شوقِ یافتن؟!

اگر متوجه تلاش های اجباری و بیهوده ای که به انگیزۀ رشد شخصیت و حس رضایتمندی از خود به انجام می رسانیم شویم، قادر به درک پوچی بازی شخصیت و دلائل فرار از واقعیتی که هستیم خواهیم شد، در غیراین صورت نزدیک ترین مونس تحمیلی ما تا لحظه مرگ مفسرفکری وراج (من بدلی) و اضطراب های خیالی آن خواهد بود!
————————

شوقِ یافتن!

این پرسش همواره از طرف خوانندگان مطرح است؛ چرا با وجود طرح مشکل از طرف نگارنده، راه کاری عملی به منظور رسیدن به آرامشی پایدار ارائه نمی شود؟
جدای این بحث که ارائۀ راهکار عملی برای مشکل ذهن بشر بی معناست باید یاد آور شد که لازمۀ دستیابی به آرامش و رهائی ازاضطراب، تشخیص و درک باوری غلط به عنوان (من بودن) است که جای کیفیت اصیل (بودن) را در ذهن انسان اشغال نمود است. آیا شما به عنوان فردی که صادقانه در پی کشف مشکل در خود هستید، به سراغ درک چنین عارضه ای در خود رفته اید یا صرفاً خود را به آثار نویسندگان و توصیه های ایشان برای چنین و چنان بودن در زندگی مشغول نگه داشته اید؟

به دلیل عمق باور(شخصیت) افراد امنیت روانی خویش را در گرو حفظ و تقویت این پدیدۀ بدلی می ببینند! به همین دلیل با وجود همه دردسرهای حفظ آن همچنان با حالت کج دار و مریز با آن برخورد نموده و به جای تشخیص مشکل در وجود خود به سراغ دلمشغولیت های بیرونی به منظور نادیده گرفتن مشکل می روند.
با توجه به اعتیاد فکری ما به شخصیت، آنچه در لابلای کتب روانشناسی یا عرفانی می جوئیم، کشف مخدری مؤثر به منظور کاهش عوارض و همچنین راه های تقویت شخصیت برای ارائۀ هر چه بهتر نمایش (من) در جامعه است، نه درک غلط بودن این باور!
آنگونه که از پرسش ها استنباط می شود، موضوعات به طور عمیق درک نشده و شوق کشف راه حل برای خوانندگان عجول، به مراتب بیشتر از درک مشکل که خود (عین راهکار) است می باشد. (مشکل وجود باورشخصیت است برای حل مشکل می بایست به پوچی این باور پی برد).
یقیناً اگر مشکل به طور عمیق درک شود، منجر به کشف راه حل و حرکت انحصاری در جهت رهائی فرد ازتوهم(من) خواهد شد. (جواب مسئلۀ انسان فقط توسط خود او و در وجود خودش قابل کشف است).

- انسان خردمند در هنگام حادثه وقت خود را صرف بررسی علل واقعه نمی کند، بلکه بدون درنگ برای نجات خویش دست به عمل می زند. اقدامی که به طور غریزی و به حکم خرد صورت می پذیرد. اما اغلب ما به جای دست زدن به عمل آگاهانه، انرژی و باقی ماندۀ فرصت حیات را به بهانۀ کشف راه حل به مطالعۀ کتب روانشناختی، آشنائی با آراء فلاسفه ای مشکل دار همچون خود ما، در بارۀ چگونه زیستن و ….. فنا می سازیم!
پرداختن به دلمشغولیت های تخدیر کننده به جای عمل که تحت عنوان توجه به علائق شخصی صورت می گیرد نشانۀ افسردگی و بی میلی ما به سرنوشت زندگی خود است. ما خود فریبی های خود را با میل به کمال گرائی توجیه می کنیم. در حالی که کمال معنوی انسان در پذیرش و درک چیزی است که مادر طبیعت، او را با آن آفریده است.

به دلیل سلطۀ (من فکری)، رفع همیشگی اضطراب های خیالی، جای خود را به (تخدیر ذهنی) داده است . ما شیفتۀ شناخت هرچیز هستیم الا درک خود، هر بارکه قصد می کنیم وقایع ذهنی خود را مورد توجه قرار دهیم،(من فکری) و ترس های خیالی آن از راه رسیده و به عناوین گوناگون ما را ازاین کار بازمی دارد.
شدت سلطۀ (من فکری) برذهن انسان تا حدی است که او حتی برای چند ثانیه هم قادر به تجربۀ بی فکری و بسر بردن با خود، بدون حضور مفسر وراج فکری نیست! به نظرشما اینکه انسان قادر به تجربۀ بی فکری برای چند لحظۀ کوتاه نیست کمی عجیب و نگران کننده نیست؟!
اغلب بدون آنکه خود را مورد توجه قرار دهیم و یا درک درستی از مفهوم آرامش داشته باشیم، خواهان خلاصی از ترس های من فکری هستیم. ما در حال حاضر به دلیل تبلیغات رسانه ای دستیابی به حسرت های شخصیتی و شهرت را با آرامش یکی و اشتباه فرض گرفته ایم!

فرهنگ امروزی براین اساس طراحی و فرض گرفته شده که در رقابت اجتماعی فردی که بیشتر بدست می آورد یا دارد خوشبخت تراست! (اما بین فرض شدن تا بودن بسیار فاصله است، ثروتمندان سهم بیشتری ازمنابع مالی را دراختیار دارند و از نظر مردم خوشبخت فرض می شوند، اما صرفاً فرض می شوند! آنها با وجود داشته های فراوان و متنوع شان دروناً محزون و فاقد شور زندگی هستند).

آیا اندیشیدن به آرزوها و یا دست یابی به رویاهای شخصیتی منجر به آرامش می شود؟ اگر چنین است، چرا به هرآرزوئی می رسیم، سرو کلۀ آرزو و حسرتی دیگر به همراه ترس و ملامت فکری در ذهن نقش می بندد؟
هنگامی که دیو نیاز و شهوت ِداشتن کنترل ذهن انسان را بدست گیرد، رأفت و نوع دوستی مفهوم خود را ازدست می دهد.
ما ازترس رو شدن (من بدلی) و زیرسؤال رفتن شخصیت خیالی خویش جرأت و تمایلی به درک وقایع ذهنی خود نداریم، اما بسیار علاقمندیم که بدانیم خرس قطبی چگونه قادر به زندگی در هوای سرد قطب جنوب است و یا اهرام ثلاثۀ در مصر توسط انسان ساخته شده یا موجودات فرا زمینی! به نظر شما با وجود ذهن توهم اندیش انسان (من باور)، دلیل شوق دیوانه وار او برای جستجو و اکتشاف چیست؟!

اگر قرار باشد خیال بافی ها و رویا پردازی های انسان شخصیت مدار را موجه و لازم فرض بگیریم، پس چه زمانی فرصت توجه به خود و زندگی را بدست خواهد آورد؟ به نظر شما سود بی توجهی انسان به خود و سرگرم ماندن به آرزوها و اندیشیدن به ترس ها به نفع چه کسانی است؟
آیا برنامۀ خلقت بر پایۀ اندیشۀ انسان به حسرت ها و چگونگی دستیابی او به آرزوهای حقیرانه اش نوشته شده است ؟ اگر چنین باشد باید اذعان نمود که انسان به جای درک کیفیت جاودانگی که در گرو درک خویش است، انرژی و فرصت استثنائی حیات خویش را مصروف به چنگ آوردن و تملک بر اموری نموده که در هنگام مرگ محکوم به ترک و وداع با آنهاست!
آیا مفهوم زندگی برای انسان یعنی تلاش برای رسیدن به خواسته های فکری، آن هم از ترس قضاوت دیگران بابت بی عرضه فرض شدن؟ (اینکه انسان به امید و آرزو زنده است نیز ازآن دسته جملات قصاری است که قصد توجیه تلاش های بی ثمر انسان (من باور) را برای شدن دارد).

-ما براین باوریم که ریشۀ نگرانی های روانی در بیرون از وجود ماست، در حالی که سیستم مولد اضطراب درقالب (من فکری) مشغول تولید ترس و نگرانی های خیالی در مغز و ذهن ماست. ( در اینجا قصد نفی مشکلات بیرونی را نداریم، اما مشکلات بیرونی بهانۀ ایجاد اضطراب را به (من فکری) می دهند و (فکر) با تعبیر و تصویر سازی های خیالی به آنها دامن زده و با بزرگنمائی، دلهره آور ترازآنچه هستند به تصور در می آورد، اگر دقت کنید متوجه می شوید، حتی هنگامی که نگرانی ای وجود ندارد، فکر شروع به تشکیل نگرانی های ساختگی می کند).
همواره این نکته کلیدی را باید به خاطرسپرد که بقاء (من فکری) یا شخصیت در گرو وجود ترس های خیالی است.( ما اغلب ترجیح می دهیم به جای توجه به توهمی بودن ترس های فکری سرخود را به دیدن یک فیلم ترسناک گرم کنیم تا بدین وسیله تا مدتی ازشراضطراب خلاص شویم، با توجه به این موضوع آیا نباید به آنچه عقل خود فرض گرفته ایم شک کنیم! این همان عقل بدلی است که گرایش به خودشناسی را درما شکل داده و ما را به مقصدی ازپیش تعیین شده که چیزی جز بطالت و سرخوردگی در بر ندارد می رساند).

با همۀ اشتیاقی که به خودشناسی داریم، معمولاً تا جائی پیش می رویم که موجب نفی موجودیت خیالی و ترک دلبستگی ها نشود، علائق در ما تولید اعتماد بنفس و حس کسی بودن می کنند. اما همانگونه که شما هم می دانید ماهیت چنین اعتماد بنفسی بدلی بوده و با اولین تلنگر و تهدیدی به شخصیت (من) در هم می شکند!
درک کیفیت رهائی که حاصل درک خود است منجر به ایجاد موجودیتی غیروابسته می گردد. موجودیتی اصیل که حمال تعابیر و تصاویر خیالی توهین، مقایسه و خشم نیست. انسان رها موجودیت و امنیت روانی اش را در گرو اندیشیدن یا داشتن چیزی نمی بیند. درکیفیت رهائی نگرانی بابت حفظ و مراقبت از توهمی به عنوان شخصیت بی معنا بوده و سبکبالی ذهنی جانشین اسارت فکری می گردد.
شخصیت توهمی است ساخته اندیشۀ بشر، که جای فطرت خدادادی او را اشغال نموده است این توهم به منظور مقابله و ابراز وجود در مقابل دشمنان خیالی توسط(من فکری) در انسان اسیرفکر تصور می شود.

تصور شخصیت داشتن در بین مردم موجب ایجاد حسی خوشایند به عنوان ایمنی می شود. دلیل وابستگی ما به توهم شخصیت وجود چنین حسی است. حسی که یک روی اش رضایت خاطرازخود و روی دیگرش ترس و ملامت است.
خاصیت این حس خوشایند تخدیرکننده، توقف موقتی ملامت فکری و اضطراب است. ما برای ایجاد این حس خوشایند ازترس ملامت فکری و بی عرضه فرض شدن، خود را مجبور به جدال با دشمنان فکری و دفاع از شخصیت خود می بینیم. ( همه تلاش هائی که افراد به منظور دیده شدن و شهرت به انجام می رسانند برای دور نگه داشتن خود ازآتش خیالی اضطراب و ملامت فکری است.( به جای فرار ازملامت فکری یا اضطراب با آن رو در رو بمانید تا برای همیشه پی به خیالی بودن آنها ببرید).

دقت کنیدکه چگونه تصور شهرت یا زرنگ بودن موجب دلگرمی می شود. این دلگرمی همان پاداشی است که (من فکری) بابت نمایش یک تصویر قوی ازشخصیت(من) به ما می دهد، اما در مقابل هنگام ارائۀ ناقص یا متزلزل از شخصیت (من) ، مجازاتی به عنوان اضطراب و ملامت فکری در انتظار ماست.
قطعاً باور این موضوع بسیار مشکل است که نگرانی ها و ترس های روانی بشر حاصل خیال بافی هائی فکری خود او است. نگرانی هائی که ازانسان موجودی، اوهام اندیش، بی عمل و مضطرب ساخته است!
( تشویق و تنبیهی که ازکودکی برافراد اعمال می شود به منظور چشاندن شیرینی حس رضایت خاطر بدلی و آشنائی با رنج سرزنش فکری است، اهرم های فشار جامعه که در آینده افراد را وادار به ورود و ماندن در میدان رقابت های اجتماعی می نماید).
حقیقت این است که آن حس خوشایندی که بابت تصویر(من) مطلوب درذهن شکل می گیرد و آن رنجی که به عنوان ملامت بابت تصویر(من) بی عرضه ایجاد می شود هر دو بدلی بوده و تنها یک تصویر ذهنی بی ریشه هستند، درست مانند توهم شخصیت که حاصل نگرشی مسموم بوده و حقیقت ندارد! آیا شما به عنوان یک انسان خردمند و جویای راه حل، برای خلاصی همیشگی از اضطراب به سراغ درک این وقایع و آشنائی با (آنچه هستید) رفته اید؟!

هنگامی که بدلی بودن حس رضایت خاطر و ملامت فکری لو رود، نه اضطراب شکل می گیرد، نه ترس از مردم. نه هرز نمودن عمر به منظور تحسین شدن و نه فنا کردن زندگی به منظور نام نیک ازخود بر جای گذاردن!
قرار گرفتن دراین کیفیت یعنی بی نیازی و آزاد شدن در خود. کیفیتی که انسان مضطرب امروز از آن بی اطلاع و به شدت نیازمند آن است!

ارسال شده در خود‌شناسی | ۲۰ پاسخ

چند نکته

توضیح: جواب پرسش کاربران به صورت شخصی به آدرس ایمل شان ارسال می گردد.

نکته اول:
آیا برای درک و همراه بودن با حقیقت نو به نو و در حال زایش باید متکی به دانش و تجربیات گذشته بود؟ آیا می توان از دانش که وابسته به تجربه و زمان است برای همراهی با حقیقت نو بهره جست؟ و آیا برای این همراهی داشتن تحصیلات و مدرک تحصیلی در رشته ای خواست لازم است؟
آیا آنچه را که توشه بار معرفت تصور و برای جمع آوری اش تلاش می کنیم همانگونه که توجه ما را به خود معطوف می دارد، به همان نسبت ذهن و حواس ما را از توجه و همراهی با حقیقت محروم نمی سازد؟این موضوع پیش کش مان!

آیا اگر بخواهیم دربارۀ علل ناآرامی های خویش آگاه شده و ازعلل بروز آنها مطلع گردیم، باید مشغول مطالعۀ کهنه آراء گذشتگان دراین باره شده و یا به سراغ افرادی که نام شان را مزین به پیشوند استاد نموده اند برویم؟!
اکنون با شناختی که نسبت به عامل آشوبگر ذهنی (من فکری) پیدا نموده ایم، به این درک رسیده ایم که آشفتگی ها و ترس های فکری معلول برداشت نادرست ما نسبت به موجودیت خیالی خویش یعنی شخصیت متصور شده خودمان است.
با توجه به این موضوع حتی اگر حقیقت را دو دستی تقدیم مان کنند، فاقد ابزار ارتباطی با آن هستیم، زیرا به دلیل هالۀ مزاحم فکری از مشاهدۀ حقیقت یا آنچه در حال جریان است محروم و در توهمات فکری خویش سیر می کنیم. جائی که توهم زاده می شود، چیزی جز کذب نمی توان یافت!
بنابراین جستجو و تلاشی که انسان (من باور) به عنوان کسب شناخت انجام می دهد صرفاً بهانه ای است برای بی توجهی و فرار از چیزی که هست. کیفیتی از (بودن) که از دوران کودکی به او آموخته شده باید آن را فراموش و توهم شخصیت را جایگزین آن سازد!
فراری ناخواسته و تحمیلی که تا پایان عمر ما را از بودن با عزیزدرون محروم می سازد.

آیا برای باز نمودن چشم مان بر چنین واقعیت تلخی که هم اکنون نیز در حال جریان است و برای خلاصی از رنج روانی که لحظه ای ما را رها نمی سازد، دست زدن به عمل همراه با شناخت منطقی است یا مطالعۀ کتب فلسفی، روانشناختی و یا تحقیق دربارۀ زندگی عرفا؟!
تا هنگامی که آمادگی روبرو شدن با چیزی که ازآن هراس داریم یعنی (آنچه هستیم) و ترک دلبستگی از چیزی که نیستیم اما تصور می کنیم هستیم در ما شکل نگیرد، هیچ اتفاق و تغییر اساسی که منجر به محو همیشگی اضطراب و ترس شود رخ نخواهد داد و ما همچنان در دنیای خیالی خویش در پی کشف اکسیر معجزه آسا و یا استادانی می گردیم که ما را ازاین مخمصۀ روانی رها سازند! و البته در بیرون از وجود انسان همواره بازار مکارۀ پر رونقی از چنین اکسیرهای خیالی و اساتیدی برای انسان های توهم اندیش محیا بوده و هست.
——————-
نکتۀ دوم:
-این موضوع که ذهن انسان تحت تاثیر عوامل شیمیائی مغز از خود واکنش نشان می دهد قابل انکار نیست، اما آیا به این دلیل که علم به عنوان تنها روش شناخت دنیای ماده تا این مرحله پیش رفته که قادر گردیده تاثیر عوامل شیمیائی را بر رفتارهای انسان اثبات کند، باید موضوع بیگانگی انسان با خود و رنج های ناشی ازاین اتفاق را مرتبط با این موضوع دانسته و کار را بدست محققان بشردوست شرکت های داروئی و روانشناسان حاذق سپرد؟!

این درست است که رفتارها و انگیزه های انسان تحت تاثیر فعل و انفعالات شیمیائی مغز شکل می گیرد، اما قبل ازآن قطعاً اتفاقی در روان انسان رخ داده است که در هنگام اندیشیدن یا مواجهه با همنوعان خود این چنین دچار یاس، خشم، اضطراب و یا خود باختگی می شود.
اگر دقت کنید متوجه خواهید شد که مشکلات روانی فرد اززمانی آغاز می شود که وارد کارزار رقابت و همچنین ارزش گذاری های اجتماعی می شود.
مسبب تیره بختی بشر چرخ گردون روزگار نیست، بلکه نگرشی مخرب و هوش مسمومی است که درحال متلاشی کردن و تهی کردن انسان ها ازدرون است! توجیه این مسئله که رنج روانی انسان ناشی ازتاثیرات شیمیائی مغز برروی ذهن است نوعی فرار و بی توجهی به اصل موضوع است.
——————————————–

نکته سوم:
هنگامی که انسان خود را به عنوان (من) یا شخصیت باور، و برای داشتن امنیت بدلی خود را محتاج این باور دانست، یعنی سلطۀ توهم (من فکری) را بر ذهن خویش پذیرفته است، تصوری که بقاء و تداوم اش منوط به مرور دائم گذشته و تجسم آینده است.
اکنون با توجه به این موضوع، به نظرشما چرا عده ای تلاش می کنند تا درکار خالق شخصیت یا همان( من فکری) شان دخالت و آن را مثلاً تربیت و با تمرین در زمان حال نگه دارند؟
(آنچه زمان حال تصور می کنیم مقایسۀ بین خاطرات گذشته و تصورآینده است، حال واقعی هنگامی رخ می دهد که (فکر) ازاین حرکت بازایستاده و (بودن) بدون اندیشۀ گذشته و آینده پیش برود، دراین حالت بی زمانی در ذهن حاکم می گردد، بدون آنکه فرد اشعاری به کیفیت بی زمانی داشته باشیم، بنابراین آنچه به عنوان تمرین برای ثابت نگه داشتن فکر در زمان حال انجام می گیرد، نوعی فریزنمودن موقتی فکری است و ربطی به کیفیت بی زمانی ندارد.

به نظرشما با توجه به تلاش بی وقفۀ افراد برای تقویت شخصیت و ایجاد حس رضایت مندی به منظور فرار از رنج ملامت فکری ، انجام تمرینات و به کارگیری لم ها برای تسلط یا تربیت (فکر) چارۀ مناسبی برای رفع ترس و اضطراب است؟
ما برای فرار از ملامت فکری خود را محکوم به تلاش می بینیم، اما آیا تا بحال به ماهیت و انتهای مسیر تلاش های خود توجه نموده اید؟ قرار است در نهایت چه چیزی عاید ما گردد؟ همۀ ما در این مرحله براین نکته آگاه ایم که برای حسرت و نیاز پایانی نیست.
آیا آنچه در آرزوی بدست آوردنش هستیم، پس از بدست آوردن ما را به آرامش پایدار خواهد رساند؟ چرا تمایلی برای اطلاع از تجربیات گذشتگان که درخاک آرمیده اند در ما شکل نمی گیرد؟

حسرت هائی که درقالب آرزو رخ می نمایند توسط پدیده ای بدلی که اتفاقاً خالق ترس ها و تمایلات خیالی و موهوم نیز هست شکل می گیرد، به همین دلیل هرچه می دویم و بدست می آوریم مانند رسیدن به سراب انسان را حریص تر و مضطرب تر از قبل می سازد.
انسان (من باور) به دلیل انباشت نیازهای شخصیتی، ترس از ملامت و طلب کاری های بی پایان فکری، همواره نیازمند استراحت و آرامش است.
او نمی تواند این آرامش را از چیزی جز (من فکر) که هستی خویش تصور کرده طلب کند، او نمی داند که مسبب آشفتگی هایش (من فکری) است که او(شخصیت) خویش و امین خیرخواه باطنی باور داشته است. این بدین معنی است که انسان (من باور) برای خاموش نمودن آتشی که در حال نابودی روان اش است بدلیل نبود خرد از (فکر) که همان فروزندۀ آتش اضطراب است استفاده می کند. بکارگیری راهکارهای(من فکری) که در نقش (من) خیرخواه عمل می کند موجب تضاد و درگیری بیشتر ذهنی می شود.
آیا تا بحال ازخود پرسیده اید که چه عاملی در ذهن شما مشغول خودشناسی است؟ قطعاً چیزی جز(من فکری) در این نمایش ساختگی نمی تواند نقش داشته باشد. بنابراین عاملی که با کمک آن در حال مقابله با افکار به اصطلاح منفی هستید همان (من فکری) شماست که جدال های ساختگی روزمرۀ ذهنی را شکل می دهد! (رو دستی تاریخی که انسان از هوش مخرب خود خورده است)!

آنچه درطول جدال و تربیت (فکر) نصیب انسان می شود، اشکال گوناگون خود فریبی و توهم اندیشی است که توجه ما را ازاصل موضوع یعنی دقت روی دلائل عدم رضایت و پذیرش خود منحرف می سازد. (ماموریتی که انجام آن در ذهن انسان ازهزاران سال پیش به شیطان نفس سپرده شد).
انسان شخصیت باور همۀ هستی خیالی و امنیت بدلی خویش را مدیون (من فکری) است، دست زدن به هر عملی توسط او برای خروج از حصار نفس به معنی نابودی همه توهماتی است که او به واسطۀ آنها احساس دلگرمی و ایمنی بدلی به منظور فرار از ملامت فکری می دهد.
درچنین حالت رایجی خودشناسی راهکاری می شود برای کاهش ترس و تقویت (من فکری) و خودنمائی شخصیتی. نه پی بردن به دلائل عدم نارضایتی ازخود. به همین دلیل جلسات گروهی خودشناسی نوعی سرگرمی غیرمفید با کیفیت تخدیر کنندگی است.
برای خروج ازحصار (من فکری) ابتدا می بایست توهمی بودن ترس های فکری را تشخیص و علت نیازمندی به ایمنی را درک کرد . نه اینکه به بهانۀ رقابت های اجتماعی و یا غرق نمودن خود در مطالب روانشناختی، دائماً این توهم را جلوی چشم خود آورده و آن را به خود گوشزد نمود.
( لطفاً متوجه تفاوت بین عمل صادقانه و خود فریبی های رایج در قالب ژست های عرفانی باشید).
————————–

ارسال شده در خود‌شناسی | ۸ پاسخ

دربارۀ فکر(بخش پایانی)

دلیل این همه زحمتی که شیطان نفس بابت فریب من و شما متحمل می شود این است که مبادا متوجه شویم که آنچه تصور می کنیم هستیم، حقیقت انسانی ما نباشد!
این وظیفۀ ماست که با درک خود، پی به ریشۀ آشفتگی های خود ببریم، اما چون این کار مساوی است با روبرو شدن با دروغ بزرگ و واقعیتی ترسناک به عنوان (من) بدلی، ترجیح می دهیم دیگران خودشان را به زحمت انداخته، ما را درک و تحمل کنند!
——————
دربارۀ فکر(بخش پایانی)

(فکر) فقط یک پدیده است، اما به دلیل سلطۀ تاریخی (من فکری) بر ذهن انسان ، ما این پدیدۀ واحد را به دو شکل مجزا به عنوان (من) و (فکر) درک کرده ایم. برداشتی خطا که شیطان نفس را قادر ساخته برای هزاران سال سلطۀ خویش بر ذهن انسان را استحکام بخشد.
-برنامۀ باور (من) مانند انگل در پوشش فکر تحلیلگر وارد سیستم ادراک ذهن شده و نگرش بسیط و فطری انسان را معیوب می سازد، وجود این برنامه از انسان موجودی مضطرب و تنها به عنوان تک (من) های منزوی شده می سازد.

دشمن روان انسان پدیده ای هزار چهره و پنهان کار، با تجربه ای هزاران ساله در امر فریبکاری است، روش صحیح برخورد با این پدیدۀ شوم آشنائی با مکانیزم عمل و بازی های خیالی و وسوسه انگیز آن به صورت میل به جستجو و لذت است.
با رسوخ (من فکری) در سیستم ادارک، تمرین مثبت اندیشی و یا ماله کشی های متداول روانی برای ایجاد آرامش، مخدرهای موقتی ای هستند که نتیجه ای جزخودفریبی و سرخوردگی در برندارند.
ما اغلب با جستجوی سیستم یا راهنما، سعی در یافتن روش های برای بهتر نادیده گرفتن خود و ایجاد وابستگی عمدی به دیگران داریم، ما گاهاً به اسم خودشناسی این فریب را پیش می بریم. این یعنی ازچالۀ بدبختی خود در آمدن و درچاه ظاهرفریبی دیگران افتادن!

چگونه (من فکری) اضطراب را شکل می دهد؟
-(من فکری) با استفاده ازپوشش فکر تحلیلگر وارد ذهن شده و تعابیر و صفات خیالی را به متفکرخیالی، یعنی(من) بدلی که (تصور ما نسبت به خودمان) است الصاق می نماید.(خودش تصویری متضاد ازخودش می سازد و شروع به تعبیر و گسترش آن می کند)، در این حالت ما تصور می کنیم که (فکر) پدیده ای جداگانه از(من) بدلی ماست که به صورت اندیشه ای جدا از(من) بر ذهن عارض و ما را مضطرب ساخته است.
فکر و متفکردر این حیلۀ فریبکارانه یک پدیده واحد به شمار می روند، اما در دو نقش متفاوت ظاهرمی شوند! کلید درک شیطان نفس درک خطای دوگانه اندیشی ذهنی است.

(من فکری) با برچسب زدن به تصاویر و تعابیر، که همان برداشت های ما نسب به خودمان است، تعبیر جدیدی ارائه می دهد که در تضاد با تصاویر دیگر است ، سپس با دامن زدن به جدال های خیالی بین این تصاویر ما را در مهلکۀ آشفتگی و ترس درگیر نگه می دارد.
(برای امتحان این موضوع هنگامی که دچار آشفتگی هستید، با نگاهی بی طرفانه ناظر بی قراری های خود شوید، گوئی ناظر بر رنج فرد دیگری هستید. با این روش قادر خواهید شد خود را خارج ازقالب همیشگی(من فکری) مشاهده و پی به مکانیزم مخربی که پنهانی مشغول سوزاندن ریشه هستی تان است ببرید).

-(من فکری) بازیگر متبحّری است که می تواند هرلحظه تغییر شکل داده و درنقش (من) خیرخواه، (من) شرور، وجدان بیدار یا قاضی ملامت گر ایفای نقش کند و البته استعداد شگفت انگیز او در نقش (من) بدلی ماست. نقشی که با ایفای آن انسان را به قدمت تاریخ در وجود خویش سرکار گذاشته است.
با توجه به چنین دقل بازی فکری ای با قاطعیت باید گفت، استفاده از اندیشۀ (من) در شناخت خویش و ذهن انسان که قطعاً مشکوک و آلوده به توهم (باور من) است صد درصد خطا بوده و راه به جائی نمی برد. حتی اگر فیلسوف یا نظریه پردازانی همچون افلاطون، رنه دکارت یا استیفن هاوکینگ با استفاده ازاین شیوه ذهن انسان را توضیح داده باشند.

با توجه به این موضوع شاید اکنون قادر شوید دل از بسیاری ازکتب خودشناسی، روانشناسی و یا فلسفی که موجب دلگرمی شما هستند (تاکید روی کتب نویسندگان غربی است) کنده و جای آنها را به (هیچی) دهید.
-تنها راه تشخیص این موضوع که اضطراب و مضطرب شونده یکی هستند، نگاه و توجه به وقایع ذهنی بدون دخالت اندیشه است.
تا هنگامی که از ابزار اندیشه برای درک خود استفاده می کنیم در حقیقت دست در دست شیطان نفس، مراحل خودفریبی و طی طریق در مسیرتوهمات را طی می کنیم. دلیل اینکه انسان تا این زمان شناخت صحیحی از خود بدست نیاورده، استفاده از(فکر) آلوده به باور(من) برای درک خود است.
-در بازی شخصیت (من فکری) به طور هم زمان نویسنده، کارگردان، بازیگر و بازیگردان است! عاملی که رنج و اضطراب را در ذهن شکل می دهد یعنی(فکر)، همان عاملی است که دلشوره گرفته و بی قراری می کند یعنی(من) بدلی ما.
اگراین آگاهی کلیدی که اضطراب و(من فکری) یک پدیده هستند، عمیقاً درک گردد، فاجعه ای که برای شیطان درون همواره غیر قابل باور است یعنی (شناخت) رخ خواهد داد.

-هنگامی که فکرتحلیلگر ازسلطۀ توهم (من فکری) خارج گردد ذهن آزاد است. در این حالت نه تصوری به عنوان شخصیت شکل می گیرد و نه اضطرابی باب حفظ این توهم. انسان در کیفیت صحیح (بودن) که شکلی غیروابسته است قرار خواهد گرفت، کیفیتی که فاقد ترس، آشفتگی و دشمنی است.

هنگامی که فرد موجودیت خویش را جدای از اعتباریات و ارزش های اجتماعی دید، دیگر نگران حفظ توهمی به عنوان شخصیت (من) نخواهد بود. (شما می توانید با بررسی ریشۀ بسیاری از ترس ها، خود را نسبت به اضطراب های فکری واکسینه نمائید).
هنگامی که ذهن از اضطراب و نگرانی خالی باشد، بدون نیاز به تمرین یا وابستگی به راهنما، سبکبالی و آرامش برقرار می گردد . با لو رفتن (من فکری) و بازی های آن ، مکانیزم ایجاد تضاد و تناقض متوقف و فکر تحلیلگر خدمتگزار ذهن می شود.
- هنگامی که هوش مخرب بشر فعال و باور(من) را درمیان هم نوعان اشاعه داد، بقاء شیطان نفس را در وجود تک تک ابناء مستعد بشر بیمه نمود.

-شخصیت موجودیتی عاریتی است که انسان نا آگاه آن را با ذات اختصاصی و منحصر بفرد خویش معاوضه و به این متاع بدلی می بالد. بر تن کردن جامۀ شخصیت و نمایش آن در جامعه، یعنی معاوضۀ جنس اصل با بدل و تلاش برای گرفتن تائید و دلخوش بودن به تعریف مردم بابت این جنس بدلی!
-انسان شخصیت مدار برای تامین امنیت روانی ناچار به پرنمودن خلاءخویش با توسل به جایگزین هائی بیرونی است. اما افسوس که هیچ چیز خارج از وجود انسان اعم ازثروت ، قدرت، لذت و هیجان دارای چنین خاصیتی نیست.

- تلقین و تکرار صفات اجتماعی که از بیرون به ذهن انسان عارض می گردد، آنقدر ادامه می یابد که انسان را ازکیفیت اصیل (بودن) که نوعی سرور باطنی و غیر وابسته است جدا و به برهوت ترس و تنهائی تبعید می کند.
در حالت سرگشتگی، فرد برای تامین امنیت روانی، وابسته به دیگران شده و محتاج توجه می شود.(بسیاری از ما با بیماری مورد توجه بودن و دیده شدن آشنائیم، بیماری اجتماعی که رسانه ها در گسترش آن سهم به سزائی داشته و آن را به عنوان نیازی حیاتی به عنوان محبت معرفی می کنند).

-ذهن انسان شخصیت مدارحاوی مجموعۀ ازصفات و تصاویر خیالی است که می بایست برای حس به (حساب آمدن) همواره با خود یدک بکشد. تصورکنید که حمل همیشگی این تصاویر دروغین تا چه حد طاقت فرسا بوده و انرژی روانی فرد را تحلیل می برد.
(این تصاویرهمان خیالاتی است که شبانه روز به طور غیرارای در بارۀ خود نشخوار می کنیم).
(بدبختی را می بینید،از یک طرف مجبور به حمل تصاویر بدلی ازخود هستیم، ازطرف دیگر ازترس لو نرفتن مجبور به پنهان نمودن آنها هستیم).

شاید این پرسش را مطرح کنید که اشکال مورد توجه بودن چیست؟
در جواب ازشما سؤال می شود نیاز و میل به مورد توجه بودن ناشی از کمبود چه چیزی است و چه عاملی در شکل دادن آن در ذهن نقش دارد؟
هنگامی که معتاد به دیده شدن و مورد توجه بودن شدیم، محتاج و اسیر قضاوت ها شده و با هرتائید و تکذیبی هیجان زده یا مضطرب می گردیم. کسب شهرت به عنوان یک ایدآل فکری یعنی بنا نهادن بنیان زندگی در مرداب! (راستی چرا بعضی ازافراد در اوج شهرت دست به خود کشی می زنند)؟
-به نظرشما شیطان درون می توانست روشی بهتر از این برای سرکارگذاشتن انسان ابداع کند. ابزار ترس کهنه ترین نرم افزار بشر برای به کنترل درآوردن انسان ها است.

آیا بهتر نیست به جای اعتیاد به مطالعۀ کتب خودشناسی، تخدیرذهن با اشعار و دست کشیدن ازجستجوی توهم پند سوم ، اکنون دست به (عمل) زده و پوچی تصاویر خیالی نسبت به خویش را تمام و کمال به روی خود بیاوریم.
( آگاهی ای که منجر به عمل نشود تنها انباشت دانستگی است که اسباب وابستگی و نگرانی بیشتر می شود.
اجازه دهید رنج به حساب نیامدن و (هیچ) شمرده شدن تک تک سلول های (من) بدلی تان را از هم بگسلد، نترسید ازهم نخواهید پاشید! (من) بدلی بیدی نیست که ازاین باد ها بلرزد، اما با روبرو شدن با ترس فکری، لااقل پی به توهمی بودن بسیاری ازآنها خواهید برد. تا هنگامی که با ترس توهمی بی شخصیتی رو در رو نمانید، قسمت شما اززندگی اضطراب، تردید و ترس خواهد بود.
با اقدام جدی شما شرایط برای قدم نهادن حقیقت در ذهن و دیدار با عزیز درون مهیا می گردد. ملاقات با خویشتن خویش در مقام انسانی صالح و با تقوا که وجودش اسباب خشنودی و روسفیدی خالق از خلق مخلوق اش می شود.

-ذهن ما به واسطۀ مطالعۀ داستانها و تماشای فیلم های سینمائی انباشته از تصاویر و برداشت های گوناگون ازمبارزات بین نمادهای خیر و شراست، (در این میان جا دارد ازصنعت سینمای هالیود که در اشاعۀ توهم و تولید ترس سهم به سزائی دارد یادی شود).

اغلب ما با همسان سازی خود با قهرمان داستان ها ، خشم و میل انتقام خود را ارضاء می کنیم. این روند جاری و حاکم بردنیای امروز است، همۀ ما خشونت و انتقام را امری عادی تلقی کرده و خود را محق می بینیم. با این وجود انتظار برقراری صلح جهانی و مهرورزی داریم.

- مشکل انسان (من باور) عدم درک حقیقت نیست، بلکه حقایق تحریف شده ای است که در هنگام ارتباط با دیگران به عنوان برداشت (من) مخل ارتباط او با دیگران می شود، این عدم درک صحیح همان ریشۀ بروز اختلاف و آشفتگی میان مردم است.
-هنگامی که انسان پی به توان اندیشه و دانش برد، آنچنان ذوق زده شد که استعدادهای ذهنی دیگرش مانند درک شهودی و احساسات را که در لایه های عمیق تر ذهن هستند را تدریجاً فراموش و بیکارگذاشت. انسان تا جائی پیش رفت که موفق به حل هرمعمای مادی ای به وسیله اندیشه شد و در اوج هیجان ناشی ازپیشرفت های علمی شناخت ذهن خویش را نیز به دست اندیشه داد، غافل از اینکه اندیشۀ محدود و آلوده به (باورمن) او توانائی ورود به حیطۀ حقیقت نو به نو و غیر مادی ذهن را ندارد.
(در حال حاضر دانشمندان علوم روانشناسی سخت در تکاپوی احیای استعدادهای تعطیل مانده بشر هستند تا شاید نسل جدیدی از انسان های برتر و خلاق را برای افزایش بهره وری و مدیریت برنامه ریزی کنند! در حال حاضر علم در خدمت تولید ثروت و افزایش قدرت است . طبق آخرین اخبار، روانشناسان امیدشان را بابت بهبودی انسان های مضطرب و روان پریش فعلی ازدست داده اند و صرفا سعی دارند ازطریق مشاوره آنان را به یاد خوبی های زندگی و روش های مثبت اندیش سوق دهند، این کار چه موثر باشد چه نباشد به هرحال مشاوران رسالت مادی و معنوی خویش را در امر موعظه مردم به انجام می رسانند).

-اغلب ما بعد از سپری شدن دوران کودکی و ورود به مرحلۀ جوانی ناگهان خود را با اضطراب و تردید درگیر دیدیم. اما هرگز از خود نپرسیدیم، دلیل این آشوب ها درونی چیست؟ ما به جای درک مشکل، پا به فرارگذاشته و به بهانۀ جستجو یا کسب تجربه وجود خود را ترک کردیم.( و البته در بیرون از وجود انسان همه امکانات برای استقبال و در آغوش کشیدن انسان های سرگشته و بی قرار محیا بوده و هست).

-اگرتضاد در ذهن انسان شکل نگیرد ، هیچ آشفتگی یا دشمنی ای در جهان شکل نخواهد گرفت. زیرا برنامه زندگی انسان بر مبنای نوع دوستی و زندگی مسالمت آمیز نوشته شده است نه جنگ و جدال، اما در این میان عده ای از اجداد ظاهراً با هوش ، برنامۀ خلقت را نادیده گرفته، راه کج کرده و زیر آن زدند و سناریوی تلخی که در تناقض با معیارهای انسانی بود به عنوان بازی روزگار برای بشر تدارک دیدند.
هنگامی که بشر با کمک خرد پی برد که می توانند جانداران را رام و به خدمت خود در آورد، (من) ها نیز دست بکار شده و با ایجاد ترس و نیازمندی، بهره کشی از هم نوع را باب و آن را تبدیل به فرهنگی رایج نمودند. فرهنگی که شکل حاد آن را در نظام های سرمایه داری و اعمال خشونت های جاری نسبت به انسان ها مشاهده می کنیم.
-انسان (من باور) یا درگیر نیازهای شخصیتی است یا در اندیشۀ رفع اضطراب بابت ناکامی ها و یا حفاظت ازداشته ها! در همه این حالات انسان (من باور) اسیری در خدمت (من فکری) است. بنابراین مفهومی به عنوان خوشبختی و آرامش برای انسان شخصیت مدار مطرح نیست . بلکه خوشبختی تنها بهانه ای است برای توجیه تلاش بی وقفه و رقابت های او!

همۀ انرژی انسان (من باور) وقف اثبات چیزی می شود که نیست اما سعی می کند به دیگران بقبولاند که هست! توجه کنید که چگونه فرصت حیات انسان بابت حفظ توهمی که واقعی فرض شده فنا می شود.
-(من فکری) ابتدا تصاویر متضاد را در مقابل هم قرارداده و اضطراب را شکل می دهد، سپس در نقش (من خیرخواه) وارد معرکه شده و شروع به نصیحت و نجوا می کند. در نهایت با شکل دادن تمایلات گوناگون به عنوان راهکار خلاصی از اضطراب با استفاده از الکل، مواد مخدر و یا اندیشیدن به انتقام و یا هیجان جنسی ما را به شکلی دیگر گرفتار می سازد.
در همه این مراحل انسان قربانی بی دفاعی در دست (من) بدلی ای است که آن را به عنوان عقل خویش باور و به عنوان راهنمای زندگی به آن تکیه کرده است .( امید است متوجه دسته گل هائی که توسط (من بدلی) به اسم شما در بیرون به آب داده می شود باشید).
تا هنگامی که ذهن آلوده به برنامۀ (من باوری) باشد ، محال است از مقایسه و خشم و فشار جنسی برای تخلیۀ اضطراب رها شوید، نظام جوامع به گونه ای طراحی شده که می بایست دائما خود را به واسطه داشته ها یا موقعیت ها با دیگران مقایسه و خود را ملامت کنید. زیرا آنچه موجب فعال ماندن رقابت بین مردم می شود، تداوم اندیشۀ مقایسه، نفرت و خشم در ذهن مردم است.

(آنچه به عنوان میل دائمی جنسی، گرایش به مصرف الکل، مواد مخدر و حتی چشم چرانی و تمایل به شوخی کردن حس می کنید ناشی ازفشار اضطراب است نه بی اخلاقی و لاابالی گری ، برای خلاصی از این فشار دلائل اضطراب را درک کنید نه اینکه بابت چیزی که در ایجاد آن نقش ندارید دائماً خود را ملامت کنید).

(به نظر شما اطلاع از وقایع ذهنی جذاب تره یا شنیدن خبر ورود آیفون ۵ به بازار!
احتمالاً خبر دوم برای خیلی ها جذاب تره! چون اولا با زندگی مدرن و با کلاس امروزی مرتبط تره، دوماً به دلیل امکانات و حجم بالای اون می شه بازی ها و گجت های متنوع تری روش نصب و تمام روز با اونا مشغول بود، سوماً دیگران با دیدن لگوی اپل پشت گوشی برای شخصیت ما ارزش بیشتری قائل میشن). به نظرشما اینطور نیست؟!

- ما با وابسته کردن عمدی خود به دلمشغولیت های گوناگون، سعی در نادیده گرفتن نا آرامی ها و قور قور کردن های فکر داریم. اما نادیده گرفتن خود به معنی نفی چیزی است که هستیم. هنگامی که انسان از چیزی که هست بگریزد و آن را نپذیرد، قطعاً این تنفر و ناآرامی او را فرسوده و به شکل نفرت و خشم به بیرون انعکاس می یابد، دراین حالت به دلیل وجود نفرت درونی او زندگی و مردم را نفرت انگیز حس می کند. در حالی که مردم و زندگی آنگونه که (من) بدلی او تصور می کند بد نیستند.
-برای رفع ترس و اضطراب های درونی نباید با آنها مبارزه یا ازآنها گریخت، این کار به منزلۀ واقعی فرض نمودن آنهاست، بلکه می بایست به سراغ سرچشمۀ خلق توهم(من) رفت، جائی که تصاویر و تعابیر متضاد به مقابلۀ خیالی با هم پرداخته و ما را انسانی پراز عیب به خودمان معرفی می کنند.

افرادی که برای زیبا شدن پاشنۀ در مطب پزشکان زیبائی را ازجا میکنند متوجه این وقایع در وجود خود باشند، مشکل بسیاری از داوطلبان جراحی بینی یا زیبائی مشکل ظاهری نیست بلکه مشکل فکری است. این افراد درگیر مقایسه و مرور دائمی تصاویر و نجواهای فکری اند که آنها را به خودشان معیوب و زشت نشان می دهد.(متوجه هستید چگونه عارضۀ روانی افراد اسباب سود آوری برای دیگران می شود).
-اگرازطریق تعمق ذهنی، قادر به تشخیص (من) بدلی و پایان دادن به حرکت های خود سرانۀ آن گردیم، فرصتی طلائی برای زیارت و ملاقات با (آنچه هستیم) نصیب مان می گردد.
آنچه از روبرو شدن با آن هراس داریم همان کیمیائی خوشبختی یعنی (چیزی که هستیم) است، اما ازکودکی با آلوده شدن به مقایسه وادار به ترک آن شدیم.
اگر بارقۀ شناخت در ذهن شعله ور شود، انسان قادر به توقف و تعمق در وجود خویش می گردد، نه نیازی برای فرار از خود است و نه نیازی به مورد توجه بودن یا محبت دیدن!

هنگامی که ذهن از نیاز و ترس خالی باشد، انسان به گونه ای خود را باور می کند، گوئی مرکز ثقل هستی است، در اوج بی نیازی و آرامش صاحب همه چیز هست. در چنین حالتی انسان کیفیتی از (بودن) را تجربه می کند که با هیچ ثروت و قدرتی در جهان قابل مقایسه نیست، حالتی که اغلب ثروتمندان با دارا بودن امکانات کافی از نبودش در رنج اند.
قابل توجه متولین!
(به نظرشما این بدبختی بزرگی نیست، سرابی که همۀ عمر خوشبختی تصور می کردید ، همه جور دردسر برای شما به ارمغان آورد جز خوشبختی و آرامش).

- بسیاری بر این روش اسرار دارند که با تمرین تمرکز می توان روی (فکر)کنترل ایجاد کنند! غافل ازاین نکته؛ فکری که مشغول تمرکزاست فکر تحلیلگر آلوده به برنامه (من فکری) است. بنابراین آنچه مشغول تمرکز روی خودش است همان (من فکری) است.( تجربه ای که بسیاری ازفلاسفه و روانشناسان به دلیل سلطۀ باور(من) قادر به درک آن در خود نشدند).
آنها ازطریق اندیشیدن به ذهن چیزی را درک می کردند که (من فکری) تجسم می کرد. آنها حصاری را که موجودیت خویش تصور می کردند را درک کردند، اما متوجه حضور خود در درون حصار و ناشناختۀ خارج از حصار نشدند.

-(توجه ذهنی) حالتی متفاوت با (تمرکزفکری) است. در (توجه ذهنی) عاملی به عنوان ناظر بر تمرکز یعنی اندیشۀ (من) و منافع آن مطرح نیست . در حالی که در (تمرکزفکری)، وجود (من) به عنوان عامل ناظر بر تمرکز به خوبی مشهود و نفعی مورد نظراست.
انسان برای درک آنچه هست می بایست حصار و تعلقات آن را ترک و گام در بیرون ازتصورات فکری بگذارد، حصاری که ضخامت دیوارهای خیالی آن به قدمت تاثیر توهم برذهن بشر است. اقدام برای ترک توهم (من) به معنی خانه تکانی اساسی ذهن ازالقائات و صفات خیالی شخصیتی است.
عمل مفید برای درک چیزی که هستیم، توجه به نحوۀ شکل گیری انگیزه های فکری، حین رابطه با مردم و پدیده ها است، نه گوشه نشینی و گریز از مردم به بهانه عدم درک دیگران از ما!

-بشر از دیر باز درگیر فریبکاری های (من فکری) بوده و هست، اما به دلیل عدم ناتوانی در تشخیص(من بدلی) قادر به حل معمای ذهن خود تا این زمان نگردیده است. در عوض تا دلتان بخواهد بابت سرگشتگی و فرار از خود به دستاوردهای بزرگ علمی، صنعتی و همچنین خلق شاهکارهای هنری دست یافته است. دستاوردهائی چنان شگرف که خالق را مرعوب مخلوقات خویش ساخته است!

- رهائی از اسارت (من فکری) یعنی قطع روند شکل گیری تضاد و تناقض فکری . در این حالت فکر تحلیلگر از زیر سلطۀ (من فکری) خارج و به کار سازمانی اش در ذهن یعنی درک و تحلیل امور واقعی باز می گردد.

با رها شدن فکر تحلیگر ازسلطۀ (من فکری)، (فکر) هست، اما ازمکانیزم ایجاد تضاد که منجر به اضطراب و ترس می شود خبری نیست.
در کیفیت رهائی یا (شکل طبیعی بودن)، فکرتحلیلگر یاری رسان انسان درگشوده شدن چشم دل به روی زندگی و هستی است، نه بلای جان او به عنوان (من) نیازمند و همیشه طلبکار!
فکری که از ارکان تابع ذهن محسوب می شود، نه راهنمائی ناشی و بیگانه در نقش عقل (من)!

ارسال شده در خود‌شناسی | ۴ پاسخ

دربارۀ فکر-بخش دوم

توضیح:
خوانندۀ گرامی، مطالبی که تحت عنوان خودشناسی در این سایت مطرح می گردد، تا هنگامی که عمیقاً درک نشوند، ممکن است به دلیل تفاوت با تصورات و برداشت های شما نسبت به خودتان باعث اضطراب و آشفتگی گردد. به همین دلیل اگرشرایط روانی لازم برای مطالعۀ این مطالب را در خود نمی بینید، لطفاً ازخواندن و پیگیری آن خودداری فرمائید.
——-
پاسخ :
گاهاً این پرسش ازطرف خوانندگان مطرح می گردد که چرا نام منبع یا منابع در این سایت عنوان نمی گردد، لازم به توضیح است که مطالب به پشتوانۀ تجربیات نویسنده نگاشته و فاقد منبع می باشد.
اینکه که چرا نامی ازنگارنده به میان نمی آید، به دلیل عدم لزوم ذکرنام اوست.
امید است بدون کنجکاوی دربارۀ نام نویسنده و تصورات متداول موفق به درک خود شوید!
——————————
دربارۀ فکر- بخش دوم

آنچه به عنوان شخصیت یا (من فکری) خویش باور و به آن تکیه داریم، به جای آنکه هوای ما را در جامعه داشته باشد، بیشتر نگران برآورده شدن انتظارات جامعه از ماست، به همین دلیل به جای حمایت ، یا درحال ملامت است یا ایجاد ترس و اضطراب.
-شروع اسارت فکری با القاء برنامه (من فکری) به ذهن آغاز می گردد. نیاز کودک یا بزرگسال به تامین امنیت روانی، او را مجبور می سازد تا تسلیم توقعات و باید ها و نبایدهائی شود که از طریق (من فکری) به او گوش زد می شود. انتظارات ضد و نقیضی که در تعارض با موجودیت روانی انسان بوده و مرور آنها موجب آشفتگی و اضطراب می گردد.

-همۀ ما تجربه بی رنجی ایام کودکی را به یاد داریم، فکر بود اما فشار و اضطرابی در کار نبود. اما تدریجاً با هجمۀ انتظارات و ثبت صفات هوائی برلوح خیالی شخصیت (من)، مکانیزم تضاد در ذهن شکل گرفت و اضطراب و افسردگی، یار و مونس تحمیلی انسان شد.
افرادی که با رنج افسردگی و اضطراب دست و پنجه نرم می کنند می بایست متوجه شکل گیری این روند در خود باشند.
افسردگی، جدای اتفاقات غم انگیزطبیعی معمولا یا به دلیل حجم توقعات اجتماعی است که بر قامت نهیف روان فرد سنگینی کرده و او را پژمرده می سازد، یا به دلیل عدم توفیق در برآورده کردن توقعات که منجر به خشک شدن چشمۀ نشاط توسط جنون مقایسه و ملامت فکری می شود. افسردگی از تبعات (من فکری) است که منجر به نابودی شعف روانی و شور زندگی می گردد.
-ما آنقدر آلوده به باور(من) و معتاد به امنیت بدلی آن هستیم که نمی توانیم موجودیت طبیعی خویش را خارج ازاین قالب تصور کنیم. به همین دلیل ناچاراً چشم خود را بر دروغ بزرگی به عنوان شخصیت (من) و آشفتگی های ناشی از آن بسته نگه می داریم.

(خوانندگانی که این پرسش را مطرح می نمایند؛ که چگونه می توان رهائی از(من) را تجربه کرد، متوجه این نکته باشند؛ ما به دلیل اعتیاد به امنیت بدلی حاضر به دل کندن از(من فکری) نیستیم.
ما به دلیل ترس های فکری نه تنها دست از سر(من فکری) برنمی داریم بلکه روز به روز در صدد استحکام بیشتر پایه های خیالی آن در خود هستیم!

-رهائی روندی یکپارچه و کلی است که در اثر آگاهی و نگاه صریح به خود رخ می دهد، اما اغلب ما با پرداختن به رفع اشکالات شخصیتی ازجمله اضطراب و یا تقویت تمرکز، سعی در رفع موانع رشد شخصیت خیالی خویش داریم، ما در حقیقت با این عمل سعی در ایجاد یک (من) خوش ظاهر، فریبنده و نترس داریم، اما بدون آنکه بدانیم با این عمل سرگرم رفع ترس های خیالی خود بابت حفظ چیزی هستیم که وجود خارجی نداشته و برمبنای توهم در ذهن ما شکل داده شده. درک این مطلب که شخصیت ازاساس توهم است به ما کمک می کند که به جای روتوش کاری، درصدد رهائی ازآن باشیم.

(خوانندگانی که حالات روانی خود را پس ازخواندن این مطالب بغرنج تراز قبل ابزار داشته اند متوجه این نکته باشند که در این موقعیت در مواجهه مستقیم با دروغ شخصیت و راه های خود تخدیری قرارگرفته اند.
رو شدن دروغ شخصیت و احساس سردرگمی حاصل ازآن موجب اضطراب ازشرایط جدید می گردد. درست مانند زندانی ای که پس ازسالها ناگهان آزاد شود و خود را با شرایط جدید روبرو ببیند. در این شرایط آزادی موجب برهم خوردن عادات و ایجاد اضطراب در او می شود. پناه بردن به فکر برای فرار از اضطراب موجب احداث مجدد حصارخیالی فکری می شود.

-به نظرشما، چرا با وجود اطلاع از اسارت فکری قادر به آزاد شدن از بند توهم(من) نیستیم؟
ترس از بی هویتی و کسی نبودن و عدم تامین امنیت روانی به واسطه این حس بدلی، دلیل اصلی این اسارت به شمار می رود. اگریک بار به شکلی عمیق، با ترس بی هویتی رو در رو مانده و ازآن نگریزیم، متوجه می شویم نگرانی ها خیالی بوده و توسط (من فکری) تولید و تصور می شوند.
-احتمالاً شما هم این جملۀ معروف را شنیده اید: (من فکر می کنم پس هستم)، این جمله حکایت ازاین دارد که گوینده، موجودیت خود را به واسطۀ اندیشه ها و تصورات فکری اش معنادار می دیده. انسان درنبود تصورات فکری ، قادر به درک کیفیت اصیل از(بودن) است که در آن نه ترس معنا دارد و نه نیاز. انسان در این حالت مشعوف به وجود آزاد و غیروابسته خویش است.

- جامعه با نصب تدریجی برنامۀ (من فکری) روی (فکرتحلیلگر)، روند طبیعی فرد را ازدرون مختل و او وادار به تغییرنگرش نسبت به پذیرش (چیزی که هست) می کند. سپس برای سر پا نگه داشتن این موجود مردم ترس و مضطرب، برای حضور فعال در جامعه او را توصیه به تقویت اعتماد به نفس و شرکت در کارگاه های دو روزۀ آموزش مهارت های اجتماعی می کند.
اگرجامعه از ابتدا دست به تخریب روانی کودک یا نوجوان نزند نه ترس در او شکل می گیرد و نه نیازی به موعظه و تقویت روانی او در آینده خواهد بود.
به عبارت دیگر جامعه با فشارالقائات برفرد، ابتدا عزت نفس او را کشته، یعنی او را آمادۀ (پذیرش ترس های موهوم می کند)، سپس او را تشویق به ابراز وجود که ازارزش های رایج اجتماعی و لازمه کسب موفقیت است می کند. در این شرایط فرد با وجود بی رمقی روانی و همچنین ترس از مقایسه و شکست، خود را مجبور به نمایش توانمندی و قابلیت می بیند!
(مطمئناً با اضطراب ناشی ازاین شرایط آشنا هستید).

فشارفکری به منظور وادارکردن ما برای حرکت به سوی کسب ارزش های اجتماعی و همچنین ایجاد تصویر با عرضه بودن ما را مجبور می سازد تا به هرشکل ممکن استعدادهای داشته و نداشته خود را شکوفا ساخته تا قادر به ایجاد حس رضایت خاطر و امنیت روانی شویم. رضایت و امنیتی بدلی که ما را موقتاً به خود امیدوار و در برابر ملامت های ساختگی(من فکری) و اضطراب مصون میدارد.

-گاردهای شخصیتی ای که مردم در برابر یکدیگرمی گیرند ناشی ازمقایسه، نفرت و ترس های فکری است که درمیان مردم رواج یافته. حس ترس و تهدید روانی ناشی از اضطراب مقایسه بوده و واقعیت بیرونی ندارد، اجتماعی که ما ازآن می ترسیم شامل مردمی است که مانند ما از مردمی همچون ما می ترسند. مردم ترسی نیز یکی از عوارض (من فکری) است که موجب مردم گریزی و پناه بردن به حصارتنهائی می شود.

-شعر(بشنو از نی چون حکایت می کند/ ازجدائی ها شکایت می کند)، حکایت جا ماندن انسان از ذات و یادآوری (آنچه بود) انسان به خودش است. هرفردی با اندک خردی قادر به پی بردن به دلائل جدائی و غریبه شدن با خود است، اما انسان آلوده به برنامۀ باور(من) به دلیل نیاز به این باور، این جدائی را آن گونه که به نفع (من فکری) است تفسیر می کند.

-شاید شما هم جملاتی مانند( برای خودت باش)، (خوشبختی حق توست) یا (موفقیت و ثروت انتظار تو را می کشد) را درنشریات و یا تراکت های خیابانی دیده باشید. همۀ اینها آدرس های اشتباهی ازخوشبختی هستند که توسط هم نوعان همدرد، اما هوشمند ما برای سرکیسه کردن مردم و شهرت بکار برده می شوند. دلیل گرایش ما به این آدرس های کور، فرصتی است که بابت نادیده گرفتن و فرار از(چیزی که هستیم) در اختیار ما قرار می دهند.

بیائیم با نگاهی واقع بینانه یکبار برای همیشه مفهوم خوشبختی را طوری درک کنیم، که دیگر فریب پی در پی نسخۀ های قلابی خوشبختی که در سر راه مان قرارداده می شود را نخوریم. آنچه مسلم است خوشبختی یک حقیقت واحد و ساده است که هرفرد می بایست با رجوع به درون آن را تشخیص و درک کند. یکی ازدلائل بغرنج شدن درک مفهوم خوشبختی، ارائۀ تفاسیرو نشانه های گمراه کننده ازآن است. کلید حل معمای خوشبختی در پذیرش چیزی است که هستیم! و این تنها با درک فردی میسراست. جستجو و کشف خوشبختی، تمهید زیرکانه و فریبی فکری است برای فرار ازخود و عدم دستیابی به خوشبختی حقیقی.
-خوشبختی شعفی باطنی و غیروابسته است که در اثرحس (بودن) و آزادی ذهنی در انسان شکل می گیرد، برای درک خوشبختی نباید مانند نیاکان و هم نوعان ساده دل مان دست به جستجوی آن بزنیم، زیرا اکنون به این درک رسیده ایم که جستجو نوعی بهانه است برای تداوم غفلت و رو برو نشدن با حقیقت خود.
به جای جستجو و یافتن خوشبختی، می بایست هالۀ فکری مزاحمی که مانع درک مستقیم پدیده ها می شود را در خود شناسائی و تشخیص دهیم.(این هاله برداشت ها و تصاویرفکری ای هستند که توسط (من فکری) در ما تصور می شود).

-ما در حال حاضر به جای توجه به این هالۀ مزاحم فکری راه گریز پیش گرفته و در صدد ایجاد حس خوشبختی مصنوعی به وسیلۀ هیجان و لذت ایم و البته در بیرون از وجود انسان همه چیز به شکل تجارت های گوناگون برای این منظور آماده و مهیا است.
ما غالباً هیجان و لذت را با حس شور و شعف باطنی اشتباه می گیریم. تفاوت هیجان و لذت با (شعف باطنی) در ناپایداری و وابسته بودن آن است، در حالی که شعف، سروری پایدار و غیروابسته است که انسان به واسطۀ ذهن بی تضاد به صورت بالقوه دارا می باشد.
(آنچه یک ورزشکار یا هنرمندی را وادار به ورجه وورجه کردن در هنگام پیروزی یا دریافت جایزه می کند ناشی از هیجان و لذت رضایت خاطر(من) بدلی اوست، هیجانی که بابت تصور برتر بودن و موفقیت ایجاد می شود. این هیجان خارج ازکنترل که گاهی با گریه نیز همراه است با حس شعف و سرور باطنی متفاوت است. بنابراین هرانسان هیجان زده و به ظاهرخندانی را نباید مسرور و شاد باور داشت!

اولین گام در ارتباط با درک خوشبختی، پی بردن به دلائل نارضایتی و عدم پذیرش خود است. تا هنگامی که حاضر به پذیرش چیزی که هستیم نباشیم و ازماندن با آن طفره رویم، آمادۀ پذیرش تبلیغات بوده و عنوان فریبندۀ کتابها در کتاب فروشی ها، تیترمجلات روی دکه ها و یا اعلامیه های تبلیغاتی بابت عرضۀ مستقیم خوشبختی روی دیوارهای شهر ما را به سوی خود جلب می کنند.
-آیا دقت کرده اید، اگر روزی دری به تخته بخورد و چرخ فلک آنچنان بر وفق مراد ما بچرخد که خود را توانگر و خوشبخت بیابیم، تمایلی فکری و بیمارگونه ما را وادار می سازد تا علائم این موفقیت را در مقابل دیدگان مردم به نمایش درآورده و آنها را به رخ بکشیم.
آیا تظاهر به موفقیت و خوشبختی بزرگترین بدبختی نیست؟

خوشبختی یعنی بسر بردن و عشق ورزیدن به چیزی که هستیم و با آن خلق شده ایم. آیا شما چنین حالی را درخود تجربه نموده اید، یا خوشبختی را در کسب اعتبار و موفقیت های اجتماعی می بینید؟
آیا تا بحال به انتها و نهایت موفقیت اندیشیده اید؟ نهایت موفقیت منجر به چه حالتی درما می گردد؟ آیا ازصحت و درستی تصورات مان نسبت به خوشبختی اطمینان داریم؟

به نظرشما مفهوم خوشبختی پایدار چیست؟ لطفا دراین باره بنویسید.

-اغلب ما با ایجاد تغییرات سطحی و نمایشی، سعی در اصلاح وضعیت ظاهری و تطبیق خود با الگوهای رایج اجتماعی داریم، زیرا در فرآیند تربیت به ما آموخته شده که (آنچه هستیم)کامل نیست، و می بایست با تطبیق دادن خود با الگوهای اجتماعی خود را کامل جلوه دهیم. آیا شما شخصیت موفقی را سراغ دارید که خود را کامل بداند و از چیزی که هست ابراز رضایت کند؟( ما معمولا با این جمله که موفقیت امری نسبی بوده و نمی توان به همه ایده آل ها رسید، ناکامی های خود را در رسیدن به آرزوهای یمان توجیه، اما در نفرت و حسرت نسبت به دیگران می سوزیم).

هنگامی که نارضایتی و لزوم تغییر در ذهن انسان شکل گیرد، دیگرنمی توان برای آن حد و مرزی قائل شد. هرانکار و مخالفتی تضاد و تناقضی جدید به همراه می آورد و گره روی گره ذهن می زند.
(روانشناسان عقیده دارند که می بایست با کشف زوایای تاریک ذهن، اقدام به بازنمودن این گره ها کرد، در حالی که ماهیت این گره ها توهمی است . هیچ کس بهترازخود فرد آگاه به چیزی که هست نیست، اما به دلیل نارضایتی ازخود دست به خود سانسوری و پنهان کاری عمدی می زند، سپس برای فراراز رنج بیگانگی و اضطرابی که خود مسبب آن است به سراغ روانکاو و روان پزشک می رود تا شخص دیگری مشکل او را حل کند!

اگر فرصت حیات انسان دائماً صرف انکار چیزی که هست و دست یابی به ایده های کمال گرایانه شود، دیگر فرصتی برای بسر بردن با خود که لازمۀ سلامت روانی است برای انسان باقی نخواهد ماند.
به نظرشما یک فرد جا مانده ازخویش و غریبه با خود، صرفاً به پشتوانۀ تلاش ها و تعریف و تمجید های اجتماعی می تواند دروناً شاد و خوشبختی را به مفهوم عمیق آن تجربه کند؟
چگونه می توان با انکار دائمی چیزی که هستیم و قرار داشتن در میدان جنگ میان (من) های فکری که هیچ کدام چشم دیدن دیگری را ندارد، حتی با کسب موفقیت های پی در پی اجتماعی و افزایش ثروت ، خوشبختی را درآغوش کشید و آرامش پایدار را تجربه کرد؟

اگراکنون پی به دلائل شکل گیری تضادهای فکری در ذهن برده باشیم، می بایست نسبت به تعریف خوشبختی که بر اساس باور(من) در ذهن شکل هریک ازما شکل گرفته به طور جدی تجدید نظر کنیم.

حقیقت خوشبختی با تصور انسان ازخوشبختی دو چیز کاملاً متفاوت با یکدیگرند، خوشبختی هرگز قابل تصور و اندیشیده شدن نیست، آنچه اکنون به عنوان خوشبختی در تصور داریم، حسرت و نیازهای تلمبارشده روی هم است که در خوشبینانه ترین حالت برآورده شدن شان بازهم منجر به ایجاد حس خوشبختی پایدار نخواهند شد.
-انسان (من باور) معتاد به تلاش است، تلاش برای حفظ پدیده ای خیالی که اشتباهاً آن را واقعیت خویش باور داشته است. هنگامی که فرد به اصطلاح به موفقیت های شخصیتی دست می یابد، می بایست انرژی خود را همچنان صرف حفاظت از آنها کند. بنابراین آرامش که مهمترین فاکتور برای حس خوشبختی است، برای انسان شخصیت محور تبدیل به امری غریب و محال می گردد!
(احتمالاً اکنون متوجه شده اید که چرا بسیاری ازافراد متمول و به ظاهرخوشبخت، بیشتر ازآنکه بابت داشته های شان شاد باشند، نگران و در ترس به سر می برند).
(موفقیت یا امکانات چیز بدی نیستند، به شرط آنکه توجه ما را از زندگی کردن که مفهومی عمیق است منحرف نسازند).

آنچه به عنوان کشف نسخۀ خوشبختی می جوئیم، سراب و فریبی فکری است که (من فکری) برای عدم دستیابی ما به خوشبختی واقعی که در وجود ما پنهان نگاه داشته شده بکار می برد.
خوشبختی یعنی توقف و آرام گرفتن در وجود خویش، چه دارا باشیم چه ندار ، اما این آرامش تنها با ماندن و عشق ورزیدن با چیزی که هستیم میسر می شود، در غیر این صورت چارۀ ای نداریم جز پرداختن به دلمشغولیت های گوناگون و تخدیرذهن به منظور رهائی از رنج اضطراب بابت حس توهمی (چیزی نبودن)!
دراین میان هرکس راه تخدیر و رفع اضطراب مخصوص به خود را می جوید و می یابد ، یکی با پرداختن به انواع اعتیاد یا هلاک کردن خود با بازی های رایانه ای، دیگری با جمع آوری تابلو های نفیس و یا غرق کردن خود در کتب علمی یا فلسفی. جالب این که ما نام این خود تخدیری و فریب را عشق یا انگیزۀ زندگی می گذاریم.

به نظرشما چرا در میان همه موجودات تنها انسان خود را نیازمند انگیزه برای زندگی می بیند؟ چه برسرشوق حیات که نیروی درونی انسان برای بقا و تشویق او برای زندگی است آورده شده؟

تاریخ بشر نشان داده که تجربۀ عظیم خوشبختی نه با ثروت و قدرت و نه با گوشه نشینی و عذلت محقق نمی گردد، خوشبختی تنها ازآن کسی است که پی به ریشۀ ترس های فکری خود برده ، بی نیازی را تجربه و پذیرای (آنچه هست) باشد و به آن عشق بورزد.
تا هنگامی که ذهن بشر در تسخیر باور(من) است، آرامش فردی و در پی آن صلح جهانی به عنوان آرزوئی دست نیافتنی برای گونۀ بشر باقی خواهد ماند!

شاید اطلاع ازاین وقایع کمی نامانوس و عجیب به نظر برسد اما کافی است با نگاهی صریح به عملکرد عاملی که شما را به خودتان (من) معرفی کرده، سراز ماجراهائی عجیب تر از این در خود درآورده و معماهای کهنۀ بسیاری در ذهن تان رمزگشائی شود!

ارسال شده در خود‌شناسی | ۲ پاسخ

در بارۀ فکر- بخش اول

شاید اکنون زمان آن فرا رسیده باشد تا با نگاهی نو، آنچه به عنوان (فکر) وظیفۀ اندیشیدن در ذهن را به عهده گرفته را مورد بازنگری قرار دهیم . فکری که با در اختیار داشتن عنان ذهن بشر، امانت دار امینی برای روان ما نیست!

دراینجا قصد داریم پی به نقش فکر در ایجاد عارضۀ روانی ببریم. زیرا آنچه به عنوان رنج روانی حس می کنیم ناشی از تصورات فکری است که به شکل سرخود ذهن را مورد هجوم قرار می دهند.
اولین فایدۀ چنین درکی پی بردن به ریشه آشفتگی و ترس های روانی است و دومین خاصیت آن پرهیز خردمندانه ازکذب ها است، زیرا گرایش به کذب هنگامی در ذهن شکل می گیرد که درکی ازدلائل شکل گیری ترس و رنج وجود نداشته باشیم.
نباید فراموش کنیم که درک ماهیت (فکر) همانقدر بغرنج و پیچیده است که تشخیص (من) بدلی یا شخصیت از ذات انسان ! اما با استفاده از روشی متفاوت، یعنی (توجه ذهنی) می توان به این منظور دست یافت. نگاه و توجه در سکوت به نحوۀ شکل گیری انگیزه های فکری.

-تجربۀ عدم و ذهن خالی ازاندیشه که این فرصت را فراهم می سازد تا با نگاهی خارج ازقالب تصور(من) خود را مشاهده نمائیم. یقیناً در چنین کیفیتی ذهن می بایست فاقد ناظری مداخله گر به عنوان (من) متفکر باشد.
در این حالت قرار نیست چیزی را به عنوان یک ویژگی نصیب (من) بدلی یا شخصیت فعلی کنیم، بلکه می خواهیم آنچه را که ازطریق فکر(من) ، بلا انقطاع به تصویرکشیده می شود را مورد دقت قرار دهیم، تا پی به ماهیت افکار زائد و خالق آن در ذهن ببریم. تصاویر و تعابیری که محکوم به نشخوار شبانه روزی آنها هستیم.

در حال حاضر با وجود ذهن در اسارت فکر، اعتماد به (عقل من) برای درک خود منطقی نیست! زیرا به عنوان یک موجود هوشمند درکی نسبت به عامل شکل دهندۀ اندیشه در خود نداریم! بنابراین بدون درک عامل اندیشه مشخص نیست به اسم خودشناسی یا شناخت سر ازکجا درآوریم!

اکنون برای ما مشخص نیست آنچه وظیفۀ اندیشیدن در ما را به عهده دارد، فکر یاغی(من) است یا فکرتحلیلگری که تابعی از ذهن است. به همین دلیل قبل از هرحرکتی در خودشناسی می بایست ابتدا ماهیت کلی عاملی که اندیشه را درما شکل می دهد مشخص شود.
پس از چنین درکی، دیگر چیزی به عنوان تلاش برای شناخت معنا ندارد. زیرا درنبود واسطه فکری بین ذهن و موضوع یعنی عامل(اندیشه)، مانعی برای درک وجود نداشته و حقیقت ازطریق ذهن خود را به ما می نمایاند.

شما نیزمانند هرانسان با خردی قادر به انجام چنین مکاشفه ای خواهید بود، اما لازمۀ انجام آن کنارگذاردن دانسته هائی است که به عنوان شناخت در خود جمع آوری نموده اید، زیرا هردانستگی درحکم تصویر و تعبیری ازقبل شکل گرفته شده توسط (من) بدلی ما است که درک حقیقت لحظه به لحظه را غیرممکن می سازد.
یکی از تفاوت های انسان خردمند با انسان(من باور) در دل کندن آسان او ازچیزهائی است که اسباب رنج او را فراهم آورده اند. (متأسفانه به واسطۀ دلگرمی ای که ازطریق ذخیره سازی دانسته ها به ما دست می دهد، دل کندن از آنها دلهره آور و دشواراست).

به نظرشما این چه (فکری) است که علیه آرامش انسان عمل می کند؟
-در واقع این فکر نیست که برای روان مشکل ساز شده ، بلکه برنامه ای به عنوان باور(من) است که با آلوده کردن سیستم تحلیل، از(فکر) تحلیلگر به عنوان عامل و پوششی برای ورود به ذهن استفاده کرده و انسان را جدای حقیقتی که هست به خودش معرفی می نماید. وظیفۀ این نرم افزار، تحریف حقیقت و ایجاد دلهره های ساختگی در ذهن شاداب انسان است.

با تسلط برنامه (من) و صفات خیالی همراه آن، ذهن تدریجاً انسجام خود را ازدست داده و جولانگاهی برای تاخت و تاز صدها (من فکری) می شود. (من) های خیالی که درصدد اثبات خود به (من) های خیالی دیگرند. این اتفاق نامبارک مقارن است با سیرزوال عقل و خرد و اشغال ذهن توسط (من) هائی که به اشتباه ذات خود تصورشان کرده ایم.( بحث ها و بگو مگوهائی که در ذهن به راه می افتد نتیجۀ آشوب و نزاع بین این (من) های خیالی است که برسراثبات خود به یکدیگر رخ می دهد)!

-برنامه باور(من) نرم افزاری ازتعابیر و بایدها و نبایدهائی است که به عنوان دستورالعملی اجتماعی سلطۀ خود را روی سیستم تحلیل انسان می گستراند، برنامه ای که انتظارات اطرافیان و جامعه را به افراد گوش زد کرده و ازطریق مکانیزم ملامت و اضطراب آنان را وادار به اطاعت و تغییر فرم می کند. (احتمالا به همین دلیل در یک جامعه، همه شبیه به هم فکر، عمل و یا نگران می شوند).
-فکر، تحلیگر داده های مادی است، بنابراین اجازه و توان ورود به اموری که درحیطه زمان و ماده هستند را در ذهن دارد. این فکر همان فکری است که خالق دانش و بکارگیرندۀ تجربیات بشری است. (فکر تحلیلگر، پوششی است که برنامه (من فکری) ازطریق آن به ذهن نفوذ می کند).

محیط اجتماعی گاهاً با سوق دادن فرد به سوی هرزاندیشی و نگرانی های ساختگی، ذهن را ازحالت حساسیت و شادابی به حالت کرخی و منگی کشانده و آمادگی لازم برای ورود برنامه (من فکری) را به ذهن افراد مهیا می سازد .
با القا باور(من) و صفات اجتماعی که تدریجا به عنوان شخصیت به ذهن افراد الصاق می گردد،( فکر) تحلیلگر ازحالت منطقی و درک دانش، مبدل به (فکر) تعبیرگر و اوهام اندیش شده و اضطراب و آشفتگی جای نشاط ذهنی را می گیرد.
(کافی است به یاد آوردیم که در دوران کودکی چگونه به دلیل ناامنی یا آزار، با پناه بردن به خیالبافی در باره انتقام و قدرت خود را غرق در افکار گوناگون می کردیم، این روند تا به امروز نیز به منظورخود تخدیری و سرپوش گذاردن بر اضطراب ادامه دارد).

اکنون متوجه هستیم که دو فکر به عنوان فکر خیر و فکر شر درکار نیست، آنچه (فکر) شر تصورش کرده ایم، برنامۀ (من باوری) است که ازطریق (فکر) تحلیلگر در ذهن فعال شده و با مکانیزم تشکیل تصاویرمتضاد و به راه انداختن جنگ زرگری بین (من) های خیالی موجب اضطراب و تشویش ذهن می شود. تجمع اضطراب موجب نفرت و خشم شده و گاهاً به شکل اعمال شرارت آمیز به بیرون منعکس می شود.

(من فکری) که شکل دهندۀ نفرت و ترس است با فکرتحلیلگری که مشغول ترسیم نقشۀ ساختمان و یا اندیشیدن به تامین معاش است یکی است.
( به دلیل جدا فرض کردن (فکر) از (من) است که قادر به درک چیزی که هستیم نمی باشیم).
-(فکر)در جای سازمانی خود به عنوان تحلیل گر داده ها و بکارگیرندۀ تجارب واقعی به صورت صحیح عمل میکند، اما برای حفظ امانت خیالی ای که جامعه به عنوان( شخصیت) به افراد عطا می کند، برنامۀ (من فکری) فعال شده و برای قبولاندن و تثبیت این موجودیت خیالی، تصوراتی بدور از حقیقت ارائه می دهد. وجود این توهمات و عوارض ناشی ازآن موجب رکود و رخوت ذهن می شود.
ما ازیک طرف ازترس بی هویتی و به حساب نیامدن شبانه روز درحال پرورش و توسعۀ شخصیت خیالی خویش هستیم، ازطرف دیگر برای تقویت حافظه، هوش و اراده که لازمه یک شخصیت موفق است تلاش می کنیم. درحالی که بی رمقی و معضلات ذهنی ما ناشی ازاندیشیدن به توهم شخصیت است.
(شاید متوجه شده باشید، تصوری که نسبت به خود داریم با برداشت دیگران از ما متفاوت است، دلیل این موضوع تصورات خیالی است که توسط (من فکری) شکل داده می شود، تصوراتی خیالی که دیگران قادر به دیدن آن در ذهن ما نیستند اما فکر آنها را به ما قبولانده است).
ما این تحریف ها فکری نسبت به خود را به عنوان شخصیت خویش باور و با مرور آنها موجب استحکام چیزی خیالی در خود می شویم!
لذت و تخدیری ذهنی که بابت حس رضایت با خیالبافی در ما شکل می گیرد، باعث کاهش موقتی اضطراب می گردد. با وجود چنین خودفریبی عمدی ای می بایست در صحت موجودیت خویش جداً شک کنیم!

فعالیت برنامۀ (من فکری) وابسته به وجود (فکر) تحلیلگر است. اما فکرتحلیلگر، تابعی از ذهن بوده و توان ورود به حریم ناشناختۀ ذهن که اصالت در آن نهفته است را ندارد.
به دلیل غیرقابل دسترس بودن ذات انسان ، برنامه (من فکری) در پوشش (فکر) تحلیلگر، دست به تحریف چیزی که هستیم زده و با بی ارزش جلوه دادن موجودیت ذاتی در برابر صفات و ارزش های اجتماعی به عنوان نماد های خوشبختی، انسان را ابتدا وسوسه و سپس مجبور به ترک خود می کند.

هنگامی که انسان معتاد به داشته ها و تعلقات فکری خود شود، قطعاً سرگرم گسترش و نگران حفظ آنها نیز خواهد بود. بنابراین خود به خود از توجه به چیزی که هست باز خواهد ماند.
هنگامی که انسان ازحقیقت ذاتی خویش جا بماند تدریجاً (آنچه هست) را نیز فراموشی کرده و در بلاتکلیفی روانی و تردید نسبت به خود قرارخواهد گرفت. این هدف و نیت اصلی برنامۀ باور(من) است. تخریب انسجام ذهنی و بیگانه ساختن انسان با خود.
بیگانه شدن انسان با خود موجب می شود تا فرد ازیک طرف معتاد به امنیت خاطر بدلی به واسطۀ داشته ها و تعلقات فکری اش شود و ازطرف دیگر برای حفظ و تداوم چنین امنیتی دست بکار اکتشاف جایگزین های بیرونی شود.
چنین انسانی مجبوراست برای ایجاد حس رضایتمندی و امنیت خاطر همواره راه لذت طلبی و بیشتر بدست آوردن را در پیش بگیرد. این یعنی پایان ماموریت شیطان نفس درکوتاه کردن دست انسان از ذات و هدایت او به سوی پذیرش (من فکری) یا شیطان نفس.

با آلوده شدن (فکر) تحلیلگر و تخریب تکیه گاه درونی انسان، این خود فرد است که با ازدست دادن راهنمای فطری خویش شرایط زوال روانی خود را فراهم می سازد. شیطان نفس با ورود به ذهن و استفاده از ترفند غریبه سازی انسان با خود، سیستم هدایگرفطری و عزت نفس انسان را ازدرون متلاشی می سازد. (این شرح ساده ای بود از نحوۀ گول خوردن انسان توسط شیطان نفس).

نتیجه اینکه ماهیت (فکر) ذاتاً رنج آور نیست. آنچه موجب رنج فکری می شود آلوده شدن (فکر) تحلیلگر به برنامۀ باور(من) است که نمود و اثراتش به صورت خشم، اضطراب و آشفتگی ذهنی که ازعلائم بیگانگی با خود است نمایان می گردد.

فکرتحلیلگر انسان (من باور)، تحت سلطۀ برنامه(من فکری) است. بنابراین آنچه به عنوان عقل در او مشغول اندیشیدن است، ویروسی فکری است که ماموریت اش زوال عقل و خرد در انسان است نه توسعۀ شناخت و آگاهی.

کلید حل معمای آشفتگی های فکری و اضطراب بشر، درک ارتباط بین ترس های خیالی با امنیت خاطر بدلی است.

ارسال شده در خود‌شناسی | یک پاسخ

چرا خودشناسی؟

چه انگیزه ای موجب می شود تا آرامش را در خودشناسی جستجو کنیم؟
خودشناسی حقیقی یعنی توجه و نگاه بی تعبیر به آن چیزی که هستیم.
آیا شما با اطلاع ازچنین موضوعی به سراغ خودشناسی آمده اید؟
اگرجواب مثبت است، نیازی به خودشناسی نیست، زیرا همراه و همنشین خود که اصیل ترین شکل (بودن) است هستید.
اما اگر نیتی جز این در سردارید، کارتان کمی مشکل می شود، زیرا خودشناسی نیز می تواند مبدل به شیوه ای نو برای خود فریبی شود.

(دوستی شکایت داشت که این نوشته ها موجب دلسردی او نسبت به خودشناسی شده است. شاید به نوعی حق با او باشد، نوشته هائی ازاین دست معمولاً اسباب ناراحتی کسانی را فراهم می آورده که از هر چیزی برای خود سرگرمی می سازند. چنین افرادی درکارخود جدی نبوده و از حرف حساب نگران و آشفته می شوند).
بسیاری به منظور تقویت اراده، اعتماد به نفس، پیش بینی رفتار مردم و یا کشف میانبرهای موفقیت برای جلو زدن از دیگران به سراغ خودشناسی می آیند. اما خودشناسی ربطی به این امور ندارد!

توجه به خود یا خودشناسی به منظور پی بردن به دلائل شکل گیری حرص، مقایسه و خشم که ازعوامل ترس و اضطراب هستند صورت می گیرد نه کسب امتیاز ویژه به منظور برتر شدن!
هدف ازخودشناسی چیست؟
در امور ناشناخته ازجمله خودشناسی، در نظرگرفتن هدف یا مقصد خطا است، زیرا آنچه به عنوان هدف در نظر گرفته ایم ناشی از تصورات ترسیم شده توسط فکرخودمان است که برطبق آن به سوی مقصدی از پیش فرض شده گام برمی داریم! هرگونه تصوری نسبت به ناشناخته ما را به چیزی خواهد رساند که ازقبل در وجود خود تصور نموده ایم.
بنابراین ترسیم هدف درخودشناسی ما را به جائی جز ایده های فکری که ناشی از برداشت ها و تعابیرکهنۀ خودمان است نخواهد رساند. درحالی که خاصیت حقیقت در نو به نو بودن و غیرقابل تصور بودن آن است. (امیدوارم این پاسخ قانع کننده ای برای خواننده ای باشد که معتقد بودند کار بدون هدف نتیجه ای در برنخواهد داشت . لازم به توضیح است که هدف در فراگیری فنون یا آموزش کاربرد دارد نه اموری که خارج ازماده و زمان هستند).

شایداین پرسش همچنان در ذهن تان مطرح باشد که فایدۀ خودشناسی چیست؟
کمترین فایدۀ خودشناسی آشتی با خود و باز شدن چشم دل بر کلاه گشادی است که به عنوان شخصیت یا (من) بر سر روان ما گذاشته شده. وصله ای بی ربط برقامت اجتماعی انسان که مولد ترس است.
(بسیاری از مردم عصبیت و اضطراب را به دلیل گستردگی شیوع آن امری عادی و جزو حالات ذاتی انسان تصور می کنند. برای این (من) ها بی قرار، تعادل و آرامش روانی امری عجیب و غیر محتمل است).
نباید فراموش کنیم که اندیشیدن به خودشناسی یا ایدۀ رهائی نیز می تواند یکی از همان فریبکاری های فکری باشد که حواس ما را از اموری که مانع از توجه ما به خودمان می شود منحرف می سازد.
توجه به (چیزی که هستیم) می تواند منجر به کشف سر چشمۀ آشفتگی های فکری و مبدا تشکیل تضادهای ذهنی شود، جائی ازذهن که ترس و اضطراب درآن تولید و به جان ما انداخته می شود.
آیا اصولا چنین اکتشاف درونی ای را لازم می دانید؟ یا ترجیح می دهید اوقات خود را با گفتگو و به اشتراک گذاشتن دلمشغولیت های مفیدی که برای خود تدارک دیده اید پرکنید؟
(تا هنگامی که انسان متوجه دلائل تشکیل تضاد در ذهن خود نشود و نسبت به هرچیزی ازجمله تکنولوژی دچارخود باختگی شود هر عمل او در حکم غفلت است).

(این مهم نیست که خود را حین مشاهده حسود، خسیس یا ترسو ببینیم، خودشناسی برای این نیست که خود را از حسادت یا خست مبرا کنیم، خاصیت خودشناسی در توجه به نحوۀ شکل گیری تضاد و جدال بین تصاویری است که ما را مجبور می کنند دائما وضعیت خود را ازحالتی به حالت دیگری تغییر دهیم. مثلا از ترسو به شجاع و یا از سخت گیر به رئوف.
(اگرشما آدم ترسو یا گوشه گیری باشید اما به شجاعت یا اجتماعی بودن فکرنکنید، مشکلی نخواهید داشت، دردسرها اززمانی آغازمی گردد که (من) بدلی که دست نشاندۀ جامعه در ذهن ماست با ایجاد فشارفکری ما را وادار به ایجاد تغییر می کند).
(فکر) یا شیطان درون استاد خلق افکار و تصاویر متضاد است، لحظۀ ای می گوید باش، لحظۀ دیگر می گوید چرا هستی؟!
فکر با این ترفند ما را در وجود خود با خود درگیر می سازد. ما نیز بجای توجه به این مکانیزم آشوبگر فکری ، ترجیح می دهیم با رفتن به جمعه بازار، مطالعه و یا معاشرت های آنچنانی روزمان را شب کنیم.
ما معمولا کشش فکری به اینگونه مخدرها را با عشق به اشیاء قدیمی، شعرو ادبیات و تقدس دوستی توجیه می کنیم.
(هرگاه با خود درگیری می شوید متوجه این ترفند در وجود خود باشید، البته اگر کار با برنامه های متنوع رایانه ای یا مطالعۀ آثار فاخر ادبی این فرصت را به شما بدهد!

حیات شیطان درون در ایجاد اغتشاش و تناقض است، زیرا در درگیری و آشوب است که قادربه مخفی کردن خود است. درست مانند دزدی که درمیان هم همه جمعیت فریاد می زند، آی دزد!
همین توجه ساده که اسرار داریم نام خودشناسی یا مدیتیشن برآن بگذاریم می تواند ما را از راز شکل گیری اضطراب و ترس در وجود خود آگاه سازد.
آیا نیت شما ازتوجه به خود، درک چنین اموری است؟
اگر نیست، پس به اسم خودشناسی مشغول چه کاری هستید؟
مشکل انسان (من باور) عدم ایجاد توازن بین تعلقات فکری و آرامش است. اغلب افراد با حفظ تعلقات فکری در به در به دنبال نسخه ای شفا بخش برای پایان بخشیدن به آشفتگی های روحی خود هستند. درحالی که توجه ویژه به تعلقات فکری عامل اصلی ایجاد اضطراب درانسان است.

-متاسفانه بشر به شیوۀ زندگی نمایشی به شدت خو گرفته ، تا جائی که حال اصیل( بودن) را که کیفیتی غیر وابسته و خالی ازترس است را از یاد برده است. برای ترک نمایشی بودن کافی است پی به ارتباط بین نیاز و ترس ببرید.
هویت و اعتباری که به واسطه داشته ها در ما شکل می گیرند( مانند بادی که مثلاً از نشستن پشت اتومبیلی گرانقیمت و یا مورد توجه بودن درغب غب می اندازیم )، توهمی و غیرواقعی است. منطقاً ترس ازدست دادن آنها نیز توهمی است. درک این نکته موجب می شود تا بندۀ (فکری) داشته ها و تعلقات اعتباری خود نبوده و انرژی حیات و فرصت استثنائی عمر را به پای ترس هائی که واقعیت ندارند به فنا ندهیم.

-شروع درد و رنج بشر از زمانی آغاز شد که قادر گردید با هوش خود تصور بهره وری از هم نوعان خود را در سر بپروراند. تصور استثمار هم نوع تا جائی پیش رفت که مبدل به شرط لازم برای تشکیل و بقاء فرهنگ سرمایه داری که شکل نوین استثمار شود.
(تصور فعلی ما از استثمار، جنبه فیزیکی آن را شامل می شود که با پیشرفت تکنولوژی و ماشینی شدن تولید این موضوع اهمیت سابق اش را ازدست داده است. در حال حاضر تمرکزتولید کنندگان و فروشندگان بروی استثمار ذهنی مردم برای مصرف بیشتر و استفاده ازمحصولات غیرضروری است. تبلیغ مارک و اشاعۀ اشراف گری به این منظور صورت می گیرد).
- بی قراری و اضطراب نتیجه عدم پذیرش و غریبگی انسان با خود است، هنگامی که فردی به خاطر شکل بینی یا عدم تورم لبان و گونه هایش از پذیرش موجودیت ذاتی و ظاهری خود سر باز می زند ، همچون کودکی گم گشته ، مضطرب و مستاصل طعمۀ نوع دوستان به ظاهرمتخصص خود می شود.
دراین حال بحرانی او کور و کر بوده و تحت تاثیر تصورات فکری دست به تصمیمات غیر عاقلانه می زند. او حاضراست زیرتیغ برود، بینی خود را اخته کند، اما به نگرانی های خیالی در وجود خود پایان بخشد. اما افسوس که هیچ مخدر یا جراحی قادر به قطع تصورات فکری خارج ازکنترل انسان نیست. امروز نوبت دستکاری بینی است فردا نوبت ازریخت انداختن چانه و گونه! (می بینید بحران روانی مردم بابت عدم پذیرش خود چگونه سبب ایجاد تجارتی بی رحمانه و روشی نوین برای افزایش درآمد شده)؟
اگرمی خواهید پی به ریشۀ گرایش مردم به جراحی های زیبائی ببرید، میل به تائید شدن و ایجاد رضایت خاطرازخود را از یاد نبرید.(با اینکه زیبائی امری نسبی است اما اغلب مردم تمایل دارند که خود را به شکل شخصیت های معروفی که ازقبل مقبول جامعه قرارگرفته اند در آورند، آنها با این کار ازقبل تائیدیه مورد نظر خود را دریافت نموده اند، زیرا همه به او می گویند که شبیه فلان کس شده ای!
(چه خوشبختی ای بالاتر از این که من با سعی و کوشش توانسته باشم آدمی به جزخودم شوم )!!!

-تا بحال به این موضوع دقت کرده اید که چرا هنگامی که به آرزو یا هدفی می رسیم خیلی زود ذوق مان فرو کش می کند؟
اغلب مردم پس ازرسیدن به ایده آل ها و آرزو هایشان سرخورده شده، راه بی خیالی و لذت طلبی را برمی گزینند؟ به نظر شما بشر تا چه زمانی محکوم به تجربۀ آزمون های شکست خورده و تکرار خطاهای خود است؟
گاهی اوقات فشاری فکری ما را وادار به انجام کاری می کند که از قبل یقین به شکست اش داریم، به نظرشما این اجبار فکری توسط خرد انسان صورت می گیرد یا فکر(من)!
اگر این تجربه را داشته اید درک خواهید کرد که در بسیاری موارد انسانها تابع هیجانات فکری بوده و گاها روی تصمیمات و افکار خود کنترل ندارند.

در حال حاضر آنچه به عنوان عقل (من) وظیفۀ تفکر را درانسان به عهده دارد با انسان رو راست نبوده و توهمات را به انسان القا می کند. این (فکر) غیرامین برای نگه داشتن انسان در خواب غفلت نیازمند سوژه های فکری است که او را همچنان در خواب نگه دارد.
(این پدیدۀ پرتوقع که هدایت انسان را به عنوان(من) بعهده گرفته جز ایجاد تردید، اضطراب و خالی کردن پشت ما در مواقع بحرانی هنر دیگری ندارد، فراموش نکنید که آنچه در مواقع بحرانی گاهاً به داد ما می رسد، خردی است که در نبود (من) فرصت تجلی می یابد).
-وقتی پس ازسالها شرکت در جلسات خودشناسی و یا محفل های گوناگون همچنان خود را تنها و مضطرب و عصبی می یابیم، بهتر نیست بجای ادامۀ خود تخدیری نگاهی به خود انداخته و آنچه را که درهمۀ این سالها دربیرون ازوجود خود می جستیم را در وجود خود مورد توجه قرار دهیم؟

ما باید به صورتی جدی این حقیقت را درک کنیم که رویاهای فکری ما با واقعیتی که در بیرون از وجود ما درحال جریان است منطبق نیست. ترفند (من فکری) در این است که با اهمیت دادن و جدی جلوه دادن آرزوها، انسان را پی کشف نخود سیاه در اجتماع می فرستد! تنها خاصیت پرو بال دادن به رویاهای فکری افزایش حسرت و رنج است، حتی اگر به همه آرزو هایمان نیز دست یابیم.(اگراینگونه بود ثروتمندان انسان هائی از درونً شاد و خوشحال بودند، درحالی که چنین نیستند).

(اگر به حال روز خود در هنگام تنهائی، حس نفرت و افسردگی توجه کنیم، متوجه می شویم که چگونه برای نجات خود ازاین وضعیت مثل مرغ پرکنده این درو اون در می زنیم. فایدۀ خودشناسی و توجه به خود دراین است که حداقل می فهمیم داریم ازکجا می خوریم و دیگر پای سرنوشت و جبرزمان و خالق هستی را به ذهن باز نمی کنیم).
با این حساب نمی توان به عقل (من) که حاصل اندیشه ها و تصاویرکهنه ازموضوعات است به عنوان خیرخواهی صالح و مطمئن نگاه کرد! فکری که هدایتگر ماست اما تشخیص اش ازشیطان غیرممکن شده است!
(نفس، شیطان و من یک پدیده اند، اگرتصور می کنید اینگونه نیست، مشغول تفکیک آن شده و دیگران را نیز در تجربۀ موفق بی نصیب نگذارید).

نیازی هائی که بنیان شکل گیری شان براساس شخصیت یا (من باوری) است ، عدم برآورده شدن شان منجر به حس سرخوردگی، اضطراب و ملامت فکری می شود به همین دلیل انسان(من باور) برای ایجاد حس امنیت محکوم به تلاشی مادام العمراست.
حسرت و آرزو نتیجۀ کمبودهای کاذب شخصیتی است که فکر با ایجاد فشار و جدی جلوه دادن شان، ازآنها مسئله می سازد.اما چون تناسبی بین خیالبافی های (من) و واقعیت بیرونی وجود ندارد، معمولا نتیجه آنگونه که تصور کرده بودیم ازآب در نیامده و (من) خیرخواه شروع به ملامت ما می کند!
(توجه به این امور یعنی خودشناسی یا هر چیزدیگری که می خواهید اسمش را بگذارید، اگردلسوز خود هستید دست از سر اسامی و تعاریف برداشته، متوجه چیزی که هستید شوید).
-به نظر شما با نبود حتی یک تکیه گاه مطمئن درونی می توان سعادت و موفقیت را تجربه و آن را تاب آورد؟(لازم به یادآوری نیست که همه ما درگیرتردید و ندانم کاری بوده و شانس های زندگی را با دست خودمان نابود می سازیم).
فردی که خود را نالایق، ترسو و مردم گریز می بیند چگونه قادر به تحمل تجربه عظیم با خود بودن یا رهائی خواهد شد؟
اولین قدم در خودشناسی جدا شدن از وابستگی هائی است که فکر دائماً ما را به آنها دلگرم و مشغول می سازد.
-اگرصادقانه قصد نزدیک شدن به خود و رهائی ازترس های فکری را دارید، همه کتابهای خودشناسی و عرفان های وارداتی را که با عشق! و صرف وقت و هزینه تهیه فرموده اید را رها و به سراغ اصل موضوع خودشناسی که در کتابها کمتر بدان اشاره شده یعنی توجه به خود و درک سرگرمی هائی که شما را ازاین کار باز می دارند بروید.

اگردقت کنید متوجه خواهید شد که دلبستگی ها و علائق فکری مانعی هستند برسر راه توجه و ارتباط ما با خودمان. ما دور و بر خود را با امور گوناگون یا مراودات زائد آنچنان شلوغ نموده ایم که حتی متوجه موقعیت خود به عنوان یک موجود مثلاً هوشمند در زندگی نیستیم.
در حال حاضر چشمۀ عمل در وجود ما خشک شده است. این القائات و تبلیغات هستند که ما را وادار به عکس العمل می کنند، ما به جای آرام گرفتن در وجود خویش دائما راه گریز ازخود را پیش گرفته و چیزی جزخود را می جوئیم تا به بهانه آن خوشحال یا آرام بگیریم.
آیا این پریشان حالی دائمی، شما را کمی نگران نساخته است؟ آیا متوجه موضوع پیش پا افتاده ای مثل مرگ تدریجی روان خود هستید؟
اسرار به پوشیدن گرم کن مارکدار و خوردن روزی هشت لیوان آب مارکدار و یا اعتیاد به کوه و پارک، چارۀ بی قراری های روانی ما نیستند. اینها ژست سلامتی برای خود فریبی هستند).

دشمن اصلی ما خودمان هستیم زیرا دانسته و ندانسته با تلمبارکردن حسرت و آرزوهای شخصیتی کمر روان خویش را خم کرده ایم، بدون آنکه درک کرده باشیم ماهیت شخصیت و نیازشخصیتی چیست؟
-اکثرخوانندگان این پرسش را مطرح می نمایندکه چگونه می توان ازشر (من) رها شد؟ (بهتر است گفته شود ؛ چگونه (من) یا شیطان می تواند ازشرانسان خلاص شود)؟!
خیلی ساده است، ابتدا وابستگی ها و تعلقات فکری خود را تشخیص دهید، سپس به پوچی دلگرمی و یا ترسی که بابت داشتن یا نداشتن شان در شما شکل می گیرد توجه و خیره بمانید. آنچه باقی می ماند (هیچی) است، فضائی خالی در ذهن بدون هیچ برداشتی نسبت به خود. (این حقیقت شماست).
این هیچی همان چیزی است که شما هستید و در کودکی نیز آن را تجربه نموده اید، اما اکنون به واسطه القائات اجتماعی از پذیرش آن طفره می روید!

انسان به حکم جامعه باید خود را موجودی مجزا از دیگران تصور کرده و برای خود هویتی مستقل به عنوان (من) داشته باشد. جامعه این هویت مستقل اما ساختگی را به عنوان شخصیت ممتاز در ویترین جامعه به نمایش گذاشته و ازدیگران می خواهد مانند آن شوند، بدون آنکه راجع به تبعات این جدائی توضیح دهد.
وابستگی و تصورات فکری که مجموع آنها (من) بدلی را تشکیل داده اند تصور ایمنی به ما می دهند، به همین دلیل است که دائماً نگران خدشه دارشدن شخصیت و داشته های آن هستیم.
پس بی راه نیست اگرگفته شود؛ این خود ما هستیم که دست از سرشخصیت یا (من) برنمی داریم. (اگرترس را درک و از نزدیک با آن روبرو شویم، میل به ایمنی معنا نخواهد داشت). درک ترس کلید حل معمای بی قراری های روان بشراست.

هرگاه کمی جرات به دل راه می دهیم که برای چند لحظه بودن بدون (من فکری) را تجربه کنیم فکر با هجوم ترس و اضطراب مجدداً ما را به دامان پر مهر خود باز می گرداند! تمایل انسان به پناه بردن به فکر ناشی ازحس ناامنی و ترسی است که فکر خالق آن است.
برای درک (من) نمی توان صرفاً به مطالعه در باب (من) یا نفس پرداخت، زیرا در این حالت این (من) بدلی است که در حال ذخیره سازی اطلاعات برای تقویت خود است. ترس شیطان ازانسان بابت درک و عمل است نه دانستن!
فرصت تشخیص (من) بدلی در هر لحظه میسر است اما ما عمداً چنین فرصت هائی را نادیده می گیریم! نقطۀ مرگ (من فکری) عبور انسان از ترس است، اگر توهمی بودن ترس های فکری برای انسان محرز شود، توهمی بودن بنیان(من) که برترس بنا شده نیز روشن می شود!
(احتمالا تا قبل از خواندن این مطالب متوجه وقایعی که در بالاخانه سرتان در حال وقوع است نبوده اید، لطفاً این وقایع را فقط مشاهده کنید و اجازه ندهید فکر با کشیدن پای شما را به بازی فکری به اسم خودشناسی شما را ازتوجه به این وقایع بازدارد).
-بسیاری روی این نکته تاکید دارند که خودشناسی مقدمۀ خداشناسی است.
بیان این موضوع همانقدر بدیهی است که کسی ادعا کند خیار سبز و موز زرد است. اما نقل این حقیقت برازندۀ کسی است که چنین تجربه ای را شخصا ازسرگذرانده باشد، صرف نقل تجربۀ دیگران جز ترویج خودباختگی خاصیت دیگری ندارد، مگر اینکه قصد داشته باشیم خود را به صورت خیالی شریک تجربۀ پر ثمر دیگری ازخودشناسی کنیم!

-آیا ممکن است با وجود ترس و اضطراب قادر به درک عظمت و شکوه پدیده ای خارج ازتصور بشر بود؟ برای درک شکوه و عظمت پدیده ای مانند عشق یا حقیقت می بایست ذهنی با نشاط، حساس و تهی ازاندیشه داشت.
عشق برای ظهور نیازمند پاکی و حساسیت است، تا قیامت هم که به وصف عشق بپردازیم آنچه به آن پرداخته ایم اندیشه و تصورات خودمان ازعشق است نه همراهی با عشق . به همین دلیل عشق یا حقیقت را نمی توان اندیشید، آن را باید بود.
شناخت خود نیز چنین است، هرقدر به سراغ تعریف نویسندگان و محققان درباره انسان برویم از اصل خود دورتر شده به نظریه ها نزدیک تر می شویم! اطلاع از آراء افلاطون و کنفسیوس ما را به افکارآنها نزدیک می سازد نه به ذات خودمان!

-آیا تصورمی کنید با گذراندن چند ترم کلاس خودشناسی می توان آرامش پایدار را تجربه نمود؟
آنچه به عنوان آرامش دراین گونه کلاس ها حس می کنیم تبادل حس همدری و یا فرصت خودنمائی است که به وسیله سیستم برای ما فراهم می شود. ما معمولا هیجان و لذت ناشی ازارضاء نیازهای شخصیتی را به حساب مفید بودن سیستم می گذاریم. اما اگر این آرامش واقعی و اصیل بود، بعد ازخاتمه کلاس و روزهای آتی نیز ادامه می یافت، در حالی که همۀ ما می دانیم که چنین نیست! آیا متوجه بسته نگه داشتن عمدی چشمان خود و تعصب ورزیدن به آرتیست های عرفانی برای گدائی کردن آرامش هستید)؟
لازمه میزبانی عشق یا حقیقت دارا بودن ذهنی منسجم و بدور ازتناقض است، اینکه چگونه عده ای هم زمان با اندیشیدن به موفقیت اجتماعی و چسبیدن به شخصیت پر تناقض(من)، به دنبال تجربۀ رهائی نیز هستند بسیار جای تعجب است. (انسان شخصیت محور برای ارائۀ نمایش ازخود متوسل به هر ژستی حتی رهائی نیز می شود).

-به نظرشما چرا اکثر قریب به اتفاق علاقمندان به خودشناسی از نزدیک ترین امکان یعنی (توجه به خود) دست به عمل نزده و سرگرم نقد و بررسی سیستم های روانکاوی و یا تفسیر اشعارشاعران می شوند؟
علت این امر را در جدی نبودن باید جستجو کرد، هرنوع آگاهی و یا عمل مفیدی که منجر به خدشه دارشدن موجودیت (من) بدلی شود ما را نگران می سازد، بنابراین سعی می کنیم با خودفریبی آگاهی را دور زده و ازآن دور شویم. به همین دلیل است که پس ازسالها مثلا خودشناسی کردن، خود را درهمچنان درنقطه اول و درحال درجا زدن می یابیم.

به نظرشما اگردر ارتباط با ذات خود باشیم دیگر لزومی به خودشناسی هست؟
تمایل به خودشناسی زمانی شکل می گیرد که ازدرگیری ها و بی قرارهای درونی به ستوه آمده باشیم، میل به خودشناسی ناشی از دو مسئله است یکی خسته شدن اززندگی در درون حصار(من) و دوم کشف عیوبی که مانع از رسیدن ما به موفقیت های اجتماعی می شوند.
ما در عین شکایت از(من) بدلی با همه وجود خواستار آنیم چرا که با ارائۀ مخدرها و جایگزین های پیشنهادی آرامش موقتی به ما می دهد. (فکر) ما را به این شیوه ازآرامش موقتی معتاد کرده است، به همین دلیل هنگامی که به سطحی بالائی ازآگاهی دست می یابیم ناگهان (فکر) به عناوین گوناگون ازجمله گرایش به مخدرهائی که حتی تجربه ای از آنها نداریم ما را از این کار باز می دارد.
بسیاری با پشت سرگذاردن ناکامی های متعدد به این نتیجه می رسند که شاید اشکالی در کارشان است، به همین دلیل مترصد خودشناسی می شوند غافل ازاینکه آنچه تمایل به خودشناسی را شکل داده همان عامل رنج و بی قراری آنها است.

سرگردانی بسیاری ازافراد در خودشناسی ناشی ازاین نکته ظریف است که تفاوت بین (من) بدلی و آنچه هستند را درک نمی کنند.(من) بدلی همان عاملی است که با استفاده از خودشناسی درصدد تقویت و مطرح کردن خود است نه حذف خود!
اگردر همان گام های اول متوجه توهمی بودن ترس و نیازهای (من) بدلی خود شویم، همه چیز تمام است، اما میل به کامل شدن و رسیدن به کمال که حاصل تعابیر اجتماعی نسبت به خودشناسی است، ذهن ما را تا ابد با خودشناسی درگیر می سازد.

این مطالب به این جهت عنوان شد که درک کنیم عملی مفید به عنوان توجه و نگاه صریح به آنچه هستیم درمقابل خودفریبی وجود دارد که ازدیده ها پنهان مانده است. شاید این تنها امکان بشر برای خروج از بن بستی روانی باشد که خود مسبب ایجاد آن است. توجه به خود امری فردی است که قابلیت به اشتراک گذاشتن با دیگران را نداشته و هرانسان صادقی با اندک توجه به خود قادر به کشف آنچیزی خواهد شد که هست.
اینکه آن چیزی که هستید چیست، همان چیزی است که شما در وجود خودتان بدان دست خواهید یافت

ارسال شده در خود‌شناسی | ۱۵ پاسخ

چگونه می توان چشمها را شست

پرسیده شده، برای داشتن آرامش چگونه می توان در حالت توجه به خود بسر برد؟
-طرح این سؤال و تلاش برای یافتن پاسخ آن، از اساس خطا است.
توجه به خود بسیار مفید و لازم است، اما تا هنگامی که پی به دلائل فرار از خود و همچنین ماهیت وسایل فرار نبرده باشیم، بودن با خود غیرممکن است. بنابراین متمرکزشدن روی خود بدون آگاهی، نه تنها موجب آرامش پایدار نمی گردد، بلکه موجب تقویت (من) و اسارت بیشتر می شود.

هنگامی می توان آرامش را تجربه کرد که متوجه شکل گیری انگیزه های فکری خود در هنگام ارتباط با مردم یا موضوعات باشیم. بریدن از مردم و گوشه گیری شکل دیگری از فرار است که مزین به صفت عزلت گزینی شده است.
آنچه انسان (من باور) به اسم آرامش می جوید، زنگ تفریحی کوتاه مدت است برای خلاصی از شر طلبکاری های (من فکری).( و البته این نوع استراحت زمینه ایجاد انواع تجارت را فراهم ساخته است. پس بی راه نیست اگرگفته شود، منفعت گروهی ازانسان ها در گرو بی قراری و نابسامانی دیگر انسان هاست).
لازمۀ بودن در آرامش، درک دلائل ناآرامی در درون خود است، نه فرار از خود به بهانۀ کشف اکسیر خوشبختی!
———————————-
چگونه می توان چشمها را شست؟

بسیاری با شنیدن یا خواندن استعاره ها، بدون توجه به مفهوم کلام گوینده، آن را طوطی وار به دیالوگ های خود افزوده و در هنگام بیان افاضات، نمک گفتار خویش می نمائیم. یک نمونه ازاین موارد جمله ای است از شعر( صدای پای آب) سهراب سپهری.
(چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید).
این شعر به شکلی ساده و زیبا بیانگر تاریک اندیشی ذهن انسان است. اما درک زیبائی کلام شاعر به معنی شکل گرفتن تحول در ما نیست.
اکنون قصد داریم بدون توجه به پند عارفان و قصاید شاعران، به بهانۀ این شعر ببینیم چگونه می توان چشم دل شست و سلامت را به ذهن بازگرداند.

-در حال حاضر با اطلاع از وجود داروغۀ فکری (من بدلی) و ترس های خیالی، می دانیم انجام این عمل به این سادگی ها نیست و خود فریبی اصلی ترین مانع در انجام آن است. لذا باید مراقب بود تا با شنیدن قطعه ای شعر یا پندی عرفانی، فریب اشک شوق را نخورده و هیجان فکری را با تحول اشتباه نگیریم!

(بسیاری از حالاتی که به شکل تحول در خود حس می کنیم، ناشی از جایگزینی مخدرها ، تغییر قالب های فکری، ترک عادت و یا قرارگرفتن در موقعیت های جدید است که در مقابل یکنواختی و روزمرگی حصار(من)، موجب هیجان یا تغییر حالت ما می شوند).

-چرا قادر به درک (آنچه هست) یا حقیقت نیستیم؟
شاید این تجربه را داشته اید؛ هنگامی که به چیزی خیره می مانید، رفته رفته ذهن آرام و انجماد فکری رخ می دهد، تصویر یا موضوع به شکلی شفاف یا نگاتیو دیده می شود.
دراین حالت هم همه های فکری متوقف و موقتاً سکون و (هیچی) برذهن حاکم می گردد. شرایطی که نگرانی های شخصیتی و ترس در آن مفقود است. وقوع این حالت ناشی از عدم حضور موقتی واسطه ای به عنوان (من) مشاهده گر در ذهن است.
ما برحسب عادت، حس بودن و امنیت روانی خویش را به واسطۀ داشته ها و صفاتی که متعلق به (من) خود می دانیم درک می کنیم، به همین دلیل ماندن در وضعیت (هیچی) و سکون موجب اضطراب ما می شود. در این وضعیت برزخ گونه ترجیح می دهیم هرچه زودتر به دامان فکر و تعلقاتی که تصور ایمنی به ما می دهند بازگردیم.
(این خود ما هستیم که دست از سر (من) برنمی داریم زیرا بدون آن احساس هیچ بودن و ناامنی می کنیم).
-با توجه به این تجربه ساده می توان درک کرد، آنچه مخل درک و احساس می شود، هاله های فکری سرگردان و غیرقابل کنترلی هستند که ریشه در توهم (من باوری) دارند. تا هنگامی که ذهن در اشغال تصور(من فکری) است انسان قادر به تشخیص حقیقت و تمیزدادن آن ازکذب نخواهد شد.
درک واقعی هنگامی رخ می دهد که عاملی واسطه به عنوان درک کننده (من) حضور نداشته باشد و ذهن در ارتباط مستقیم با موضوع مورد مشاهده قرار داشته باشد. هرگاه (فکر) که حامل تصاویر ترس، مقایسه، نفرت و خشم و …… است بین موضوع و ذهن قرار گیرد، امکان درک مستقیم وجود نخواهد داشت.
(اگر علاقمند به درک شیطان در وجود خود هستید آن را در حد فاصل ذهن و درک بجوئید، جائی که (من) و شیطان با هم اشتباه گرفته می شوند).

ماهیت فکر در انسان (من) باور چیست؟
-آیا می دانید علت بی قراری و اضطراب انسان، حضور واسطه ای مزاحم است که خود را به جای ذات انسان در لابلای ذهن پنهان نموده؟ عاملی که مانند یک نمایشگر، بلا انقطاع تجربۀ ناکامی ها ، بی عرضگی ها و حسرت ها را ازآرشیو حافظه بیرون کشیده و برای تضعیف (آنچه هستیم) در ذهن به نمایش می گذارد.
(بیشتر وقت ما صرف مرور اراجیف فکری می شود که سرخود در ذهن پخش می شوند تا مبادا فرصت شک کردن برای ما فراهم شود).
-(فکر) برای حضور در ذهن نیازمند علت و بهانه است، به همین دلیل از هر موضوعی مسئله می سازد، فکر این کار را با استفاده ازتاکتیک تناقض و تضاد به انجام می رساند و نتیجۀ آن به صورت ترس و اضطراب و بی قراری در ما بروز می کند.
اگر با دقت به این موضوع توجه کنیم متوجه این نکته خواهیم شد که دلیل اکثرترس های انسان توهمات فکری خود او هستند نه ترس از خطرات واقعی.(ما حتی از دقت کردن روی خود نیز دچار هراس می شویم زیرا نگران لو رفتن شخصیت نمایشی و تقلبی ای هستیم که با هزار ترفند سر پا نگه اش داشته ایم).

به این پرسش ها دقت کنید:
چرا (فکر) در بیشتر موارد خاطرۀ آزارها، اهانت ها و شکست ها را به ما یاد آوری می کند؟
چرا هرگاه شادی یا اتفاق مبارکی در حال وقوع است، فکر با هجوم به ذهن، حلاوت لحظه های شیرین را آلوده به تردید و اضطراب می کند؟
چرا فکر یا (من) دائماً به دنبال بهانه ای برای ملامت کردن است؟

تعمق روی این پرسش ها موجب می شود تا درک کنیم عاملی پنهان در ذهن هر یک از ما به عنوان تضعیف کننده و کنترل گر مشغول فعالیت است. این عامل، با پنهان شدن و جا زدن خود به عنوان موجودیت روانی ، ازدرون مشغول سست کردن بنیان روان انسان است.

-مهم ترین راه شناسائی این عامل هوشیاری باطنی است، اما نظام جوامع همواره انسان ها را به سوی اندیشیدن دربارۀ مقایسه، خشم و ترس که موجب زوال هوشیاری است سوق می دهند.

-شور ملاقات با اساتید، پرسه زنی در اینترنت، گوش سپاری به موعظه های ماهواره ای ازجمله راه های فرار و تخدیری هستند که توجه ما را از نزدیک شدن به اصل مشکل یعنی(من) بدلی منحرف می سازند. (اگرفردی عمر خود را صرف تحقیق درمورد عارضۀ (من) بکند اما آن را در وجود خود درک نکرده باشد، با وجود همه دانستگی ها همچنان اسیر و گرفتار است).

ما حاضریم فرصت استثنائی حیات را برای یافتن چیزی که نمی دانیم چیست به هدر دهیم، اما حاضرنیستیم حتی برای چند لحظه هم که شده متوجه چیزی باشیم که در همین نزدیکی هاست و آن توجه به چیزی است که هستیم.

ما عمداً سرخود را گرم نگه می داریم تا متوجه چیزی که هستیم نشویم، زیرا به ما القاء شده آنچه هستیم پر از ایراد و نقص است. (زندگی انسان ازدورۀ نوجوانی فنای چنین توهم تلخ و دروغی می شود. اثر مخرب چنین القائی ازنوجوانی تا کهنسالی به صورت میل به(اثبات خود) دیده می شود).

(تصورش را بکنید چه کلاه گشادی برسر بشریت گذاشته شده، انسان ها به جای جاری بودن در رودخانۀ پرشعف زندگی، خود را از زندگی منفک و انرژی خود را صرف اثبات خود به یکدیگر کرده اند. حاصل این درگیری بی ثمر، چیزی جز اضطرابی مادام العمر نخواهد بود).

-علاقه بسیاری از ما به خودشناسی ناشی از میل به شناخت دیگران است نه نزدیک شدن و مشاهدۀ واقعیت خود. ما مایلیم دیگران را بشناسیم تا قادر به محافظت بهتر ازخود شویم. نام چنین عملی شناخت نیست بلکه ایجاد آمادگی برای دفاع در مقابل ترس های توهمی از دیگران است.

-آیا به نظرشما شور وافر انسان در طول تاریخ برای یافتن گمشده اش در بیرون از خود کمی عجیب به نظر نمی رسد؟

چرا انسان تصور می کند مسبب آشفتگی روانی اش گمشده ای درونی است که با یافتن اش به آرامش خواهد رسید؟

با توجه به ناکامی بشردر یافتن این گمشده، اگر مبنا را بر عدم وجود چنین چیزی بگذاریم، به نظرشما انسان به بهانه یافتن این گمشده و رسیدن به آرامش مشغول انجام چه کاری است؟!

جستجو برای یافتن گمشدۀ درون ازگذشته های دور همانقدر گمراه کننده بوده است که مقصر ناآرامی ها بشر را در این زمان کودک درون دانستن!
(حقیقت این است که چیزی در انسان گم نشده، او به دلیل آلوده شدن به نوعی نگرش غلط نسبت به ماهیت خود، علاقه اش را به چیزی که هست از دست داده. بی علاقگی انسان به خود موجب شده تا ازدرون خشکیده و تهی شود. هنگامی که انسان ازدرون بگسلد نیازمند جایگزینی است که به وسیله آن بتواند احساس امنیت کند، غافل از اینکه هیچ جایگزینی قادر به پرکردن جای خالی ذات انسان نیست).

شیوۀ ما در شناخت شیوۀ ملانصرالدینی است ما بدون اطلاع از درد ، مترصد مداوا هستیم. چنین روشی یک معنا بیشتر ندارد و آن بسته نگه داشتن عمدی چشم و گوش و عقل به روی حقیقت است!
اکنون احتمالا متوجه شده اید که به این راحتی ها هم که سپهری گفته نمی توان چشمها را شست و دنیا را آنگونه که هست مشاهده کرد. رهائی از شر تصور(من) تنها با مردن بر تعلقات و مشغولیت هائی که به ما حس ایمنی بدلی می دهند میسر می شود. که یکی از این تعلقات می تواند ارادت فکری ما به سهراب سپهری و اشعار او باشد.

بسیاری از افراد به دلیل اعتیاد به خود تخدیری، ترجیح می دهند خودشناسی را با حفظ تعلقات فکری شان با استفاده از بی ربط ترین روش ها، مثلاً رجوع به فالگیر و یا ارتباط گرفتن با کائنات حل کنند!! (به دلیل گل و گشادی بازار عرفان و خودشناسی و ناآگاهی مراجعه کنندگان از وضعیت حاکم براین بازار، هر بنجلی در آن قابل عرضه و آب کردن است).

زیاد حاشیه رفتیم، برگردیم به اصل مطلب.
-تار و پود لباس(شخصیت) که جامعه برقامت روان افراد می پوشاند، تعابیرو القائاتی است که به صورت آموزه های تربیتی، دانستگی ها و تعابیر، تدریجاً در ذهن افراد رسوب کرده و آنها خود را به واسطۀ این داشته های فکری یک (من) جدا از کل بشریت تصور می کنند.
این شروع درد و رنج انسان است، ترک اجباری خویش و آغازسفری پررنج به سوی شدن!
(اشارۀ مولانا در شعر بشنو ازنی شرح این جدائی است).

وجود باید ها و نبایدها به معنی نفی فردیت افراد و ایجاد جدال درونی افراد بین چیزی که هستند و و تصور می کنند نباید باشند و چیزی که نیستند و تصور می کنند باید باشند است.
- درک این نکته که (فکر) و (من) یکی هستند بسیار ضروری است، زیرا اساس شکل گیری هستۀ رنج بشر را تشکیل می دهد. به همین دلیل اشاره ای کوتاه به آن می کنیم.
-تصور ما از (فکر)، نمایشگری است که (افکار) را به سمع و نظر مشاهده گری به عنوان (من) می رساند. در حالی که (من) مشاهده گر و اندیشه ای که در ذهن تصور می شود یکی هستند.
بنابراین مولد اضطراب همان مولد تصور (من) است. آگاهی ازاین موضوع یعنی درک موش و گربه بازی تاریخی و پنهانی که انسان بی خبر از همه جا را برای هزاران سال به درد خود گرفتار ساخته است.

-هنگامی که انسان ازطریق تربیت مجبور به پذیرش چیزی بی ارتباط با موجودیت اش (شخصیت) شد، وارد بازی دردناکی گردید که خروج ازآن مساوی شد با انکار چیزی که یک عمر تلاش کرده بود باشد! ( به هوش شیطانی انسان در نحوۀ آلوده کردن هم نوعان اش به بازی شخصیت توجه کنید).

-به نظر شما روش منطقی برای خروج از بازی ملال آور شخصیت، تحلیل شخصیت است، یا پشت پا زدن به همۀ توهمات خیالی نسبت به خود و ترک همیشگی بازی؟

هرنوع تحلیل شخصیت به معنی رسمیت بخشیدن به دروغ (من) است.

تنها راه پالایش باطنی و شستشوی چشم دل، شناسائی و تشخیص هاله ای است که با ایجاد تصاویر فکری و تفسیر حقیقت بین ذهن و (آنچه هست) فاصله انداخته است.

اگر این پالایش به درستی انجام گیرد، سعادت دیدار آشنائی محجور مانده در خویش نصیب مان خواهد شد که شوق دیدارش التیام بخش روزهای تلخ تنهائی ما در حصار ترس خواهد بود.

ارسال شده در خود‌شناسی | ۱۱ پاسخ

تلاش بی ثمر

رواج شخصیت درجوامع موجب گسستگی روانی مردم و غریبگی انسان ها با هم شده، تا جائی که افراد علاقه ای به پذیرش و باور چیزی که هستند نداشته و در حسرت چیزی که نیستند اما آرزو دارند باشند، فرصت حیات و زندگی خویش را فنا می سازند.
انسان شخصیت محور نه علاقه ای به خود دارد، نه به مردم. او موجودی بیگانه با زندگی است که مهم ترین وظیفه اش طلبکاری از روزگار و تلاش برای برآورده کردن نیازهای (من) اش است.
تضاد منافع بین این موجودات انسان نما، همواره زمینه ساز اختلافات و جنگ های خونین بشری بوده است.
———————————-

-درخوشبینانه ترین حالت، ما به بهانۀ خودشناسی خود را درگیر مکاتب بشری و شناخت مفاهیم غیرقابل درکی نموده ایم که به گمان مان می توانند راه گشای ما در حل معمای زندگی باشند.
بزرگترین خطای انسان، جستجو برای یافتن معنای زندگی یا حقیقت، قبل از درک خود است، زیرا تا آگاه به آنچیزی که هستیم نباشیم، هرگز قادر به تشخیص کذب ازحقیقت نخواهیم بود.

انباشتن هرنوع دانستگی قبل ازدرک خود، به معنای پذیرش هر چیز، اعم ازحقیقت یا کذب است، دانسته هائی که توجه به آنها می تواند ما را از مسیر سعادت باطنی دور ساخته و به تعابیر دیگران از زندگی نزدیک سازد.
ما مشتاق ایم تا برای تحقق آرزوهایمان سر از مجهولات زندگی درآوریم، زیرا فرض را براین گذارده ایم که آرزو داشتن و رسیدن به آن حق ماست. چنین نگرش طلبکارانه ای نسبت به زندگی، موجب تشدید و شعله ور شدن آتش حرص و آز و همچنین ترس و اضطراب می شود. ما آنقدر که متوجه آرزوهایمان هستیم، هرگز نخواسته ایم متوجه عاملی که نیازو حسرت را در ذهن شکل می دهد باشیم.
هریک ازما به عنوان عضوی ازجامعۀ انسانی هرگزعلاقه ای به کشف دلائل بروز اضطراب و عصبیت در خود نشان نمی دهیم. همیشه این دیگران هستند که با خواسته های ما مخالفت بوده و راه را برآرامش ما سد می کنند! اما تا بحال به این موضوع دقت کرده اید که این چه چیزی در وجود ماست که مشکلات با آن برخورد و اسباب ناراحتی و اضطراب ما را فراهم می سازد؟

به نظرشما آیا ارضاء نیازهای پایان ناپذیرانسان (من باور) می تواند موجب آرامش پایدار در او گردد؟ آیا اصولاً می توان حد و مرز و پایانی برای حسرت قائل شد؟ تا آرزو و حسرت در ذهن تولید شود ترس و اضطراب اجتناب ناپذیراست.
چرا فکر می کنیم هرآرزوئی را باید وارد صحنۀ ذهن کرده و برای تحقق اش آن را پرو بال بدهیم؟ ملاک حقانیت و صحت نیازهایمان چیست که عدم ارضاء شان اینگونه ما را به جنون و طلب کاری از روزگارمی کشاند؟ تمایل(من)؟!
مفهوم صحیح خودشناسی رجوع بی طرفانه و نگاه صریح به (آنچه هستیم) است،کاری بس دشوار برای انسان که به معنی انکار خود در وجود خویش است.

کلید حل معمای زندگی و پی بردن به دلائل آشفتگی ، تشخیص و درک (من) بدلی در وجود خود است. تشخیص عاملی بی ربط با ذات که خود را به عنوان هستی روانی انسان جا زده و ما بدون اطلاع از آن، روزگار را مسبب بدبختی های خویش تصور می کنیم. ( شکایت از روزگار مشخصۀ بارز انسان (من باور) است، زیرا چشمۀ نیازهای (من) اش دائماً درحال جوشش و طلبکاری از اوست.
انسان(من باور) چون اصالت را بر حقانیت (من) و خواسته های آن می بیند. بدون آنکه تردیدی نسبت به نگرش غلط خود کند، روزگار را مسبب همۀ ناکامی ها و دشمن خویش تصور می کند. این درحالی است که دشمن حقیقی در وجود خودش به شکل نظاره گری پنهان (من)، در حال هدایت اعمال و افکار اوست.
مادامی که فرصت حیات را به جای پرداختن به زندگی، حرام امور بی معنائی همچون کشف مفهوم زندگی کنیم و به این بهانه از توجه به خود سرباز زنیم، نه خود را می فهمیم نه زندگی را.

-به نظرشما پریشان حالی انسان به نفع کیست؟
هنگامی که انسان به حدی ازخود آگاهی برسد که قادر شود باور(من) را ترک و (بودن) بدون توهم (من) را تجربه کند، در مدار انحصاری خویش قرارگرفته و آرامش حقیقی را تجربه خواهد کرد. اما جوامع همواره لزوم توهم شخصیت را مورد تاکید قرار داده و به عناوین گوناگون ازجمله ابزار تربیت آن را به افرادگوش زد می کنند.
-ما ازکودکی به پنهان شدن (من) بدلی در پس بی قراری های فکری مان خو گرفته ایم، به همین دلیل همیشه تصور کرده ایم، (من) پدیده ای مجزا از فکر است که مشکل فکری برآن عارض می شود. اما باید درک کنیم، آنچه مشکل را تصور و بابت آن رنج می کشد، همان عاملی است که مشکل را در ذهن شکل می دهد.
آنچه مشکل را به صورت (فکر) وارد ذهن می سازد همان چیزی است که ازمشکل رنج می کشد(من). در حقیقت آنچه (من) یا شخصیت خود تصور می کنیم، همان عاملی است که موجب رنج و ترس ما می شود. بنابراین(ترس و ترسنده یکی هستند).
به عبارت ساده تر، (فکر) و( من) یک عامل واحد هستند که دائماً درحال پاس کاری افکار بین یکدیگر می باشند، اما ما بدلیل سلطه تدریجی (فکر) آنها را به عنوان دو بازیگر مجزا از هم به صورت (من) و (فکر) باور داریم.

اکنون با توجه به این فریب فکری می توان یقین داشت که ترس همان (من) و (من) همان ترس است که عدم تصور یکی، منجر به محو دیگری می شود.(اگر به شخصیت نیاندیشید، ترس نیز شکل نمی گیرد، و اگر به ترس فکر نکنیم، شخصیت یا من شکل نمی گیرد.
انسان (من باور) به دلیل سلطه فکر قادر به تشخیص و تفکیک فکر از(آنچه هست) یا ذات خود نیست، زیرا نمی تواند خود را بدون تصور (من) که همان بایگانی اندیشه های کهنۀ فکری است درک کند.(امیدوارم متوجه ترفندها و مکانیزم های زیرکانۀ شیطان درون یا (من)، که در طول تاریخ به جهت در بند کردن انسان ابداع شده بشوید).

انسان اگر بخواهد هم نمی تواند به این سادگی دست از اندیشیدن در بارۀ شخصیت خود بردارد. زیرا همواره به او القا شده که بدون داشتن تصور شخصیت که همان برداشت ها و القائات فکری نسبت به خود است، نمی توان در اجتماع مطرح و به جائی رسید.
قطع اندیشیدن دربارۀ شخصیت مساوی است با ازبین رفتن حس ایمنی و هجوم ترس و اضطراب. دراین حالت می بایست پوچی القائات شخصیتی را درک کرد نه اینکه اضطراب بی شخصیتی را واقعی و خود را ملامت کنیم.( این همان حالتی است که موجب شده تا بسیاری از ما با وجود آگاهی های گسترده نسبت به خودشناسی نتوانیم حرکت مفیدی در خود به انجام برسانیم). این همان کهنه ترفند شیطانی است که موجب شده انسان برای هزاران سال برای رسیدن به سرابی خیالی(شخصیت) فرصت زندگی خویش را هدر دهد.

پی بردن به پوچی شخصیت بزرگترین کشف فردی است که منجر به توقف انسان در وجود خویش و بسر بردن با چیزی که هست می شود.
اکنون متوجه شده اید که تمام ترس ها و نگرانی های بی دلیل فکری زیر سر عاملی است که اشتباهاً ذات فردی یا خویشتن خویش تصورش نموده ایم!
با توجه به این حقیقت می توان گفت: این خود ما هستیم که با اهمیت دادن به توهم شخصیت و اشاعۀ آن، اسباب استمرا و اندیشیدن به آن را در خود فراهم می سازیم. در واقع این خود ما هستیم که با همکاری شیطان درون (تصورمن) برای ایجاد یا تداوم شخصیت، خود را توسط خود و در وجود خویش سرکار گذارده ایم.
این ما هستیم که با چسبیدن به چیزی که واقعیت ندارد یعنی (شخصیت)، ترس را به ذهن تزریق و اضطراب را به جان می خریم. در چنین حالتی درک معنای زندگی نه تنها کمکی به ما نمی کند بلکه حرکت ما در یافتن و تشخیص عامل آشوبگر درونی را با مشکل جدی روبرو می سازد.

اگر بخواهیم بدانیم فلسفۀ ایجاد توهم (من) یا شخصیت در ذهن انسان چیست و به چه دلیل برانسان عارض شده می توان گفت: توهم شخصیت قدیمی ترین نرم افزاری است که توسط بشر با هدف به کنترل درآوردن ذهن هم نوعان ابداع و در جوامع رواج یافته است.
این نرم افزارکهن، نقش کنترل کننده ای بیرونی را بازی می کند که به افراد باید ها و نبایدهای عرفی و اجتماعی را گوشزد می کند، تا ازاین طریق مردم به شکلی یکدست و کنترل شده درکنار یکدیگر زندگی کنند. اما ازآنجائی که هرایدۀ بشری نواقصی دارد، این نرم افزارنیزازاشکالاتی برخورداراست که برای نمونه می توان به اضطراب ناشی ازعدم پذیرش خود اشاره نمود.

- رواج توهم شخصیت در جوامع موجب گسستگی روانی و غریبگی انسان ها با یکدیگر شده، تا جائی که افراد تمایلی به پذیرش و باور موجودیت حقیقی خود نداشته و در آرزوی چیزی که تصور می کنند می بایست می بودند اما نیستند زندگی خود فنا می کنند.
هنگامی که انسان، به عنوان موجودی مولد و قابل بهره وری، علاقه ای به چیزی که هست نداشته باشد به هر چیزی علاقمند می شود جز (آنچه هست). برای چنین انسان ازخود بیگانه ای تنفرانگیزترین چیزدرعالم، چیزی است که هست اما آرزو می کند که ای کاش نمی بود.
چنین انسان با خود بیگانه ای آمادۀ برنامه ریزی و گرویدن به هرچیزی است، تا با کمک جایگزین ها جای خالی خویشتن و بیگانگی با خود را در وجود خویش پرکند، که البته با وجود تلاش های گستردۀ انسان در طول تاریخ حیات اش بر روی کرۀ خاکی، هنوز چنین جایگزینی را نیافته است!

انسان با خود بیگانه شده آمادۀ پذیرش القائات است تا بداند که باید چه بخرد، چه بپوشد و یا چگونه رفتارکند. انسانی که خود را درک کرده باشد، دلیلی برای بیشتر داشتن و استفاده ازمحصولات غیرضروری نمی بیند. او مسرور به ( بودن) خویش است نه خوشحال به داشتن. این تنها شکل از شادمانی پایدار است که معنای زندگی در آن نهفته است .
-علت اینکه نمی توانیم دست از این دروغ بزرگ یعنی( من) بدلی برداریم این دلیل است که با ارزش ترین هستی روانی و قابل عرضه یعنی (شخصیت اجتماعی من) در گرو داشتن این توهم است. باوراشتباهی که به دلیل گسترش نفوذ اش در همه جوامع با اهمیت و حقیقی تلقی می شود.

دلیل هراس بابت ازدست دادن شخصیت، وجود داشته های چسبیده به شخصیت است که ازطریق آنها احساس ایمنی می کنیم. فردی که قادر به گذشتن ازشخصیت و منافع آن شود، دیگر نگران ازدست دادن چیزی نخواهد بود. زیرا حس ایمنی اش وابسته به (من) و داشته های آن نیست، شادی او ازجنس باطن و ناشناخته است نه لذت و ظاهر. شادی او تنها وابسته به یک چیزاست و آن چیز(هیچی) است! حالتی از (بودن) بدون تعلق که حرص و نیاز درآن غایب و سرور و آرامش به وفور یافت می شود.
ما از ترس به حساب نیامدن و پوچ شمرده شدن، جرأت ازدست دادن (من بدلی) یا شخصیت خویش را نداریم، زیرا به ما آموخته اند که بدون شخصیت در جامعه به حساب نمی آئیم. در حالی که بدون ترس های فکری که ناشی از تصور شخصیت است، انسان به شکل کامل و موثری تری در جامعه حضورخواهد داشت.(شخصیت مانند ترمزی غیرقابل کنترل جلوی بسیاری از رفتارهای ذاتی و خلاقانۀ ما را می گیرد، ترمزشخصیت با مکانیزم ترس و ایجاد اضطراب های بی موقع عمل می کند).

-انسان (من باور) هرگاه در جهت کسب خواسته ها و آرزوهای (من) اش ناکام می ماند، به جای درک ریشه های نیاز، به سراغ کشف راه های تخدیر ناکامی هایش می رود، او چرا ها و اما و اگرها را کنار هم می چیند تا شاید با استفاده ازافکار پریشان اش سراز رازی پنهانی در بیرون از وجود خود مثلا ازطریق پی بردن به راز کائنات در آورد. (قدمت ور رفتن انسان به کائنات به اندازه عمر بشر بر روی کرۀ زمین است). او با این روش مانند مواد مخدر یا الکل ذهن خود را کرخ می سازد تا متوجه طلب کارها و ملامت های (من) بدلی اش که موجب اضطراب او می شوند نگردد
.
(من) بدلی یا شیطان درون، استاد فریبکاری است. او ما را به بهانه کشف خوشبختی و معنای زندگی از وجود خویش رانده و پی نخود سیاه می فرستد تا مبادا به درک (آنچه هستیم) یا همان سعادت پایدار در وجود خویش نائل گردیم.
وظیفۀ ما به عنوان یک موجود هوشمند، درک چیزی است که هستیم، نه جمع آوری تعابیردیگران ازانسان یا زندگی! چگونه ممکن بدون آنکه خود را فهمیده باشیم قادر به تشخیص صحت گفتار و نوشته های دیگران گردیم. بنابراین نفع جهالت بشر را (من) های هم نوع مان می برند.

یگانه شرط درک معنای زندگی درک خود است. توجه و نگاه بدون ترس به چیزی که هستیم.
هرچه ذهن از داشته ها و ترس تهی باشد امکان بسر بردن با عزیزدرون یا (آنچه هستیم) بیشتر می شود.
بسربردن و پذیرش چیزی که هستیم ، یعنی عدم نگرانی بابت چیزی که نیستیم.
کیفیتی از (بودن) که موجب توجه به خود و درک حقیقت حیات می شود.

ارسال شده در خود‌شناسی | ۴ پاسخ

توجه به خود

بی مهری و عدم توجه انسان به آن چه هست، موجب ترد تدریجی او از درون و رنج تنهائی می گردد.
———————————
شاید برای خوانندگان این سؤال مطرح شده باشد که چگونه می توان با سلطۀ فکر برذهن، متوجه خود بود؟ طرح این پرسش، حکایت از این حقیقت تلخ دارد که ما به عنوان یک موجود هوشمند، درکی صحیح نسبت به چیزی که هستیم نداشته و بی اطلاع از علل شکل گیری وقایع ذهنی خود می باشیم.
همانطور که قبلاً عنوان گردیده، درک ناشناخته و ازجمله ذهن انسان، روش مند نبوده و تابع قوانین علمی نمی باشد. به همین دلیل باید متوجه بود که شناخت، درکی شهودی و شخصی است که تنها ازطریق توجه و درک انسان نسبت به موجودیت اش در او شکل می گیرد، نه ازطریق آشنائی با مکاتب فلسفی یا دانش های بشری!

تا هنگامی که انسان خود را نفهمیده باشد، ناآگاه بوده و در جهل بسرمی برد، حتی اگراشراف کامل به علوم گوناگون داشته باشد. ما به همین دلیل ترجیح می دهیم متوجه هر چیزی باشیم جزخودمان، زیرا نگران روبرو شدن با دروغ بزرگی به عنوان (من) بدلی در وجود خویشیم.
ما ازترس نزدیک شدن و دست زدن به ترکیب شکنندۀ خود، به شناخت مکاتب فلسفی یا تفاسیردست چندم مفسرین خودشناسی روی می آوریم. این جستجوی فرار گونه نه تنها کمکی به ما نمی کند، بلکه مخل شکل گیری واقعه ای می گردد که می تواند منجر به درک و دستیابی مجدد ما به خودمان گردد.
خطای تاریخی بشر درقبال خود در این نکتۀ ظریف نهفته است که به جای تشخیص هالۀ مزاحم فکری که موجبات سرگردانی او را فراهم می آورد ، همواره خود را مشغول به بررسی موضوعات غیرقابل شناختی به عنوان حقیقت در بیرون می نماید.

اکنون می خواهیم بدانیم با عدم بکارگیری اندیشه، چگونه می توان خود یا(آنچه هستیم) را درک کرد؟
هنگامی که چیزی مانند ذهن، با اندیشیدن قابل درک نباشد، ازدو طریق می توان آن را درک کرد. اول، با تشخیص اموری که به عنوان مشغولیت های فکری توجه ما را ازخود منحرف می سازند. (به عبارتی، متوجه دلمشغولیت های به ظاهر پیش پا افتاده و روزمره ای باشیم که فکر اهمیت آنها را ازطریق تمایل، دلبستگی و یا اضطراب دائماً به ما گوش زد می کند).
دوم، توجه به نحوۀ شکل گیری انگیزه های فکری در ذهن.( در این مورد در مقاله های قبلی به تفضیل صحبت شده است).
(تصور عامه از حقیقت چیزی است بدست آوردنی یا رسیدنی که ازطریق تلاش محقق می گردد، در حالی که این فریبی فکری است برای عدم توجه به ماهیت امور زائدی که اطراف ما را فراگرفته و مخل ارتباط ما با خودمان شده اند).

بسیاری از مردم خواسته یا ناخواسته ذهن خود را وقف امور شخصیتی و اجتماعی می نمایند، اموری که توجه به خود دیگر درآن جائی ندارد. با وجود مشغله های فکری نمی توان متوجه خود بود ، زیرا ذهن از دارا بودن شرط لازم برای توجه به خود یعنی آرامش و سکون محروم است. چنین ذهنی انرژی خود را مصروف نگرانی های بی پایان شخصیتی و رتق و فتق امور بیرونی نموده و دیگر توان و علاقه ای برای بازنگری و توجه برایش باقی نمی ماند.
-آیا متوجه این موضوع هستید که فشاری درونی به طور مداوم ما را به سوی جستجوی هیجان، لذت، اکتشاف و یا درگیری سوق می دهد؟
ما در هنگام بیکاری یا شرایطی که فاقد مشغلۀ فکری هستیم خود را فردی غیرمفید تصور می کنیم! گوئی درگیر بودن به ما حس وجود داشتن و رضایت می دهد! اما آیا این شکل از رضایت که به عنوان ارزش مطرح است، پایدار و حقیقی است؟
ما از سکوت و آرامش هراس داریم. به همین دلیل حاضر نیستیم حتی چند ثانیه هم بی کار بمانیم. تصور غیر مفید بودن موجب عدم رضایت و اضطراب می شود.
به همین دلیل ما از بی کاری و تنها بودن منزجریم، زیرا در این حالت داروغۀ ملامت گر فکر به سراغمان آمده و به هر بهانه ای اضطراب را به جانمان می اندازد.
ما ظاهراً درپی آرامش ایم، اما به علت عدم اطلاع ازمکانیزم تولید اضطراب ترجیح می دهیم بی کار یا تنها نباشیم!
اضطراب هشداری درونی است بابت اطاعت از(من) بدلی و خاطرنشان ساختن قدرت حاکمیت آن برذهن. انسان تنها موجودی است که در ذهن خویش ارازل و اوباشی ساختگی دارد که برای حرف شنوی و مطیع بودن هرازگاهی گوش او را کشیده و وجود او را به آشوب می کشند.
به نظرشما وجود چنین مکانیزم مخربی درانسان ناشی از چیست؟ آیا این حالت غیرعادی دربشر را باید به حساب خالق انسان گذاشت یا انسان؟
چه اشکالی دارد به جای جمع آوری و مطالعۀ کتب فلسفی و خودشناسی، به سراغ اصل موضوع یعنی خودمان رفته و سر از ماجرای جنگ داخلی ذهن خویش درآوریم؟

با وجود باور توهم (من)، انسان هرگز در وضیعیت تعادل روانی و آرامش نخواهد زیست، زیرا استمرار باور(من) درگرو درگیر ماندن انسان با افکار خویش است. همه جنگ و جدال انسان با خود و دیگران برسرگسترش سلطه (من) و اثبات این تصویر بدلی است.
تا هنگامی که توهم ( من بودن) جای واقعیت (بودن) را اشغال می کند ، انسان یا در وضعیت اضطراب به سرمی برد یا تخدیراضطراب!
اگرافکار متضاد در ذهن شکل نگیرند، جدال درونی انسان فرو کش کرده و فرصت استثنائی لو رفتن دروغ بزرگی به عنوان (من) بدلی فراهم می گردد.
(آیا بهتر نیست به عنوان یک فرد مشتاق خودشناسی، به جای مطالعۀ مستمر و یا جستجو و کشف نسخۀ توهمی سعادت در بیرون، بدنبال درک عاملی درونی باشیم که آرامش و سکوت موجب نگرانی آن می گردد).
ما درک صحیحی ازآرامش نداریم ، ما هیجان، سرگرمی و لذت طلبی را جایگزین آرامش فرض گرفته ایم و ازآن به عنوان زنگ تفریحی برای خارج شدن از زیرفشارهای فکری استفاده می کنیم.
اما چرا چنین است؟
شخصیت یا( من) نتیجه یادآوری مستمر برداشت ها و تصورات فکری ما نسبت به خودمان است. مرور چنین تصوراتی موجب می شود تا انسان هرگز فرصت توجه به چیزی که هست را نیابد.( اگرتصورات ما نسبت به خود کمرنگ یا بی اهمیت گردند، فکر یا(من) بهانه ای برای حضور در ذهن نمی یابد).
اینکه انسان در طول حیات اش خود را نفهمد، نیت و کمال پیروزی شیطان درون است، زیرا تا هنگامی که انسان خود را نفهمیده باشد، قادر به تشخیص بین خود حقیقی و (من) بدلی نخواهد شد، همۀ ترس ها فکری و سرزنش های مداوم (من) ملامت گر به این دلیل است که فرصت درک آنچیزی که هستیم برای ما فراهم نگرد، زیرا درچنین حالتی است که انسان قادر به سرُخوردن از زیرسلطۀ فکر و تسخیرمجدد اتاق فرمان خویش می گردد).

آرامش حقیقی هنگامی محقق می شود که باور اشتباهی به عنوان (من) و منافع آن برای انسان مطرح نباشد. برای درک توهم (من) کافی است به نحوۀ شکل گیری خواسته ها، تردید و ترس هائی که توسط (من) بدلی یا فکر در ذهن شکل می گیرند توجه کرده و غیرحقیقی بودن آنها را درک کنیم).
برقراری سکوت و آرامش یعنی فرصت تردید در بینش (من باوری). این یعنی فرصت ایجاد شُبهه نسبت به هستی ای که تا بحال آن را (من) خویش تصور می کردیم.
البته (من) بدلی نیز برای محروم نگه داشتن ما ازچنین فرصتی، ترس و نگرانی را به جانمان می اندازد.
هنگامی که ذهن در کیفیت آرامش قرار داشته باشد، اهمیت شخصیت (من) و منافع آن سست و یا منتفی می گردد. به همین خاطر (من) بدلی یا فکراز شکل گیری آرامش در ذهن به هرشکل ممکن جلوگیری می کند.
در حالت سکوت و آرامش، ذهن فرصت یافتن پاسخ برای بسیاری از چرا ها را می یابد. او نسبت به دروغی آگاه می گردد که ازکودکی به او آموخته شده، باید آن را واقعی و با ارزش فرض گیرد.
در هنگام آرامش، فکر با تولید نگرانی های ساختگی، هواس پرتی و اضطراب ما را از خانۀ امن درون خویش خارج و آورۀ بیرون می سازد، تا مبادا چشم ما برچنین واقعیتی روشن شود.

انسان(من باور) از سکوت و آرامش چه در روزهای تعطیل و یا تنهائی و یا مکان های محدود شده مانند پادگان و زندان بیزار است، زیرا در این وضعیت دست او از وسایل تخدیر کوتاه می ماند. چنین حالتی در سفر نیز پیش می آید که ما آن را به شکل دلتنگی حس می کنیم. ( هنگامی که راه های فرار از اضطراب( اشکال گوناگون کار و سرگرمی) ازانسان گرفته شود، اضطراب او بیشترشده و فرد بی قرارتر می گردد).

دلیل گرایش و علاقۀ افراط گونۀ بسیاری از افراد به اشکال گوناگون هنر به دلیل خاصیت مخدرگونۀ این امور است.(این خاصیت مربوط به ماهیت این امور نیست، بلکه فکرزیرک انسان چنین کاربردی را ازآنها استخراج نموده است).
ما تعمداً خود را به امور گوناگون مشغول و وابسته نگه می داریم، زیرا در هنگام نگرانی و ترس نیازمند بهانه ای برای خروج از خود و فرار از اضطراب هستیم. ما به جای درک ترس، همواره در پی کشف یا تدارک پناهگاهی بیرونی برای فرار از رنج درون هستیم! (اینجاست که دلالان آرامش باآگاهی ازسرگردانی و آشفتگی مردم پا به میدان گذاشته و به بهانۀ راهنمائی، مقدمات استثماری شیرین تحت عنوان خودباختگی را برای آنان فراهم می سازند).

علت اصلی ناتوانی ترک باور(من)، ترس از به حساب نیامدن و حس پوچی است، اگراین ترس خیالی از سر گذرانده شود، می توان حالت شورانگیز رهائی از ترس های خیالی را تجربه کرد. همۀ تلاش فکر یا شیطان درون در عدم دستیابی انسان به چنین موقعیت طلائی است. انسان باید در ترس و نگرانی بسر برد تا مبادا به چنین حالت باشکوهی، یعنی آگاه شدن نسبت به چیزی که هست دست یابد.
دشواری رهائی درعبور از ترس خیالی (هیچ بودن) است. گذرازاین ترس توهمی یعنی عبور از آخرین ایست بازرسی شیطان درون و گام نهادن در سرزمین حقیقی وجود خویش.

اگر عمیقاً علاقمند به درک دلائل بیگانگی با خود و اطلاع ازعلل اضطراب هستید، ادامۀ خودشناسی را با رجوع به خویش و توجه به اموری که به عنوان دلمشغولیت برای خود تدارک دیده اید دنبال نمائید. اموری که ظاهراً موجب دلگرمی اند، اما توجه به آنها ما را از باطن خویش دور می سازند.

برای رهائی ازترس و اضطراب و آشتی مجدد با خویش، باید ذهن را آنگونه که شایستۀ یک موجود خردمند است مورد توجه قرارداد، آنهم نه در گوشه عذلت و در حالت گریزاز مردم، بلکه درحین ارتباط با آنها.

بسیاری ازما به جای توجه به دلائل شکل گیری جدال های فکری، در جزیرۀ متروک تنهائی خویش، توجه خود را معطوف به مشغولیت های مخدرگونه ای ساخته ایم که با افتخار از آنها به عنوان دلخوشی های (من) یاد می کنیم!
انسانی که خود را فهمیده باشد، همه چیز را می فهمد و انسانی که خود را نفهمیده، هیچ چیز را نفهمیده است.

ارسال شده در خود‌شناسی | ۵ پاسخ

رضایت خاطر بدلی!

آنچه انسان را وادار به تلاش برای تأئید گرفتن و دیده شدن می کند، میل فطری او نیست، بلکه نیاز بیگانه ای درونی به عنوان (من) است که موجودیت اش در گرو قضاوت و تائید دیگران است .
————————————————
حس رضایت خاطر باطنی، حالتی فطری و شعف گونه است که بابت حس وجود داشتن در انسان شکل می گیرد، هر یک از ما در کودکی چنین تجربه ای را داشته ایم ، اما اکنون حسی بدلی به عنوان (رضایت ازخود) به واسطۀ تلاش برای برآورده شدن نیازهای شخصیتی جای این شعف ذاتی را در ما گرفته است.

با خشک شدن چشمۀ جوشان شعف باطن، انسان (من باور) لاجرم شادی ساختگی خود را به اموری گره می زند که به او حسی از سرخوشی و لذت می دهند، مخدرهائی که به شکل لذت و هیجان برای التیام رنج روان بکار برده می شوند.
حس ایمنی انسان (من باور) در گرو تلاش و رضایتمندی از خود است. او بدون این حس، بی دلیل در ترس و نگرانی بسر می برد. به همین دلیل پیوسته خود را ملزم به انجام کار و تلاش می بیند. علت این بی قراری را می بایست در جدا شدن او از بنیان ذاتی خویش دانست.
احساس رضایت بدلی، گر چه موجب دلگرمی و خوشنودی ماست، اما مانند هر مخدر دیگری تاثیری کوتاه مدت داشته و پس از مدتی مجدداً اضطراب جای آن را پرمی کند.

تا هنگامی که انسان تحت تاثیر باور(من) به پرورش شخصیت خیالی خویش می پردازد، این روند ادامه داشته و او ناگزیر به استفاده از مخدرهای بیرونی درقالب دلمشغولیت برای کرخ کردن رنج اضطراب است .
انسان با خود بیگانه از نعمت ایمنی روانی محروم است، او برای جبران این نقیصه، دست به ابداع و کشف مخدرها می زند تا با استفاده از آنها خود را آرام و ترس هایش را کمرنگ سازد.
او به هرچیزی که به او تصوری از ایمنی دهد به دیدۀ کیمیا نگریسته و شیفتۀ آن می شود. چنین جایگزین های بدلی ای می توانند جمع آوری جعبه کبریت یا کتابخانه ای مملو از کتاب و یا کلکسیونی از اتومبیل های آنتیک، و یا تشویق بابت ارائۀ مقاله ای علمی یا دریافت جایزه ای هنری باشد.

همۀ این امور به انسان با خود بیگانه نوعی ایمنی و دلخوشی بدلی می دهند که او را قادر می سازد تا مدتی از رنج اضطراب (با خود نبودن) رها باشد. اگر به اموری که تحت عنوان سرگرمی و اوقات فراغت برای خود تدارک دیده ایم توجه کنیم، چنین خاصیتی را در آنها مشاهده خواهیم نمود.
اگر بخواهیم رضایت خاطر بدلی را در یک جمله بیان کنیم، می توان گفت، احساس لذت همراه با هیجانی است که بابت انجام موفقیت آمیزکار، دیده شدن و یا تأئید گرفتن از دیگران به ما دست می دهد.
برای انسان (من باور) حس رضایت ازخود بسیار حائزاهمیت است، زیرا بدون آن خود را معیوب تصور می کند! تصوری خیالی که او را به ورطه ملامت و توبیخ فکری می کشاند.
ما معمولا ازترس قرارگرفتن در چنین شرایطی دست به ابراز وجود وکارهای عجیب و غریب می زنیم، تا شاید بتوانیم توجه کسی را به خود جلب کرده، تائیدی ازاو بگیریم. ما با این روش خود را به (من) بدلی خویش دلخوش می سازیم.
ما با جمع آوری این تائیدیه ها و سنجاق کردن آنها به لباس خیالی شخصیت، حسی بدلی به عنوان رضایت ازخود را فراهم می سازیم.
بسیاری ازافراد سعی در متمایز کردن شخصیت خود ازدیگران دارند. اما آنچه ورای همۀ این ظاهرسازی ها به چشم می خورد، نیازمندی و درگیری افراد با هم به منظور گرفتن تأئید از یکدیگراست.

ما دائما خود را مجبور به گرفتن تائید از دیگران چه درقالب تشویق و یا تعریف می بینیم، ما با این روش سعی در ایجاد حس رضایت از خود داریم. چرا که با استفاده ازآن می توانیم مانع ازصدورحکم بی عرضه فرض شدن در دادگاه خیالی ملامت فکری شویم.
اساس دادگاه ملامت را توهم فکری تشکیل می دهد، احکام صادره در این دادگاه ماهیت توهمی دادگاه را دارد، اما ما به دلیل عمق نفوذ ریشۀ باور (من)، دادگاه فکری و احکام آن را واقعی تصور کرده و ازآن هراس داریم!(بین خودمون باشه وجدان ملامت گر هم همان فکر است، در لباسی مبدل به عنوان من خیرخواه).

به نظرشما چرا نیازمند احساس رضایت خاطرازخودیم؟
چرا تائید و تشویق به ما حس رضایت می دهد؟
نبود چه عاملی موجب نیاز ما به حس رضایت خاطربدلی می شود؟
دقت در یافتن پاسخ برای این سؤالات، ما را به سرچشمۀ شکل گیری انگیزه ها و تمایلات غیر واقعی فکری می رساند.

ذهن انسان (من باور) مانند صحنۀ تأتراز دو قسمت تشکیل شده است، یک قسمت محل اجرای نمایش و رفتارهای ظاهری اوست، قسمت دیگر پشت صحنه ای است که انگیزه های رفتاری به واسطه ترس و نیازهای شخصیتی درآن شکل گرفته و برای ارضاء و عرضه به روی صحنۀ روابط اجتماعی فرستاده می شود.
انسان (من باور) به دلیل ترس و نیاز، همواره محتاج نمایش آنچیزی است که نیست اما مجبوراست وانمود کند که هست، به همین دلیل معتاد به نمایش و همواره نگران قضاوت ها است.

انسان (من باور) به دلیل جدا شدن از تکیه گاه درونی اش( ذات) چیزی برای اتکاء در وجود خود سراغ ندارد، به همین دلیل دائماً نگران و مشوش است و برای رفع بی قراری اش به هرچیزی در بیرون چنگ می زند. علت رواج و گسترش عرفان بازاری وجود افراد با خود بیگانه و (من باور) است، (میل به خود فریبی، تخدیرذهن و خود باخته شدن ازمشخصه های بارزانسان با خود بیگانه است).

ما برای درک علت نیازمان به تائید و تشویق می بایست ترس را بشناسیم.
برای این منظور باید پا را فراتراز رفتارهای نمایشی گذارده و با توجه و مشاهدۀ ای دقیق و بدون واهمه از ترس های فکری به پشت صحنه ذهن قدم گذاریم، فضائی که برنامه ریزی های مخرب علیه ما، اعم از مقایسه، خشم، ترس و اضطراب در آنجا تدارک دیده می شود.
مأمنی که با لو رفتن اش در تردیدی جدی نسبت به باور(من) قرار خواهیم گرفت. اما لازمۀ چنین عملی عبور از ترس، صداقت و اجتناب از دام خودفریبی است.

-آیا به نظرشما انسان کاری واجب تر و مفیدتر از توجه به خودش دارد؟
سخت ترین عمل برای انسان غافل، توجه و مشاهدۀ چیزی است که هست اما تصور می کند باید شرمندۀ بودن آن باشد. (دلیل این تناقض و ضدیدت با خود، القائات و تصاویری است که از کودکی ذهن ما را به اشغال خود در آورده اند ، القائاتی که ما را به آنچه با آن بیگانه بودیم یعنی باور (من) نزدیک و ازآنچه با آن آشنا بودیم یعنی (فطرت) دور ساخته اند).

انسان غافل برای اثبات چیزی که نیست حاضراست خود را از محلی مرتفع به پائین پرت کند، برای ثبت رکورد و نام اش، موجودیت خود را با خطر مرگ روبرو سازد ، اما حاضر به روبرو شدن و قبول چیزی که هست نیست! زیرا به او القاء شده آنچه هستی ناکافی است! انسان (من باور) دائماً نگران برداشت های تردید آلود دیگران نسبت به خود است، به همین دلیل فرصت زندگی را فنای توهم کامل بودن و اثبات موجودیت فکری خویش به دیگران می کند!

- به نظر شما مفهوم کامل بودن چیست؟
اگردراین کره خاکی تنها یک انسان زندگی می کرد، آیا مفهومی به عنوان کامل بودن معنی پیدا می کرد؟ کامل بودن یک مفهوم اعتباری، نسبی و البته غیرحقیقی است که خارج ازذهن انسان وجود نداشته و ناشی از رقابت ذهنی بین انسان ها است.
-متاسفانه بسیاری از دلمشغولیت هائی که انسان برای خود تدارک دیده به منظور تقویت و تداوم غفلت در خویش است! غفلت و خود تخدیری هنگامی صورت می گیرد که ما توهمی به عنوان (من) و هدف زندگی (من) را باور و سعی در رسیدن به آن کنیم، اما هنگامی که خود را ناتوان از رسیدن به آرزوهای خیالی (من) مان می بینیم، به جای توجه به توهمی بودن آرزوهای (من)، دست به خودتخدیری به اشکال گوناگون می زنیم تا بدین وسیله از رنج ناکامی رها شویم.(ازناپلئون فرض کردن خود گرفته تا پناه بردن به مواد مخدر برای فرار از رنج کسی نبودن).

-دوستی نوشته است، مطالب این سایت به دل خواننده می نشیند، اما از راه کارخبری نیست.
آیا به نظرشما مشاهدۀ (آنچه هستیم) و درک غفلت های خویش، نیاز به راهنما و راهکار دارد؟ مسئلۀ انسان با خود غریبه این است که او تعمداً چشمان اش را به روی ندانم کاری هایش بسته نگه می دارد!
برفرض اینکه به شما گفته شود دلائل آشفتگی و ترس های خیالی تان، برداشت اشتباه شما نسبت به خودتان است ، آیا با وجود چنین آگاهی ای یعنی اطلاع از باوری غلط نسبت به خود به عنوان (من)، حاضر به انکار و ترک موجودیت بدلی کنونی خود هستید؟

ما در حال حاضراز مخدر غفلت برای کاهش رنج کسی نبودن و بیگانگی با خود استفاده می کنیم، ترک غفلت یعنی کنارگذاردن مخدر و ماندن با اصل موضوع یعنی هرآنچه هستیم! (این تنها راه خلاصی ازشرتوهم (من) است).
آیا به نظرشما انسان با خود بیگانه می تواند ازخاصیت مخدرگونۀ غفلت چشم پوشی کند؟ قطعاً خیر! درانسان (من باور) یک مخدرمی تواند جایگزین مخدر دیگری شود، اما هرگز مخدر غفلت ترک نمی شود.
انسان با خود بیگانه تنها در یک صورت می تواند دست به چنین کاری بزند و آن ایجاد تحول بنیادی در ذهن به شکل ترک باور(من) است که ازطریق رو در رو ماندن با ترس ها و عدم پناه بردن به مخدرها ممکن می گردد.
تا هنگامی که مشغول کشف راه کار و جستجوی راهنما هستیم، حاضر به پذیرش هیچ تحولی در خود نخواهیم بود. تحول واقعی هنگامی روی می دهد که حرکت ازدرون انسان نشأت گرفته باشد، نه براساس دستورالعمل ها.

آنچه گاهاً به عنوان تحول در خود حس می کنیم، تحول نیست بلکه تغییر حالتی است که در نتیجۀ جابجائی مخدرها در ذهن صورت می گیرد! (برای انسان (من باور) هرچیزی که زندگی او را ازشکل روزمرگی خارج سازد حکم تحول داشته و او را ذوق زده می سازد).

به نظرشما کسی بهتراز خود ما می تواند ما را درک کند؟
ما مایلیم شخص ثالثی به عنوان کمک رسان و راهنما ما را یاری دهد تا بهانه ای داشته باشیم تا بی مسئولیتی خود را در قبال خود توجیه کنیم، ما ته دل به این نکته واقفیم که تا خودمان نخواهیم هیچ چیز قادر به ایجاد تغییردر ما نخواهد شد.
کسی که توان درک و جسارت نزدیک شدن به خود را داشته باشد، نیازی به راهنما ندارد. انسان (من باور)، با خودش رودربایستی دارد! او نزد راهنما می رود تا با حفظ حماقت هایش نسخه ای آرامش بخش دریافت کند! او قصد دارد با ادامۀ شیوۀ غفلت، آرامش را تجربه و چاشنی زندگی کند.

انسان (من باور) تلاش می کند تا با کمک راهنما ظاهراً به ضدیت با خودش خاتمه دهد، غافل ازاینکه که راهنما نیز همچون خود او انسان درگیری است و برای فراراز آنچه هست به توهم استاد بودن روی آورده است.
بنابراین کشف راهنما و جستجوی حقیقت برای انسان (من باور) در حکم بهانه ای است برای فرار و عدم مشاهده خود بدلی یا (من). جستجوی تاریخی انسان برای یافتن کیمیای خوشبختی یا پند جدید، داستانی قدیمی است که با وجود انسان های فراری ازخود ادامه خواهد داشت!

انسان (من باور) به ناچارً مسئولیت تامین امنیت روانی خویش را به عهده گرفته است. او برای این منظور دست به کاوش های بیرونی می زند. به همین دلیل هر چه می جوید بیشتر احساس ناکامی می کند.
ما به ظاهر جویای حقیقت ایم اما مرتباً در تدارک وسایل فرار و ایجاد شرایطی هستیم که فاصلۀ ما را با حقیقت بیشتر و به غفلت نزدیک تر سازد!
شاید نفرت انگیزترین کار برای انسان غافل به روی آوردن غفلت هایش باشد، همۀ تلاش های او در جهت عدم توجه به ندانم کاری هایش است، تا هنگامی که افراد نسبت به ریشه اعمال و اندیشه های خود آگاهی نداشته باشند، خودشناسی نه تنها مفید نیست، بلکه موجب تقویت باور(من) و روند غفلت می گردد.

ما به ظاهر مشتاق راهنمائی هستیم! اما از استاد انتظار سخنانی مخدر گونه و دلخوش کننده داریم تا ما را قادرسازد با سرگرم شدن به آنها مدتی در هپروت سیرکرده و کمترمتوجه بیگانگی با خود شویم.
(اگرچیزی غیرازاین حالت می بود، دست اساتید بازاری زود از این ها رو می شد)!
برای انسان با خود بیگانه اشکال گوناگون هنر یا پرداختن به موضوعات عرفانی ازچنین خاصیت تخدیرکننده ای برخورد است.
اگراین چنین شیفته و مجذوب اشعارشاعری مانند سهراب سپهری می شویم، این به دلیل کنار رفتن پرده های تاریک در ذهن نیست، بلکه به دلیل حالت تحیری است که با خواندن اشعار او به ما دست می دهد. اما این در تحییر فرو رفتن با آگاهی و درک خویش متفاوت است، این حالت نوعی منگی است که فرصت خلاصی از شر طلبکاری های فکری را به ما می دهد.

اشتیاق افراد برای ایستادن در مقابل کیوسک های مطبوعاتی و یا خواندن رمان، تماشای فیلم یا پرداختن به موضوعات گوناگون ورزشی یا علمی ناشی از این مسئله است.
انسان (من باور) مجذوب و شیفتۀ هرچیزی است که به او فرصت چنین استراحت ذهنی را فراهم آورد.
به نظرشما درک این رنج روانی گسترده که دامنگیر بشر شده با اهمیت تراست یا خبر کشف سیارکی در فاصلۀ چندین میلیون سال نوری اززمین؟ اطلاع از چنین دستاورد علمی ای چه سودی برای ما دارد؟
بدا بحال انسان های هوشمندی که از درک دم دستی ترین چیز در این دنیا یعنی خودشان عاجز، اما قادر به کشف و مشاهدۀ جرمی ناشناس در بی نهایت هستند!

-به نظرشما چگونه ممکن است با وجود ذهن پرتضاد فعلی که ناشی از باور(من) است با حقیقت یا (آنچه هستیم) همگام شویم؟
آیا تا بحال به این موضوع دقت کرده اید که ما قراراست با استفاده از چه عاملی درذهن دست به شناخت خود بزنیم ؟ فکر و درک من؟
اما کدام فکر؟ فکری که توهم (من) را در ما شکل داده و (من) ای که عین جهالت و دشمن (آنچه هستیم) است؟
در درک ناشناخته ازجمله روان انسان درک و اندیشۀ (من) مفهومی ندارد، زیرا جائی که (من) هست تضاد و تناقض شکل می گیرد. بنابراین در درک ناشناخته بکارگیری عاملی ناظر به عنوان اندیشۀ (من) منتفی است.

در خودشناسی چیزی به عنوان روش و راهکار وجود ندارد! این بدین معنی است که کسی نمی تواند با نگاه کردن از روی دست دیگری به آرامش و خوشبختی دست یابد. پیروی کردن از استاد یعنی نزدیک شدن و همگون کردن خود با اندیشه های قالبی استاد، نه تجربۀ یگانگی و درک حقیقت!

هرفرد مشتاق به درک خویشتن خویش می بایست با استفاده از صداقت باطنی و رشدآگاهی بدون مداخلۀ فکر اقدام به کنار زدن پرده های غفلت در ذهن خویش کند. نقش راهنما دراین میان آگاهی دادن بابت فریبکاری های فکری و آشتی دادن ما با خودمان است. کمترکسی است که ازخودشناسی برای نزدیک شدن به خودش استفاده کند. ما در حال حاضراز خودشناسی به عنوان ابزاری برای شناخت نقاط ضعف دیگران و تقویت ضعف های خود استفاده می کنیم!

آیا تا بحال از خود پرسیده اید که چه چیز هراس آوری در وجودتان هست که تا این حد از روبرو شدن با آن گریزانید؟

آنچه از رو در رو شدن با آن نگرانیم، واقعیتی است که هستیم اما به دلیل القائات غلط اجتماعی تصور می کنیم، نباید باشیم. ( همۀ عمر انسان در فرار از واقعیت خود سپری می شود).
تا هنگامی که جرات نزدیک شدن به خود و توجه به (آنچه هستیم) را پیدا نکنیم، همواره اندیشۀ توهمی انسان ناقص بودن رنج مان می دهد.
اگریک بار ترس خیالی بودن با (آنچه هستیم) را ازسربگذرانیم به این درک خواهیم رسید که چیزی به عنوان نگرانی روانی بابت حفظ شخصیت وجود نداشته و همه معضلات روانی انسان حاصل اندیشیدن به پدیدۀ بیگانه ای به عنوان(من) و منافع آن است.
توهم شخصیت همان عامل بیگانه ای است که برای رو نشدن دست اش دائما ما را به ورطه ترس و اضطراب کشانده و حواس ما را معطوف به دور دست ها و خرافات می کند.

تلاش برای ایجاد (رضایت ازخود) نیازی شخصیتی است که به منظور تامین امنیت روانی صورت می گیرد و این نیاز کاذب در انسان (من باور) عامل اصلی بسیاری از وابستگی ها و ترس از قضاوت ها است.
نیاز به تائید شدن به منظور رضایت خاطر ما را از خودمان دور و به خواسته ها و تمایلات دیگران نزدیک می سازد. این حالت نوعی استثمارخود خواسته است که ما را به سوی دامن پرمهر اساتید وسیستم های عرفانی می کشاند!
دیگران از ما می خواهند آنگونه شویم که آنها پیشنهاد می کنند، ما نیز به دلیل نیاز به تصویر خوب داشتن ازخود در میان جمع، خود را موظف به پیروی ازشیوۀ پیشنهادی می بینیم.

چرا نیازمند حس رضایتمندی بدلی هستیم؟
حس رضایت خاطر مخدری است برای تسکین رنج اضطراب. این مخدر فرصت خروج ذهن از زیر بارفشار ملامت و طلب کاری های فکری را می دهد.(حس رضایت خاطر و نیازی که ما را به سوی ایجاد آن سوق می دهد هردو ریشه در توهم فکری دارند).
تعریف و تأئیدی که منجربه حس رضایت می شود به ما کمک می کند تا در دادگاه ملامت مستنداتی مبنی بر با عرضه بودن به قاضی ملامت گر(فکر) ارائه دهیم.
حس رضایت خاطر جایزه ای است که ازطرف توهم (من) بابت خوش خدمتی به ما اعطا می گردد. دلیل ناپایداری این احساس، اعطای آن توسط پدیده ای توهمی به عنوان(من) است.

به چهرۀ ذوق زدۀ هنرمندان، ورزشکاران و یا افراد عادی در هنگام دریافت جوائز دقت کنید، ظاهراً بشاش و هیجان زده به نظر می رسند. آنها به آرزوی دیرینۀ خود یعنی دیده شدن و برتر بودن رسیده اند. آنها احساس رضایت خاطرازخود را به حد اعلا در وجود خود احساس می کنند اما با این وجود پس ازمدتی کوتاه باز همچنان خود را غمگین و مضطرب می یابند، آنها همچنان در آرزوی دریافت جوائز دیگر بسر می برند، غافل ازاین نکته که زندگی چیزی جدای به چشم آمدن است.
انسان شخصیت محور شیفته و معتاد برتر بودن است، اما آیا جشنواره ها و جوائزقادرند به رنج غریبگی انسان با خودش خاتمه دهند. انسان (من باور) هزینۀ تأئید شدن و رضایت خاطراز خود را به شکل بیگانگی با خویش و اضطراب، آن هم ازجیب مبارک روان اش می پردازد.
کمترین خاصیت توجه به خود پی بردن به این نکته است که ما چقدر خودمان نیستیم!

ارسال شده در خود‌شناسی | ۶ پاسخ