بن بست

کلید حل معمای آرامش و خوشبختی در پذیرش (آنچه هستیم) می باشد.
احتمالاً شرحی به این سادگی شما خوانندۀ کاشف خوشبختی را ارضاء نخواهد ساخت! زیرا کمی مختصر و ساده به نظر می رسد! اما فراموش نکنیم که حقیقت همیشۀ ساده است. آنچه آن را بغرنج و پیچیده می سازد تعابیر انسان است.
———–
شاید در ابتدا چنین تصور شود که نوشته های این سایت ممکن است اسباب ناامیدی و یأس در بین خوانندگان مشتاق به خودشناسی شده و آنها را در بن بستی روانی گرفتار سازد، اما چنین برداشتی ناشی از قضاوت زود هنگام و یا عدم درک مفهوم صحیح خودشناسی است.
در این میان نقش کتب، نشریات و یا تراکت هائی دیواری مزین به چهرۀ خندان استادان پیر و جوان که نوید خوشبختی زود هنگام، در سمینارهای رایگان به مردم می دهند را نمی توان نادیده گرفت. امیدهای واهی که زمینه ساز توقعات و انتظارات غیرواقعی نسبت به مقولۀ شناخت خود می شوند.

بسیاری ازخودشناسی انتظار معجزه دارند، در حالی که چنین اتفاقی به آن شکلی که در اذهان جا افتاده هرگز رخ نخواهد داد. تصورات رایج نسبت به خودشناسی در مغایرت کامل با آن قرار دارد. زیرا آنچه ازقبل در ذهن به تصویر کشیده می شود، مغایر با آنچیزی است که ازطریق توجه منجر به درک می شود.

-انتظارشما ازخودشناسی چیست؟

- رفع ضعف های شخصیتی و تقویت اراده ؟
- نفوذ درقلب مردم ؟
- تقویت حافظه؟
- کشف راهی برای تحقق سریع تر آرزوها ؟
- تقویت اعتماد به نفس؟
- روشی میانبر برای رسیدن به آرامش؟
و یا آشنائی با متدهای رام کردن کودک درون و مدیریت کردن خشم و اضطراب ؟!

اگرنیت از خودشناسی، برآوردن نیاز یا رسیدن به چیزی باشد، باید بدانیم مفهوم خودشناسی برای ما اشتباه جا افتاده است، زیرا از طریق خودشناسی قرار نیست به قدرت یا برتری دست یابیم. اگر چنین بود، بازار خودشناسی و اساتید آن بسیارگرم تر ازامروز می بود. بنابراین نباید فریب چنین تصورات آزمندانه ای را خورد.

هیچ یک از نیازهای شخصیتی، نه با خودشناسی و نه با هیچ سیستم دیگری ازجمله روانکاوی قابل دستیابی نبوده و جلساتی که بدین منظور تشکیل می شوند، صرفاً به منظور دلخوش کردن مردم و رونق بخشیدن به کسب و کاری تحت عنوان (مشاوره) است.
اکنون فرض را بر این می گیریم که با کمک خودشناسی قادر خواهیم شد به آرزوهای بی پایانمان برسیم، آیا فکر می کنید با برآورده شدن چنین نیازهای حقیرانه ای، تحمل تجربۀ عظیم خوشبختی که چیزی ورای تصورات فکری انسان اسیر شخصیت است را خواهیم داشت؟
تا هنگامی که خود ما درک صحیحی از خوشبختی نداشته باشیم، آنچه به عنوان خوشبختی به ما ارائه می شود، سراب و پوچی است.( شاهد این ادعا افراد متمول و معروف هستند) آنها نیز مانند سایر مردم علی رغم داشتن فاکتورهای ظاهری خوشبختی از خوشبخت نبودن رنج می کشند!

هدف ازخودشناسی قرارگرفتن ذهن درمدار طبیعی خویش است، بدون قرارگرفتن در این وضعیت ما قادر به درک تجربه آرامش و خوشبختی نخواهیم بود.
بسیاری ازما ریشه ناآرامی های خود را در عدم دستیابی به نیازهای شخصیتی می بینیم، در حالی که پس از رسیدن یا بدست آوردن آنها همچنان خود را ناکام می یابیم.
هدف ازخودشناسی شناسائی عاملی درونی است که موجب می گردد تا انسان خودش را آنگونه که هست نپذیرفته و پیوسته بدنبال داشتن یا فراهم شدن شرایطی باشد که تصور می کند به واسطه آن می تواند خوشبختی را در آغوش گیرد.
همه زندگی انسان اسیر(من) چنین حالتی دارد، به هرچه می رسد تا مدتی شاد است، اما مجددا احساس کمبود و نارضایتی می کند، سپس برای شارژ شادی و لذت، مجدداً دست به جستجو می زند!

آیا به نظر شما شناسائی و تشخیص چنین عامل شیطانی در وجودتان کارکوچک و بی اهمیتی است؟
آیا درک این موضوع که بسیاری از دلمشغولیت های انسان معاصر به دلیل مواجه نشدن با این عامل مخرب درونی است کشف پیش پا افتاده ای است؟
اگربه وسیله خودشناسی قصد برآوردن نیازهای تان را دارید، باید بدانید که در خدمت آن عاملی هستید که از درون در حال نابودی شماست، اما اگر فارغ از هرنوع نیاز، نیت تان تشخیص عامل آشوب است، خودشناسی شما را قادر به شناسائی و درک آن می سازد.

-هنگامی که مفهوم خوشبختی درک شده باشد دیگر نیازی به کشف خوشبختی نیست، زیرا خوشبختی درک مفهومی از بودن است که در ذهن ما درک شده است. هنگامی که شیوۀ صحیح (بودن) درک شده باشد، انسان خود به خود در وجود خویش آرام گرفته و در مدارصحیح زندگی و آرامش قرار می گیرد. جستجو و کشف خوشبختی فریبی فکری است برای منحرف ساختن ما از توجه به خود برای در آرامش زیستن.

اگر توجه به خود، بدون هرنوع تعبیر و تصویر سازی فکری که دستاورد خودشناسی است در ما شکل گیرد، نه نیازی به مطالعه داریم و نه جذب برنامه های ماهواره ای خواهیم شد. هرچه قابل درک باشد توسط خود ما درک خواهد شد.
کنجکاوی و تمایل ما برای دانستن، بهانۀ موجهی است برای روبرو نشدن با خودمان. به همین دلیل هرقدر مطالعه می کنیم باز همچنان تشنۀ دانستن چیزی جدید هستیم.

بسیاری ازمشتاقان خودشناسی آنچه می بایست درک کنند را درک کرده اند، اما جرأت بکارگیری دانسته های خود را در بارۀ خود ندارند. ما ازترس شک کردن به موجودیت بدلی خویش ازاطلاعات مان برای برچسب زدن به رفتار دیگران استفاده می کنیم!
-ازآنجا که اندیشه های بشر همواره جای حقیقت را اشغال می کنند، مفهوم خوشبختی نیز از این قاعده مستثنی نبوده و دستخوش تحریف شده است. پدیده ای مانند خوشبختی را نمی توان به شکل تعریف به دیگران ارائه داد. علت این امر انحصاری بودن آن در افراد است. انسان به دلیل تعابیر و تصاویر فکری متفاوت از خوشبختی، در درک آن دچار سردرگمی و تردید شده است.
افراد بدون آنکه درکی از خوشبختی داشته باشند، صرفاً براساس گفته ها و نشانه ها آن را می جویند. برای بسیاری، جستجوی خوشبختی از یافتن اش با اهمیت تر است . زیرا به انگیزۀ کشف آن، بهانه ای دارند برای فرار و نماندن با خود .
به همین دلیل حتی اگر واقعاً خوشبخت باشند، باز همچنان از پذیرش و ماندن با آن امتناء کرده و فشاری فکری آنها را موظف به حرکت و جستجوی سوژه ای جدید می کند!

-خوشبختی چیست؟
خوشبختی یعنی پذیرش و قبول آنچه هستیم. اگرشما قادر به پذیرش (آنچه هستید) بشوید، دروناً احساس سرور و خوشبختی خواهید نمود، بدون آنکه نیازی به دلخوشی یا لذت بیرونی داشته باشید. خود شما شرط لازم برای تجربۀ خوشبختی هستید، به شرط آنکه هر چه هستید را همانگونه بپذیرید! فکر به عناوین گوناگون ما را به خودمان ناقص جلوه داده و ما را بابت آن ملامت می کند.
یکروز مشکل ضعف حافظه را به رخ مان می کشد، روز دیگر بند می کند به شکل بینی یا عینکی بودن. همۀ این افکار و نگرانی های ساختگی، جزئی از مکانیزم فکری هستند برای درگیر نمودن ما به خودمان، اطلاع از این ماجرا کمک می کند تا ترس های مان را جدی نگرفته و با آن در گیرنمانیم.
به نظرشما اطلاع از ماجرا های پشت پردۀ ذهن که موجب ترس و بی قراری می شوند مفید تراست یا نحوۀ کسب موفقیت و مدیریت کردن خشم!؟

پذیرش خود، آنگونه که هستیم، تنها حس اصیل خوشبختی است که حالتی پایدار دارد، حالی درونی که پس از شکل گیری، انسان را رها نمی سازد. اصالت این حالت به دلیل اتکاء آن به درون انسان است.
احتمالاً شرحی به این سادگی شما خوانندۀ کاشف خوشبختی را ارضاء نخواهد ساخت! زیرا برای چنین واژۀ بحث برانگیزی کمی حقیرانه و مختصر به نظر می رسد! از کودکی این تصور در ما شکل داده شده که خوشبختی و آرامش در بالای کوهی صعب العبور و احتمالاً در منطقۀ تبت می باشد که انسان هائی با آموزش خاص قادر به یافتن آن می شوند، این در حالی است که خوشبختی با یک تغییر بینش منطقی در بالاخانۀ سرتان قابل دستیابی است. حقیقت همیشۀ ساده و دم دست است. اما این تعبیر انسان است که آن را بغرنج ساخته و به نقاط دور حواله می دهد.
کلید حل معمای به ظاهر پیچیدۀ خوشبختی در پذیرش و توجه به (آنچه هستیم) است.
اما پی بردن به اینکه چرا حاضر به پذیرش خود نیستیم، موضوعی پیچیده است که می بایست از طریق درک شخصی مورد توجه قرارگیرد.

چرا در حال حاضر نگرش ما به خوشبختی شکل مادی و بدست آوردنی به خود گرفته؟
چنین نگرشی حدوداً از دهۀ شصت میلادی به واسطۀ افزایش تولید توسط تبلیغات رسانه ای در آمریکا رواج یافت. اگر دقت کنیم متوجه می شویم که اساس تبلیغات رسانه ای را تمایل به لذت و خوشبخت شدن تشکیل می دهد، لذت بردن از جویدن آدامس یا نوشیدن یک نوشابه، حس خوشبخت بودن به واسطۀ سفر به مکانی توریستی و یا لذت چشیدن یک سس خوش طعم یا یک هات داگ که یاد آور طعم خوش زندگی است!!!
آنچه در همه این تبلیغات به چشم می خورد حس لذت و القاء خوشبختی است که در گرو مصرف یا داشتن چیزی است. در این گونه تبلیغات حس خوشبخت بودن در حد ارضاء یک ذائقه، مثلاً چشائی پائین آورده می شود. طبیعی است که با تاثیر چنین شیوۀ تبلیغاتی ای، سطح توقع مردم از خوشبختی چنین تنزل یابد. این روند نیز امروزه با کمک پیشرفت های تکنولوژیکی همچنان درابعاد وسیع تر، در جوامع رسوخ داده می شود.

همه ما تحت تاثیر تبلیغات تجاری زندگی خود را تعطیل اموری کرده ایم که تصور خوشبختی به ما می دهند. تصوری که به دلیل ماهیت دروغ شان انسان توهم زده را می فریبند.
اغلب مردم دائماً بدنبال بدست آوردن کالا یا فراهم شدن شرایطی هستند که بتوانند به واسطۀ آن حس ذوق زدگی و لذت بکنند، به همین دلیل حرص و طمع شکلی عادی و متعارف به خود گرفته.

آیا به نظر شما چنین خوشحالی ای بدلی ای که وابسته به داشتن یا نداشتن افراد است قابل قیاس با تجربه شکوهمند بی نیازی و آرامش هست؟

یک سؤال، آیا به نظر شما در برنامۀ خلقت بشر مبنا براین گذارد شده که انسان به واسطه ساخته های خویش و سرگرم شدن و مرور آنها احساس سرور و شادی کند، یا این هم برنامه ای است که توسط انسان منفعت طلب برای هم نوعان ساده دل تدارک دیده شده است؟

(آیا اینکه چرا روان من به عنوان یک انسان چنین دچارتشویش و اضطراب می شود مهم تر است یا پیگیری علل غرق شدن کشتی تایتانیک، یا بررسی وضعیت مزاج ناپلئون در جنگ واترلو!
همۀ این سرگرمی های به ظاهرعلمی برای سرگرم نگه داشتن و دور کردن ما ازاصل موضوع زندگی یعنی خودمان است).
انسان به دلیل سرگرم ماندن به اندیشه ها و ایده های خودساخته اش، اصالت خود را به فراموشی سپرده، ناآرامی انسان نتیجه طبیعی چنین انحرافی است.
انسان با خود بیگانه حاضر به عقب گرد و تجدید نظر در نحوه عملکرد اش نسبت به خود و هم نوعان اش نیست. او مغرور نتایج معجزه آسای علم و تکنولوژی شده.
او قصد دارد گاری چرخ شکستۀ ایده هایش را به اسم خوشبختی و با کمک القائات رسانه ای به سرمنزل مقصود که مشخص نیست کجاست برساند.

دلیل اینکه انسان تا این حد وابسته به رسانه ها شده ، اعتیاد به درک واسطه ای و دوری از خود است.
با توجه به این موضوع می توان پی به قدرت و اهمیت امپرطوری رسانه ای برد.
ما بیش از پیش معتاد به رسانه ها شده ایم. ما عمداً خود را متوجه و سرگرم به رسانه ها نگه می داریم تا متوجۀ ترس ها و طلب کاری های درونی از خود نباشیم.
ما فرار از خود را به عنوان راهکاری مؤثر برای رفع اضطراب بر گزیده ایم، در حالی که راه خلاص همیشگی ازاضطراب توقف و رو در رو ماندن با آن است. بیشترعمر انسان با خود بیگانه را کشف و پرداختن به راه های فرار تشکیل می دهد.
ترس و فرار انسان از خودش نه تنها از نگاه برنامه ریزان رسانه ای دور نیست، بلکه وجود این ضعف اساس سرمایه گذاری و توسعۀ رسانه ای را تشکیل داده است.
با وجود چنین ضعفی در انسان، این رسانه ها هستند که با همکاری بخش های سرمایه گذار، تصمیم می گیرند خوشبختی را چگونه برای مردم تعریف و به آنها القاء کنند.

-حس ناکامی در انسان، حاصل برآورده نشدن نیازهای کاذب شخصیتی اوست. انسان هنگامی که از نیاز و اجبار رها باشد دروناً مسرور و خوشبخت بوده و نیازی به چیزی به عنوان خوشبختی ندارد.

شما به عنوان فردی علاقمند به خودشناسی قبل از هر اقدام می بایست تکلیف تان را با خودتان روشن کنید. آیا قصد دارید با خودشناسی فردی ممتاز و خوشبخت شوید، یا فارغ از نیازها و آرزوهای تان در پی کشف دلائل بی قراری و اضطراب های تان هستید ؟

-به نظرشما شخصیت ممتاز چگونه فردی است؟
آنچه مسلم است در مورد شخصیت ممتاز در همه جوامع حکمی واحد جاری است و آن اینکه آنچه از زندگی عاید او می شود، عنوان، امکانات و تعلقاتی موقتی است که حاصل تلاش های او در فرصت زندگی است. تعلقاتی که حس دلگرمی به او می بخشند. اما این دلگرمی به دلیل وابسته بودن، موقتی بوده و دائماً به وسیلۀ دیگر رقبا مورد تهدید قرار می گیرد.
انسان ممتاز نقش امانت داری موفق را بازی می کند که می بایست برای حفظ داشته های اش پیوسته تلاش کرده و ترس و دلهره را به جان بخرد، تا موقعیت اجتماعی اش را حفظ کند.
همه زندگی او تلاش است و تلاش است و تلاش. تا هنگامی که زنگ تفریح اجباری مرگ استراحتی ابدی برای او به ارمغان آورد. تنها دراین حالت ذهن او قادر به درک دیرهنگام تجربۀ با شکوه بی نیازی می شود. انسان ممتاز فردی است که همه نگاه ها متوجۀ اوست، او برای حفظ این توجه دلخوش کننده می بایست همواره تلاش کند.
او فردی است که در دام ارزش های اجتماعی و داشته هایش گرفتار شده، این داشته های موقتی برای او بااهمیت تر از خودش می باشند، زیرا موجودیت اش را درگرو داشته هایش دیده و خود را با آنها معنا دار می بیند. او فردی است شجاع، باهوش و با پشتکار اما اسیر، مضطرب و نیازمند!

این موضوع می بایست از ابتدا روشن شود که قصد از خودشناسی رسیدن به خواسته ها و برترشدن است، یا شناسائی عاملی که از درون شما را به خودتان ناقص و بی عرضه جلوه می دهد؟
آیا می دانید درصد بالائی ازکتابهائی که با عنوان خودشناسی به چاپ می رسند به نیت برآورده شدن حسرت های شخصیتی خریداری می شوند؟ فروش بالای چنین کتابهائی به دلیل غفلت و نیازمندی افراد است.
آیا نیت شما در انجام خودشناسی درک مشکل خودتان است، یا آموزش نحوۀ دفاع و دشمنی کردن با مردم؟
اگر مورد دوم مورد توجه شماست، همین لحظه این سایت را ترک کنید! زیرا نوشته های آن دنیای خیالی شما را برسرتان خراب و شما را در موجی از سردرگمی و تردید نسبت به خود گرفتار خواهد ساخت. اما اگر نیت تان شناسائی و رهائی از شر عاملی است که از درون در حال تخریب روان شماست، می توانید روی نوشته های این سایت حساب کنید.

اغلب مردم به منظور (روتوش شخصیت) و یا تحقق رویا های شان به سراغ خودشناسی می روند. اما رسیدن به چنین منظوری نه ازطریق خودشناسی و نه ازهیچ طریق دیگری میسر نمی گردد. زیرا عاملی که نیاز را در ما شکل می دهد، ماهیتی توهمی دارد، بنابراین آنچه به تحریک او در پی اش به راه می افتیم نیز توهم است، حاصل و نتیجۀ تلاش های انسان اسیر شخصیت همواره بر توهم استوار بوده و به همین دلیل با وجود یک عمر تلاش همواره خود را مغموم و بازنده می یابد.
نیازهائی که توسط فکر به منظور رشد شخصیت در ما شکل داده می شود در حکم یافتن نخود سیاه است.
خودشناسی واقعی شما را به سوی نادیده های ذهن هدایت می کند، به جائی که نیاز، خشم و انتقام شکل می گیرند. جائی که تصمیم مبدل به تردید و نفرت جای عشق را می گیرد.
جائی که میل برتری و سلطه جای رأفت انسانی را اشغال کرده.

به نظرشما آیا مطرح کردن چنین حقایقی ممکن است موجب دل سردی شما نسبت به خودشناسی شود؟ چرا شنیدن چنین مطالبی در مورد خودشناسی باید ما را مضطرب و نگران سازد؟هنگامی که حقیقت اسباب نگرانی انسان شود، یقیناً ذهن در اشغال غفلت است.
چرا هشدار فرد غافل را آشفته می سازد؟
هشدار باعث می شود تا انسان غافل نسبت به مرکز فهم اش یعنی (عقل من) دچار تردید و بی اعتمادی شود. (این تردید متوجه مرکزی است که ما آن را به عنوان همه چیز خود و پایگاه تامین امنیت روانی خود باور کرده ایم. تردید به نحوۀ عملکرد این پایگاه بدلی که ما آن را (من) خود تصور کرده ایم موجب حس ناامنی و ترس در انسان می شود).

هنگامی که (من بدلی) یا (فهم من) مورد تردید قرار گیرد، گوئی نقش هایش لو می رود. به همین دلیل نسبت به ملامت یا نصیحت واکنشی منفی نشان می دهیم.(در حقیقت این من بدلی ماست که برآشفته شده و واکنش نشان می دهد، نه ذات ما).
شیطان یا (من) بدلی حاضر به قبول شیوه ای جز غفلت در ذهن انسان نیست. ازآنجائی که انسان غافل، برای تامین امنیت روانی وابسته به (من) بدلی اش است، ازترس ازدست دادن آن همواره خود را مجبور به دفاع و باج دادن به آن می بیند!

( آیا متوجه این بازی فکری هستید؟ این خود ما هستیم که پدیده ای توهمی ای را به عنوان پایگاه تامین امنیت روانی در خود می سازیم، به این امید که با اتکاء به آن در برابر دیگران مصون بمانیم.
این پایگاه دائماً ما را به جدال با دیگران تشویق می کند، اما هنگامی که وارد مشاجره می شویم به جای کمک ، ما را گرفتار تردید، بلا تکلیفی و ترس می کند.
اما هنگامی که (من) بدلی مورد تهدید قرار می گیرد، این ما هستیم که با تمام وجود به دفاع ازآن می پردازیم، زیرا در توهم خود بر این باوریم که این (من) همه چیزما بوده و وظیفۀ تامین امنیت را در ما به عهده دارد. (در اینجا نیز رد پای نگرش ملانصرالدینی انسان غافل به خوبی نمایان است).
اگر از هم اکنون (من) بدلی یا شخصیت را جدی نگیریم و بی جهت پرو بالش ندهیم و عطای ایمنی ای که قرار است به ما بدهد را به لقایش ببخشیم، نه خطر در ذهن شکل می گیرد نه نیازی به دفاع .

هنگامی که بارتوهمات و مبارزات خیالی را به وسیلۀ آگاهی از دوش ذهن برداریم، زندگی بدون ترس را تجربه خواهیم نمود.
قدم اول در خودشناسی توجه به انگیزه های شکل گیری غفلت و راه های گریز از خود است.
آیا دقت کرده اید که فکر ازتوجه ما به خودمان هراس داشته و نگرانی اش را به شکل اضطراب و بی قراری به خصوص در هنگام تنهائی و روزهای تعطیل در ما بروز می دهد؟ هر زمان که قرار است با خود تنها باشیم، فکر ما را دچار اضطراب کرده و به سرعت قصد خروج ما از این حالت را به اشکال گوناگون دارد.
برای درک (من بدلی) و فریب کاری های آن می بایست درهای خودفریبی را بروی خود بسته و در خود به بن بست رسید.
مانند معتادی که برای ترک می بایست ایزوله شود. بسیاری این ایزوله شدن را با سفر به هندوستان و سر به کوه گذاردن تغییر شکل داده و فریب ترفندهای (من بدلی) را می خورند.

هنگامی که با صراحت و صداقت باطنی راه های خودفریبی و گریز را به روی خود ببندیم، ترسی شدید و توهمی برذهن حاکم می شود، اما پس ازآن گشایشی شگرف در ذهن ایجاد می شود که موجب تردید جدی نسبت به خود می گردد. حاصل این تردید نوعی دگردیسی و پوست اندازی ذهنی است که حکم تولدی نو را دارد.
ماندن و بسر بردن در بن بست ذهنی به مثابه گیرافتادن (من بدلی) در گوشه رینگ و لو رفتن نقش های شیطانی اش است.
اگرآنچه هستیم را با جان و دل پذیرفته و ازآن نگریزیم، امکان اتصال و دسترسی مجدد ما به محیطی متفاوت از ذهن که در حقیقت ذات ماست و تا بحال از دسترس ما دور نگه داشته شده مهیا می گردد.
آنچه از بودن در این کیفیت حاصل انسان می شود تجربه ای است ناشناخته، بکر و انحصاری که هرفرد می بایست با درایت شخصی آن را درک کند.

این همان گنج بی پایان جاودانگی است که نصیب انسان های نیازمند نمی گردد. زیرا انسان نیازمند هرچه دلگرم اش کند را قاپیده، مال خود کرده و به آن سرگرم می ماند!
هنگامی که نیاز در انسان شکل نگیرد، انسان صاحب همه چیز می شود، بدون آنکه تعلقی دراو شکل گیرد!
هدف ازاین نوشتار توجه دادن به افرادی است که به جای نزدیک شدن و مشاهدۀ خود، انرژی شان را صرف دلمشغولتی جدید به عنوان خودشناسی یا عرفان کرده اند.
طبیعتاً هشدار بابت این عارضه دیرینه بشر یعنی (غفلت) به مذاق بسیاری خوش نیامده و بار منفی برای (من بدلی) شان در بر خواهد داشت!

هنگامی که به اطراف خود توجه می کنیم می بینیم که ازهر چیز ساده و پیش پا افتاده ای برای خود دلمشغولیت یا تعلقی ساخته ایم. از یک تکه چوب گرفته تا یک رایانۀ جیبی، سرگرمی هائی که ظاهراً موجب دلگرمی اند اما در واقع مخل نگاه و توجه ما به ریشۀ مصائب درونی مان هستند.
امنیت خاطر و دلگرمی حقیقی را می بایست در مرکزثقل وجود خویش یعنی (ذات) جست و به آن تکیه کرد، جائی که فکر تابعی از سیستم ذهن است و سرخود عمل نمی کند.

ارسال شده در خود‌شناسی | ۱۳ پاسخ

آیا رهائی روش دارد؟-بخش پایانی

برای درک رهائی می بایست پی به علل اسارت برد، نه در آرزوی وقوع اش زندگی را تباه ساخت. برای دستیابی به چنین درکی نیازمند توجه و نگاهی نو به موجودیت خود هستیم.
علی رغم مزاحمت های فکری، می بایست از طریق توجه، ذهن را از تلاطم انداخته و ناظر بر وقایع درونی شویم، آنچنان که گوئی به نظارۀ مهمترین پدیدۀ زندگی نشسته ایم.
(همواره به عنوان بیننده ای ثالث متوجه شکل گیری انگیزه های فکری، اعمال و احساسات خود باشید، نه خود را تفسیر کنید، نه وارد گفتگو های خیالی با خود شوید)
توجه تنها امکان انسان برای رهائی از چنگال توهم( من) است.

-علت آشفتگی و اضطراب، تعابیر و تصاویر متضاد فکری هستند. اگرقادر به درک و کنترل بازی تناقض در ذهن شویم، می توان امیدوار بود که مهمترین ابزارسلطۀ فکر را مورد شناسائی قرارداده ایم.
-استفاده ازاندیشه در شناخت پدیده های ناشناخته ازجمله روان، نوعی حیلۀ فکری است که پیامد آن پیچیده ترشدن مشکلات ذهنی است. باید همواره آگاه باشیم که آنچه هم اکنون به عنوان فکر مشغول اندیشیدن به خودشناسی و جستجوی حقیقت است، پدیده ای است از جنس تاریکی و نیاز.
درحال حاضر بسیاری از سیستم های خودشناسی و روانکاوی همچنان مبادرت به ترویج و استفاده از ابزار فکر برای شناخت روان می کنند. بکارگیری اندیشه در شناخت خود موجب خودباختگی، هم هویت شدن با آموخته ها و در نهایت عقیم شدگی ذهنی می شود.

آگاهی ازاین نکته باعث تخته شدن دکان بسیاری از اساتید فن می گردد. چرا که این سؤال مطرح می شود، که با وجود ذهن تاریک اندیش کنونی چطور قادر به تشخیص صحت گفتار استاد و روش پیشنهادی وی شده ایم؟
(با اطلاع از این موضوع می توان متوجه شد که تمایلات دیگری جدای عطش شناخت! از جمله میل به خودباختگی، هیجان و یا سرگرم شدن به دیگران برای ندیدن خود، ما را ترغیب به ملاقات با اساتید و آشنائی با سیستم ها می کند).

-(حاشیه)-
یکی از القاب قند در دل آب کن درسیستم های خودشناسی، شنیدن عنوان استاد ازدهان شاگردان است!
لذت شنیدن کلمه (استاد) نتیجه تلاش و دود چراغ خوردن هائی است که با بیرون آمدن آن ازدهان شاگرد، موجب حس رضایت در استاد می شود.
مفتخرشدن به لقب (استاد) نشان ازتصاحب عنوانی دارد که به شکل ارزش، در ویترین رقابت های اجتماعی به نمایش گذاشته شده. کسب این عنوان ازاین رو برای افراد حائزاهمیت است، زیرا تصوری از دانائی، امنیت و رضایتمندی به استاد می بخشد، اما این آرامش به دلیل ارزشی بودن، عاریتی، بدلی و موقتی است.(همین حالت را در بین هنرمندان نیز می توان مشاهده نمود).
از آنجائی که جامعه هرنوع داشته ای را کوفت انسان می کند، عنوان استاد نیز از این قاعده مستثنا نبوده و استاد می بایست این حس شیرین و امتیاز اجتماعی خود را پنهان داشته و همواره خضوع پیشه کند! البته جامعه بابت این شکسته نفسی وی صفت دیگری به عنوان استاد متواضع به وی اعطا می نماید که آن هم شیرینی خاص خود را دارد.
——-

- چرا انسان، با وجود (توهم شخصت) در آرزوی رهائی است؟
علت تمایل انسان (من باور) به رهائی، نیاز او به کشف اکسیرخوشبختی و پایان دادن به ترس است.
انگیزۀ تلاش های انسان (من باور) در زندگی، رسیدن به پاداشی تحت عنوان خوشبختی بوده است. او اکنون پس از برآورده شدن آرزوهایش نه تنها خود را خوشبخت نمی یابد، بلکه همچنان ناکام، نیازمند و غمگین می بیند.
نیاز او به کشف اکسیرسعادت، ناشی از داشته ها و نداشته هائی است که او با وجود آنها یا بدون آنها خود را همچنان غمگین، تنها و نگران می بیند.
تصور او از خوشبختی چیزی بدست آوردنی بوده که می بایست با تلاش آن را بدست می آورده است! او اکنون پس از تلاش و رسیدن، همچنان احساس ناکامی می کند. او در این شرایط نه فرصت بازگشت دارد و نه جرأت رها ساختن داشته های دست و پا گیرش را.
بنابراین تنها راه برای او کشف مکملی است که با وجود آن خود را از احساس ناکامی برهاند.
انسان (من باور) هنگامی که خوشبختی را در داشته های فعلی اش نمی یابد، در پی کشف تعلقی جدید دیگری به عنوان کشف سعادت می رود. ( نیاز به کشف اکسیر خوشبختی، نیازی است که ازدرون حصار(من) جوشیده و منجر به غرق شدن بیشترانسان در اوهام و تاریکی می شود).
اندیشیدن به حقیقت برای انسان (من باور) ، به این می ماند که در زندانی تاریک و بدون راه خروج در آرزوی آزادی باشیم. آنچه ازاندیشۀ آزادی در چنین تنگنائی نصیب انسان می شود اوهامی است که بابت آرزو هایش در او شکل می گیرند.

- همراه بودن با حقیقت حالتی نیست که بتوان آن را بصورت مرحله ای یا پلکانی تصور یا طی نمود. راه و هدف فرض کردن رهائی ناشی از نحوۀ برداشت ما در چگونگی فراگیری مهارت ها و و فنون مادی و وابسته به زمان است. فنونی که فراگیری شان نیازمند اطلاعات، زمان و تجربه است. مانند خلبانی که برای فراگیری پرواز نیازمند آموزش، تجربه و زمان است. درشناخت، تجربه، عادت و زمان مخل درک(آنچه درحال وقوع است) می باشند.

- در خودشناسی حرکت از روی دستورالعمل یعنی شبیه ساختن ذهن به سیستم یا افکار راهنما. دراین حالت آنچه عاید می شود، شبیه شدن به آموزه ها و همگون شدن با آنهاست، حالتی که موجب دلگرمی بدلی شده و ارتباطی به خودشناسی و توجه و مشاهدۀ خود ندارد!
اگرذهن انسان معتاد به حفظ شخصیت نبود، توانائی ارتباط با گنج بی پایان عشق و درک (آنچه هست) را می داشت. حالتی از بی نیازی و سبکبالی که ترس و اضطراب در آن مفقود است.
درک اصیل هنگامی میسر می شود که ذهن با پدیده ها ارتباطی مستقل از فکر برقرار کرده باشد. درامور ناشناخته هنگامی که اندیشه به عنوان (دلال درک) وارد ذهن می شود دیگر امیدی به همراهی با حقیقت نیست.
هنگامی که ارتباط ذهن با (آنچه هست) قطع باشد. فکر شروع به جوشش کرده و تمایل شکل می گیرد. جائی که تمایل شکل بگیرد قطعاً سرو کله پدیده ای نیازمند و منفعت طلب به عنوان (من) بدلی نیز پیدا می شود.
(آیا در هنگام مطالعه کتب فلسفی ، خودشناسی و یا عرفانی توانسته اید لحظه ای فارغ از هرنوع منافع و عقیدۀ( من) مطالعه کنید؟ اگرعاملی نیازمند به عنوان (من) درذهن مطرح نباشد، لزومی برای مطالعه حس نمی شود)!

اولین شرط لازم برای خروج از اسارت توهم(من)، خانه تکانی ذهن ازتعلقات دست و پا گیر و برقراری سکوت در آن است. این کار تنها با مشاهدۀ آزاد و ذهنی فارغ ازاندیشۀ (من) و نیازهای آن امکان پذیر می شود. تا هنگامی که محرک های جوشش فکر مانند نیاز، مقایسه، ترس، نفرت یا خشم را درک نکرده باشیم نمی توانیم امیدی به ترک (من) داشته باشیم.

این نکته کلیدی را نباید فراموش کرد که ترس، تصورشخصیت ، باور من ، نیاز، حسرت، توقع، رنج ملامت ، مقایسه، نفرت و خشم، یک پدیده هستند، پدیده ای واحد به عنوان (فکر) که خود را در نقش های گوناگون به نمایش می گذارد.
انسان به دلیل ازهم گسیختگی ذهنی ناشی از باور توهم(من)، هرکدام از نقش های (فکر) را واقعی و مجزا از (فکر) تصور می کند.
این پدیدۀ عارض شده برذهن از گذشته های بسیار دور و ازطریق باور توهم (من) و به روایتی با ورود شیطان، پا در وجود انسان گذارده و از طریق تمهیدات خاصی مانند تربیت و خشم از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است.
تنها امکان پایان بخشیدن به اسارت ذهن، درک بازی های(فکر) و تشخیص(من) بدلی از انسان است. این عمل با پا گذاردن در عرصه آزاد حضور ذهن میسر می گردد.
مشاهده ای آزاد و بدون ترس به آنچه هستیم. در این حالت (من) بدلی مانند رنگ طبله شده بر دیوار، به عنوان پدیده ای جدا از انسان قابل تشخیص می گردد.

-هنگامی که رهائی به شکل ایده یا آرزو در نظر گرفته شود، ناخواسته موضوعی ثابت، مادی و دست یافتنی فرض می شود.( با ارتکاب این اشتباه از ابتدا سررشته کار را ندانسته به دست خالق توهم(من) یعنی (فکر) می سپاریم.
نتیجه این اشتباه مشخص است! سالها سپری شده و ما خود را مغموم و سرخورده در کلافی پیچیده به عنوان خودشناسی، ناکام از رهائی یافته و به عنوان سالکی مدعی و صاحب سرقفلی در طریق توهم، خود را سرخورده تر از پیش می یابیم).

- هنگامی که نیت و عمل در شناخت صادقانه و جدی نباشد، عطش جستجو و شهوت انکار به سراغ انسان می آید. این تمایل دیوانه وار به یافتن و انکار از عوارض بیگانگی انسان با خود و ناشی از ترس از دست دادن هویت است.
اگرانسان قادر به توقف در خویش شود، نیازمند جستجو برای اغنای خود نخواهد بود. حس امنیت و شعف باطنی هم اکنون در انسان موجود است، اما به دلیل اعتیاد به تلاش و بی توجه ای به خود، قادر به مشاهده و درک آن در خویش نیست!
انسان از یاد برده که این گنج پویا ، جزو پکیج آفرینش او بوده و هم اکنون نیز در گوشه ای ازذهن اش در حال خاک خوردن است. آشفته حالی روان انسان بابت دور افتادن از این توشۀ انحصاری است.

ما آموخته ایم برای داشتن چیزهای با ارزش باید تلاش کرد و مرارت کشید!
اما درک نکرده ایم که این قانون درامور ناشناخته مصداق نداشته و مربوط به امور مادی زندگی مانند فراگیری علوم، مهارت ها و معاش است.
اتفاقاً برای کشف سعادت درون می بایست دست از تلاش های متداول شخصیتی برداشت.
در خودشناسی، هرجا تلاش باشد، چالش شکل می گیرد و هرجا چالش باشد تضاد نیز هست. بنابراین هرجا که این دو باشند، یقیناً ناظری هم به عنوان مشاهده کنندۀ تضاد و چالش به عنوان (من) حضور داشته و دور باطل دیالگوگ ها و اما و اگر ها را بین این دو ترتیب می دهد.
وجود این ناظر واسطه یعنی (فکر) باعث می شود تا انسان از توجه به آنچه می بایست در خود مورد توجه قرار دهد یعنی (آنچه هست) دور شود. تنها راه درگیرنشدن با فکر، مشاهده و توجه بدون تفسیراست.
برای این منظور می بایست تمرین مراقبه کرد، اما نه در تنهائی و مکان خاص، بلکه می بایست متوجه علت شکل گیری انگیزه های فکری در حین رابطه شد . توجه به حالاتی مانند مقایسه، خشم، اضطراب و یا رأفت. این مهم نیست چه حالتی شکل می گیرد، نظارت برنحوۀ شکل گیری انگیزه ها مهم است.
در مراقبه هنگامی که نگاه شما به خود، ازحالت عادت به(من)، مبدل به توجه به (او) گردد، فرصت پی بردن به (من بدلی) فراهم می گردد. به عبارتی به جای اینکه خود را برطبق عادت (من) فرض بگیرید، خود را فرد دیگری به عنوان (او) در نظربگیرید. در این حالت متوجه موزی گری های (من) بدلی خواهید شد.

-ما وجود خود را برای همراهی با حقیقت حقیر و کوچک می شماریم. در حالی که حقیقت جز در وجود ما جائی برای تجلی سراغ ندارد. همانگونه که ما تشنۀ حقیقت ایم، حقیقت نیز تشنۀ تجلی در ما است. همانگونه که ما درپی حقیقت ایم، او نیز در پی ماست. با این تفاوت که ما آن را در دور دست ها می جوئیم، اما حقیقت درست در مقابل ما قرار داشته و شاهد و ناظر بر غفلت ها و ندانم کاری های بی پایان ماست.
برای درک حقیقت نیازی به تلاش، ریاضت یا مطالعه به شکل حرفه ای و رایج آن نیست، حقیقت موجود است. ذهنی که اسیر توهم نباشد، همراه حقیقت است. حقیقت چیزی جز پذیرش(آنچه هستیم) نیست!

-اعتیاد انسان به حرکت و شتاب، موجب شده تا متوجۀ وضعیت خود در زندگی نباشد. ایدۀ کمال گرائی آفتی است که ما را از توجه به (آنچه هستیم)یا همان خوشبختی انحصاری خویش محروم ساخته است.
(ببینید چه به روز انسان بیچاره آورده شده، او از ترس کامل نبودن دائما مشغول فرار و عدم پذیرش خود به بهانه کامل شدن است).
آیا به نظرشما انسان می تواند به طور هم زمان هم کامل باشد و هم راضی؟
انسانی که در اندیشه کامل شدن است هرگز راضی به بسر بردن با (آنچه هست) خویش نیست و انسان راضی به دلیل اغنای درون حاضر به پذیرش چیزی جز(آنچه هست) نیست.
انسان کمال گرا درآرزوی تحقق ایدۀ فکری اش، ناخواسته خود را از چرخۀ زندگی حذف و به دنبال تحقق ایده هایش، وجودش را ترک می گوید.
اما انسان راضی، با (آنچه هست) خویش مانده و گول هیچ معامله ای را نمی خورد.
انسان برای بسر بردن در شرایط آرامش روانی کافی است در مدار واقعیت ها و (آنچه هست) قرارگیرد. فکر به عناوین گوناگون قصد منحرف ساختن ما از مدار صحیح خویش را دارد.

تماشای فیلم، تمایل به حاشیه های ورزشی، سرک کشیدن به کیوسک روزنامه فروشی، غیبت کردن، اعتیاد به موسیقی، پرسه زنی در کتاب فروشی ها، تمایل به هیجان، پر حرفی، پرداختن به مد، جدل با دیگران، میل به شهرت، اعتیاد به میهمانی، حل جدول، اعتیاد به اخبار، خود را وقف طبیعت یا جنس مخالف کردن، غوطه خوردن در عوالم فلسفی و عرفانی، شخم زدن روزانۀ اینترنت، همه و همه ناشی از اضطراب انسان بابت عدم توجه به چیزی است که هست، (اما می ترسد باشد). تا دلائل عدم پذیرش روش نشود، بی قراری پایانی نیست.
( به رو آوردن خودفریبی موجب عصبیت در افراد می شود، هیچ انسانی مایل نیست غفلت اش به رویش آورده شود، اما چاره ای! برای خوشناسی ابتدا می بایست متوجه خود فریبی ها شد.
همۀ ما بهانه ای برای آزرده شدن از یکدیگر داریم، این بهانه می تواند ناشی از بی توجهی یا توجه دادن به ما باشد).

(برای آشنائی بیشتر با موضوع عدم پذیرش به مقالۀ (مفهوم بودن) و (رنج زمان) در همین سایت مراجعه فرمائید).

-به نظر شما (آنچه هست) چیست که انسان از پذیرش اش طفره می رود؟ و توهم شخصیت چه چیز با ارزشی است که برای دفاع و اثبات آن متوسل به هرکار عاقلانه و غیرعاقلانه ای می شویم؟
می توان گفت، (آنچه هست) حقیقتی است که هستیم اما به حکم جامعه نباید باشیم و شخصیت ، ردائی دروغین است که مجبوریم برای تداوم و رونق بخشیدن به بازی شخصیت آن را از دوره ای خاص بر تن کنیم! و چه رذالت ها و حق کشی ها که انسان های ناآگاه برای به چنگ آوردن این ردای قلابی روا می دارند.

-یکی از روش های پیشنهادی برای تسهیل رهائی از توهم(من) بکارگیری لم ها است.
روشی که تصور می شود موجب سست شدن یا نابودی بنیان حصار (من) می شود.
استفاده از لم ها شاید ازاین جهت مفید باشد که ترس ما را نسبت به پدیده ای که بیش ازحد با ارزش تصور کرده ایم یعنی (من) را کاهش دهد، اما این همه ماجرا نیست.
ماهیت(من) بر توهم استوار است، بکارگیری لم برای مبارزه با توهم، به مفهوم باور و جدی گرفتن توهم است.
پدیدۀ ای که آن را ستون و بنیان روانی خود یعنی (من) خویش تصور کرده ایم، براساس نوعی توهم شکل گرفته و حقیقت ندارد. بنابراین مبارزه با یک پدیدۀ موهوم، صرفاً حیله ای فکری به منظور سرگرم نگه داشتن ماست.
(کشف راه حل و مبارزه با توهم(من)، پیشنهادی فکری است که موجب استحکام بیشتر پایگاه (من) می شود. اندیشیدن و استفاده از لم ها برای تضعیف (من) به معنی پذیرش و باور (من) بوده و موجب جدی گرفته ترشدن این توهم در ذهن می گردد.
ما با سرگرم شدن به لم ها، ظاهراً مشغول تضعیف (من) خود هستیم، در حالی که با فکر کردن به توهم، در حال تقویت و گسترش این توهم در ذهن خود هستیم.
با وجود سلطۀ فکر، در پس هر نیت و عملی، فکر جلوتراز ما عمل می کند. (تنها راه خاتمه دادن به نفوذ فکر، قرار دادن ذهن در کیفیت سکوت و توجه به وقایع ذهن است. اما برای برقراری سکوت ابتدا می بایست پی به دلائل تلاطم ذهن برد، حالاتی مانند نیاز، ترس، خشم و یا مقایسه که پیوسته ذهن را ملتهب می سازند.).

-رهائی کیفیت اصیلی از بودن است که آن را در دوران کودکی تجربه کرده ایم، برای دستیابی مجدد به این کیفیت، نه نیاز به شنیدن موسیقی شرقی است و نه مطالعۀ آثار آرتیست های عرفانی در گوشه و کنار جهان.
مشکل انسان واضح و روشن است؛ ارتباط انسان با موجودیت اصیل روانی اش قطع و پدیده ای بدلی به عنوان (من) جایگزین آن شده، دستیابی مجدد به آن کیفیت انحصاری تنها در وجود ما و بوسیله خود ما امکان پذیر است.
هنگامی که نیت درخودشناسی صادقانه نباشد، کتابخانه ها مملو از کتاب های خودشناسی و سی دی های سخنرانی می گردد.(جستجو آفتی است که انسان را از دسترسی به گوهر وجود اش باز داشته و او را متوجه چیزی جدای درک خویش یعنی غفلت می کند).
-عده ای به جای توجه به درد، اقدام به تبلیغ سیستم های خودشناسی و یا معرفی کتاب به دیگران می کنند. این عمل تمهیدی زیرکانه است برای نماندن و ندیدن خود به بهانه ترویج آگاهی توسط فردی ناآگاه!

-علت اصلی ناتوانی انسان در وانهادن (من) چیست؟

دلیل ناتوانی انسان (من باور) در ترک حصار، ترس و نیاز است. انسان به دلیل دور ماندن از ذات، خود را تنها و در خطر می بیند، او برای ایجاد امنیت به جستجوی جایگزین ها می پردازد. او جایگزین ها را در مرکزی که تصور می کند به او امنیت می دهد جمع آوری کرده و (من) خود را به آنها دلخوش می سازد.علت تعلق خاطر ما به (من) این است که ما آن را به عنوان پایگاه امنیت و دلیل وجودی خود باور داشته ایم. دلیل تلاش های شخصیتی ما آرام ساختن و دلخوش کردن پدیده ای است که مانند دیوی طماع دائماً می طلبد. اگردرتلاش های خود برای آرام ساختن این دیو وجود سستی کنیم، خود را با چماق بی عرضه و ملامت طرف کرده ایم.( یکباردرد این چماق خیالی را با تمام وجود به جان بخرید، ببینید چه اتفاقی برای تان می افتد).

استمرار باور(من) نتیجۀ وجود تعلقات و جایگزین ها است و دلبستگی به تعلقات به دلیل تصور(من) است. حذف هر یک از این دو موجب زوال دیگری می شود. اما ترس مانع جدائی ما ازتعلقات و (من) می شود. ترس تمهیداتی است فکری به منظور حفاظت از(من) در برابر توجه و آگاهی انسان.
مشکل رهائی از بند (من) در این نکته ظریف نهفته است که ما می خواهیم اقدام به ترک پدیده ای کنیم که تصور (من بودن) و امنیتی بدلی را در ما شکل می دهد.
تا زمانی که پی به بدلی بودن احساساتی که از(من) نشأت می گیرند نبریم قادر به گذر از ترس های فکری نخواهیم شد. نقش ترس در دور نگه داشتن ما از جریانات پشت پردۀ ذهن انکار ناپذیر است.

-تا هنگامی که شخصیت را به عنوان تابلوی سر در موجودیت خود باور داشته باشیم، دل کندن از(من) محال بوده و خودشناسی نوعی دلمشغولیت محسوب می شود.

ما از یک طرف خود را مجبور به خودشناسی می بینیم زیرا از بی قراری واضطراب به ستوه آمده ایم. از طرف دیگر اصرار به تقویت (شخصیت) داریم زیرا تصور می کنیم با تقویت آن می توانیم براضطراب چیره شویم. تصور عامه این است که اضطراب در نتیجه فقدان اعتماد به نفس پیش می آید و می بایست اعتماد به نفس خویش را تقویت کنیم.
این در حالی است که تقویت اعتماد بنفس غیرممکن است .هنگامی که شما خود حقیقی تان نیستید می خواهید کدام ستون وجود خویش را تقویت کنید. آن اعتماد بنفسی که با حضور در کلاس های ترمیک خود شناسی در حال تقویت اش هستند، همان ترسی است که دائماً پشت شما را خالی و شما را تنها می گذارد.

(آیا به نظر شما ذکر این مطلب ممکن است موجبات ناراحتی و دل سردی گروهی از مشتاقان خودشناسی را فراهم آورد؟ اگر چنین باشد، قطعاً این گروه از مشتاقان به عنوان خودشناسی بدنبال نیتی دیگر مثلاً تقویت شخصیت هستند.

خودشناسی زمانی مفید است که لااقل یکی از ابزارهای مهم شناخت یعنی صداقت در ما وجود داشته باشد.

تا هنگامی که عمیقاً متوجه (من بدلی) خویش نشده باشیم و ندانیم که علت آشفتگی های ذهنی ما وجود نامبارک این (من) بیگانه است. تشخیص شیطان از ذات انسان محال است، چه رسد به دل کندن از پدیده ای که نمی دانیم چیست!
-انسان (من باور) برده ای است پرتلاش در خدمت توهم خود ساختۀ خویش.
اوآنچه بدست می آورد را تقدیم ارباب بدلی وجود خویش یعنی(من) اش می کند.
او با این خوش خدمتی سعی در خوشنود نگه داشتن (من) بدلی از خود دارد. همۀ سعی و تلاش انسان اسیر(من)، باج دادن بابت ملامت نشدن به این ارباب دروغین است.

انسان اسیر(شخصیت) عمر خود را تباه یک تعبیر اجتماعی ترسناک اما توهمی کرده است و آن (بی عرضه) فرض شدن است. او عمرخود را در کشاکش بین دو احساس لذت بخش و رنج آلود ( شخصیت با عرضه و شخصیت بی عرضه) هدر می دهد.
انسان (من باور) با داشته هایش حصاری خیالی در برابر دیگران می سازد، سپس خود را درون حصار محبوس کرده و عمرش را صرف نگرانی و حفظ داشته هایش می کند.او هرازگاهی به زمین و زمان بابت تنهائی و افسردگی اش ناسزا می گوید، اما حاضر به ترک حصار نیست. زیرا حصار برای او در حکم دنیا و زندگی است.

اگرانسان ترک عادت کند و داشته هایش را مبدل به تعلق روانی نکند، دیگر نیازی به حفظ تعلقات و تعصب ورزیدن نسبت به آنها نیست.
ارتباطات انسان (من باور) نشأت گرفته از درون حصار تاریک و کهنۀ (من) است، به همین دلیل ارتباطات اش با مردم سطحی و منفعت طلبانه است.
بیائید یکبار به شکلی جدی تصور شخصیت را کنار گذارده و زائد بودن توهم (من) را باور و درخود تجربه کنیم، اگر این تجربه را بدون ترس از سر بگذرانید یقیناً متوجه خواهیم شد که بعد ازآن نه خطر و ترس شکل می گیرد، نه نیازی به دفاع .
آشفتگی های روانی انسان، ناشی از تعلق خاطر پیدا کردن به دروغی است که وجود ندارد، اما به شکل مجموعه ای از باورهای توهمی در او تصور شده است!

دلیل اصلی ناتوانی انسان در ترک حصار(من) با وجود همه آگاهی ها، ترس و تمایل مخفی او به ماندن در حصار است.
ما ازکودکی با پناه بردن به فکر و خیال به طور ناخواسته موجب تشکیل حصار(من) شده ایم. حصاری که دیوار های آن با هر بار خیالبافی بلند و قطورتر شد، تا جائی که ناگهان خود را انسانی تنها و اسیر درآن یافتیم.
ما تا این لحظه از حصار فکر به عنوان پایگاهی دفاعی در برابر ترس و آزار بهره جسته ایم، به هربهانه به آن پناهنده و خود را مشغول انتقام گیری یا دیالوگ های توهمی تصور کردیم.

ما ازکودکی به طور ناآگاهانه، با خیالبافی، ذهن خود را تخدیر کرده ایم! کاربرد خود تخدیری تا به امروز نیز با وسایل و سرگرمی های کارآمد تر ادامه یافته است.
اکنون سوال این است، ذهنی که ازکودکی عادت به تخدیر خود کرده، چگونه می خواهد با کمک خودشناسی دست ازاین اعتیاد کهنه بردارد؟ میل به حفظ این اعتیاد به حدی شدید است که دل کندن ازآن در حد مرگ است.
ما در حال حاضر به توهمی چسبیده ایم که ازکودکی به دلیل ترس در ما شکل گرفته، ترس های پایان یافته ای که خاطرۀ آنها همچنان توسط (فکر) در ذهن ما پا برجا مانده اند، تا در صورت لزوم در وجودمان به جریان بی افتند.
سایۀ ترس های امروز ما ناشی از ترس های به پایان رسیدۀ دوران کودکی است که به دلیل خشم و نفرت و میل انتقام تا امروز در وجود ما جا خشک کرده اند.
ما در حال حاضر آنقدر سرگرم امور زندگی و برآورده ساختن توقعات شخصیتی شده ایم که فراموش کرده ایم، ترس ها به پایان رسیده و اکنون توانمند می باشیم.

ما هم اکنون نیز مانند دوران کودکی ازحصار(من) به عنوان پناهگاهی دنج، برای محافظت خود در برابرآزار و ترس بهره می بریم.
(ما از درک دو نکته غافل مانده ایم، اول اینکه مانند گذشته ضعیف نیستیم. و دوم، ترس های موهومی را که با سادگی کودکانه باورشان داشته ایم، علی رغم گذشت زمان همچنان با همان قوت درما پا برجا مانده اند).

اگراین دو موضوع عمیقاً درک شوند، نه ترس شکل می گیرد و نه نیازی به وجود پناهنده حس خواهد شد.
(درچنین حالتی می توان آزادانه پای در محیط های متفاوتی از ذهن گذاشت ).
ترس از خلاء صلاح ، یکی از ترس های موهومی است که ما را از انجام حرکتی جدی در ترک دروغ (من) باز می دارد. ترس تا زمانی هست که تمایل به حفظ (من) وجود داشته باشد.

ما تصور می کنیم با ترک و خروج از دژ خیالی (من)، آسیب پذیرخواهیم شد. در حالی که چنین تصوری ناشی از زندگی در درون حصاری پرترسی است که نا امنی و بی ثباتی جزو ماهیت آن است. (ناتوانی و ترس همواره انسان را به پناه بردن به توهم (من) سوق داده است).
باور توهم(من)، ریشۀ همۀ ناآگاهی ها بوده و درک و تشخیص این توهم، مادر همه آگاهی هاست. با رو شدن ماهیت (من) بدلی، سؤالی دیگری بابت روان انسان باقی نخواهد ماند.
کشف سرچشمۀ آشفتگی ها و ترس های بشر، منجر به ترک کالبد خیالی (من) و ارتباط مجدد با خویشتن خواهد شد.

درک صحیح در خودشناسی منجر به دردی جانفرسا، اما امید بخش خواهد شد. این درد مربوط به موجودیت ما نمی باشد، بلکه بابت لو رفتن (من) بدلی و فرا رسیدن مرگ اوست!
پایگاه (من) در آخرین روزهای بقا با ایجاد ترس و اضطراب و همچنین بروز تمایلات عجیب و غریب، حتی به اموری که تجربه اش را نداشته ایم، سعی در جلوگیری از ترک دلبستگی ما از عادت (من) دارد.
فکر یا شیطان درون، ترس توهمی ازدست دادن شخصیت را آنچنان بزرگ و واقعی جلوه می دهد که ما آن را برابر با نابودی و محو خود تصور می کنیم.
اما ازآنجائی که ماهیت (من) بر توهم استوار است، ترس های شکل داده شده توسط فکر همه رنگ و بوی توهم داشته و نباید جدی گرفته شوند.

اگر ترس دروغین بی شخصیتی را با بی تفاوتی و جا نخوردن از سر بگذرانیم، می توانیم پی به عمق سیاه چالی که با دست خویش و مشاوره های وجدان خیرخواه (من بدلی) برای نابودی خود تدارک دیده بودیم ببریم!
انسان با عبور از توهم شخصیت و گذر از ترس های خیالی آن، کیفیت متعالی ای را تجربه خواهد کرد که نیت و اساس خلقت بشر بوده است.
انسان به دلیل عدم پذیرش (آنچه هست)، ناآرام و بی قرار شده است. او برای پایان بخشیدن به آشفتگی های اش به جای پی بردن به دلائل عدم پذیرش خود، به دنبال جایگزینی برای (آنچه هست) می گردد.
به نظرشما بهتر نیست به جای جستجوی جایگزین برای خود، پی به دلائل عدم پذیرش خود ببریم.

موهبت تجربۀ رهائی دلالت براین نکته دارد که آنچه جستجو و طلب می کنیم، در ما موجود و بی صبرانه چشم براه اکتشاف ماست.

ارسال شده در خود‌شناسی | ۴ پاسخ

آیا رهائی روش دارد – بخش سوم

چه بسا شما خوانندۀ گرامی با تکیه بر مطالعات و دانسته های قبلی، نسبت به مقولۀ خودشناسی اشراف کامل پیدا نموده باشید، اما با این وجود هنوز آمادگی گام نهادن به آن سوی خط قرمز شخصیت را در خود ندیده اید. دلیل این موضوع دلبستگی به داشته ها و ترس از دست دادن آنها است، وابستگی هائی که به ما تصور ایمنی می بخشند، ایمنی ای وابسته و بیرونی در قالب ثروت، مقام و یا اطلاعات و دانش !
- فایدۀ مطالعه برهیچ کسی پوشیده نیست، اما زمانی که مطالعه و جمع آوری اطلاعات به منظور برتری و ایمن سازی روانی صورت پذیرد ، نه تنها مفید نیست بلکه زیان آور محسوب می شود.( هرعاملی که ما را از دیگر انسان ها متمایز و جدا سازد قطعاً ترس و اضطراب به همراه می آورد).
بهانۀ عطش دائمی برای کسب دانش و دانستن، قادر است تا پایان عمر ذهن ما را ازتوجه به (شیطان درون) منحرف سازد .(هنگامی که خود را تنها موجود انسانی در پهنۀ زندگی تصور کنیم، قادر به درک بیهودگی بسیاری از اموری که خود را به آنها سرگرم نگه داشته ایم خواهیم شد).
جائی که مطالعه مانند جدول حل کردن تبدیل به عادت شود، راه گریز از اضطراب بوده و مخدر محسوب می شود.( هرنوع دلمشغولیت و گردآوری اعم از ثروت، دانش یا عنوان به انسان اسیر(من) حس امنیت، رضایتمندی می بخشد، این دلخوشی همچنین می تواند با جمع آوری جعبه کبریت، اشیاء آنتیک، کتاب و یا صعود به قلل مرتفع صورت پذیرد. در کنار این امنیت و رضایت بدلی همواره ترس قرار دارد. ترس ازدست دادن و پایان یافتن.

-اغلب شیفتگان خودشناسی ترجیح میدهند به شکلی جمعی و در قالب یک سیستم سرگرم این کار باشند. این افراد برای انجام عملی فردی و درونی به مکانی جمعی و مملو از تظاهرو نمایش مراجعه می کنند!

اینکه افراد شیفتۀ حضور در جلسات خودشناسی و ملاقات با اساتید هستند نشان دهنده این مسئله است که هنوز مفهوم خودشناسی را درک نکرده اند. این افراد به جای توجه به خویش، درصدد اتصال خود به جمع و همچنین افراد مشهور و اتوریته های اجتماعی هستند. اغلب افراد هنگامی که خود را درکنار شخصیتی اجتماعی، سیاسی یا هنری می بینند، خود را شریک اعتبار و شهرت او حس کرده و ازاین بابت به وجد می آیند!
این افراد با وام گرفتن از اعتبار اجتماعی دیگران، قصد پرنمودن درون تهی ماندۀ خود را دارند،آنها اشتباهاً از خوراکی بی ارتباط ، در راه سیر نمودن روان گرسنۀ خویش استفاده می کنند. وجود چنین افراد نیازمندی، نعمتی است برای افراد شهیر تا کمتر تنهائی فیزیکی را تجربه کنند.

آیا توجه کرده اید که برای انجام بعضی امور مانند خودشناسی ترجیح می دهیم در کنار جمع باشیم تا تنها ؟ شاید در وحلۀ اول اینطور تصور شود که حس هم دردی و آگاهی جمعی منجر به شکوفا شدن خرد در بین جمع می شود! البته این توجیهی اغفال کننده است. زیرا تا فرد خردمند وجود نداشته باشد، جمع خردمند شکل نخواهد گرفت.
(لطفا به مقاله خرد جمعی در همین سایت مراجعه فرمائید).

اغلب مردم هنگامی که در کنار هم قرار می گیرند ملتهب و جو گیر می شوند ، آنها نگران قضاوت ها بوده و بیشتر از اینکه متوجه خودشان باشند متوجه دیگران اند. توجه به دیگران و عدم توجه به خود این فرصت را به ما می دهد تا مدتی از چنگال فکر رها باشیم.
با اطلاع ازاین موضوع می توان پی به دلائل غیبت کردن یا اعتیاد به میهمانی رفتن برد. (غیبت نمودن ، اس ام اس بازی، اعتیاد به تماشای فیلم یا موسیقی، فضولی کردن، متلک گفتن و چشم چرانی و حیضی کردن همه نشانه های وجود اضطراب هستند).

برگردیم به موضوع جمع. اغلب مردم هنگامی که انگیزه و حسی مشترک با هم پیدا می کنند دچار نوعی حس یگانگی و هم هویتی می شوند. این هم هویت شدن افراد با هم موجب احساس قدرت و قلیان هیجان می شود. این هیجان و حس قدرت جمعی، موجب حس رضایتمندی در افراد شده تا جائی که آنها را قادر می سازد خود را در برابر(من) همیشه طلبکار سربلند ببینند ، اما با گذشت زمان این احساس کاذب با سرکوفت های (من) طلبکار جای خود را به یأس و نارضایتی می دهد.

-ما هر قدر که مایل باشیم می توانید با خواندن و سرگرم کردن خود به اشعار شعرا و تفاسیر آنها ذهن خود را وزین وزین تر کنیم، اما جائی که قرار باشد حرکتی جدی در مورد نزدیک شدن به عاملی که آشفتگی را در ما شکل می دهد به انجام برسانیم، متوجه می شویم نه تنها توجه به خود آسان نیست، بلکه ذخایرارزشمند دانسته های مان در عمل به هیچ کار نمی آیند.
(حقیقت پدیده ای مادی نیست که بتوان با کتاب و نقشه در پی کشف اش به راه افتاد، کد رهگیری و نقشه حقیقت به صورت انحصاری و غیر قابل کپی در وجود تک تک انسان ها نهاده شده). عمل مفید در خودشناسی نزدیک شدن به خود و نادیده گرفتن ترس ها بابت مشاهدۀ خود است. نقش راهنما در این میان یاد آوردی ما به خودمان است نه معرفی و یادآوری خودش به ما.
شاید مشکل ترین کار برای انسان اسیر شخصیت نزدیک شدن و مشاهده خود باشد. او ازاین کار به هر شکل ممکن طفره می رود، او نگران این موضوع است که نسبت به موجودیت اش دچارشک و تردید شود. موجودیتی وصله پینه شده که با هزار ضرب و زور سعی در سر پا نگه داشتن اش داشته.

انسان اسیرشخصیت ازترس پی بردن به موجودیت بدلی اش دائماً سعی درپنهان کردن خود از خودش دارد او برای این منظور به تعلقات و مخدرها متوسل می شود.
.(آیا می دانید اضطراب، ترس و بی خوابی هائی که اغلب افراد دچارش هستند ناشی از وجود تصور شخصیت در آنهاست؟ افراد دائما نگران حفظ پدیده ای در خود هستند که اصلاً وجود خارجی ندارد، آنها زندگی و فرصت حیات شان را به پای این هیچی فنا می کنند.

ما برای اثبات موجودیت بدلی خود حاضریم تا پای جان بایستیم و ازآن دفاع کنیم. اما ازآنجا که عادت به دفاع کورکورانه داریم، هرگز از خود نپرسیده ایم که این واژه با اهمیت اجتماعی( شخصیت) چیست که تا این حد نگران حفظ اش هستیم؟
ما برای ندیدن و لو نرفتن موجودیت بدلی مان نزد خودمان به هر بهانه ای متوسل می شویم، از شب زنده داری و اعتیاد گرفته تا پرداختن به ماجراجوئی!
به نظر شما این خود را به کوچۀ علی چپ زدن در انسان هوشمند کمی عجیب نیست؟!

(برای پی بردن به پوچی شخصیت این آزمایش را انجام دهید. در مکانی آرام و در سکوت چنان محو محیط شوید، تا جائی که ذهن آرام گرفته و فکری در آن شکل نگیرد، سپس با چشمان بسته به سیاهی و تهی شکل گرفته در ذهن تان خیره بمانید، این کار را مدتی ادامه دهید تا زمانی که ازدرون گرمای مطبوعی را حس کنید.(اجازه ندهید هیچ فکری موجب ترس و خروج شما ازاین حالت شود).
تا هرزمان که مایلید در این وضعیت بمانید، سپس چشمان تان را به روی آنچه درمقابل شماست بگشائید، در این وضعیت متوجه می شوید که ترس ها و نگران های فکری شما از اهمیت افتاده و نگاه شما به زندگی به صورتی دیگر درآمده. با این تجربه جدید می توانید پی به خیالی بودن شخصیت و ترس های ساختگی آن ببرد).

-پرسش و دانستن برای ما تبدیل به نوعی عادت شده، دربسیاری اوقات آنچه را که باید بدانیم را می دانیم، اما ازروی عادت جواب آن را ازدیگران می خواهیم.
علت این امر عدم توجه لازم به موضوعات و اعتماد به خود است. آزمایش بالا را در مورد سؤالات تان نیز بکار بگیرید، اگر به سؤال خیره بمانید و چیزی جزآن سؤال در ذهن تان شکل نگیرد، پاسخ خودش را به شما می نمایاند. در یک ذهن بی تلاطم و آرام، جائی که سؤال شکل می گیرد، پاسخ موجود است.
کاربرد این موضوع در خودشناسی بسیار حائزاهمیت است، زیرا تا زمانی که جواب سوال را از راهنما جویا می شویم، همواره وجود و نظر او برای ما از اهمیت ویژه ای برخوردار خواهد بود . اینکه دائماً طلب پند بیشتر و میل به ارتباط صمیمانه تر با راهنما داریم وجود خودباختگی به اوست. ما تصور می کنیم ارتباط با راهنما به ما قدرت و رضایت مندی می بخشد در حالی که این حس بدلی از عوارض استثماری شیرین تحت عنوان خودباختگی است.

بسیاری این سؤال را مطرح می کنند که برای رها شدن از اسارت(من) چه باید کرد؟
- مقولۀ اسارت ذهن اتفاق ساده و مادی نیست که بتوان با انجام دستورالعملی خاص، اقدام به رفع آن نمود. اگر چنین بود، معمای نابسامانی ذهن بشر از طریق علم حل شده بود.
شدت نفوذ اسارت تا حدی است که انسان را مبدل به موجودی متفاوت با ذات اش نموده. (آنچه امروز به عنوان موجود انسانی در نظر گرفته می شود، قطعاً موجودی متفاوت با انسان حقیقی است).
ما با مسئلۀ اسارت به گونه ای برخورد می کنیم، گویا مفهوم اسارت را کاملاً درک کرده ایم.(هنگامی که اسارت درک شده باشد، کیفیت زیستن به گونه ای در خواهد آمد که از اول می بایست می بود. جالب است بدانیم که این موضوع چندان برای ما جذاب نیست، (ما می خواهیم هرطور شده رهائی را تجربه کنیم تا با این شق القمر، حالی به (من) طلبکار خود داده باشیم!! درچنین موردی هم ما همچنان در اندیشۀ شدنیم نه درک تجربۀ بودن).

عدم توانائی ما در خروج ازحصار (من) به دلیل ناآگاهی از دلائل اسارت است. ما قبل از اطلاع از دلائل اسارت در صدد خروج ازاسارت هستیم، ظاهراً در آرزوی رهائی بودن شیرین تر از نزدیک شدن به خود و پی بردن به دلائل اسارت است.
تصور و تعبیر رهائی قبل از خروج از اسارت، نشان دهندۀ این موضوع است که ما می دانیم به واسطه رهائی قرار است چه عایدمان شود! این دانستن پیش از( بودن) یعنی فریب سوژۀ فکری رهائی را خوردن .

- مفهوم رهائی برای بسیاری به معنی دستیابی به خواسته ها و آرزوها است.
ما اشتباهاً امکان دستیابی به حسرت های شخصیتی خود را در شیوه ای جدید تحت عنوان خودشناسی و رهائی دیده ایم.
ما درپس این عنوان پر طمطراق قصد توجیه هوس رانی، بی مسئولیتی،، تنبلی، و خود خواهی های خود را داریم. بسیاری از ما خودشناسی را بهانه ای کرده ایم برای انزوا طلبی و ژست گرفتن برای مردم .

این درحالی است که بلوکه شدن انسان از عوارض وجود (فکر) تجزیه گر است. ما می خواهیم به بهانۀ خودشناسی و غرق کردن خود در افکار مسموم، در بیقولۀ تنگ و تاریک حصار فکری خویش بلولیم. در این وضعیت اسفبار روانی انتظار ما از مردم این است که ما را به عنوان انسانی ارزشمند و خاص درک کرده و از ما یاد کنند!!
اما مفهوم رهائی این نیست!

شما بگوئید، رهائی چیست؟!
با وقت و انرژی که گذاشته اید چه انتظاری از خود شناسی دارید؟!
انتظار نتیجه داشتن از خودشناسی به این معنی است که خودشناسی از اساس در ذهن تان اشتباه جا انداخته شده! (جرم این خطا در وهلۀ اول به عهدۀ شما و سپس راهنمای شماست). انتظار نتیجه داشتن از خودشناسی به این مفهوم است که شما به نیت برآورده شدن نیازها و کمبودهای شخصیتی تان به خودشناسی روی آورده اید.
در حال حاضر بر این نکته نیز آگاه هستید که جایگاه نیاز و حسرت پایگاه (من) یا شخصیت است، و این را هم می دانید که (من) ریشۀ همه بدبختی ها و کارگاه تمام وقت تولید نیاز، مقایسه، نفرت و حسرت در انسان است!
نتیجه اینکه شما با همکاری عامل بدبختی های خود، در حال بازی جدیدی به اسم شناخت خود بوده و نتیجۀ فکری این تلاش ها قرار است انشاء ال… منجر به رهائی شما شود!!!

(فردی می گفت می خواهم آنقدر در خودشناسی پیش بروم تا مثل اوشو به شهرت برسم).

بارها این مطلب تکرار شده که اکثرقریب به اتفاق افراد، به خودشناسی به عنوان دروازۀ دستیابی به حسرت ها و آرزو ها نگاه می کنند. اما آیا برآورده شدن خواسته ها توانسته در کسی حس رضایت پایدار ایجاد کند؟ کدام انسان غنی را سراغ دارید که با وجود داشته ها در خود آرام گرفته باشد؟

شاید ذکر چنین حقایقی تهدیدی باشد برای آن دسته از افرادی که با اهمیت دادن به شخصیت و تعلقات آن عمری را بیهوده صرف حفاظت از حصاری کرده اند که تصوری بدلی از امنیت و خوشبختی به آنها بخشیده. این افراد در ته ذهن خود به بدلی بودن این امنیت آگاهند، اما چاره ای نیست، زیرا آنهابرای کشف سعادت ازبیرون از وجود خود اقدام به یافتن کرده اند.

میل باطنی انسان اسیر(من) به حفظ شخصیت و داشته ها، مهم ترین عامل اسارت در اوست.

ارسال شده در خود‌شناسی | پاسخ دهید:

آیا رهائی روش دارد؟ بخش دوم

به نظرشما چرا معتاد به توجه و تائید شده ایم؟
از دوران مدرسه و هنگامی که نام ما بر روی تختۀ کلاس با بر چسب خوب و بد نقش بست، این نکته به ما القا شد که نه تنها آنچه هستیم نمی توانیم باشیم، بلکه می بایست همواره مطیع و مطابق میل دیگران رفتار کنیم!
ما برای جلوگیری از به خطر افتادن امنیت عاطفی و همچنین ترس ازتنبیه، تن به این قانون تربیتی دادیم.(این روایت دیگری از نحوۀ گرفتار شدن انسان در دام فکر است).
این دستورالعمل از دوران کودکی به صورت قانونی نانوشته در ذهن ما نقش بست و امروز نیز از طریق رسانه ها دائماً به ما گوش زد می شود.
با شکل گیری قالب (من) و همچنین القائات تربیتی دو تصویر متضاد در ذهن ما شکل گرفت . یکی (من خوب) که با خود توجه و امنیت به همراه داشت و (من بد) که اضطراب و تنبیه و سرزنش ارمغان حضورش بود.
اعتیاد به تعریف و ترس از سرزنش موجب شده تا دائماً در برزخی از نگرانی و بی ثباتی به سر بریم . ما امروز حامل سایۀ ترس های پایان یافتۀ ایام کودکی هستیم. ذهن ما هم اکنون حمال حجم عظیمی از ترس های توهمی به پایان رسیده آن دوران است.

- ما آنقدر سرگرم جلب توجه و نیازمند دیده شدنیم که فرصت این پرسش از خود نداریم که چرا محتاج جلب توجه ایم؟
با اینکه دیگر نیازی به مراقبت های ایام کودکی نداشته و می توانیم گلیم خود را ازآب بیرون بکشیم اما محبوب و دوست داشتنی بودن به صورت نوعی امنیت عاطفی ارضا نشده ازآن دوران برایمان به یادگار مانده.
دلیل تمایل ما به جلب توجه ترس است. اگر دوران کودکی خالی از ترس و اضطراب باشد، دوست داشتنی بودن تبدیل به نیازی حیاتی برای افراد نمی گردد.
تلاش امروز ما برای محبوبیت و جلب توجه در واقع تامین امنیتی است که می بایست در زمان کودکی ارضاء می شد.( آگاهی باعث زوال این نیازکاذب نخواهد شد، ما باید پی به ریشۀ ترس های فکری و عامل ایجاد آن ببریم).

به نظر شما این عجیب نیست که ثبات روانی یک انسان در گرو تعریف یا بی توجهی انسان دیگری باشد؟ تا هنگامی که حس رضایتمندی یک انسان وابسته به توجه انسان دیگری باشد ، فرصت حیات فنای تمایلات و خواسته های این و آن می گردد.
-تداوم باور (من) در عدم توقف و استمرار فکر کردن است، توقف اندیشیدن موجب رو شدن مسائلی در ذهن می گردد که می تواند موجودیت بدلی فرد را با خطر جدی مواجه سازد. فکر با قرار دادن تصاویر و اندیشه های متضاد در برابر هم، دائماً در حال به راه انداختن جنگ زرگری است. هر چه ذهن درهم ریخته و پرتناقض باشد، بازار مداخلات فکری پر رونق تر می گردد.
( با توجه به این مکانیزم می توان پی به ریشه اضطراب و ترس برد. اگر روند تضاد سازی فکر که به منظور استمرار بخشی به آن صورت می پذیرد، متوقف گردد، فکر به کار اصلی اش باز گردیده و اضطراب شکل نخواهد گرفت).

فکر با استفاده از آشوب های ساختگی خود را مجاز به حضور بی مورد در ذهن می بیند. از همه مهمتر اینکه (فکر) با استفاده ازغفلت ما، خود را به عنوان ناظری خیرخواه در پس اندیشه ها مخفی نگه می دارد. (هنگامی که فکر می کنید، دقت کنید چه عاملی در ذهن شما در حال اندیشیدن است).
فکر طوری وانمود می کند که از سوژه فکری که خود خالق آن است مجزا است! فکر یا شیطان درون طی هزاران سال به حدی در این کار مهارت یافته که قادر گردیده خود را در نقش ذات انسان جا بزند!
فکر مفسر، به شکلی بسیار زیرکانه خود را مانند پرده ای نامرئی بین ذهن و (آنچه هست) قرار داده، ما به دلیل تصور (من) داشتن نسبت به این پرده، قادر به درک این واسطه مزاحم در ذهن نیستیم، بنابراین طبیعی است که هرآنچه بر این پرده انعکاس میابد را واقعیت و ادراک خود می پنداریم. (فراموش نکنید که شما در حال تلاش برای شناسائی و زدودن پدیده ای توهمی هستید که آن را به عنوان (من) و اندیشۀ خود باورش داشته اید.
(این بسیار ضروری است که بدانیم مشغول درک چه پدیده ای در خود هستیم).

-حقیقت یا (آنچه هست) بدست آوردنی نمی باشد، ما نمی توانیم به سوی حقیقت حرکت کنیم، زیرا حقیقت مکان مند و ثابت نیست. حقیقت یا آنچه در حال جریان است سیال و جاری است، آنچه به عنوان حقیقت، ثابت در نظر گرفته می شود برداشت های توهم گونه از حقیقت است.
-از مکانیزم های تقویت کنندۀ اسارت فکری، تولید دائمی ترس و نگرانی است. فکر با این تاکتیک ما را به سوی پناهگاه خیالی (من) به منظور تخدیر و التیام موقت سوق می دهد. درست مانند دوران کودکی که برای فرار از ترس و اضطراب به خیالبافی و در نوجوانی به خود ارضائی روی می آوردیم. در آن زمان این دو روش تنها امکان ما برای تخدیر و آرام کردن ذهن بود.
هنگامی که نگرانی و اضطراب به سراغ ما می آید، معمولاً بی قرار شده و سعی در یافتن راهی برای فرار ازآن داریم. این همان زمانی است که نوعی قلقلک فکری ما را متمایل و مشتاق هیجانات می سازد.( از دم دستی ترین شکل هیجان در انسان می توان به استمناء اشاره کرد).

میل به هیجان ناشی از اضطراب است، هرزمان که میل به یافتن هیجان در شما بیدار شد، بدانید پشت این تمایل فکری اضطراب نهفته است. یک انسان در خود آرام گرفته هرگز تمایلی به یافتن هیجان ندارد. هیجان نوعی نیاز حیاتی برای انسان اسیرشخصیت محسوب می شود. هیجان در حقیقت نوعی (ری استارت) فکری است برای خلاصی از فشار ناشی از تجمع اضطراب در ذهن.
اگر درک کنیم که مکانیزم تولید اضطراب ترفندی است فکری برای درگیرنگه داشتن ما به خودمان، نه ترس باقی می ماند، نه میل به تخدیر و نه یافتن هیجان.
در جائی که ذهن سوژه ای برای اضطراب نداشته باشد، فکر خودش دست بکارشده روش هائی از بیرون برای درگیرنگه داشتن ما با اضطراب تدارک می بیند. تماشای فیلم های ترسناک، شرط بندی، قمار و ندانم کاری های رایج به اسم ورزش ازآن جمله اند.
( درک این نکته که تمام این بازی های رنج آور فکری به دلیل لو نرفتن پدیده ای بیگانه در ماست و ریشۀ همۀ آشفتگی های ذهنی وجود یک عامل است، بسیار شگفت انگیزاست).

فکر با ایجاد تلاطم های ساختگی در قالب نگرانی و اضطراب دائماً ما را به منظور تخدیر و غفلت به بیرون از خود پرتاب می کند. هرچه فاصلۀ انسان با درون اش بیشتر باشد، سرگشته تر و شانس لو رفتن (من) بدلی اش کمتر می شود.
انسان رانده شده از خود و غریبه شده با خویش، برای خلاصی از شر اضطراب و ترس تنهائی ، حاضر به برقراری هرنوع رابطۀ ذلت بار و چنگ زدن به هر چیزی برای فرار از نگرانی است.
یکی از دلائل رواج تجارت عرفانی عدم درک افراد نسبت به مشکل شان است. آنها ترجیح می دهند وظیفۀ حل این مشکل مجهول خود را به فرد دیگری محول سازند.( شما بودید با چنین لقمۀ حاضرآماده ای چه می کردید. درزمینۀ مسائل روانی این طعمه است که با پای خود به سمت شکارچی می رود)؟!

انسان مضطرب فرصت نگاه به خود و آنچه در او می گذرد را ندارد، اما اگر هنگام هجوم اضطراب ، ازآن نگریزد و به مشاهدۀ عامل شکل دهندۀ اضطراب در خود بپردازد، می بینید که اضطراب کمرنگ و محو می شود.
در بسیاری موارد نگاه به ترس، موجب زوال آن می شود.( نباید فراموش کنیم که خالق ترس فکر است. ترس همان فکر است. برای رفع ترس ابتدا باید به سراغ درک خالق ترس یعنی (فکر) رفت. چنین عملی با توجه به نحوۀ شکل گیری اندیشه ها و مشاهدۀ آنچه در حال جریان است میسر می شود. نوعی مراقبه و نظارت کلی بر وقایع جاری ذهن. در این حالت باید چنان مات و مجذوب بود که وجود ناظر بر ارتباط یعنی (من) منتفی باشد.

هنگامی که تضاد فکری در کار نباشد، صحنۀ ذهن خالی و آنچه باقی است، ذهن تهی یا همان درک تجربۀ عدم است.(درکیفیت عدم، پکیج خوشبختی برای انسان مهیا است).
(در اینجا باید اشاره شود که در چنین حالتی فکر باز هم وجود دارد ، اما فکری که به عنوان یکی از اجزاء تابع ذهن، مشغول به انجام وظیفۀ سازمانی خویش یعنی درک پدیده ها واقعی بدون برچسب زدن برآنها است. در حال حاضر فکر تمام صفحۀ نمایش ذهن ما را به اشغال خود در آورده و به صورت گزینشی آنچه مایل است را به ما می نمایاند).

فکر با غرق کردن عمدی ما در افکار بی سرو ته، سرنخ ارتباط با آنچه هست را از دست در آورده و ما را موظف به اندیشیدن به اموری می کند که منافع اش ایجاب می کند. این اتفاق هنگامی روی می دهد که فرد با تمام وجود دل به این توهم بسته که (من) یا شخصیت مهم ترین هستی اوست.
با شکل گیری باور(من) ترس مونس همیشه همراه انسان می گردد. ترس های موهمی که روان ما را با موج های خیالی شان بر صخره های خیالی تر می کوبند.
علت اینکه ترس درانسان پایانی ندارد این است که ما با عامل ایجاد ترس به سراغ رفع ترس می رویم. آنچه موجب ترس می شود (فکر)، خودش راه گریزاز ترس را جلوی پای ما می گذارد!
اگر قادر به درک این مکانیزیم باشیم، نه شخصیت داشتن مهم می شود و نه نیاز به وجود مشاور و استراتژیستی تمام وقت به عنوان(فکر) برای مقابله با تهدیدهای خیالی علیه شخصیت.

(فکربه طور همزمان هم آشوبگر است و هم پلیس ضد شورش. هم اضطراب می آفریند، هم به مقابله با آن برمی خیزد. فکر با چنین ترفندی قادر گردیده تا میان دار دائمی معرکه های ذهنی بوده و خود را در پس مجادلات خیالی پنهان سازد.
فکر به شکل مشاور و مونسی دلسوز آرام آرام ما را همراه خود وارد درگیری های فکری می کند، درگیری هائی که خود خالق آنها است. فکر با قرار دادن ما در شرایط مقایسه و خشم زمینه ساز اضطراب می شود، سپس راه تخلیه اضطراب را به شکل کنجکاوی و جستجو برای یافتن هیجان یا نوعی حواس پرتی پیش پای ما می گذارد.( با نگاهی به اعمال و رفتار جوانان می توان پی به التهابی برد که ریشه در اضطراب و ترس در وجود آنها دارد).

شیطان درون یا(من)، با چنین مکانیزمی قادر به مخفی کردن خود در وجود ما شده.
شیطان درون یا (من) باوری است که به دلیل شکل گیری تصور اشتباه انسان نسبت به ماهیت خودش در وجود خودش شکل گرفته. باور این تصور غلط موجب سلسله تغیرات مخربی در ذهن شده که بیگانگی انسان با خویش و تیشه به ریشه خود زدن ازآن جمله است.
(انسان تنها موجود زنده در کرۀ خاک است که دارای دشمنی درونی است، این پس روی انسان نسبت به دیگر جانداران ناشی از هوش مخربی است که بلای جان اش شده !).

به نظرشما چرا نمی توانیم درک کنیم که( سوژۀ فکری که ما را غرق خود می سازد توسط همان عاملی که درحال اندیشیدن به سوژه است خلق می شود؟ درک این نکته که سوژه فکر(مقایسه) از خالق آن (فکر ) و ناظربر سوژه (من) جدا نیست، ره گشای معمای ذهن انسان است.
ما به دلیل انشقاق ذهنی سوژۀ فکر(اضطراب) را جدای ناظر بر سوژه (فکر) تصور می کنیم، در حالی که(خالق سوژه، سوژه و ناظرسوژه یک عامل است). آنچه اضطراب را خلق می کند و آنچه به اضطراب می اندیشد یکی هستند.
تشخیص و باور این نکته که متفکر و سوژه فکری یک عامل هستند موجب دو شقه شدن تصور(من) در ذهن و گشوده شدن چشم دل بر نادیده ها می شود. در این حالت فکر با ترفندهای مخصوص به خود سعی در منحرف ساختن ما از چنین مشاهده ای دارد).

درک این موضوع شاه کلید حل معمای روان انسان است. رهائی به مفهوم درک این خطای محاسباتی در تشخیص خویش و دست کشیدن از عادات اشتباه خود است.

در حال حاضر ما همزمان با دفاع همه جانبه ازاین باور، با کمک خودشناسی در صدد کشف راه حلی برای رهائی از این باور نیز هستیم. بی تعارف باید گفت که ما در اندیشۀ خلاصی از چیزی هستیم که با تمام وجود خواهان آنیم!!
علت اینکه خودشناسی مطابق میل ما پیش نمی روید این است که ما هم (خر) را می خواهیم هم (خرما) را ! شرط لازم برای مثمرثمر واقع شدن خودشناسی صرف نظر کردن از مورد اول است. برای رسیدن به آرامش باطن می بایست خر چموش و شرور فکری را قربانی خرمای وجود کرد. این واضح و بدیهی است که ما حاضر به وانهادن شخصیت نیستیم. ما لحظه ای حاضر به ادامه حیات روانی خویش بدون تصور(من) نیستیم. بنابراین بدون چنین آمادگی ای اندیشیدن به رهائی صرفاً نوعی مخدر برای تحمل وضع موجود است.

با توجه به چنین حقیقتی، چه چیزی باعث شده که جرأت اندیشیدن به زوال (من) بدلی را پیدا کنیم؟
ما با اطلاع از این موضوع که خودشناسی کلید ورود انسان به درون اش است، سعی داریم به مشکلات و نقاط ضعف خیالی خود پی برده و آنها را رفع کنیم. ما با کمک شناخت قصد بالا بردن توان خود در برابر رقبای خیالی را داریم!
باید اعتراف کرد که در اینجا ما باز هم رودست شیطان درون را خورده ایم. ما با خودشناسی در صدد تقویت شیطان درون و درک نقاط ضعف آن را داریم!
این باوری غلط است که می توان با کمک خودشناسی به موفقیت و خوشبختی رسید. جنس خوشبختی بدلی اجتماعی با جنس خوشبختی باطنی کاملاً متفاوت و مغایر است. انتظار ما از خودشناسی این است که بتوانیم بین تعلقات مزاحم شخصیتی و آرامش باطن نوعی توازن برقرار کنیم.( اگر به چنین مقصودی رسیدید، یقین داشته باشید که موفق به کشف روشی برای فریب و تخدیر ذهن خود شده اید )!

اما در صورت مفید بودن خودشناسی ، انسان قادر به مشاهدۀ (آنچه هست)، خارج از قالب (من) بدلی اش می گردد. مشاهده و ورانداز غریبه ای جا خشک کرده در گوشۀ تاریکی از ذهن که هیچ شباهتی به آنچه هستیم ندارد.
-با وقوع آن اتفاق مبارک و دست یابی انسان به (آنچه هست)، سلسله وقایع شگفت آوری در ذهن به وقوع می پیوندد که ازآن جمله می توان به محو ترس های موهوم و آرام گرفتن انسان در وجود خویش اشاره کرد. ازاین حالت می توان به عنوان دیدار شکوهمند انسان با خویشتن یاد کرد. عدم حضور (فکر) دلیل استثنائی بودن چنین دیداری است.
شرح این کیفیت نه قابل بحث و نه قابل طرح در جلسات خودشناسی است. این حالت تجربه ای است فردی که از طریق مبرا بودن از دانسته ها و تعلقات شخصیتی قابل دستیابی است.

(اگرذهن عریان از تصویر و تهی از کلام باشد، وضعیت برای تحول درونی مساعد است). هرچه ذهن خلوت تر باشد، امکان استقرار حقیقت در آن بیشتر است.
افتخار میزبانی حقیقت نیازمند خانه تکانی اساسی است. برای نوسازی خویش می بایست ابتدا در خود فرو ریخت.
تا هنگامی که جرأت نزدیک شدن به دروغ شخصیت و مشاهده صادقانۀ وقایع ذهنی را نداشته باشیم، تا آخرالزمان هم خود را در لابلای صفحات کتاب و سایت ها مشغول داریم هیچ اتفاق خاصی در ارتباط با رفع اضطراب و رهائی از شر (من) رخ نخواهد داد.
آیا تا بحال به این موضوع توجه داشته اید که نگهداری و انبارداری اطلاعات چه هزینه ای بر ذهن شما تحمیل می کند؟ احتمال به یقین تا به امروز برداشت شما از این موضوع این بوده که اطلاعات و دانش می تواند به شما قدرت و امنیت ببخشد. اما این یک روی سکۀ قدرت است. روی دیگر آن ترس است. ترس از دست دادن داشته هائی که به روانمان پیوندشان زده ایم.

نگرانی بابت ازدست دادن داشته ها جزو تفکیک ناپذیرآنها هستند. همانگونه که ترس ازدست دادن ثروت و امکانات وجود دارد، ترس از دست دادن دانسته ها و یا کم آوردن در مقابل دیگران همواره ما را نگران می سازد. (هنگامی که چیزی برای حفاظت وجود نداشته باشد، نیاز به امنیت نیز منتفی است).
ما عادت کرده ایم از طریق مطالعه و دانش اندوزی حصاری محافظ برای خود فراهم سازیم. مانند فردی که با گردآوری ثروت و امکانات تصور می کند می تواند آرامش و امنیت را تجربه کند.
انسان اسیر شخصیت خورۀ جمع آوری اطلاعات، عنوان، مقام و ثروت است. او سعی می کند پیوسته هر چیز با ربط و بی ربطی را به منظور تامین امنیت در خود ذخیره سازد، غافل ازاین موضوع که چنین مصالح بی ربطی با روان انسان سازگاری ندارد.

انسان اسیر(من) گماشته ای است بی اراده در وجود خویش . او همواره زیر نظر بوده و در صورت عدم انجام صحیح وظائف اش توبیخ و ملامت می شود. دلیل تلاش و سگ دو زدن های بی پایان انسان اسیرشخصیت متهم شدن به بی عرضگی و ترس حضور در دادگاه ملامت است.
(هرچه انسان با خود غریبه تر باشد، توبیخ و مجازات اش شدیدتر است).

ارسال شده در خود‌شناسی | ۷ پاسخ

آیا رهائی روش دارد؟

یقیناً دارد! اما نه آنگونه که پیشتر تصور نموده ایم.

نحوۀ رها شدن از بند توهم(من)، قابل شرح و توصیف نیست، نمی توان آن را درقالب دستورالعمل به دیگران تجویز نمود. این واقعه ای است که در اثر آگاهی باطنی و وقوع اتفاقی انحصاری در فرد مستعد روی میدهد.
نقش راهنما در این میان، ارجاع فرد به درون خویش، آگاهی و هشدار بابت حیله های فکری و از همه مهمتر پرهیز از خود باختگی است. (خود باخته شدن نسبت به راهنما یا سیستم از آفات جدی خودشناسی است که به طور معمول و به شکل استثماری شیرین دامنگیر سالک و راهنما میگردد).

نحوۀ خروج ذهن ازحصار (من) تجربه ای است شخصی که در اثر تجمیع آگاهی و اشراف فرد نسبت به ریشۀ وقایع ذهنی اش روی می دهد. (تا زمانی که ازخودشناسی به عنوان سرگرمی و بهانه ای برای ندیدن آنچه هستیم استفاده کنیم، از ثمرات شناخت بی نصیب خواهیم ماند).
اندیشیدن به رهائی نیز مانند هر ایدۀ فکری دیگری سوژه ای است که از درون حصار(من) بر خواسته و ریشه در نیاز فکری دارد. نیازی که می تواند نشانۀ خستگی از روزمرگی باشد، مانند زندانی ای که در درون زندان، در آرزوی فرار، پرواز و یا آزادی بسر می برد، اما این تصورات نمی تواند جای عمل برای پایان بخشیدن به اسارت را بگیرد.

گروه هیپی ها خستگی و اعتراض خود از زندگی را به شکل ایده ای فکری و درقالب تغییر رفتار ظاهری، سفر به مناطق عرفان خیز شرق و یا خودکشی دسته جمعی به نمایش گذاشتند.
آیا با وجود اسارت درون ، می توان آزادی واقعی را تجربه کرد؟
یک هیپی به عنوان نمونۀ انسان با خود بیگانه، برای روبرو نشدن با چیزی که بود راه گریز را پیش گرفت. او لباس های مندرس و قدیمی می پوشید، مواد مخدرمصرف می کرد و خود را غرق غفلت های جمعی می ساخت. با وجود همۀ اینها فرار ازخود در رفتار تک تک آنها مستتر بود.

ناآگاه تراز هیپی ها افرادی هستند که با گذشت شش دهه، جا پای آنان و حماقت تکراری بشر یعنی (غفلت ازخویش) می گذارند. همۀ این ظاهرسازی ها در جهت ایجاد تنوع در روزمرگی و نمایش (خود) است و نباید ما را تحت تأثیر قراردهند.
چنین تغییرات ظاهری، مانند انتقال زندانی از سلولی به سلول دیگر و ذوق زدگی او بابت این تغییر است! این تنوع، برای اغلب افراد آنقدر جذاب است که آن را به حساب تغییر در شیوۀ زندگی و تنفس در هوای تازه می گذارند! حالتی فریبنده که بسیاری از مشتاقان عرفان و خودشناسی را گرفتار خود می سازد. این ذوق زدگی و نشاط بدلی نباید با کیفیت آرامش باطنی که ازثمرات درک خود است اشتباه گرفته شود.

به نظر شما عامل آشفتگی انسان چیست؟

انسان دروناً ناراحت و آشفته حال است. او قادر به درک ریشۀ ناراحتی های خویش نیست، گوئی با دشمنی نامرئی در وجود خویش دائماً در ستیزاست. او خشم ناشی از فشار درون را به شکل عصبانیت و اعتراضات بیرونی نمایان می سازد.
انسان حتی در صورت شناسائی مشکل روان خویش، باز هم راه دشواری برای پذیرش حقیقت پیش روی دارد. مگرآنکه دست به عملی صادقانه و متهورانه درخویش بزند، عملی که موجب گذر او از ترس ها شود.
اغلب مردم و مشاورین بدون توجه به عامل ایجاد آشوب، در صدد رفع مشکل هستند. این نوعی ساده انگاری است که دامن گیر بسیاری از مردم و مشاوران روانی شده.
رفع معضلی مثل اضطراب، بدون شناسائی عامل ایجاد آن در ذهن غیرممکن است. به همین دلیل باید اعتراف کرد که مراکز مشاوره روانی در حال ماست مالی کردن روانی، تخدیر و فریب مردم هستند.
مانند پزشکان جراحی که به عنوان زیبا سازی بینی به کار تخریب چهره مردم مشغول اند!

-باور این حقیقت که آنچه تا کنون (خود) تصور می کردیم، ذات ما نیست! بسیار ترسناک و دلهره آور است، مشاهده و باور این موضوع که ما خودمان نیستیم! باعث لو رفتن موجودیت بدلی و زیرسؤال رفتن هویتی می شود که برای خود دست و پا کرده ایم.
ما حتی با وجود اطلاع از این موضوع سعی می کنیم آن را نادیده بگیریم! به دلیل وجود این غفلت خود خواسته است که کمتر کسی آمادگی پشت کردن به (من) دروغین خود را دارد. ما از ترس رو شدن چنین افتضاحی در خود، از قبول و پذیرش حقیقت طفره و سر باز می زنیم.( انسان اسیرتوهم من، بابت رفع خستگی ازشرایط اسارت نیازمند تنوع است، ازشانس بد شما خواننده گرامی ، این تنوع به شکل خودشناسی و رهائی بروز کرده. باید بسیار دقت شود که رهائی با تنوع طلبی اشتباه گرفته نشده باشد. تمیز دادن این دو از هم بسیار با اهمیت است.

ترس از دست دادن شخصیت و هیچ شمرده شدن، یکی از موانع اصلی آزاد شدن ذهن ازاسارت توهم (من) است. اما با دست کشیدن از توهم(من)، متوجه می شویم که همۀ ترس ها و نگرانی هایمان بابت ازدست دادن (من) کاملاً بی مورد بوده است).
چه بسا زبانم لال،خودشناسی و سوژۀ رهائی هم از همان حیله های فکری است که برای استمرار بخشیدن به فکر و تداوم حضور(من) به سراغ ما آمده! ما با اندیشیدن به نحوۀ نابودی فکر در حقیقت در حال استفاده ازفکر و استحکام بخشیدن به حضور آن در ذهن هستیم.
( برای خودشناسی کردن باید پوست کلفتی داشت و منتظر هرچیزی بود. چه بسا همین حالا که مشغول خواندن این مطالب هستید، ناگهان تمایل به انجام کاردیگری مثلاً اس ام اس زدن ، خواندن کتاب شعر و یا رفتن سر یخچال پیدا کنید).

با وجود همۀ دانسته های فکری و کتابخانۀ مملو از کتاب های عرفانی و خودشناسی که وجود تک تک شان موجبات قوت قلب ما را فراهم می سازد،اگر باطناً تمایلی به درک دروغ بزرگی به عنوان (من) در خود نداشته باشیم، احدی قادر به تفهیم واقعیت و بازنمودن چشم و دل ما برحقیقت نخواهد بود.
این تمایل پنهان ما در حفظ(من) است که کار وانهادن (من) را مشکل ساخته است! بزرگترین مانع در وانهادن توهم (من) تمایل خود ما به حفظ و بقاء آن است!
همانگونه که در ابتدا عنوان شد، رهائی شدنی است، اما نه آنگونه که پیشترتصور کرده ایم.
آموزش و یا فهم اشتباه ما در نحوۀ برخورد با خودشناسی می تواند موجبات انحراف ما را تا ابد فراهم سازد.
رسوب توهم فکری مانند آهکی سخت شده ، چنان به ذهن انسان جوش خورده که به راحتی نمی توان آن را تشخیص و زدود. رهائی ازتوهم (من) با اندیشیدن در بارۀ چگونگی رهائی میسر نمی شود. آزاد شدن ذهن در گرو خاتمۀ توهم اندیشی و خاموشی اندیشه است. و اولین قدم، تشخیص و درک مادر اندیشه ها یعنی توهم (من) است.

این دروغ می بایست توسط درک شخصی و یا با کمک راهنمائی از(خود) گذشته به روی ما آورده شود.
با کمی توجه می توان مشاهده کرد که چگونه مردم با گذاشتن هندوانه های ارزشی دروغین در زیر بغل یکدیگر و معتاد کردن هم به تعریف و تمجید، درجهت تقویت و ستبرکردن دروغ (من) عمل می کنند.
(کمترکسی است که ازتعریف شنیدن و مورد توجه واقع شدن قند در دلش آب نشود.
همه معتاد به تعریف شده اند، زیرا تعریف به انسان (بلا تکلیف با خود) و( آویزان مانده در جامعه) حس امنیت و رضایت مندی موقتی می دهد.

تعریف، مخدری است که به ما لذت می دهد. اما این لذت زود گذر و سطحی است، چرا که ترس مونس جدا نشدنی لذت است.
ما برای کشف شادی پایدار و غیروابسته می بایست پی به وجود عاملی در خود ببریم که لذت را طلب می کند.
توجه و مشاهدۀ آنچه در ذهن می گذرد ما را به ریشۀ شکل گیری انگیزه های فکری می رساند، وقایعی که تا امروزاز نگاه ما پنهان مانده اند.
توان توجه و مشاهده بدون مداخلۀ مفسرفضول(فکر)، ما را قادر می سازد سر از جائی در ذهن در آوریم که نیازهای شخصیتی و وابستگی ها در آنجا شکل می گیرند. نیازهائی بدلی مانند دوست داشتنی و مورد توجه بودن، دیده شدن، میل شهرت و……….. در یک کلام، وابسته شدن به دیگران.

(باطن مهجور مانده انسان همواره اولین قربانی حماقت های اوست، ما هزینۀ دوست داشتنی و مورد توجه بودن را با گدائی توجه از دیگران و گاه با خوار وخفیف کردن خود می پردازیم. هزینه هائی که ازجیب روان بیچارۀ ما و به شکل اضطراب، تردید و ملامت و به منظور تامین نیازهای (من) دروغین ما خرج می شوند).

رهائی کیفتی از بودن است که نیازهای شخصیتی در آن جائی ندارند. برای درک رهائی می بایست پی به دلائل شکل گیری نیازهای فکری ببرد.

این مطلب ادامه دارد………………………….

ارسال شده در خود‌شناسی | ۳ پاسخ

غفلت

احتمالاً اولین چیزی که ازشنیدن کلمۀ غفلت به ذهن خطور می کند خاطرۀ فرصت های از کف رفته و افسوس است.
اما فراموش نکنیم که انسان همواره عمداً و یا سهواً چیزی برای از دست دادن و افسوس داشته و خواهد داشت.
دراینجا قصد نداریم به موضوع غفلت از زاویۀ فرصت سوزی و از دست دادن موقعیت ها نگاه کنیم، بلکه قصد داریم اشاره ای داشته باشیم به نوعی غفلت فراگیر که گریبان گیر نسل بشر شده.
(قرار دادن عمدی ذهن در شرایط بی خبری به منظور توجیه عدم توجه به خود).

هنگامی که به روند زندگی انسان از دیر باز نظر کنیم متوجه این نکته می شویم که بسیاری از توجهات او حول مسائل زائدی می گشته که او آنها را حقیقی و با ارزش فرض کرده است. اموری که ماهیتاً زائد هستند اما اندیشه های بشر بهائی کاذب به آنها بخشیده.
این روند تا به امروز نیزادامه یافته و اغلب مردم چنین اعمالی را به عنوان علائق شخصی و در قالب اشکال گوناگون هنر، ورزش، سیاست، فلسفه، عرفان و یا علم برای خود توجیه و خود را وقف آنها می کنند، با این استدلال که پرداختن و دل دادن به این امور رضایت مندی و آرامش برایشان به ارمغان می آورد.
آیا به نظرشما مفهوم زندگی یعنی سرگرم بودن انسان به ساخته های دست خود و تحسین شدن بابت پرداختن به آنها ؟
اگرچنین است، پس زندگی چیست؟

دامنه غفلت عمدی انسان تا حدی است که همه آن را عادی و طبیعی فرض گرفته اند.
اغلب مردم به غفلت های خویش نوعی وابستگی و اعتیاد پیدا می کنند به این دلیل که به آنها حالتی از رضایتمندی و دل خوشی تصنعی می بخشد!
به دلیل وجود این احساس خوشایند جانشین است که مصلحین اجتماعی همواره در طول تاریخ در راهنمائی مردم برای ترک غفلت با مشکل مواجه بوده اند.

متاسفانه انسان در مواجهه با درون پر رنجش به جای برخوردی منطقی ، چاره را در فرار از خود و توجه به بیرون دیده.
غفلت ازخویش با توجیه بررسی و کشف رازهای بیرونی، موجبات غریبگی بیشتر انسان با خود را فراهم کرده است. اگر انسان قادر می شد که در وضعیت انسجام ذهنی قرارگیرد و وحدت را در وجودش تجربه می کرد، قطعاً دستاوردهای متفاوت تر و متنوع تری نصیب خویش می ساخت.

لطفا به اطراف خود به خصوص رسانه ها توجه کنید، اغلب مردم در حال سرگرم نگه داشتن خود به اموری هستند که تصور می کنند موجبات سعادت و آرامش آنها را فراهم می سازد.
برنامه های رسانه ای پراست ازافراد ماجرا جوئی که خود را وقف رسیدن به ایده هایشان کرده اند. یکی دیوانه وار خود را غرق ورزش و یا پرسه زنی در طبیعت و مطالعۀ زندگی حیوانات کرده، دیگری از سرکول علم و تکنولوژی بالا می رود، عده ای خود را موظف به خلق اثری به یاد ماندنی در زمینه موسیقی، ادبیات و یا سینما می بینند و افرادی نیز مشغول بررسی تاریخ و یافتن زوایای تاریک آن هستند.
آنچه تاسف آور است حس غبطه و افسوسی است که تماشاگران به خصوص جوانان به این افراد می خورند. چرا که تصور می کنند آنها به عنوان تلاشگران عرصه زندگی ، خوشبختی مورد نظرشان را یافته اما دیگران از آن بی نصیب مانده اند!
چنین حسرتی ناشی از بیگانگی انسان با خود و خود باختگی اش نسبت به دیگران است.
( به طور مثال گاهی اوقات افرادی را مشاهده می کنیم که به دوستان سالکی که در مراسم یادبود مولانا درقونیه می روند قبطه می خورند.
آنها شرکت در مراسم سماع را نقطۀ اتصال به حلقۀ عرفا و اوج سعادتمندی تصور کرده و با همگون سازی خود با آن مراسم تصوری ازرهائی و خوشبختی درخود شکل داده و مدتی با خاطرۀ آن مراسم سرمست هستند. این در حالی است که برادران سماعی شان مشغول اجرای نمایشی عرفانی به منظور جذب توریست های ساده دلی هستند که گمشده شان را در سرزمین های مجاور و خارج از ذهن خود می جویند).

در پس انجام این امور جای یک چیز خالی است و آن نگاه صادقانه و بی تعبیر انسان به باطن خویش است. انسان آنقدر خود را غرق بیرون ازخود کرده، گوئی با این مشغول سازی عمدی، قصد منحرف ساختن خود از مسائل درون اش را دارد.
اما علت این فرار از خویش چیست؟
چرا انسان تاب ماندن با خود را ندارد؟
چه نوع فشاری موجب می گردد تا انسان قادر به توقف در خویش نبوده و دائماً از درون به بیرون پرتاب شود؟
این موضوع را در خودتان مورد بررسی قرار دهید، هنگامی که فشاری فکری شما را متمایل به انجام کاری می سازد به انگیزه های شکل گیری آن تمایل در خود دقت کنید.
توجه کنید و ببینید دلیل میل شما به انجام آن چیست؟
آیا تا بحال توانسته اید آنچه موجب شکل گیری نگرانی در شما می شود را زیر نظر بگیرید.
میل به کشف یک پدیدۀ علمی، سفر به مکان های صعب العبور، بالا رفتن از قله کوه ها، گرایش به فلسفه و عرفان، خلق یک اثر هنری و یا میل به برتر شدن و قهرمان بودن.

وقتی در سکوت ذهن و فارغ از قیل و قال های همیشگی به تمایلات خود توجه کنید مطمئناً در بسیاری ازآنها رد پای تضاد و اضطراب را حس خواهید کرد. ترس از چیزی نبودن، مقایسه شدن، به حساب نیامدن، عدم شهرت، تنها بودن، نرسیدن و نداشتن و یا ترس از آزار.
درگیری ذهن با هر یک از این افکار موجب شکل گیری تضاد و اضطراب و نتیجۀ آن به شکل توجه به بیرون و تمایل به هیجان می شود.

-علت اصلی گریزانسان و تمایل به ماجرا جوئی، وجود افکار متضادی است که منجر به اضطراب می شود، اضطرابی که پیوسته در لابراتوار تولید اندیشه های متضاد فکر، تهیه و مانند آفتی مهلت به ذهن تزریق می شود.
انسان برای نماندن با اضطراب و درون پرآشوب اش تلاش می کند تا در خودش غایب باشد، او برای این غیبت عمدی نیازمند کشف بهانه ها است. در این سرگشتگی تاریخی هرچیزی که بتواند به انسان بهانۀ ای برای غیبت در خودش بدهد، او ارادت خاصی به آن پیدا می کند. (بیان غفلت از این واضح تر)!

هنگامی که نگاه ما به خود و زندگی عمیق و شفاف باشد، دیگر مبهوت علم و تکنولوژی و دیگر ساخته های دست بشر نشده و نسبت به آنها خود باخته نمی گردیم.
هم انگیزۀ فرهاد به عنوان عاشق کوه کن برایمان روشن می شود و هم دلایل جستجوی بی وقفۀ انسان برای کشف عجایب در کهکشان ها!
انسان تاوان رو در رو نماندن با اضطراب را با بیگانگی بیشتر با خودش می پردازد. بیگانگی ای که مولد اشکال جدیدی از اضطراب در او است.
-شاید بی اقراق بتوان ادعا نمود که در این دوران اضطراب انگیزۀ بسیاری از تلاش های انسان شده است.
تلاش هائی که برای انسان شگفتی و هیجان به ارمغان می آورند. بیائیم روی ارتباط بین اضطراب و غفلت بیشتر دقت کنیم. زیرا نکات با ارزشی در این بررسی نهفته است که می تواند ما را به ریشه های غفلت در خودمان نزدیک سازد.

آنچه قادر است اضطراب را کاهش و یا موقتاً برطرف می سازد، هیجان است، در حقیقت هر عاملی که بتواند حواس انسان را از اضطراب و (من) های طلب کار درونی اش پرت کند و معطوف به خود سازد، خاصیت ضد اضطراب داشته و در حکم اکسیری ارزشمند برای اوست. چنین خاصیتی را جدای آرام بخش ها، مواد مخدر و الکل می توان در هیجان، بهت و شگفت زدگی نیز یافت.
انسان در طی قرن ها برای تطبیق خود با معضل اضطراب، دست به کار ایجاد هیجان و کشف پدیده هائی شده که موجبات شگفتی و بهت زدگی او را فراهم آورند.
کشف کاربرد هیجان در افراد به منظور کاهش اضطراب می تواند با خود ارضائی در نوجوانی آغاز و به شکل تلاش های گسترده علمی و خلق آثار هنری و یا گرایش و انجام انواع بزهکاری در جوانی و میانسالی ادامه یابد.
آنچه در هنگام انجام این امور جدای جدیت در انجام آن برای فرد اهمیت دارد، شرایطی از آزادی موقت و جدا شدن از حس اضطراب است که فرد خود را در آن لحظات آرام می یابد.
(البته درست تر این است که بگوئیم این مستی هیجان است که موقتاً جای حس اضطراب را می گیرد، وقتی مستی میبپرد، اضطراب کرخ شده به حالت اول خود باز می گردد. این حالت ناپایدار را در لذت نیز می توان مشاهده کرد. تنها شکل ازسرخوشی و سرور حقیقی زمانی است که انسان در پیوند با ذهنی خالی از تصاویر و تعابیر متضاد فکری باشد ).
فرهنگ جوامع به خصوص جوامع غربی پیوسته تلاش و حرکت های شخصیتی را برای مردم تجویز و پاداش چنین تلاشی را به شکل معرفی شخصیت شهیر به افراد نشان می دهند.( منظور از تلاش در اینجا حرکت های واقعی برای امرارمعاش و رفع نیازهای زندگی نیست، بلکه اشاره به تلاش هائی است که افراد برای ایجاد حس برتری و رسیدن به شخصیت مورد نظر جامعه و نمایش خود به دیگران به آن دست می زنند).
اما آیا این شخصیتی که مطلوب جامعه بوده و آن را به عنوان الگوی انسان کامل معرفی می کند.(بگذریم ازاینکه این تعریف در هرجامعه ای بنا به نوع فرهنک و رسوم اجتماعی متغیر بوده و قطعاً یک پدیدۀ متغیر نمی تواند اصالت داشته و پایدار بماند) می تواند جز منافع خود به منافع دیگران توجهی داشته باشد؟ قطعا نمی تواند!

انسان شخصیت مدار به دلیل بیگانگی و عدم ارتباط با درون خویش فاقد تکیه گاه درونی است، چنین انسانی برای حس وجود داشتن و امنیت درونی وابسته و نیازمند به وسایل و دلائلی بیرونی است که پیوسته حسی بدلی از بودن و امنیت را در او شکل دهند.
به همین دلیل انسان اسیر شخصیت دائماً تلاش می کند تا بدست آورد، بشود و برسد تا دلیل و بهانه ای روانی برای بودن و زندگی کردن برای خودش داشته باشد. اگر بخشش و انفاقی هم می کند برای رد خطر از منافع اش و یا حس رضایت مندی ازخودش است.

انسان خود را درگیر با موضوعی به عنوان فلسفه زندگی و نحوۀ چگونه زیستن کرده ، موضوعی که در حیطۀ درک او نیست اما او پرداختن به این ایده را بهانه ای برای غیبت در خویش و بسر نبردن با (آنچه هست) کرده .
اصولا انسان با خود بیگانه شیفته هرچیزی است که توجه او را از باطن اش منحرف سازد، ازاندیشیدن به ایده ها گرفته تا لذت و هیجان و همچنین کمک گرفتن ازمواد گوناگون شیمیائی به منظور کرخ کردن ذهن خود.

انسان به شکلی جدی در پی کشف فلسفه وجودی و توجیه زنده بودن خود است. اما آنچه دراین میان فراموش شده توجه انسان به (آنچه هست) اش است. این عدم توجه ناشی ازغفلت عمدی انسان ازخویش است.

تا زمانیکه غفلت به شکل مخدری قوی در انسان عمل می کند، صحبت از (زندگی در لحظه) و (رهائی) صرفا ایده و بهانه ای است برای عدم حضور در خویش و تداوم بخشیدن به غفلت به بهانه های جدید!

ارسال شده در خود‌شناسی | ۲ پاسخ

نمایش شخصیت- بخش دوم

(اساس رنج روانی بشر ناشی از شکل گیری باوری غلط نسبت به ماهیت وجود خود است).
این پدیدۀ بیگانه (تصورمن پیدا کردن از خود) پس از تثبیت خود به عنوان شخصیت، سوار بر مرکب به غنیمت گرفتۀ فکر برگسترۀ ذهن تاخته و اشکال گوناگونی از خود را مانند؛ خشم، نفرت و ملامت را به کار کنترل ذهن می گمارد.
(لازم به یادآوری است که (من) ، فکر، شخصیت و عوارض فکری مانند خشم، مقایسه، ملامت همه ناشی از وجود یک پدیده هستند.اما ذهن تجزیۀ شده ما آنها را به اشکال گوناگون در نظر می گیرد).

تعجب ندارد اگر بدانیم صدها (من) به کار مداخله ای مخرب در ذهن ما مشغول اند، به دلیل حضور این (من) های زائد و جنگ و دعوای دائمی بین آنها است که اضطراب، تردید و ناآرامی مونس همیشه همراه انسان شده.
تنها راه خلاصی از شر این خرده (من) ها، محو مادر(من) ها یا همان تصویر (من) داشتن از خود است. توهمی که فکر با سنجاق کردن بلا انقطاع تصاویر و مرور آنها، پیوسته به کار تقویت و استمرار بخشیدن به آن کمک می کند.
علت نگرانی افراد بابت ضعف شخصیت، واقعی فرض گرفتن این خرده (من) ها و معایب ساختگی آنها است.
وجود این باور که شخصیت، (من) حقیقی انسان است باعث شده تا با تمام وجود در برابر دیگران از تعلقات شخصیت خود مراقبت و دفاع کنیم. دفاع از توهمی که به دلیل باوری اشتباه، واقعی فرض گرفته شده.

ریشۀ بسیاری از جنگ ها تلاش یک (من) برای اثبات خود و تحمیل خواسته های اش به دیگران است. درست مانند جنگ و دعوائی که توسط (من) ها به منظور تثبت خود به طور شبانه روزی در ذهن ما در حال جریان است.
آنچه به شکل جدالی دائم بین گروه های مختلف بشری مشاهده می کنیم، انعکاس همان آشوبی است که در ذهن هر یک از ما بین (من) ها توهمی درحال جریان است.

هنگامی که با کمک آگاهی و نگاه صریح به (آنچه هستیم) پی به دلائل شکل گیری دروغ خود (آنچه نیستیم) یا همان (شخصیت) ببریم، در کیفیت انسجام روانی و خروج از تناقض قرار می گیریم.
در چنین موقعیتی( فکر) از حالت دائم الوراجی و نمایشگردائم التصویر در ذهن، آرام گرفته و مبدل به عنصری منضبط و کارآمد در جهت اندیشیدن در بارۀ مشکلات واقعی می گردد.
این اتفاق مبارک هنگامی رخ می دهد که ذهن از بند اندیشه (من) بودن آزاد و از برداشت ها و تصاویر بدلی تهی شده باشد. انسان بدون حمل تعابیرغیر واقعی(کذب ها) قادر می گردد شاهد و جاری در زندگی بوده و عشق و جاودانگی را در لحظه لحظۀ حیات اش تجربه کند.

برمی گردیم به موضوع نیاز.
هنگامی که قرار باشد آنچه هستیم را فراموش و تبدیل به چیزی شویم که خواست دیگران است، طبیعتا دست مان از (آنچه هستیم) و همۀ امکانات ذاتی کوتاه و تبدیل به موجودی مطیع و محتاج می شویم.
در غیبت (ذات)، ذهن از بهشت قنای باطن به برهوت سرد و ترس آلود حسرت تنزل پیدا می کند. با کوتاه شدن دست انسان از انرژی بی پایان ذات (فطرت)، نیاز و لذت تنها خوراک بخور و نمیر انسان می شود.
خوراکی آلوده به ترس و ابهام که ذهن انسان را به ورطه ناامیدی و تنهائی می کشاند. دلیل گرایش انسان به لذت فرار از ترس است، این درحالی است که ترس جز تفکیک ناپذیر لذت است. به همین دلیل فردی که خود را غرق لذت ها می کند، نگرانی بیشتری را در خود شکل می دهد.

جامعه ازکودکی فرد را با ابزار تربیت مجبور به فراموش کردن (آنچه هست) و وادار کردن او به پذیرش پدیده ای بدلی به اسم شخصیت می کند، پدیده ای ارزشی که حاصل اندیشۀ های بشر بوده و هیچ ربطی به ذات اصیل انسان ندارد. کاربرد اصلی شخصیت، رونق بخشیدن به بده بستان های ارزشی در جامعه است.
انسان اسیرشخصیت به دلیل آلوده شدن به توهم(من)، درک اش را نسبت به خود، هستی و زندگی از دست داده و عمرش را بابت جمع آوری علائم و تشتک های شخصیتی به باد می دهد. تشتک هائی که نهایتاً در مراسم ترحیم به عنوان صفات والای شخصیتی متوفی مطرح و با خود او به خاک سپرده می شوند.

-رنج تنهائی و اضطراب لحظه ای انسان اسیر (من) را رها نمی سازد، او برای رهائی و انطباق خود با چنین وضعیتی با کمک هوش شیطانی اش، تاکتیک (نیاز) و جستجو را اختراع و آن را رواج می دهد.
زندگی انسان اسیر شخصیت در فراری دائمی از خودش سپری و فنا می شود. او بهانه نماندن با خود را به گردن تامین نیازهایش می گذارد. نیاز به دانستن، کشف کردن و یافتن .

نوع نیاز برای انسان اسیرشخصیت اهمیتی ندارد، این نیاز می تواند داشتن شلوارجین، ساخت بزرگترین سازۀ جهان، تمایل به کشف آثار باستانی و یا ساخت یک قطعه موسیقی باشد. آنچه مهم است میل به داشتن، شدن و رسیدن به منظور مطرح بودن و به چشم آمدن است، این تلاش درانسان اسیرشخصیت به منظور ایجاد حس رضایت خاطرداشتن از خود صورت می گیرد.

درمزرعه لم یزرع حصارنفس، کاری جزآبیاری دستی برای ایجاد نشاطی تصنعی از دست انسان برنمی آید .
تفاوت بین انسان اسیرشخصیت و انسان اصیل اینجا آشکارمی شود. انسان اسیرشخصیت برای حس موجودیت داشتن در خود نیازمند انجام کار یا علت است، اما انسان نیالوده شده به توهم (من) یا شخصیت دروناً مسرور به وجود خویش است. و این همان سعادت و خوشبختی مورد جستجوی بشری است که انسان های نمایشی برای یافتن اش معمولاً از دور دست ها اقدام به جستجویش می کنند! (چون قصدشان یافتن آن نیست).

انسان اسیر(من) برای وجود داشتن، نیارمند علت و بهانه است. او قادر نیست خود را در موقعیت آزاد یا همان (بودن بدون علت) درک کند. شاید این جمله معرف حاکی از همین مسئله باشد؛ (من فکر می کنم پس هستم).مفهوم این جمله این است که ( بودن من وابسته به اندیشۀ من است).
برای انسان اسیر(من) رسیدن به هدف، انجام کار و پیگیری خواسته ها، بهانه ای است برای اثبات و ابراز وجود در خودش و دیگران. او کار را برای نفس خود کار انجام نمی دهد.
او تصور می کند اگر تلاش نکند یا اثری از خود بر جای نگذارد از دید مردم جدی گرفته نشده و به عنوان یک انسان به رسمیت شناخته نمی شود. به همین دلیل نوع تلاش انسان اسیرشخصیت شکل غیر عادی به خود گرفته و تبدیل به نوعی اعتیاد می شود.
سکون و آرامش برای چنین انسانی مانند مرگ است. به همین دلیل ایام تعطیل برای او روزهای خیلی خوشی به حساب نمی آید.
حتی در آرامش زیستن نیز برای او حکم نوعی تلاش و بدست آوردن است. او پیوسته خود را در موقعیت تلاش قرار می دهد که به خود بگوید، ببین من فرد مفید و بدرد بخوری هستم، بنابراین مستوجب سرزنش و بی عرضه تصور شدن نیستم.
تلاش و مطرح بودن برای او اعتیادی روانی است، اعتیادی که حاصل آن حس رضایتمندی از خود است. رضایتی موقتی که با پا گذاردن (من)ی دیگر و خواسته های جدیدش جای خود را به نارضایتی از وضع موجود می دهد.

انسان خود باخته دائماً در طلب چیزی است تا به عنوان مخدری قوی او را از شر ترس، تنهائی و بی قراری رها سازد.( وجود چنین بدبختی ای در بشر اسباب شکل گیری تجارتی نوین در عرصه های گوناگون شده، بازاری بی انتها از مشتریانی که می خواهند داشته باشند نه به دلیل رفع احتیاج ، بلکه به دلیل ابراز وجود به دیگران، ایجاد حس رضایت مندی از خود و همچنین دلخوشی بابت داشته ها و امکاناتی که (من) دارم و دیگران ازآن محرومند.
بنابراین مشاهده می کنیم که زندگی انسان در جستجوئی اجباری برای یافتن جایگزین های بی ارتباط با ذات اش فنا می شود.

(از این واضح تر، ما برای اینکه چشممان را بر چنین حقایق تلخی که در ذهن مان در حال جریان است بسته نگه داریم، در وجود خود پا به فرار گذاشته و به مخدرها پناه می بریم.

در چنین حالتی شعر، کتاب ، موسیقی، سینما، تاتر و هر چیزی که توجه انسان را از مشکل اصلی اش (بیگانگی با خود) دور و به خود جلب سازد، مضر بوده و حکم مخدر دارد.
(لازم به توضیح است که موارد بالا اشاره به افرادی دارد که برای خلاصی از اضطراب به جای نزدیک شدن و درک مشکل در خود، خود را به ندیدن زده و حواس خود را معطوف به چیزهائی می کنند که موجب افزایش رنج و فاصله با خود شان می شود.

اگر انسان با جدیت با مشکل اش رودر رو شود و ازآن نگریزد، اولاً این شانس را می یابد که برای همیشه از شر اضطراب و تناقض با خود رها شود، دوماً با آگاه شدن از ماهیت مخدرها می تواند میل استفاده از آنها را در خود کاهش و یا کلاً کنار گذارد.( عادت می تواند با توجه کردن به روی انجام عادت از بین برود).
انسان اسیر شخصیت نه درکی از زندگی دارد نه مفهوم بودن را درک می کند او مانند رباطی برنامه ریزی شده بدون آنکه متوجه باشد تحت تاثیر نرم افزارهای رفتاری ارائه شده از سوی جامعه به وظائف اش عمل می کند. او گاهاً به دلیل افزایش فشار بروی خود طغیان هم می کند اما این کارش هم مانند ماهیت غیر اصیل اش سطحی و نمایشی است.

علت تظاهر افراد به نمایش شخصیت یا (آنچه نیستند) ناشی از نیازمندی و ترسی نهفته در عدم پذیرش(آنچه هستند) است.

تا هنگامی که دلائل تبعید ناخواستۀ انسان و میل درونی او به ادامه این تبعید برای خودش روشن نشود، نیاز به مطرح بودن، اجبار برای تلاش و نگرانی بابت به حساب نیامدن تا لحظۀ مرگ او را رها نخواهد ساخت.

ارسال شده در خود‌شناسی | یک پاسخ

نمایش شخصیت

یقیناً شما هم با افرادی برخورد داشته اید که چیزی متفاوت با آنچه هستند ازخود به نمایش می گذارند. آنها وانمود به چیزی میکنند که نیستند، اما مایلند دیگران تصور کنند که هستند!
در چنین وضعیتی، فرد در تظاهر به (آنچه نیست) دچار تناقض و تردید درونی شده و دائماً خود را درکشاکش بین واقعیتی که (هست) و دروغی که مایل است باشد، اما نیست می بیند! عکس العمل و ثمرۀ درونی این دوگانگی ای، چیزی جز اضطراب و ترس نیست. اما اعتیاد به نمایش شخصیت و عدم صداقت با خود، از موانع جدی پیش روی فرد در خروج از چنین نمایشی است.

انسان نمایشی با وانمود کردن به (چیزی که نیست) تصویری بدلی از خود ارائه می دهد، سپس برای حفظ این دروغ، دست به تلاشی دائمی برای اثبات (آنچه نیست) می زند و در این میان آنچه نصیب اش می شود، تضاد و بی قراری است که آنی رهایش نمی سازد.
چنین انسانی برای خلاصی از تناقضی که حاصل عرضۀ غیرحقیقی خود است، در جستجوی نسخه های شفابخشی است تا با حفظ موجودیت دروغین اش او را از شر بیگانگی با خود و اضطراب رها سازد! اما تجمیع این دو غیرممکن است.(این انگیزۀ اغلب افراد در رو آوردن به خودشناسی است).

انسان اسیرنمایش شخصیت دائماً نگران رو شدن نقش بدلی اش نزد دیگران است، او از ترس بر ملا شدن دروغ شخصیتی اش، مجبور است دائماً راه وانمود کردن را پیش بگیرد. روشی خطا در نحوه ارتباط با دیگران که نتیجه ای جز نفرت و دشمنی با خود و مردم نخواهد داشت.
تصویر(شخصیت ممتاز من)، تابلوئی بدلی است از که جز تشویش و اضطراب خاصیتی برای انسان ندارد. اغلب مردم انرژی روانی بسیاری برای جلب اطمینان دیگران از اصل بودن این تابلوی بدلی صرف کرده و شب و روز خود را در ترس لو رفتن آن سپری می کنند.
قطعا شما هم با تبعات رنج آور چنین نمایشی آشنائید، اما نوعی فشار فکری و قواعد نانوشتۀ اجتماعی افراد را وادار به انجام آن می کند از جمله، حفظ آبرو ، ترس از حرف مردم ، حفظ موقعیت شغلی یا خانوادگی و یا ترس ترد شدن ازجمع یاران همیشه وفادار!

اما دلیل تظاهر و وانمود کردن به چیزی که نیستیم چیست؟
علت اصلی تظاهر و نمایش شخصیت (نیـــــاز) است، نیازی که در پس آن ترسی نهان نهفته است.
انسان با جدا شدن از ماهیت ذاتی اش یعنی ارتباط با (آنچه هست)، مرکز ثقل موجودیت روانی اش، یعنی عاملی که به او (حس بودن) و رضایت مندی بدون علت می دهد را دستخوش تخریب و نابودی می سازد.
انسان با از دست دادن این استعداد و نعمت غیر قابل جایگزین که در حقیقت همان خوشبختی فردی و انحصاری هر انسانی است، برای ایجاد حس رضایتی بدلی که بتواند جای خالی آن هستی اصیل را پر کند، دست بکار کشف و اختراع جایگزین ها می زند.

دلیل روی آوردن انسان به چنین تاکتیکی این است که با کمک جایگزین ها قصد دارد حسی مجازی از رضایت مندی و بودن در خود شکل داده تا بتواند در خودش به چیزی تکیه کند.
کاربرد دیگر جایگزین ها خاصیت تخدیری آنها است، انسان در طول تاریخ همواره در پی مخدری بوده تا او را قادر به تحمل رنج دوری از خویشتن خویش سازد. وجود جایگزین ها موجب نوعی امنیت روانی مصنوعی و موقتی در انسان می شود.
کاربرد جایگزین ها در انسان با خود بیگانه به منظور ایجاد حس امنیت روانی، زمینۀ شکل گیری نیــــاز را در او موجب می شود.
انسان به دلیل قطع ارتباط اش با درون، همواره در ترس و بی قراری به سر می برد. او مانند معتادی خمار، آماده است تا همه چیزش را فدای بدست آوردن مخدری کند که درد و رنج را در او برطرف کند.
برخورد بسیاری افراد با موضوعاتی مثل هنر، سیاست، عرفان و یا علم از چنین حالت غیر عادی ای برخوردار است، چنان از آن دفاع می کنند، گوئی مشغول دفاع از موجودیت خود هستند.
وجود دلبستگی شدید افراد و گره زدن روان خود به چنین عناوینی ریشه در نیازی دارد که می بایست علتش را در خود جست.
وجود این شکل غیر عادی از وابستگی علت اصلی نیاز در انسان اسیر(من) را شکل می دهد).
نیاز و ترس دو روی یک سکه اند. نیاز و ترس شاکلۀ اصلی انسان شخصیت محور را تشکیل می دهد.

انسان اسیرشخصیت آرامشی را که می بایست در وجود خود بیابد، در بیرون جستجو می کند. انسان خودباخته همواره در طول تاریخ به دلیل سرگردانی و جستجوی بیرونی مورد توجه دلالان سعادت بوده و هست.
ثبات روانی برای انسان با خود بیگانه حالتی غیرقابل درک است. او همواره تجربه گر شتابزدگی، نگرانی و تردید است .او مانند نوجوانی که ازخانه ترد شده محکوم به پرسه زنی در بیرون است، او یا محکوم به خروج از خانه وجود خویش است یا در صورت ماندن مجبور به حضور و ادای توضیحات در مورد بی کفایتی هایش در دادگاه ملامت است!
(ملامت دادگاهی خیالی و نمایشی است که خورده (من) ها با براه انداختن جنگ زرگری در آن ذهن را به خود مشغول و رئیس دادگاه که همان وجدان ملامت گر است ما را متهم به بی لیاقتی، که بالاترین عیب برای انسان اسیر شخصیت است می کند.
(من ، ملامت، وجدان، تصور بی شخصیتی ای، سرزنش، رنج ملامت، همگی محصول فکر بوده و ماهیتی توهمی دارند اما انسان به دلیل سلطه فکر برذهن همه را واقعی حس می کند.

وقتی درک کنیم که تصور (من) توهم است ، رنج های (من) نیز خود بخود در ذهن محو می شوند. نباید فراموش کنیم که این خود ما هستیم که به حضور (من) و رنج های توهمی آن در ذهن استمرار می بخشیم.
این مکانیزم پیچیده ای است که طی قرون ها در ذهن انسان شکل گرفته . وجود راه کارهای پیشنهادی توسط فلاسفه کار را برای خروج انسان از این معضل مشکل تر ساخته. چرا که رهائی از شر این مشکل خود ساخته تنها با کمک خود انسان و آن هم با توجه به وقایعی ای که در ذهن در حال جریان است امکان پذیر است.

لذت های ساختگی و همچنین سرگرمی هائی که بشر برای فرار و نماندن با خودش تدارک دیده همواره توجه انسان را از درون خودش به بیرون معطوف کرده.
انسان اسیرشخصیت، جائی برای آرام گرفتن در خود ندارد. او به دلیل از یاد بردن (آنچه هست)، دروناً در خود اخراج و به حال خود رها شده. او برای فرار از اضطراب و تنهائی چاره ای جز گریز ازخویش و یافتن بهانه هائی برای این گریز ندارد.
آیا سرنوشت اشرف مخلوقات باید این چنین باشد؟
( نگرانی بابت بسربردن با خود و یافتن بهانه برای بسر نبردن با خود ). به علت چنین جریان روانی است که اغلب مردم خود را نیازمند به مراودات گوناگون حس کرده و گاهاً تن به روابطی کسالت بار به اسم روابط اجتماعی می دهند.

اما چه چیزی موجب شکل گیری نیاز می شود؟
علت نیاز در انسان، وجود پدیده ای توهمی است که از مجموعه برداشت ها و تصاویر کهنه و تلمبار شدۀ فکری در ذهن شکل گرفته و ما آن را به عنوان شخصیت یا (من) خود باور کرده ایم. عاملی هزار چهره که گاهی نقش (من) خیرخواه و وجدان پرهیزگار را بازی کرده، گاهی طراح نقشه های شیطانی و تمایلات مخرب آن را.
پدیده ای که ذات انسان نیست اما خودش را به جای ذات جا زده.

باور و پذیرش این ذات بدلی موجب شده تا تحت تاثیر این باور غلط دروناً از حالت صداقت باطن به سوی تظاهر و نمایش آنچه نیستیم سوق داده شویم.

ارسال شده در خود‌شناسی | ۲ پاسخ

جدال بین بودن و نبودن

وقتی از بچگی به زور تشویق و تنبیه و یا تکرار، ما رو وادار می کنن چیزی که هستیم رو از یاد ببریم و تبدیل به چیزی بشیم که دیگران دوست دارن، این طبیعیه که امروز عصبی، مردد و مردم ترس باشیم و از پذیرش حقایق طفره بریم.
جنگ و تضاد بشر با هستی از همین نقطه آغاز می شه، ترک (بودن) و مهاجرتی اجباری به سوی (شدن). تبدیل خود به چیزی که نیستی اما به حکم ارزش ها و هنجارهای جامعه باید باشی!

تصور کنید قطعۀ (سی پی یو) رو از روی مادر برد رایانه حذف و انتظار عملکرد صحیح از رایانه داشته باشیم. چطور ممکنه از انسانی که از برنامۀ ذاتیش جدا شده و از خود واقعی اش جا مونده انتظار درک بسیط و تعادل روانی داشت؟ چنین انسانی اصولا درکی نسبت به موقعیت خودش در زندگی نداره و صرفاً متحمل رنج نبود با ذاتشه.
اون درگیر عوارض و غم دور افتادگی از خودشه و تا زمانیکه دستش به خودش نرسه همچنان در پی کشف راه و درگیر با اندیشه های این و اونه.
چنین فردی فاقد درک منطقی نسبت به مشکلشه، به همین دلیل در انتخاب راه و راهنما همیشه اشتباه می کنه.

بسیاری از ما زندگی و روزگار رو مسبب ناکامی هامون تصور می کنیم، در حالی که قبل از این دشمن خیالی، نگرش اشتباه خودمون به زندگیه که درد سرساز می شه! نگرشی که باعث شده معیارهای بدلی ای رو به عنوان خوشبختی در ذهن ترسیم و اونا رو دنبال کنیم.

رسانه ها، تبلیغات و امکانات آموزشی و تربیتی در سراسر دنیا در حال هول دادن و وادار کردن مردم برای حرکت در مسیر(شدن) هستن. حرکتی اجباری که با شیوۀ ذاتی انسان (پذیرش) همخونی نداره اما مردم برای حرکت دراین مسیر برنامه ریزی ذهنی می شن!
شاهد این ادعا، وضعیت دردناک روانی و خشونت حاکم بر جوامعه، به خصوص جوامعی که تحت سلطه و نفوذ رسانه ای هستند.

شیوه طبیعی انسان در زیستن (بودنه). اما دائماً به عناوین گوناگون به او گوش زد می شود که می بایست دست ازاین بودن برداشته و به سوی (شدن) حرکت کند، مقصدی مبهم که در نهایت به سرا زیری قبر ختم می شود.
جالب اینکه با وجود چنین آشفتگی و فرسایش روانی گسترده ای، دانشمندان فیزیولوژی مغزو اعصاب، روانشناسان و شرکت های دارو سازی یا مشغول کشف شیوه های تقویت و توسعه بخشیدن به امکانات مغزانسان به خصوص در مقاصد نظامی هستند یا کشف داروهای تخصصی تر کرخ کننده سیستم اعصاب .
از نوجوانی بر این باور بودیم که تربیت لازمۀ دستیابی به آرمان های مترقی خواهانۀ بشری است ! اما امروز متوجه شده ایم که تربیت و القاء آموزه ها، به منظور تهی کردن ذهن از چیزهای ذاتی بوده که بنا به مصلحت های فرهنگی و اقتصادی نمی بایست داشته باشیم. (تهی سازی ذهن از طریق تبلیغات و تربیت به منظور آماده سازی افراد برای پذیرش اندیشۀ های دیگران صورت می گیرد که از جمله می توان به نفوذ تبلیغات در فروش کالا اشاره کرد).

-آیا تا بحال به شکل مستقیم و صریح از خود پرسیده اید که چرا این گونه با خود درگیرید؟
شاید شما هم مانند بسیاری از مردم به دلیل فراگیر بودن عارضه روانی اونو طبیعی فرض گرفتین؟( خانمی عصبیت و افسردگی دخترش را به حساب شیکی او می گذاشت. می گفت دخترم شیکه، به مردم محل نمیذاره).
درکودکی از طریق مقایسه این باور در ما شکل داده شد که دیگران کارآمد تر و بهتر از ما هستند، به همین دلیل خودمونو ناتوان فرض کردیم، بنابر این برای اثبات خود و رهائی از رنج بی عرضه فرض شدن دست به تلاشی بی وقفه زدیم تا سری بین سرا درآریم. این تلاشی است که تا به امروز ادامه داشته و مهم ترین وظیفۀ فردی ما محسوب می شود.

ایفای این نقش به منظور تائید گرفتن و مورد توجه بودن آنقدر ذهن ما را با خودش در گیر کرد که مجبور شدیم انسانیت مون رو در راه نشان دادن (من ممتاز) به دیگران قربانی کنیم!

ننه من غریبم بازی ها و (بشنو از نی) گفتن ها و مرثیه خوانی ها مون ناشی از یاد و خاطرۀ اون چیزی که داشتیم ( سرخوشی ذاتی)، اما برای خوشامد اطرافیان و تائید شدن مفت از دست دادیم.
جامعه از یک طرف، نوع خاصی از بودن رو تبلیغ می کنه، از سوی دیگه روان مون متمایل به پیروی از برنامۀ طبیعی خودش یعنی( فطرتشه)، تضاد و تناقض بین این نحوۀ بودن، موجب اضطراب، ترس و نفرت می شه.
(تا هنگامی که با خودمون رو در رو نمونیم و دلائل آشفتگی برامون روشن نشه زندگی در بهشت هم حکم جهنم رو داره. کما اینکه بسیاری با دارا بودن امکانات و زندگی های مرفه، با غمی دائمی و اضطرابی جانفرسا دست و پنجه نرم می کنن.

وقتی باور انسان در خودش مورد تردید قرار بگیره، ناتوان و ناامید میشه. اون بابت ترس از فقدان تکیه گاه درونی، دست به ساخت تکیه گاه های جایگزین و بدلی در ذهنش می زنه و خودش رو سرگرم به استحکام بخشیدن به اونا می کنه.

-به نظر شما عصبیت آدم ها ناشی از چه چیزیه؟ همۀ تقصیرها رو نمی شه گردن شرایط اجتماعی و اقتصادی انداخت. بسیاری از مردم در ممالک مرفه هم عصبی، آشفته و مردم گریز هستند .
چقدر خوبه به صورت فردی حلقۀ محاصرۀ فرافکنی ها مونو تنگ تر و تنگ تر کنیم تا جائی که خودمونو با صداقت مون گیر بندازین، مستقیم و صریح، با اصل موضوع، یعنی همون چیزی که تصور ضعیف بودن و ترسو بودن نسبت بهش داریم.
بیائیم با اون چیزی که هستیم و تمام معایب خیالیش، رو در رو قرار بگیریم و سعی نکنیم ازش فرار کنیم!
مطمئناً وقتی موفق به انجام این کار بشیم، متوجۀ گم شده ای می شیم که همیشه در آرزوی یافتن اش بودیم، اما برای یافتن اش راه های بی ربطی رو انتخاب می کردیم.

-احتمالاً با خوندن مطالب قبلی این موضوع دستگیرتون شده که علت بی قراری و اضطراب آدم ها ، ورود برنامه ای مخرب به ذهن شونه که اونا رو از چیزی که بودن منفک و بدام چه (باید باشم) و چه (نباید باشم) میندازه.
ببینید، موضوع خیلی ساده است ، حساب دو دو تا چهارتاست، اگر قرار باشه حقیقت وجودی یه آدم رو پیش خودش زیر سؤال ببرن و نسبت به چیزی که هست مرددش بکنن، کل روان اش به هم می ریزه و دیگه نمی تونه شرایط رو اونطوری که هست درک کنه.
جامعه با تکرار اینطور باش و اونطور نباش، عزت نفس رو در انسان خشک و چشم خرد ما رو به روی درک هستی می بنده. میل انسان برای خروج از سردرگمی، پناه بردن به مخدرها و همچنین کشف راهنما برای فراگیری چگونه زیستن از این موضوع ناشی می شه.

تردید انسان نسبت به موجودیت اش موجب یأس و اضطراب می شه، یأسی همراه با ناامیدی و نفرت. نفرتی که با انبار شدن درذهن افراد، تدریجاً شعله های مخرب خشم اجتماعی رو در قالب عصبیت شکل می ده. خشمی کور و بی هدفی که تنها نیت اش تخلیه و تخریبه. (می شه این حالت رو واکنش مخرب فرد نسبت به انهدام فردیت انسانی اش دونست)!

برای ایجاد جامعۀ عاری ازخشونت این چرخه باید در ذهن تک تک ما متوقف بشه.
دلبستن به تغییرات اجتماعی عملی ناممکن و نوعی فرافکنی برای عدم تغییر بنیادی در ذهن افراده.( این عمل مانند خاموش کردن آتش سوزی جنگل بدون خیس کردن درختان می مونه).
اما وجود یه چیز در این میون کار رو سخت می کنه و مانع خروج ما از بازی شخصیت می شه. عاملی که دائما ما رو تحریک به نقش آفرینی و (خود نبودن) می کنه.
یک محرک قوی که ریشه در خشم داره و به عنوان (انتقام) میشناسیمش، انتقام بابت توهین و آزارهائی که توسط دیگران به اون چیزی که ما (من) خود تصورش کردیم اعمال شده.
احساس خانمانسوزی که با ورودش به ذهن، روان ما رو سخت و خشن می کنه و با انرژی مخربش زمینه ساز انتقام و تداوم چرخۀ خشم در جامعه می شه.

جالب اینکه نفرت و انتقام سوژه بسیاری از فیلم های سینمائی است و برای مردم از جذابیت خاصی برخور داره . مردم با همسان پنداری خود با شخصیت انتقام گیرندۀ داستان فیلم گوئی خودشونو تخلیه می کنن.(بسیاری از رفتارهای غیرعادی و خشونت آمیز در رابطه زناشوئی و یا معلم و دانش آموز ریشه در اضطراب ناشی ازخشم و نفرتی داره که می بایست دیر یا زود روی موجود ضعیف تری تخلیه بشه و متاسفانه فرصت و بهانۀ وقوع این اتفاق در این دو گروه معمولاً مهیا است).
-حالا که جریان این کلاه گشاد برسررفته یعنی (شخصیت ممتاز) برامون روشن شده، بهتر نیست به جای دست روی دست گذاشتن ، هرکدوم از ما بی سرو صدا به جراحی شخصی این غدۀ سرطانی در وجود خودمون بپردازیم؟.

دل کندن از میل انتقام کار سختیه، اما پوچی این بازی می بایست بلعخره در ذهن عده ای روشن و به پایان برسه . تا این اتفاق نیفته صحبت از نوع دوستی و مهرورزی قصه ای تکراری و سخنی مردم خرکنه.
تابحال این بهانه را داشتیم که آگاه نبودیم، اما حالا آگاهیم و چشم بستن بر این آگاهی یعنی بی اهمیت شمردن سرنوشت و استمرار بخشیدن به ترس و اضطراب خود. (دو عاملی که شاید عده ای آن را لازمۀ برقراری نظم اجتماعی می دونن)!

سر درآوردن از راز بدبختی بشر بزرگترین کشف و تحولی یه که فرد می تونه در وجود خودش به اون دست پیدا کنه. (کشف این معما فقط در درون انسان امکان پذیره نه جای دیگه).
درقالب انواع سناریوهای سینمائی و تبلیغات تلویزیونی که رسالت خاص رسانه است، مردم در سراسر دنیا تشویق به سگ دو زدن و تلاش برای چیزی شدن، حرص زدن برای بدست آوردن و ممتاز به نظر رسیدن می شن. نوعی بیگاری پنهان و فراگیر برای عدم توقف بازی شخصیت و رونق بخشیدن به چرخه اقتصاد و تولید ثروت.

برای انسان عصرحاضر با وجود این حجم از بمباران تبلیغاتی، کشف و در اختیار گرفتن سکان ذهن بزرگترین خوشبخته. خروج از بازی ( چگونه بودن) به مفهوم تشخیص و جراحی عاملی زائد است که علت شکل گیری بی قراری، نفرت و خشم در بین انسان هااست.

با توجه به مطالب ذکر شده، به نظرشما این پرسش که انسان کامل چگونه انسانی است معنی دارد؟

انسان همیشه با این نگرش که که چی باید باشه و چی نباید باشه به خودش نگاه کرده. این نگاه غلط باعث شده تا انسان هیچ وقت متوجه وجود (خوشبختی) یعنی پذیرش (آنچه هست) نباشه!

ارسال شده در خود‌شناسی | ۵ پاسخ

دلبستگی به حصار(من)

هریک از ما با محصور کردن خود در پوسته ای توهمی به اسم شخصیت یا هویت سعی درتامین امنیت روانی خویش داریم. این روالی است که ازکودکی به آن خو گرفته و تا امروز پیش برده ایم.
این پوستۀ ظاهرفریب، ابزاری است برای ایجاد رضایتی بدلی و عرضۀ چیزی که نیستیم اما قرار است وانمود کنیم که هستیم!
پس از تبعید و اثاث کشی روانی از بهشت ذات به تبعیدگاه حصار، ارتباط ما با خود و زندگی از لایه های مسموم به تفسیر حصار(من) صورت می گیرد.
دلیل تشکیل حصار، ترس و تامین امنیت روانی در دوران کودکی و نوجوانی است، عکس العمل و مکانیزمی دفاعی در برابر اضطراب، آزار و ترس از انسان های پرخشم و آزار رسان.
متاسفانه عادت به حصار، موجب منفک شدن انسان از زندگی و ترس از ارتباط و نهایتاً ازدست رفتن فرصت استثنائی حیات می گردد.

اگر به ماهیت پوچ حصار (من) دقت کنیم متوجه می شویم که نه تنها دژ مستحکمی برای دفاع در برابر دیگران نیست، بلکه به آسانی در هم ریخته و ما را در برزخی ازخشم و ملامت رها می سازد.
آنچه پس ازتشکیل حصار(من) قابل اهمیت می گردد حفظ و تامین خواسته های آن است، این بدین معنی است، پناهگاهی که به منظور تامین امنیت روانی در کودکی برای خود تدارک دیده بودیم امروز مبدل به پدیده ای شده که می بایست خودمان ازآن نگهداری کنیم. مقدارقابل توجهی ازترس های ما را سایه های ترسی که ازکودکی به آنها مبتلا شده ایم تشکیل داده اند و ما بدلیل آلوده بودن به این سایه های ترس همچنان خود را در درون حصار امن حس می کنیم.

امروز ترس های کودکی به پایان رسیده اند و وجود حصار دیگر منتفی است. انسان به دلیل مشغول ماندن به توهم حصار و چیزی که وجود خارجی ندارد، فرصت بودن با آنچه خلق شده را ازدست میدهد.
انسان به دلیل مشغول ماندن به حفاظت از حصار(من)، خویشتن اش را از یاد برده و گاهی بایت دلتنگی ازچیزی که نمی داند چیست، به وصف چیزهای می پردازد که او را به یاد جای خالی خودش در وجود خودش می اندازد.( این همان خسران و کلاه گشاد تاریخی است که بر سر روان بشر رفته است. اشتباه گرفتن پدیده ای بی ربط با انسان به عنوان (من). تعطیل کردن روال طبیعی روان و پرداختن به توهمی لوس و دست و پا چلفتی به عنوان(من).

(کلبۀ دنج و رویائی که درکودکی برای فرار از ترس و اضطراب با مصالح خیالبافی تدارک دیده بودیم امروز مانند پیله ای غیرقابل نفوذ ما را در خود محبوس و موجبات فساد ما را فراهم آورده).
دلبستگی ما به حصار و ترس از دست دادن آن دست آویزی شده تا (فکر)یا همان حصار با مکانیزم حیله گرانۀ ملامت، گاه و بی گاه به شکلی بیرحمانه و به بهانه های احمقانه ما را مجازات و به جان خود بی اندازد تا با این روش باز همچنان با خیالبافی به حصار پناه ببریم!
(این دعوای زرگری ، بین تصور(من دست و پا چلفتی) و (وجدان ملامت گر)، تمهیدی زیرکانه است برای سقوط بیشتر به درون حصار).
تا بحال به این موضوع دقت کرده اید که (هویت یا شخصیت) بیشتر از آنکه در فکر (موجودیت انسانی ما) باشد در جهت حفظ منافع و مصلحت های اجتماعی گام برمی دارد؟ گوئی مامور جامعه برای کنترل ما و اطاعت از ارزش های اجتماعی است!

شک نکنید که اگرمناسبات غیرطبیعی بین انسان ها برقرارنبود، چسبیدن به حصار و ترس ازدست دادن آن تا به این حد اهمیت پیدا نمی کرد. بنابر این باید گفت قدرت حصار در ذهن افرار بستگی مستقیم به محیط اجتماعی آنها دارد.
در این موضوع شکی نیست که بنی آدم در آفرینش ز یک گوهر بوده و کماکان نیز هستند، اما با وجود دیوار جدا کنندۀ (هویت من)، انسان ها از نظر خودشان دیگر بنی آدم و اعضائ یک کل واحد محسوب نشده و مجبور هستند (من) باشند تا آدم!
جالب اینجاست که در این انزوا و بن بست کسالت آور روانی، هرکس مشغول به نواختن ساز( منم منم) خود و نمایش شخصیت به دیگران است.
( تا پا از درون حصار بیرون نگذاریم این بدبختی و نیاز تهوع آور به تائید و دیده شدن گریبان روان مان را رها نخواهد ساخت)!

جدا سازی مردم از یکدیگر، تشویق به لولیدن درحصار تنهائی و معرفی راه های فراراز خود تحت عنوان توجه به علائق فردی، به بهانۀ ارج نهادن به فردیت انسان از طریق رسانه ها ترویج می شود.
اینطور که از شواهد امر بر می آید، بشریت سوراخ دعای زندگی و موجودیت اش را به کل گم کرده و حاضر به باور این (من) به اشتباه گرفته شده در خود نیست، چرا که در دنیای مدرن، منافع (من) ها و ارزش های شخصیتی است که قابل ارزش می باشد نه ارزش ذاتی آدم ها.
اکنون این پرسش مطرح می شود؛ که با وجود اهمیت حصارشخصیت به منظور( تامین امنیت روانی)، (ترس از دست دادن هویت) و اعتیاد به (نمایش شخصیت)، چرا بسیاری در جستجوی نسخه ای شفابخش برای رهائی از حصار کسل کنندۀ (من) هستند؟
آیا چنین افرادی در کار خود مصمم می باشند؟ یا به دنبال کشف نوعی دلمشغولیت برای ایجاد تنوع درحصار می باشند؟

-نیاز به تنوع، برای تحمل رنج حصار
همانگونه که زندانی برای تحمل ملال زندان، نیاز به تتوع دارد، انسان اسیر حصار نیز نیازمند تغییر در خویش است ، تحولی که همواره ماهیتی سطحی، متظاهرانه و غیراصیل دارد.
انسان گیر افتاده در لابلای دیوارهای خفقان آور حصار (من)، نیازمند هوای تازه است، (البته محدودۀ این هوا خوری نباید خطری را متوجه بنیان حصار کند). دلیل بی ثمر ماندن خودشناسی، ترس از دست دادن حصار(هویت) و رعایت خط قرمز(شخصیت) توسط خود ماست!
غم انسان معاصر نه به دلیل زندگی ماشینی بلکه به دلیل استیصالی است که در خود دچار شده. حصار(من) و مشکلات آن برای انسان کم بود، هجوم تکنولوژی هم به آن اضافه شد و انسان را بیش از پیش تنها، مضطرب و با خود بیگانه ساخت.

چه بسا انسان امروز در کنار رشد علوم در حال تطبیق خود با این فشارهای نا متعارف است. در عصر حاضر هجوم تکنولوژی مانند سمبه ای پرزور انسان را هرچه بیشتر در لاک تنهائی و ترس فرو می برد.

انسان برای رهائی از این شرایط متوسل به هرچیزی می شود. ازسرگرم نمودن خود به دستگاه ها و سیستم های نوین به بهانه جا نماندن از تکنولوژی تا گوش سپاری و تماشای دیوانه وار رسانه ها، اعتیاد و زوال عمدی عقل و نهایتاً…………..!

رنج و ملال انسان ناشی از اسارت ناخواسته ای است که دامنگیرش شده اما بدلیل عدم اطلاع از چگونگی نحوۀ ایجاد آن، کشف راه نجات خود مبدل به نوع جدیدی از گرفتاری برای او شده. در این حالت تلاش و اندیشیدن دربارۀ رهائی و آزاد شدن از بند حصار(من)، مانند تقلا در باتلاق است.( این یعنی تأمین نظر صاحب حصار( فکر) در گرفتار نگه داشتن هرچه بیشتر ما در حصار).
(ترس از دست دادن حصار بزرگترین مانع انسان برای نزدیک شدن و درک واقعیت خویش است). اما بدون نزدیک شدن به خود و نگاه بی نظر به آنچه هستیم، رهائی نیز مانند بسیاری از ایده های بشری، قصه ای بیش نیست.

دلیل اینکه رهائی ازشرحصار مبدل به چیزی غیرممکن شده زایش بلا انقطاع فکر و اندیشه در انسان است، تا جائی که انسان فرصت نگاه به خویش و آنچه هست را ازدست داده، انسان با کمک علم و تکنولوژی قادر به دیدن و پی بردن به رازهای بسیاری در خلقت شده، اما به نظر شما عجیب نیست که هنوز قادر به درک خود نشده!
انسان نام تلاش خود برای ندیدن خویش را پیشرفت گذارده، آیا انسان با تداوم این شیوه پیشرفتی را در خود سبب خواهد شد؟ انسان در حال حاضر مشغول به توسعه بخشیدن به مولود خویش یعنی علم و تکنولوژی است، او پدیده ای که موجب شده انسان کمتر فرصت توجه به خود را بیابد را پیشرفت گذارده ؟
با شرایط پیش آمده در دنیا که نتیجه پیشرفت های بشری است بهتر نیست مفهوم پیشرفت مورد بازنگری مجدد قرار گیرد؟
انسانی که همه علوم و فنون را آموخته باشد اما خود را نفهمیده باشد، باطناً ناآگاه و نادان است، زیرا آموختن و دانستن فهم محسوب نمی شود).
(دانستن برای انسان در حکم تکیه گاهی در حصار است که در هنگام نگرانی و ترس می توان با یاد آوری چنین داشته ای به خود و دیگران احساس امنیت کند).
اکنون تصور کنید نه حصار باشد نه دانستن و نه ترس و نگرانی بابت حفظ حصار. آنچه وجود خواهد داشت (ذهن تهی) است، تنها فضائی که می توان آزادی را به مفهوم حقیقی در آن تجربه کرد. (منظور از ذهن تهی ذهن خالی از کذب است ).

-رهائی ازحصار(شخصیت) فرایندی است که در نتیجۀ (درک انگیزه های درونی و اجتماعی که ما را تشویق یا مجبور به بودن در حصار می کنند روی می دهد).
رهائی از رنج حصار(من) نه با شرکت در کلاس های خودشناسی و تورهای مدیتیشن رخ می دهد و نه با سفر به ارتفاعات تبت و نه با منزوی کردن و ریاضت کشیدن.

همه اینها اشکال گوناگون تخدیر و فرار از خود هستند، فرار برای نماندن ، ندیدن و عدم پذیرش آنچه هستیم، ( نماندن با چیزی که هستیم اما برای اجرای موفق و عدم توقف نمایش شخصیت در اجتماع لازم است که نباشیم )!
ریشه عدم رضایت را باید در زمانی جست که ما را به وسیلۀ مقایسه، معتاد به آفرین شنیدن، دوست داشتنی بودن و موفق بودن کردند. مقبولیتی نسبی و هدفی خیالی که قابل دستیابی نیست.
به دلیل شرطی شدن و آلوده ماندن ذهن به چنین برنامۀ خانمان سوز تربیتی ای است که هیچ رضایتی در انسان ها شکل نمی گیرد.

متاسفانه ما برطبق عادتی دیرینه، به جای درک این بازی دردآور فکری، کماکان برای فرار از حس نارضایتی و ترس کسی نبودن به حصار تنهائی و تخیل خویش رجوع کرده تا با همفکری تئوریسین و راهنمای شخصی مان (فکرمن) موفق به کشف دلمشغولیتی جدید برای شرکت در نمایش شخصیت شویم تا با این عمل هم هوائی متعفن درون حصار را موقتاً عوض کرده باشیم و هم (آنچه هستیم) مان را به بهانۀ اندیشیدن به مسائل مهم تر، بیش از پیش از یاد ببریم!

ارسال شده در خود‌شناسی | یک پاسخ