می‌گوید:

    سلام
    عالی بود . ممنون
    واقعا ذهن افراد در زمانهای خاصی احتیاج به شنیدن حرفهایی داره تا تکونی بخوره و به خودش بیاد
    سالها بود که حرفای مشابه متن شما رو میشنیدم اما متوجه نمیشدم
    امروز انقدر درگیر حقیقت این دنیا شدم که داشتم دیوونه میشدم
    اصلا تصمیم گرقته بودم هدف زندگیم رو بخاطره این موضوع تغییر بدم اما الآن میبینم واقعا داشتم فرار میکردم از خودم کارم شکستهای زندگیم خانوادم و از همه چیز
    به هر حال ممنونم

  2. رضا می‌گوید:

    برای نزدیک شدن به حقیقت می بایست کذب ها را در ذهن و بیرون ازخود تشخیص و درک کرد

    ممنون

    ولی در گیر شدن با کذب ها کار را سخت میکند

  3. حمید می‌گوید:

    با سلام بنظر دراین نوشتار بازهم امپراطور به حیات خود بازهم ادامه میده…. وحکایت همچنان بافیست

  4. Unknown می‌گوید:

    سلام واقعا این مطلب فقط میتونه زاییده یک ذهن کاملا بلوغ یافته و کامل باشه و مطمعنا خیلی ها هم از درک اون عاجز خواهند بود. فقط امید وارم خود این مطلبم یه وسیله نباشه برای یه هدف دیگه مثل مطالبی که توی کتاب های دینی دانشگاه ها و مقاطع دیگه هست چون تو بعضی از سطرا زیادی مادی ستیزی به چشم می خورد به هر حال به نطر من توجه به امیال ها هم تا حدی میتونه به زندگی رنگ و بو و هیجان بده مثل دسر کنار غذا چون همونطوری که خود نویسنده مطلب هم میگه توجه محض به حقیقت وجودی انسان میتونه خیلی بی مزه باشه
    به هر حال ممنون
    موفق باشید

  5. سید امید صفابین می‌گوید:

    سلام در یک جا نوشته بودید حقیقت مقصدی بی معبر وجاده ای یک طرفه از سوی ناشناخته به سمت ما هست.که به شرط پذیرش وعشق نسبت به چیزی که هستیم خود به خود وبدون طی نمودن مدارج عرفانی به سوی ما روان میگردد…و از یک طرفی هم نوشته بودید آنچه آلوده به تعابیر وتفکرات انسانی نباشد حقیقت هس در مقابل حقیقت کذب قرار داردو خواستگاه ظهورش تفکرات و تعابیر انسانی است..شرط پذیرش خودمون قابل قبول است ولی اون جاذبه ای که مارو به شناخت حقیقت وادار میکند مبدا این جاده یک طرفه هست؟یا کرم آفتی درون وجود خودمون؟به طور مثال ۲ آهن ربا با قطب های غیر همنام که رو در روی هم قرار میگیرند واین جاذبه روشکل میدند!!!!!!! واز طرفی هم به طور مثال ۲آهن ربا با قطب های همنام که میخواند به هم برسند ولی برعکس از هم دو ر میشند!!!!!!!خلاصه ما که گیج شدیم خودمون چی هستیمو کی هستیم. در کل دستتون درد نکنه بالاخره نکته های مثبتی هم بود

  6. عباس می‌گوید:

    ممنون

  7. sedigheh khajepour می‌گوید:

    با سلام و ارادت

    خیلی ممنون بابت مطالب مفید تون

    خیلی امیدوار شدم و قدری از سردر گمی در آمدم

    برای شروع کار امروز تا شب سعی کنم چیزهایی که توجه من رو از خودم بازمیداره ترک کنم خوبه ?

    دوست دارم اول کاری یکی مثل شما که دقیقا درد من رو میگه چند قدم راهم بندازه و در جریان روند کارم باشه و بگه کجا اشتباه عمل می کنم تا از اینکه الان متوجه شدم دور نشدم و راه بیفتم
    اگر اول کاری همکاری کنید ممنون میشم
    حتی شده حاضرم آخر وقت امروز بگم چه چیزهایی من رو از توجه به خودم باز میداره و شاید با تذکر شما دچار افراط و تفریط نشم ‘ ممنون میشم اگه جوابم رو بدید
    بخوام خودم رو بپذیرم ( یک نمونه می فرمایید ) چطور ?

    بسیار ممنون

  8. محسن می‌گوید:

    سلام . ممنون از مطالبی که در این وبلاگ ارائه دادید.
    بنده از جمله افرادی هستم که شدیدا با تضادهای درون . اضطراب . ترس و تشویش دست وپنجه نرم میکنم
    در حوزه هنرهای تجسمی و نقاشی فعالیت میکنم . ذکر کرده بودید که انسان برای فرار از خود به هنر رجوع میکنه .
    خواستم به این نکته اشاره کنم که کارهای من بسیار زیاد با احوالات درونییم یکیست . اضطراب . ترس . اندوه . پس میشه گفت از روبرو شدن با خودم فرار نکردم . اینو از این جهت میگم که صحبت های دوستاننم اینو تصدیق میکنه .
    و نگاه به کارهای نقاشیم منو ترقیب به شناخت خودم کرد
    ونکته دیگه اینکه اشاره کرده بودید به عرفان های کاذب و مسائل روانشاسی بی تاثیر .
    چه بهتر بود که کاملا این موضوع را واضح و روشن میکردید
    از این جهت که وجه اشتراکی در متن های شما با بعضی از مسائل روانشناسی و متن های عرفانی دیدم
    امر مشاهده که شما از آن صحبت میکنید یا مسائل دیگر در عرفان شرقی . چین و هند دیده میشه
    که عرفان های نو ظهروی نیسند
    و تضاد که شخصی به نام خانم کارن هورنای در زمینه روانشاسی کاملا واشکافی کرده
    ممنون میشم که این مسئله رو برای توصیح دهید .

پاسخ دادن به سیروس لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>